شاملو می گوید که انسان دشواری وظیفه است. کدام وظیفه!؟ خب می شود گفت که حق با شماست. مگر دنیا با این همه جبر و تکلف به چه حقی و چه باری را می خواهد بر گردن ما تحمیل کند. هیچ کس حق ندارد در این دنیای بی خدا برای ما شرح وظایف بنویسد. پس ما می مانیم و تنهایی و یک دنیای بزرگ بی هدف. ما می مانیم و رهایی و بی تکلفی. انسان کجای این دنیا نشسته است. اینجاست که انسان خدا می شود و انسانیت معنا پیدا می کند. آرمان ها شکل می گیرند و از بالا که نگاه کنی آدم هایی را می بینی که بی ادعا و نه از سر بلاهت شانه هایشان را تکیه گاه بارهای بزرگی کرده اند که می توانسته اند به راحتی از پذیرفتنشان شانه خالی کنند. همکار خوب من. دوست قدیمی من. در طول روز ما حرف های زیادی برای گفتن پیدا نمی کنیم جز این که بگوییم هوا دارد کم کم سرد می شود و ماژیک های وایت برد ایرانی ماژیک های خوبی نیستند. البته که هوا دارد کم کم سرد می شود و تو که خودت همیشه دیر می رسی نباید دانش آموزت را که از کیلومترها آن طرف تر دیر به مدرسه می رسد را از کلاست بیرون کنی و البته که با همین ماژیک های ایرانی هم می شود بزرگ روی تخته نوشت که انسان دشواری وظیفه است. اصلا نه به خاطر دریافتی ماهانه ات و نه به خاطر کنترل آقای بالاسری ها. به خاطر آن سه نفری که دست های یخ زده شان را لای پره های شوفاژهای مدرسه گذاشته اند و جزوه هایشان را مرور می کنند. نه. اصلا همه ی این ها به کنار. به خاطر خودت تا احساس غیر مفید بودن نکنی. به فرض که انسان بودن یک فریب بزرگ باشد. به روزهای پیش رویت نگاه کن و نگاه هایی که درگیر تواند. اگر توانش را در خودت نمی بینی برای همیشه این بار را زمین بگذار و برو. بعد از من و تو شاید دیگرانی بیایند که این ها را بهتر فهمیده باشند. دیگرانی که انسانیت را به دانش آموزان ما و آیندگان نیز بیاموزند. دیگرانی که پای تخته مدام با خود بگویند که انسان دشواری وظیفه است! بر می گردی و با افتخار می گویی که تو آدمی نیستی که در برابر این بچه های کودن بی فرهنگ و بی خانواده کم بیاوری. فحش می دهی. متلک می گویی. بی پروا کتک می زنی. بر می گردی و می گویی که ارزشش را ندارند که برایشان آنقدرها تلاش کنی. لب تابت را روشن می کنی. با اینترنت مدرسه دانلود می کنی و شاگردهایت مثل بچه هایی که تمرین املا و خواندن می کنند دروس تخصیصشان را با صدای بلند از روی کتاب قرائت می کنند و تو اسمش را می گذاری تدریس و دانلود می کنی و دانلود می کنی. بر می گردم و می گویم که این ها که هیچ کدامشان به دردت نمی خورد و تو می گویی که می ارزد که داشته باشیشان و من ته دلم می گویم چیزی که تو باید داشته باشی و بیارزد وجدان است و درک وظیفه ی انسانی ات. چیزی که دانلود نمی شود. باید با تمام وجودت در خودت آپلودش کنی!
سهشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۰
دشواری وظیفه
شاملو می گوید که انسان دشواری وظیفه است. کدام وظیفه!؟ خب می شود گفت که حق با شماست. مگر دنیا با این همه جبر و تکلف به چه حقی و چه باری را می خواهد بر گردن ما تحمیل کند. هیچ کس حق ندارد در این دنیای بی خدا برای ما شرح وظایف بنویسد. پس ما می مانیم و تنهایی و یک دنیای بزرگ بی هدف. ما می مانیم و رهایی و بی تکلفی. انسان کجای این دنیا نشسته است. اینجاست که انسان خدا می شود و انسانیت معنا پیدا می کند. آرمان ها شکل می گیرند و از بالا که نگاه کنی آدم هایی را می بینی که بی ادعا و نه از سر بلاهت شانه هایشان را تکیه گاه بارهای بزرگی کرده اند که می توانسته اند به راحتی از پذیرفتنشان شانه خالی کنند. همکار خوب من. دوست قدیمی من. در طول روز ما حرف های زیادی برای گفتن پیدا نمی کنیم جز این که بگوییم هوا دارد کم کم سرد می شود و ماژیک های وایت برد ایرانی ماژیک های خوبی نیستند. البته که هوا دارد کم کم سرد می شود و تو که خودت همیشه دیر می رسی نباید دانش آموزت را که از کیلومترها آن طرف تر دیر به مدرسه می رسد را از کلاست بیرون کنی و البته که با همین ماژیک های ایرانی هم می شود بزرگ روی تخته نوشت که انسان دشواری وظیفه است. اصلا نه به خاطر دریافتی ماهانه ات و نه به خاطر کنترل آقای بالاسری ها. به خاطر آن سه نفری که دست های یخ زده شان را لای پره های شوفاژهای مدرسه گذاشته اند و جزوه هایشان را مرور می کنند. نه. اصلا همه ی این ها به کنار. به خاطر خودت تا احساس غیر مفید بودن نکنی. به فرض که انسان بودن یک فریب بزرگ باشد. به روزهای پیش رویت نگاه کن و نگاه هایی که درگیر تواند. اگر توانش را در خودت نمی بینی برای همیشه این بار را زمین بگذار و برو. بعد از من و تو شاید دیگرانی بیایند که این ها را بهتر فهمیده باشند. دیگرانی که انسانیت را به دانش آموزان ما و آیندگان نیز بیاموزند. دیگرانی که پای تخته مدام با خود بگویند که انسان دشواری وظیفه است! بر می گردی و با افتخار می گویی که تو آدمی نیستی که در برابر این بچه های کودن بی فرهنگ و بی خانواده کم بیاوری. فحش می دهی. متلک می گویی. بی پروا کتک می زنی. بر می گردی و می گویی که ارزشش را ندارند که برایشان آنقدرها تلاش کنی. لب تابت را روشن می کنی. با اینترنت مدرسه دانلود می کنی و شاگردهایت مثل بچه هایی که تمرین املا و خواندن می کنند دروس تخصیصشان را با صدای بلند از روی کتاب قرائت می کنند و تو اسمش را می گذاری تدریس و دانلود می کنی و دانلود می کنی. بر می گردم و می گویم که این ها که هیچ کدامشان به دردت نمی خورد و تو می گویی که می ارزد که داشته باشیشان و من ته دلم می گویم چیزی که تو باید داشته باشی و بیارزد وجدان است و درک وظیفه ی انسانی ات. چیزی که دانلود نمی شود. باید با تمام وجودت در خودت آپلودش کنی!
یک دشت بابونه
تولد تو نزدیک است و من نام هیچ گلی را بلد نیستم تا به تو تقدیم کنم. اینجا ما گل ها را به اسم نمی شناسیم. ما فقط گیاه های خوردنی را می شناسیم چون درد ما بیشتر نان است تا جان. اینجا هیچ کس به محبوبش گل نمی دهد. گل یک عادت است. برای مناسبت های تقویم. برای گرامیداشت های دولتی. تولد تو نزدیک است و من دشتی پر از گل برای تو کنار گذاشته ام در دامنهی کوه هایی که حالا باید زیر برف در انتظار بهار مانده باشند. سفید و زرد. رو به خورشید. بی ادعاتر از شقایق. ماندگارتر از گل نوروزی. عاشقانه ترین شعرهای دنیا را برای بابونه ها نوشته اند. بی گمان باید بابونه باشند. یک دشت بابونه منتظر توست که برگردی. تولد تو نزدیک است و تو هر سال دورتر می روی. دورتر و دورتر و دور تر .
---------------------------------------------
من همه چیز را فراموش کرده ام و کسی که همه چیز را فراموش می کند دیگر آن آدم قبلی نیست. آدم ها وقتی همه چیزشان را از دست می دهند خودشان را هم اجاره می دهند. اینجا را اجاره داده اند و خودشان رفته اند. بی گمان بخشی از هر کدام ما فاحشه تر از آنیست که در باورمان می گنجد و آن بخش همان نجابت ماست. فاحشگی و نجابت فرزندان خودخواهی های ما هستند. خودخواهی هایی که عاشق فراموش کردنند. فراموشی بالاترین خودخواهی هاست. من این کتاب ها را کی خوانده ام. اصلا این کتاب ها را کی نوشته. چی نوشته. من این شعرها را کجا شنیده ام. دارند چه می گویند. اصلا من چطور با همه ی شماها دوست بوده ام با این حجم بزرگ تفاوت هایتان در قیافه و هوش و سلیقه و معرفت و پول. بگذارید تنها باشم. بگذارید متراژ بختم را با روزگار و سرزمینی که در آن هستم بسنجم نه با خوشبختی و فلاکت شما. بگذارید برای مدتی تنها در دایره ی کلمات خودم زندگی کنم. با کلمات خودم حرف بزنم تا با تصاویر خودم دنیای جدیدی بسازم. آنقدر بزرگ که بشود دوباره چند نفرتان را جا دهم در خانه ای که امروز دارد می ریزد. سقفش. دیوارش. حصارش. برای مدتی نباشید که آوارهای خانه ی من بی گمان دل شما را هم زخمی خواهد کرد.
فقط نیم ساعت!
یکی از دندان هایم لق می زند. چند بار که تکانش می دهم از جا کنده می شود. ماشین را برده ایم تعمیرگاه. تعمیرکار می پرسد که. یادم نیست که اصلا چیزی گفت یا نه. ولی یکهو دستم را گرفتم جلوی دهنم. نصف دندان هایم ریخت کف دستم. حیرت زده بهشان نگاه می کنم. بدون استثنا همه سالم هستند. سفید سفید. برق می زنند. شبیه دندان نیستند. مثل کلیپ های سفید کاغذ. مثل دکمه ی لباس های بچه ها. ولی دندان های من بودند. به برادرم گفتم این بار دیگر باید برویم پیش دکتر. برای یک لحظه می ترسم حرف های آن دو دختری که در مینی بوس دزدکی به تعبیر خوابشان می خندیدم حقیقت پیدا کند. اما من دیگر دندان ندارم. پسین و پیشین و میانی همه اش ریخته و یا دارد می ریزد. این خواب تعبیر نشدنیست. خیابان ها یکطرفه و بی انتها. از شهر بیرون نرفته ایم اما هیچ مغازه و پاساژ و مطب و دکه ای نیست. نشسته ایم وسط یک مجلس نه چندان خودمانی. من چرا دارم جلوی این همه آدم سیگار می کشم. چرا دو تا سیگار را با هم روشن کرده ام و به هر دو دارم به نوبت پک می زنم. یکی آمد. دو نفرند. بی دلیل از آمدنشان می ترسم. اولی که می آید تو من سیگارها را وسط توده ای از پوست تخمه خاموش کرده ام. از اتاق بیرون می آیم با زیر سیگاری ای که هیچ شبیه زیر سیگاری نیست. سیگارهایم پوست های تخمه را آتش زده اند. از در که بیرون می آیم، روستای بزرگیست که به نظر باید ده ما باشد. پل را تعمیر کرده اند و خانه های مجاور را با خاک یکسان. تلی از آشغال ریخته روی پل. من پوست تخمه های گر گرفته را می ریزم آن طرف جوبی که نمی بینمش. و حالا ایستاده ام وسط خیابان. با ماشین خیابان را قیچی کرده ام. می خواهم ماشین را بدهم به یکی فرار کنم. حتما کسی دنبالم است. حتما چیزی را می خواهم پنهان کنم. نمی دانم. منتظر تاکسی هستیم. سوار ماشین که می شویم راننده همان است که چند لحظه قبلتر ماشین را داده بودم ببرد. ماشین ماشین خودمان است و داشبورد باز است. حتما کارت ماشین وگواهینامه ها را دیده. گفتم باید ماشینمان را پس بدهد. می گوید می خواهد امشب با ماشین ما برود تهران. برنامه ریزی کرده. هر طور شده ماشین را پس می دهد. اما ماشین حالا دیگر موتور است و کلی خرت و پرت تزئینی برایش خریده. همه را پس می دهم و راه می افتم که به خانه برگردم. برادرم نمیخواهد ترک موتور بنشیند چون ترک موتور شبیه ترک دوچرخه است. اصلا موتور نیست و دوچرخه است. می گوید شلوارم گلی می شود. چند خیابان آن طرف تر خانه ی ماست. سومین کوچه. درب دوم. چشم هایم را که باز می کنم باز گشته ام. یکی صدایم می کند. مودم کامپیوترم را دیشب خاموش نکرده ام و تلفن نویز دارد و همه فکر می کنند که تلفن خانه تحت کنترل است. مودم را که خاموش می کنم، دندان هایم سر جایشان هستند و جزوه هایم مثل تلی از زباله به پایم می گیرد. در اتاق را باز می کنم تا هوا عوض شود و دوباره دراز می کشم روی زمین. یکی باید همه جای بدنم را ماساژ دهد و چنگ بیاندازد پیشانی بی مویم را تا نیم ساعت. فقط نیم ساعت با آرامش این گوشه برای خودم بمیرم.
بعد از من چه کسی روی این تخته ها خواهد نوشت؟
بعد از مدت ها بالاخره فرصت مناسبی برای نوشتن پیدا کرده ام. سال های اول معلمی انرژی زیادی می خواهد. روزهایی که هر ساعتش همراه با تجربه های جدید است. به دانش آموزهایم اخت گرفته ام. به درسخوان هایشان. به درس نخوان هایشان. به پویا. فرشید و حتی به مازیار و سوران. به با انگیزه هایشان. به بی انگیزه هایشان. برای همه حتی آن هایی که فکر می کنم پی درس نیامده اند با تمام وجود تدریس می کنم. شب ها تا سه، چهار و حتی گاه تا پنج و شش صبح درس هایشان را آماده می کنم. با علاقه امتحان طرح می کنم. با دقت برگه هایشان را تصحیح می کنم. البته بعضی وقت ها هم خسته می شوم. متنفر می شوم از سربازی و معلمی و هر چه که هست. اما در کل تجربه ی بدی نیست. لذت یاد دادن چیزهایی که با مشقت یاد گرفته ای. لذت سر و کله زدن با بچه های کنجکاو. لذت شوخی کردن با کله شق ترین بچه های مدرسه. لذت رام کردن یاغی ترینشان و نشاندنش پای میز کارگاه برای بستن مدار. لذت تحریک کردنشان برای ادامه ی درس و کنار گذاشتن گوشی همراهشان بدون تنش. لذت آشتی دادنشان وقتی با هم دعوا می کنند. لذت گوش دادن به حرف هایشان وقتی دارند با تمام وجود خیالبافی هایشان را به نام واقعیت با کاراکتر خودشان تصویر می کنند. همیشه در همه جا رخدادهای ناراحت کننده هست که به آدم بر بخورد. مثلا یکی وسط کلاس در حالی که با تمام وجود درس می دهی بی تفاوت به اطراف نگاه کند، خوابش بگیرد و یا بگوید خسته شدیم! و خستگی می شود فیل بزرگی که با باسن نشسته روی کله ی آدم. پیش می آید که یکی ناخودآگاه حرفی از دهانش بیرون بیاید و تو باید نادیده بگیری. پیش می آید که گوش های دانش آموزی را به خاطر بی ادبی بپیچانی ولی باید همزمان لبخند روی لب هایت باشد. تدریس برای نوجوان هایی که دارند کم کم پا به روزهای جوانی می گذارند سختی های خودش را هم دارد. اما در پس همه ی این ها لذتی هست که تنها زمانی درکش می کنی که موقع بیرون رفتن از کلاس بچه های کلاست در حالی که هنوز سرشان روی جزوه است سایه ات را دنبال می کنند و با هم می گویند خسته نباشی و انرژیت صد چندان می شود تا به آن اندازه که چایی دفتر مدرسه بیشتر از هر چایی ای در دنیا می چسبد و دوست داری آنقدر با معلم های دیگر بگویی و بخندی که شادمانیت را با همه تقسیم کنی. با همه ی دشواری ها تدریس می تواند لذت بخش باشد. بودن در فضای مدرسه حتی با کنترل ناپذیرترین دانش آموزهای آن تجربه ی شیرینیست. اما به نظر این احساس های من همیشگی نیست و در نهایت سختی های کار و زندگی و بی معرفتی آدم ها این لذت ها را زیر لایه های سنگین زمان دفن می کنند.
این واژه های ارزان!
آهای یارو. این چیزیست که باید می گفتم و هیچ گاه نگفته ام. خون و شناسنامه و سفره ی مشترک اگر حرمتی برایشان نمانده. به بالاترین دکمه ی پیراهنت نگاه کن شاید برای یک بار هم که شده سری خم کرده باشی در برابر حرف های کسی که توهین هایت را بی جواب گذاشته. ما. هر کدام ما. بیگمان از دست دیگری سیبی اگر نخورده . سیبی اما به رفاقت گرفته ایم. ما هر دو سارقان باغ آن باغبان مفلوک بوده ایم. مگذر. ساده از روی حرف هایت مگذر. برگرد. اما نه آن طور که ایستاده ای در برابر من. به خودت. به این که چرا حرف های خودت را هم نمی فهمی. به این که جیب هایت پر از گردوی دیگران است و از نیاکانت باغ می خواهی بی آن که همت لگد کردن یک بیل در تو باشد. کلمات گاه به جای بر دل نشستن، روی دل می نشینند. سنگینی می کنند. آن قدر که زبان از گفتن هر پاسخی برای کم کردن این بار بزرگ باز می ماند. برگرد اما نه با آن حالت چشم ها و آن واژه های سخیف. همه جایت لمس شده. سوزنی فرو کن در شست آگاهیت. من زخم جوالدوزت را فراموش خواهم کرد. آهای یارو. این چیزی بود که باید می شنیدی و نشنیدی!
بخوان که گم شود در من صدای پا!
به یکی از دانش آموزانم فکر می کنم که تمام هفته را سر کلاس با گوشی اش دزدکی بازی می کند. اس ام اس هایش را برای دوستانش بارها و بارها می خواند. حتی نمی تواند خودش را کنترل کند. آن ها را به من هم نشان می دهد. می خواهد به معلمش ثابت کند که خواستنیست. که کسی که آن طرف گوشی برایش نوشته <قرار ما نیم ساعت دیگر> <برگرد سرما می خوری> دوستش دارد. آه هجده سالگی های من. هجده سالگی های من!
بی پسرترین پیرزن تاریخ گوشه ی دیوار کز کرده میان مستطیل چشمانم و آواره ترین پیرمرد تاریخ میان مستطیل خواب و مستطیل توالت در گذر است. پسری به دنیا می آید که زیر بازوهای پدری لنگر شود. که دور شانه های تکیده ی پیرزنی حلقه شود. پیرمردی که با چشم های بسته در انتظار مردن است و پیرزنی که دلش بعد یک گریه ی هفتاد ساله یک خواب همیشگی می خواهد. کنج همه چهار دیواری های تاریخ یک آه چهار زانو نشسته که قطر هیچ لوله بخاری ای. پهنای هیچ کانال شومینه و کولری. پنکه های هیچ سیستم تهویه ای. هیچ چیز و هیچ کس را یارای سبک کردن این آه نیست!
افکت بدی می شود تصویری که از مقابل دیدگانم می گذرد. تصویر مرده ای از آشنایانم. با صدایی گرفته تر بخوان. با ضرباهنگی کند تر. صداها تصویرها را دور می کنند! یک روز فیزیک به این خواهد رسید. به نسبت عکس صدا و تصویر او. بخوان که هر چه صدای پایش دورتر می رود به من نزدیک تر می شود. بخوان که گم شود در من صدای پا!
مرز
مرز. آن خط چین های تیره ی ممتد که آسمان را نشانه گذاری کرده تا سیاستمدارانی با قیچی هایشان تصویر ملتی را کلاژ دفتر خاطراتشان کنند. مرز کوه بلندیست با قله ای نوک تیز که سرباز صفری بعد از دوازده ساعت تماشای هیچ، نوک مگسکش را روی فرشته ی مرگش گذاشته. مرز بیابان بی انتهاییست با درختی فلزی با رابینسونی که سیگارش را پشت سیگار می گیراند تا شترها را با آدم ها اشتباه نگیرد. مرز آخرین خط یک دریاست از ساحل که هیچ قایقی از آن جا نخواهد آمد. مرز سرزمین شترها و اسب ها و قاچاقچی ها و سربازها و ناخداهاست. مرز باید چیزی باشد شبیه نقطه. شبیه خط. که تعریف نمی پذیرد. باید بپذیریم. نواریست بر پیشانی هر سرباز که رویش اولین کلمه از اولین مصرع شعر اعتقادات رهبرانش را نوشته اند. روی مرزها خروس ها هم تخم می گذارند. جفت جفت . یکی این طرف مرز جوجه می شود. یکی آن طرف مرز. جوجه ها تا روز مردن دنبال مادری می گردند که نبوده. هی می آیند لب مرز. برادرشان را. خواهرشان را آن طرف مرز می بینند. نمی شناسندش چون دشمن ها برادر و خواهر نمی شوند. مرز قبرستان پرندگانیست که لاشه هایشان میان صخره هاست. زیر گرد و خاک بیابان هاست. در عمق اب هاست. نه. مرز یک خط باریک نیست. مرز نواریست جادویی که هر چه پایت را بلندتر می کنی. هر چه پایت را جلوترمی گذاری. او باز هم بلندتر، جلوتر و دست ناپذیرتر است!
خون = بها
چهل میلیون تومان. نود میلیون تومان. اصلا دویست میلیون تومان. این پول ها برای بچه های بی سرپرست شده که پدر و مادر نمی شوند. برای دختر بچه ی آن خانم همشهریمان که به خاطر اشتباه یک دکتر بی تجربه مادرش را در اولین ساعات زندگی اش از دست داد. برای پسربچه های این تعمیرکار همسایه مان که به خاطر یک جراحت در اثر شکستگی پا مرد، عذرخواهی بیمارستان و دلیل تراشی های واهی دیگر فایده ای ندارد. جراحی که جان سه زن حامله را در اتاق عمل یک شهر کوچک گرفته چون بالاخره جوان است و باید از یک جایی شروع کند. بیمارستانی که کسی نیست توی بلندگوهای بگوید آقای دکتر لطفا به اتاق فلان چون از دکتر خبری نیست و بالطبع دکترها هم نیاز به استراحت دارند. بیمارستانی که روی یک جاده ی مرگ قرار گرفته و امکانات یک جراحی معمولی را ندارد چون یک شهر در نود کیلومتری این جا هست که امکان گرفتن پذیرش بیمار از آن جا وجود دارد. آمبولانسی که کپسول اکسیژن ندارد و پرستاری که تزریق خون به بیمار را با آزمون و خطا می خواهد یاد بگیرد. همه ی این ها توجیه های خودشان را دارند. دادگاه بیمارستان را محکوم می کند تا دکترش چهل میلیون تومان به خانواده ی آن زن حامله بپردازد و اگر وکیل خانواده ی تعمیرکار بتواند بیمارستان را محکوم کند شاید پولی هم به خانواده ی آن ها برسد. بالاخره اشتباهی شده. قصوری اتفاق افتاده. نباید اتفاق می افتاده. ما هم ناراحتیم. امیدواریم دیگر پیش نیاید. این پول ناقابل است. مطمئنا جای پدر و مادر و پسر و دخترتان را نمی گیرد. ما هم تلاش کردیم خون آن مرحوم ناحق پایمال نشود. این چک شاید بتواند گوشه ای از مشکلات شما را حل کند. متاسفیم. این ها دیالوگ هایی ست که همه به آن عادت کرده ایم.
فاصله ایست میان آدم ها و لایک هایشان
شمایی که عکس ها و نوشته های لایک شده و به اشتراک گذاشته ی همدیگر را می خوانید. لایک ها لزوما امضای یک سند نیستند. سندی که دوستانتان را با آن محک بزنید. دوستی دارم که به اکثر نوشته هایی که لایک می کند معتقد نیست. بیشتر حرف هایی که پای نوشته های دیگران می نویسد نظرش نیست. کلیک هایش هم بدون شک پر از تردید است. او حتی به چیزی که ما در او می بینیم و فکر می کنیم که هست نیز معتقد نیست. یادم هست تا چهار صبح پای بحث های فلسفیمان می نشست و نزدیکی های صبح تا صدای اذان می آمد دوباره می رفت توی قالب خودش. جا می گرفت. آن قدر که بعد از سلام آخر سیگار آخرش را هم نمی کشید و می خوابید. چون سیگار کشیدن و بودن با ما برایش میوه ی ممنوعه بود. و وقتی که می خوابید چهره اش برای ما بر می گشت توی قاب خودش. او در شبکه های اجتماعی هر روز آزادی را برای من به اشتراک می گذارد. برابری ها را لایک می زند. او هر روز زیباترین شعرها را در صفحه اش می گذارد و زیباترین عکس ها را. تنها مایی که او را می شناسیم می دانیم هیچ کدام از این لایک ها امضاهای او نیستند. زیباشناسی او به این عکس ها و شعرها نمی خورد. او دنبال مقبولیتیست که در دنیای حقیقی به دستش نمی آورد. دارد دنیای دیگری را تجربه می کند. در قالب دیگری که به قواره ی فکری اش نمی خورد. کفشی که برای او بزرگ است و در عین حال گوشه ی پاهایش را هم می زند. کلاهی که آنقدر بزرگست که جلوی چشم هایش را گرفته. دنیای مجازی آن زمان که خودت هستی و اتاقت و نشسته ای پشت کامپیوترت. دنیایی ست پر از صداقت. همین که دنیایت را کشاندی آن تو. گه می زنی به همه چیز. هم چنان که می توانی خود خودت باشی. می توانی همه ی آن هایی باشی که نیستی و این دردناک است. دلقکی که هیچ گاه نخندیده. بندبازی که روی لبه ی جوب هم راه نرفته. نیازی به لو رفتن نیست. باور کنید درد می کشند. شبیه خودت نبودن و جنازه ای را تمام روز این طرف و آن طرف بردن طافت فرساست!
صدای گلوله در یک روز سرد پاییزی
سرمای پاییز است و چوپانی که گله هایش را از تپه بالا می کشد. این صدایی که نمی شنوید صدای مردمیست که در خیابان ها زنده باد مرده باد می گویند. دود سیگار وسط مه گم می شود هم چنان صدای مردمی که فریادهایشان در خیابان ها گم خواهد شد. تا مردم به خانه هایشان بر گردند و مشت های گره کرده شان باز شود چوپان گله هایش را دو تپه آن طرف تر رمانده و مشت هایش را از سرما گره کرده است. تلویزیون تصویر چوپانیست که چوبدستی اش را پشت گردنش تکیه گاه کرده و با آوازی که بی تردید نمی شنود خرامان راه می رود. تلویزیون تصویر مردمیست که پلاکاردهایشان را بالا گرفته و با آهنگ حماسی ای که نمی شنود مشت ها و لب هایشان تکان می خورد. در من صدای بمب و گلوله است. در یک روز سرد پاییزی. چوپان گله هایش را از تپه بالا می کشد با آهنگی که می شنود و بی گمان من هرگز نخواهم شنید.
خبرهای آدامسی
این روزها بیشتر شبکه های خبری برنامه های تحلیلیشان درباره ی هفت میلیاردی شدن زمین است. درست است که هیچ کدامشان برای هفت میلیاردی شدن زمین جشن تولد و مراسم یادبود نمی گیرند اما شبکه های تلویزیونی خودمان هم انگار زیاد برایشان تعداد آدم ها مهم نیست و سریال های خودشان را طبق برنامه پخش می کنند. خسته از تحلیل های کپی شده و بی هدف می نشینم پای یکی از سریال های وطنی. همان نیم ساعت اول کافیست که سریال برایم بشود یک فیلم کوتاه بی ارزش. در دانشگاهی که شبیه هیچ دانشگاهی نیست، استادی که شبیه هیچ استادی نیست دارد برای دانشجوهایش که شبیه هیچ دانشجویی نیستند حرف های صد من یک غاز می زند. گویا این سریال را فقط برای آن هایی ساخته اند که نه دانشگاه رفته اند و نه در خانواده و فامیل و آشنا دانشجو و استاد دارند. پناه می آورم به اینترنت. اما اینجا هم هر چه وبلاگ می خوانم در باره ی فقر است که یک جورهایی بر می گردد به تاثیرات خبر هفت میلیاردی شدن زمین و به یکباره رسانه ای شدن خبر احتمال افزایش زاد و ولد هیولای فقر در آفریقا و آسیا! شعری برای پیرمردی که زیر بار فروش هفت بادکنک خم شده. شعری در باره ی دختری که سفره ی خالی شان را هم برای نان می فروشد و عده ای که تحت تاثیر حرف های گروه اول در وبلاگ هایشان می نویسند که فقر شب را گرسنه خوابیدن نیست بلکه حرکات غیر اخلاقی و غیر ورشی و کتاب نخواندن و سینما نرفتن و آشغال سر کوچه ریختن و از این جور چیزهاست! و کلی خبر و تحلیل دیگر پیرامون نداری و گرسنگی و درد و غم. بعضی وقت ها فکر می کنم نوشتن در باره ی رخدادهای روزمره به روز بودن نیست. خودش یک جور روزمرگی ست. یعنی یک هفته قبل که جهان چند میلیون کمتر از امروز بود چرا خبرها و نوشته ها حول و حوش ترس از فقر جهانی نبود و چرا چند هفته ی دیگر همه چیز باید فراموش شود. پس این وسط این فقر و رسیدن به راهکاری برای درمان فقر نیست که مهم است. این خبرها هستند که مهم می شوند. مثل آدامسی که برای چند دقیقه جویده می شود و شیرینی و طعمش که تمام شد جایش را به آدامس دیگری می دهد. آدامس هایی که هیچ ارزش غذایی ندارند و آدامس خود خود روزمرگیست. خود خود بی خیالیست!
پ.ن: دیگه گودر (گوگل ریدر) اونی نیست که دوست داشتم!
دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۰
مرا به نام کوچکم صدا بزن
دارم برگه های امتحان امروز را تصحیح می کنم. وقتی می بینی یکی از دانش آموزانت همه ی آن چه را که از او خواسته ای جواب داده لذت می بری و وقتی می رسی به برگه ی بهنام از ته دل آه می کشی. 0.375 با ارفاق 0.5 تمام! روی سه تا از برگه ها نوشته ام تقلب! بارها در کلاس گفته ام که من برای 0.25 نمره ی شما ارزش قائلم. گفته ام که نمره های کمتان را با تلاش های بعدی تان نادیده می گیرم. حتی این را هم گفته ام که می توانند روی کمک های من در حد سه چهار نمره هم حساب کنند اگر متقلب نباشند! تقلب برای یک دانش آموز که هنوز به طور کامل وارد اجتماع نشده فقط به دست آوردن چند نمره ی بی ارزش نیست. تقلب برای یک دانش آموز دبیرستانی یعنی تمرین جسارت در دزدی. یعنی نشان دادن خودت بیشتر از آن چه که هستی. نه فقط من بلکه شمایی هم که این نوشته ها را می خوانی مطمئنا تقلب توی کارمان بوده است. در مدرسه. در خانواده. در جامعه. مگر یک امتحان می خواهد چه چیزی را مورد سنجش قرار دهد. زحمت و تلاش فرد و احتمالا معیاری هم برای تشخیص میزان علاقه و توانایی فرد در موضوع امتحان خواهد بود. فکر کنم انشتین بود که یک جمله ی معروف در مورد امتحان داشت. گویا گفته بود تنها سوپ کلم است که بیشتر از امتحان حالم را به هم می زند! انشتین هم خوب می داند که در سیستم آموزش عمومی چاره ای جز امتحان نیست. جدا از کارکرد تعیین سطح امتحان مهمترین کارکرد آن برای دانش آموزان وادار کردن آن ها به حرکت در فرایند آموزش است. فاکتوری که جایگزین کردن آن با روش های دیگر بسیار مشکل است. من در زمان جلسه به آن هایی که فکر می کنم تلاش می کنند و آن هایی که در پاسخ دادن به سوالات یک جرقه می خواهند و یا نصف پاسخ را نوشته و احیانا نیاز به یک راهنمایی دارند کمک می کنم. چون معتقدم که جلسه ی امتحان خود بخشی از پروسه ی آموزش است. حتی فرمول دو تا از سوالات را هم پای تخته نوشتم تا فرصتی داده باشم به آن هایی که دارند به گوشه های دیوار و برگه های بغل دستی با حسرت نگاه می کنند. با همه ی این ها برگه ها را که تصحیح می کنم احساس ناامیدی می کنم. اینجاست که خیلی از معلم ها دیگر انگیزه ی تدریس پیدا نمی کنند. چون فکر می کنند که تلاششان نتیجه نداده. البته. می دانم که باید ادامه داد. با همان انرژی قبلی. اما باور کنید دشوار است. این روزها بیشتر از هر چیزی به معلم های گذشته ی خودم فکر می کنم. به آن هایی که برگه های خودم را تصحیح کرده اند! به نمره ی 4.75 درس حسابانم که هیچ گاه سر کلاس تلاشی نکرده بودم. جزوه ای نداشتم. شب امتحان هم خوابم گرفت. هنوز معتقدم که معلم درس حسابانم تواناترین معلم ریاضیاتم در دوران دبیرستان بوده. اما مشکل تنها من نبودم. معلم حسابانم حتی یکبار هم نپرسید چرا درس نمی خوانی. چرا چیزی نمی نویسی. جزوه ات کو. چرا دیوار را نگاه می کنی. چرا نمره ات این است. آن زمان مشاوری هم در مدارس نبود. می توانست بگوید آخر جلسه بمان و بپرسد مشکلت چیست که درس نمی خوانی. مطمئنا من مشکلم را به او نمی گفتم. اما شاید به خودم می آمدم. در یکی از بهترین مدارس استانمان درس می خواندیم و او که از بهترین مدرسان مدرسه بود هیچ وقت جز اسم سه بچه پولدار کلاس اسم هیچ کس را یاد نگرفت. نخواست بفهمد. هیچ وقت یک قدم از تخته فاصله نگرفت. وسط سال به خاطر اتفاقی که من ناخواسته بانی اش شدم و همه ی کلاس مقصر بودند کلاس را نصفه کاره رها کرد و رفت! معلم بعدی که آمد بهتر از اولی نبود اما در خودش چیزی داشت که اولی نداشت. مهربان بود. شاید خیلی هم دلسوز نبود. اما ما را با اسم کوچکمان صدا می کرد! شاید همین برای من کافی بود و به سادگی از پس جبران آن 4.75 بر آمدم! کجای کار من می لنگیده که وضعیت نمره ها این است؟!
پ.ن۱: گرفتن برگه ی امتحانی از دانش آموز در حین تقلب بی فایده ترین کاریست که یک معلم می تواند انجام دهد!
پ.ن۲: عنوان برگرفته از شعریست از عمران صلاحی
پ.ن۲: عنوان برگرفته از شعریست از عمران صلاحی
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن ....
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن ....
معشوقه های قدیمی زخم هایشان همیشه می ماند
نمی افتد. آب از این آسیاب کهنه تا مرگ آسیابان نمی افتد. دوست داشتن باران است. باد و باران و طوفان است و تا مرگ آسیابان صورتش را شلاق می زند. معشوقه ها. معشوقه های از همه جا بی خبر. آن ها برای همیشه با تو می مانند. نشان به آن نشان که به عکس هایشان با دیگران حسادت می کنی. در گوگل. یاهو. فیس بوک. در خیابان. در کوچه های تو در توی خاطراتت جستجویشان می کنی. معشوقه های قدیمی خوره ی روزهای تنهایی اند. خاکسترهای زیر آتشی که کبابت می کنند. حقارت خودش را از لباس غیرت و ناموس بیرون می کشد و معشوقه هایی که دوستت نداشته اند باز هم زیبا می شوند. همان اندازه که دوباره رنگ لباس هایشان رنگ مورد علاقه ات شده است. رنگ موهایشان وسواس سلیقه ات و حرکات صورتشان فیلتر زیباشناسی ات. نه. آب ها از آسیاب نمی افتند حتی اگر گندمی برای نان و نانی برای خوردن نباشد. معشوقه های قدیمی زخم هایشان همیشه می ماند هم چنان که خنده هایشان. هم چنان که تن صدایشان. هم چنان که رنج دیدن عکس هایشان.
روستاییانی که دیگر کار نمی کنند!
پریروز به همراه یکی از آشنایان به چهار روستا در شعاع سی چهل کیلومتری اینجا سر زدیم. از جاده های وسط آبادی ها که می گذری دلت می گیرد. نه به خاطر سیمای فقری که همیشه اسمش با روستا گره خورده. خیر. آبادی های این اطراف یا خالی از سکنه شده اند و یا مثل این چند روستایی که ما رفتیم تقریبا سیمای شهر به خودشان گرفته اند. بهداری و دهداری و مخابرات و خیابان های آسفالت و خانه های آجری با سقف های ایزوگام شده. دکل های برق و بی تی اس و تیرهای تلفن. علمک های گاز. مدرسه های نوسازی شده و انبوه سواری های شخصی پارک شده جلوی درب منازل. خیلی از این فاکتورها باید آدم را خوشحال کند. اما چیزی این وسط هست که تمام این ها را زیر سوال می برد. این همه آدم که دم در خانه ها ایستاده اند. این همه آدمی که در یک روستای چند صد نفره در هم می لولند و بی هدف می آیند و می روند. از همراهم می پرسم به نظرت حضور این همه آدم در یک روستای کم جمعیت در این وقت روز غیر طبیعی نیست؟ می خندد و می گوید چه کار کنند بیچاره ها. کاری ندارند. چهل روز بیشتر کار کشاورزی ندارند که سه چهار روزش برای آماده کردن زمین و یکی دو هفته هم صرف کاشت و برداشت می شود. زندگیشان هم مثل کشاورزیشان دیمی ست. سی چهل روز کار برای یک سال زندگی. به ظاهر این طور کشاورزی باید شغل مناسبی باشد. اما آیا واقعا زندگیشان با همین نهایتا دو ماه کار است که می گذرد. بیشتر خانه ها با وام بانکی با بهره ی پایین تر از تورم ساخته شده اند و خیلی هایشان هم با همکاری کمیته ی امداد دیوارهایشان بالا رفته. مسکن یک سرمایه ی راکد است. به فرض که هر کدام از این خانه ها صد میلیون تومان هم بیارزد. مسلما داشتن یک طبقه مسکن برای هیچ کدام از این خانواده ها خوراک و پوشاک نمی شود. همراه من که چند سالی در همین روستاها زندگی کرده می گوید صرف نظر از چند خانواده محدود در این روستاها که وسعت زمین هایشان زیاد است بقیه اکثرا چسپیده اند به کمک های دولتی. کمیته ی امداد و یارانه های نقدی دولت. شما هم اینجا باشید دلتان می گیرد. روستاهایی که زمانی بی نیاز از شهر و دولت خودشان تولید کننده هم بوده اند و از لبنیات و حبوبات گرفته تا نیروی کار را به شهرها تزریق می کردند حالا مثل زالو چسپیده اند به نقشه های جغرافیا و شهرها و پستان نحیف خزانه ی دولت را می مکند. همین بارانی که حالا دارد می خورد روی سایبان و نورگیر و شرشر از ناودان ها می ریزد اگر چند ماه باریدن نگیرد درآمد کشاورزیشان هم صفر می شود و پناه می برند به بیمه های کشاورزی ورشکسته ی دولتی. حالا اگر به من بگویند در روستاهای اطرافتان چه خبر است می گویم. مشتی جوان بیکار که دستشان توی جیب پدرشان است و تا نوزده سالشان می شود هوس ازدواج می کنند و نهایتا پناه می برند به حاشیه ی شهرها. مشتی پیرمرد و پیرزن از کار افتاده بدون بیمه های تامین اجتماعی و بدون پس انداز که دستشان توی جیب دولت و تک و توک بچه هاییست که یا کارمند دولتند و یا برای کار به شهرهای بزرگ رفته اند. زن ها و دخترهایی که دیگر نه گوسفند و گاوی برای دوشیدن دارند و نه قالی ای برای بافتن چون با فلسفه ی موجود روستا زندگی ارزش این همه رنج و مصائب را ندارد! جوانترهایشان باورشان شده که زندگی شبیه سریال های کلمبیاییست که همه دنبال عاشقی و عشقبازیند و آن هایی هم که کار می کنند یا باید پشت میزی در یک شرکت بزرگ بنشینند و یا دوست دختر و دوست پسر فرزندان آقا یا خانم رئیس! نزدیکی های غروب که بر می گردیم برخلاف سال های قبل جز یکی دو گله ی کوچک دیگر گوسفند و گاوی نیست که جاده را بند بیاورد و هر چه از شیشه بیرون را نگاه می کنم بیل به دستی از سر زمین بر نمی گردد که داد بزنیم کاکا ماندو نباشی. انگار چوپان ها و کاکاها دارند برای همیشه می میرند. از بالای روستا هم که نگاه کنی. نه گاوداری ای هست. نه مرغداری ای و نه حتی یک کارگاه کوچک. فقط زمین است و زمین و مردمی صدقه خور از آب باران و پول نفت و مالیات شهر!
چهارشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۰
سه هم اتاقی غریب!
در تمام سال های دانشگاهم سه هم اتاقی متفاوت از دیگران داشتم. متفاوت از این نظر که حالا که به گذشته نگاه می کنم تنها کسانی هستند که از بودن دوباره با آن ها لذت نخواهم برد.
- پشت آن میز قرمز می نشست. گوشی سامسونگ نقرهای تاشوش را طبق عادت یکی دو بار باز و بسته می کرد. چند باری باد داخل بینی اش را تو می کشید و به یکباره بیرون می داد. دست چپش می رفت لای موهای وزوزیش. به گوشه ی سقف خیره می شد. ناگهان بر می گشت و با صدای بلند درس خواندنش را ادامه می داد. من از بالای تخت دو طبقه حواسم به او بود. من همیشه حواسم به او بود حتی سال بعدش که از خوابگاه ما رفته بود و وسط سالن ولو شده بود روی موزاییک ها، چیزی نمانده بود برایش گریه کنم. نه به خاطر عینک ذره بینی اش. نه به خاطر ترم های متوالی مشروطیش. به خاطر تنهایی اش. دانشگاه تمام شده و او رفته. شماره اش را چند باری توی گوشیم دیده ام اما هیچ وقت دلم نخواست حتی یک تماس هم با او بگیرم. چون می دانم او برای سال هایی که با هم گذرانده ایم آنقدر ارزش قائل نبوده که گوشیش را بردارد و بگوید زنده ای دوست من!
- هم اتاقی شدنمان اتفاقی بود. نه ماه هم اتاقی بودیم که اگر یک هفته یا چهار سال تمام هم بود تفاوتی نداشت. قبلا شناخت مختصری از همدیگر داشتیم. شاید همین چند خط را فقط بتوانم دربارهی نه ماه دوستیمان بنویسم. حوزه ی خصوصیش آنقدر کوچک بود که خودش هم داخلش جا نمی شد! من دوست های خودم را داشتم و او دوست های خودش. (چند سال بعد وقتی در پادگان با صمیمی ترین دوستش برخوردم فهمیدم که آن ها هم هیچ وقت با هم دوست نبوده اند!) همین باعث می شد ما همیشه در عین این که هم اتاقی های بدی برای هم نبودیم هیچگاه دوست های خوبی هم برای هم نباشیم. هیچ خاطره ی بدی از او ندارم. اما نکته ی عجیب داستان این است که در مدت نه ماهی که هم اتاقم بوده است هیچ خاطره ی خوبی هم از او ندارم. خاطره ای که آدم بتواند در یادداشت های روزانه اش، در دفتر خاطراتش و یا در وبلاگش بنویسد. فقط یک چیز او برایم جالب بود. که شاید شنیدنش برای دیگران هم جذاب باشد. یک سری کتاب دست دوم خریده بود و گذاشته بودتشان کنار شوفاژ اتاق. هیچ وقت این جسارت را نکردم که بدون اجازه به آن ها دست بزنم. ترم پاییز که تمام شد فرجه ای بود برای مطالعات غیر درسی ام. یک روز در حضورش کتاب هایش را زیر و رو کردم. پنج تا از کتاب هایش را گرفتم تا در فاصله ی بین دو ترم که دراتاق تنها بودم بخوانم. وقتی که برگشت و کتاب هایش را پس دادم فهمیدم از این که کتاب هایش را خوانده ام خوشش نیامده. از آن به بعد دیگر از هیچ کسی. حتی از کتابخانه هم کتاب نگرفته ام. همیشه کتاب هایی که خوانده ام را خریده ام. این تنها درسی بود که از او گرفتم. من در مورد دلیل ناراحتی ای که در صورتش بود زیاد فکر کردم. تنها دلیلش این بود که از اطرافیانش، هیچ وقت هیچ کس از او هیچ چیز نمی خواست! نه کتاب. نه بلیط اتوبوس و پول خرد و نه هیچ چیز دیگر!
- اما عجیب ترین هم اتاقی ام. چهار نفر بودیم توی یک اتاق. سه نفرمان تا آخر دوران تحصیلمان و حتی تا همین حالا که این ها را می نویسم با هم ارتباط داریم. اما او همیشه تنها بود. همیشه با کتاب مدارهای الکتریکی اش بود. چایی دم نمی کرد اما چایی می خورد. پول داشت. اما هیچ کدام از چیپس و پفک هایی که دور هم می خوردیم. تخمه هایی که می شکستیم. بستنی هایی که دور هم در بالکن اتاق لیس می زدیم را او نخریده. در غیابمان برای هیچ کداممان از آشپزخانه غذا نگرفته بود و هیچ گاه هم صحبت خوبی برای مهمان هایمان نبود. او امروز رفته. اما بیگمان اگر اسمش را توی فیس بوک اتفاقی نمی دیدم حتی به یادش هم نمی افتادم.
سه هم اتاقی بالایم چند ویژگی مشترک داشتند. هیچ وقت از جیب و وقتشان برای هیچ کسی هزینه نمی کردند. به قول معروف مرام توی کارشان نبود. من و دوستان دیگرم برایمان مهم نبود که چه روزی چه کسی خرید می کند، چه کسی نوبت نظافت و ظرف شستنش است. ما رعایت همدیگر را می کردیم. مریض که می شدیم با هم بیمارستان می رفتیم. با هم سینما می رفتیم. پارک و کوه رفتنمان با هم بود. اما این سه دوست نیمه راه ساده ترین قوانین دوستی را هم درک نمی کردند. امروز داشتم با خودم می گفتم یعنی اگر آن ها امروز ازدواج کرده باشند با همسرانشان هم همین طور تا می کنند!
دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۰
شما قضاوت کنید
شما می توانید به من کمک کنید. با یک اظهار نظر یک جمله ای. بگویید اشتباه کرده ام یا نه. ابتدا خودتان را بگذارید جای من. معلم هستید. در یک مدرسه ی کار و دانش. بیست و سه دانش آموز دارید. بیشتر دانش آموزهایتان هر روز صبح خودشان را از روستاهای اطراف به مدرسه می رسانند. تقریبا همه ی آن ها جزء دانش آموزانی هستند که هیچ کدام از مدارس دیگر شهر صلاحیت ورودشان را تایید نکرده اند و نهایتا از سر ناچاری آمده اند به هنرستان شما. در هنرستانِ شما هم آخرین اولویت دانش آموزان بر حسب معدل، رشته ایست که شما قرار است تدریسش کنید. اما شما سر کلاس چکار می کنید. بیشتر برنامه ی درسی هنرستان های کار و دانش عملی است. یعنی بخش کوچکی از آن تئوری و مابقی کار عملی. در زمان درس های تئوری شما پای تخته می ایستید و تدریستان را می کنید. نهایتا چند نفری خوابشان می آید. چند نفری با بغل دستیشان صحبت می کنند یا یکی دو نفر پارازیتی می آیند و بالاخره هر اتفاقی که بیافتد با تذکری، ترساندن با نمره ی منفی ای، اخراج از کلاسی چیزی سر و ته قضیه را هم می آورید. اما در کلاس های عملی داستان چیز دیگری است. بیست و سه دانش آموز دارید که قرار است هر کدامشان پشت یک میز کار کنند. چون وادارشان کرده اید کار عملی کنند خوابشان نمی آید. اما بعضی هایشان بیشتر از آن که باید بیدار می شوند. شیطنت می کنند. شوخی های خطرناک و بی ادبانه شان را می شود با تذکری جدی تا حدی کمتر کرد. بین میزها می آیید و می روید. شوخی های لفظی رکیکشان با همدیگر را می شنوید و خودتان را می زنید به نشنیدن. یکی با اره به جای قطعه کارش میز کارگاه را اره کاری می کند! تذکر می دهید. یکی با سوهان به جای قطعه کارش خودِ گیره را از سرِ بی حوصلگی سوهان کاری می کند. با روی خوش قانعش می کنی حداقل تا زمانی که تو نگاهت روی او هست کارش را تکرار نکند. بعضی هایشان با هم دعوایشان می شود. جدایشان می کنی. خلاصه اش را بگویم مثل یک مبصر از اول کلاس تا آخر کلاس باید ساکتشان کنی. بچه هایی که دلشان مدرسه نمی خواهد را می خواهی چه کار کنی. مطمئن باش بعضی وقت ها به این نتیجه می رسی که کارگاه جهنمی ست برای خودش. کارگاهی که طبق برنامه باید برگزارش کنی. دانش آموزهایی که از همه چیز گریزانند. از خانواده. از مدرسه و حتی از خودشان. به جز یکی دو نفرشان تقریبا همه از درس خواندن متنفرند. باور کنید چند نفر از دانش آموزان به وضوح علامت معلولیت های ذهنی و مشکلات روانی را در خودشان دارند. «سین» که یکی از دانش آموزانم است با وجود این که معلم های دیگرِ کارگاه کتکش می زنند. به فحشش می بندند اما باز هم همان «سین» است. دست هایش را می گیرم. می بوسمش. در گوشی بهش می گویم که نکن «سین» جان. کاری نکن بچه ها بخندند بهت. بگویند دلغک است. برای چند دقیقه متحول می شود. مثل بچه ها. اما نیم ساعت بعد. دوباره همان آقای «سین» است. با آقای سین می شود یک جور کنار آمد. «میم» آدم عجیبیست. دوست دارد با من و شمایی که معلمش هستیم صمیمی باشد. دوست دارد با معلم هایش حرف های خصوصی داشته باشد. لذت می برد از دوست بودن با معلم هایش. یک دنده. کله شق و درس نخوان است. طبق برنامه ریزی هایش می خواهد در آینده قاچاقچی شود. از مرز جنس قاچاق بیاورد. آرزو دارد یک ماشین گرانقیمت داشته باشد و پشت فرمان سیگار بکشد! حتی برایش مهم نیست مدرک داشته باشد یا نه. آقای «میم» را هم می شود کنترل کرد. حتی می شود خیلی چیزها به او یاد داد. «ک» پدر ندارد. دوست دارد بچه ها مثل یک پدر به او نگاه کنند. حرف های قلنبه سلنبه می زند. بدنسازی می رود. گاهی پر رو می شود. اما مهربانیت را می فهمد. کنترل آقای «ک» دشوار هم که باشد غیر ممکن نیست. بقیه هم هر کدام داستان خودشان را دارند. اما من با دو نفرشان به مشکل بر خورده ام. یکی آقای «پ» و دیگری آقای «ص». یک روز از آقای «پ» به خاطر شیطنت و کلماتی که در حرف هایش به کار می برد چند نمره کم کردم. سعی کردم با این کارم به او بفهمانم که اخلاق و رفتار برای من خیلی مهم تر از کار عملیست. چون معتقدم در این مدرسه و در این شرایط بزرگترین لطفی که ما می توانیم به دانش آموزانمان بکنیم همین است که آن ها را از لحاظ شخصیتی و رفتاری برای فردایشان آماده کنیم و الا سوهانکاری و اره کاری و سیم کشی می تواند حتی به دردشان هم نخورد. خلاصه «پ» قهر کرد و نق زد و رفت. وقتی که داشتم از مدرسه بر می گشتم در پیاده رو دیدمش. شیشه ی ماشین را پایین کشیدم و صدایش کردم. گفتم مرد باش! آدم عاقل که قهر نمی کند. چیزی نگفت. گفتم نمره ات را هم درست کردم. خوشحال شد. طوری که احساس می کرد به حقش رسیده. بعد از آن تاریخ رفتارش کاملا تغییر کرده. اما «ص». دانش آموزی با قد حدود 155 سانتی متر. لاغر اندام. به ظاهر کاملا ساکت و با نزاکت. یک ماه اول تدریسم حتی به یک نفر زبانی هم بی احترامی نکردم. کاملا مواظب حرف هایم بودم. اما یک روز همین آقای «ص» شروع کرد به ناسازگاری کردن. تذکرِ اول. عزیزمِ سوم. وانمود عصبانیتِ پنجم. نهایتا با صدای بلند گفتم همین است که هست. یک صفحه تکلیف است. حتی نیاز به فکر کردن آن چنانی هم نداشت. ده دقیقه ای هم می شد انجامش داد. برگشت و با لحنی کاملا بی ادبانه گفت. پس من فردا نمیام مدرسه. نمی دانم چرا. اما گفته بودم. من اولین حرف زشتم به یک دانش آموز را گفته بودم. گفته بودم به درک! با لحن خیلی بدی هم گفته بودم. همین دانش آموز هفته ی بعد کاری کرد که من اولین تنبه نصفه نیمه ی بدنی ام را هم مرتکب شوم. این جاست که شما باید قضاوت کنید. این نوشته از سر توجیه نیست. فقط برای چند لحظه جای من بنشینید. به دانش آموزتان می گویید که کاری که انجام داده است را زیاد نمی پسندید. خیلی مودبانه هم می گویید. او اصرار دارد که نمره ای برای او بگذارید. خیلی بیشتر از آن چه که حقش است. می خواهد دیگر کار نکند تا زودتر از موعد، کلاس را تعطیل کند و برود خانه. شما که قبول نمی کنید بر می گردد و در حین برگشتن لفظ زشتی بر زبانش می آید. مخاطب آن لفظ زشت، بیگمان شما هستید. شمایی که هیچ گاه سر کلاس هایتان فحش نداده اید. کسی را کتک نزده اید و دانش آموزی که همیشه از دیدن اندام ریزش احساس ترحم می کرده اید و همیشه برایش دلسوزی کرده اید، زیرِ لب طوری که شما و بقیه ی دانش آموزانتان هم به وضوح شنیده باشند به شما توهین می کند. بله. من او را از جایش بلند کردم و هل دادم روی صندلی ها. با وجود توهینی که کرده بود خودم را کنترل کردم و دیگر دست رویش بلند نکردم. از کلاس رفت بیرون. شاید اگر نمی رفت هم بیرونش می کردم. بچه های کلاس یکی یکی می آیند دفتر از طرف او معذرت خواهی می کنند. «میم» و «ک» به خاطر این که دلم را به جا بیاورند می گویند می رویم کتکش می زنیم. من از حرف های «ص» نرنجیده ام. من دلم برای «ص» می سوزد که دلسوزی را نمی فهمد. که ادب و نزاکت را یاد نگرفته. من چکار باید می کردم؟! اگر سرش می خورد به صندلی ها و ضربه ی مغزی می شد!
چرا قذافی و یارانش تا آخرین لحظات جنگیدند؟
چرا قذافی، پسران و یارانش تا آخرین لحظات مرگ و اسارتشان جنگیدند. این سوال خیلی از ماهایی بود که از تلویزیون تحولات لیبی را دنبال می کردیم. چرا قذافی در زمان دستگیری اش فریاد می زد که شلیک نکنید؟ بدون شک در آن لحظه او از مرگ نبوده که ترسیده. او می خواسته بماند تا چیزی را ثابت کند. اما آن چیز چه بود. یعنی زمانی که مخالفان به سرت (زادگاه قذافی) رسیده بودند قذافی باز هم امید به برگشت داشت. یعنی فکر می کرد با آن همه جو تبلیغاتی منفی و وجود مخالفان سرسختی که از داخل و خارج تحت فشارش گذاشته بودند در صورت پیروزی باز هم می توانست حکومت کند؟ من معتقدم که نه. کسی که بیش از سه دهه حکومت را تجربه کرده باشد این را خیلی خوب می فهمد. اما چرا. چرا آن ها باز هم جنگیدند. شاید چون معتقد بودند که این راهش نیست. پسر قذافی هم (سیف الاسلام) به اندازه ی یک مخاطب معمولی تلویزیون در لیبی دموکراسی را می فهمد. از گفته هایش بر می آمد که نیاز به اصلاحات در لیبی را درک می کند. اما جواب همه ی این سوال ها از دیدگاه من این بود که حاکمان قبلی لیبی معتقد بودند که این انقلاب از بطن مردم لیبی نیست. خانواده های سلطنتی بیشتر از همه ی مردم دنیا می فهمند که قدرت های بزرگ چه کسانی هستند. اعضای خاندان سلطنتی بیشتر از هر روشنفکری در دنیا نفوذ کشورهای خارجی را درک می کنند. حتی در زندگی خصوصیشان و این چیزی بود که نمی گذاشت آن ها آرام بگیرند. حاضر بودند بمیرند اما این گونه کنار نروند. شاید قذافی یک زمانی هم به خودش گفته چند سال دیگر می کشم کنار تا پارلمانی، رئیس جمهوری یا شورای قبیله ای چیزی جامعه را اداره کند. اما آن ها معتقد بوده اند که این راهش نیست. جنگیده اند. جنگیده اند. اسیر شده اند. فریاد کشیده اند که شلیک نکنید. تا زنده بمانند و باز هم بر این نکته اصرار کنند. تا از خودشان و اعتقاداتشان دفاع کنند اما ... .
به درک هایی که به درک واصلت می کند
بالاخره صبر آدم یک روز تمام می شود. یکباره بدون آن که فهمیده باشد با صدای بلند گفته است «به درک». با این که باز دلش به رحم آمده اما می داند که آن چه نمی بایست فرو ریخته. گفتنِ به درک ها اولش سخت است. اولی که از دهانت خارج می شود اولین قُلُپ هم از گلویت پایین می رود. قلُپ قُلُپ. فرو می روی در منجلابی که فکرش را هم نمی کردی. سخت می شود خودت را بیرون بکشی. مرد می خواهد. زن می خواهد. منجلاب هایی هستند که غرق شدگان خود را نمی کشند. زجر کششان می کنند. دیگر نمی شود گفت چه یک وجب چه صد وجب. هر چه پایین تر بروی دردناک تر می شود. شبیه هیچ شرابی نیست. مستت نمی کند. دیوانه می شوی.
هر که عاشق شد معلم شد!
ماژیک ها را زود به زود در دست می چرخانم. آبی. مشکی. سبز . قرمز. خوش خط تر. ساده تر. مفهومی تر. بلندتر. شمرده تر. آهسته تر. تکرار و تکرار. این که میلاد و فرشید و پویا چشم هایشان برق می زند انرژیم را دو چندان می کند. بهنام اما چیزی نمی فهمد. با نزاکت است. آرام و صبور و خجالتی. واکنش های غیرمعمولش را هم دیگران باعث می شوند. پای تخته که می ایستد ماژیک به دست رو به تخته سکوت می کند. سوال روی تخته برای بچه های دیگر یک سوال پیش پا افتاده است اما برای او علامت سوال بزرگیست که در گلویش گیر کرده. آب گلویش را قورت می دهد و بر می گردد طرف من. نگاهش آزارم می دهد. از این که نفهمیده خجالت می کشد. من اما ویران می شوم - بشین بهنام جان- از این که از پس چیزی که فکر می کرده ام بر نیامده ام. همکارانم می گویند عادت می کنی. به این که یک روز پای تخته تک و تنها برای دیوار و وجدان و فیش حقوقیت تدریس کنی. سربازی بودم که ایمان داشت هیچ جنگی مقدس نیست. خون دشمن پلید نیست. می خواست برگردد. بگریزد. به کجا اما نمی دانست. حالا معلمی هستم که توان ادامه دادن را در خود نمی بیند. معلمی شعر منبت کاری شده ی دفتر مدرسه نیست*. معلم ها فقط پذیرش شدگان کنکورهای سراسری اند! معلمی که شیرینی اولیای شاگردانش را با چای سر می کشد و ژست دلسوز بودن می گیرد و شاگردانش در صف سنگگ صبحانه ی معلم ها توی سرما می لرزند و دلخور از ناکافی بودن پول بدی آب و هوای فیش حقوقی اش شاگردانش را به فحش و سیلی می بندد! هشت ماه و ده روز از قراردادم مانده و خسته ام.
پ.ن: * هر که عاشق شد معلم شد!
شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۰
لُپ لُپ هایی که شانس بازکردنش را هم نداریم!
می نشست جلوی کلاس. ولو می شد روی صندلی. پاهایش را دراز می کرد و با اعتماد به نفسی غیر معمول خودکارش را در هوا تکان می داد و در حین این که راستای حرکت نوک کفش هایش را با نوک خودکارش تطبیق می داد، نظرات گهربارش را در هوا منتشر می کرد. سوال های بی ربط و ناشیانه و عمدتا پیش پا افتاده. اما من و دوستانم می دانستیم که چیزی بارش نیست. چون ما می دانستیم که توانایی های آدم ها را باید در حوزه های فعالیت مشترک سنجید. من دانشجوی ریاضیم و شما دانشجوی تاریخ. من می توانم بدون آنکه شما کوچکترین شکی بکنید یک سوال ریاضی را که شما حتی صورت آن را هم نمی فهمید برایتان اشتباه حل کنم! و شما طوری از ژست و ادبیات من متحیر شوید که در ذهنتان من را یه نابغه ی ریاضی فرض کنید. فاز کاریش دقیقا همین بود. استعداد متوسطی داشت. بیشتر کارهایش با رابطه ها حل می شد. حتی پذیرشش در دانشگاه. تا وقتی لیست نمره ها را پشت پنجره ی آموزش نمی دیدی تواناییش را به معنای واقعی درک نمی کردی! بعضی اوقات ایمان می آوردم که با آن همه ادعایش حتی معمولی هم نیست. اما حالا فلانی داستان ما آن طرف مرزها در یکی از بهترین دانشگاهها دارد به تحصیلاتش ادامه می دهد. نگو که فقیر گرسنه ها از پول دارها متنفرند. آن ها که دستشان به جایی نمی رسد از تحقیر شدن است که رنج می برند و نه از موفقیت و پول دیگران. از جامعه ای که لُپ لُپ هایش را هم هر کسی نمی تواند بخرد تا شانسش را آزمایش کند! حقارت واقعی در پذیرفته نشدن نیست. در شکست خوردن نیست. حقارت در گرفتن امکان آزمودن خویش است!
سهشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۰
پرش یا پرواز
فکرش را هم نمی کردم یک روز بتوانم بنشینم جلوی تلویزیون و بدون آن که عذاب بکشم با خانواده بفرمایید شام ببینم. اهلی شدن همیشه واژه ی زیبایی نیست. تن دادن با تن سپردن رابطه شان شبیه تجاوز و عشقبازیست. همیشه فکر می کردم آدمی که به همه چیز تن می دهد فاحشه ای بیشتر نیست. اما حالا دلم برای فاحشه ها بیشتر می سوزد. به ذهنم هم خطور نمی کرد برای مدتی پایم را بگذارم جای پای معلم هایی که سال ها روبرویم در آمد و شدی نوسانی بودند و هیچگاه دلم نخواست شبیه حتی یک نفرشان باشم. اما حالا گاه تا نصفه های شب درس فردا را آماده می کنم تا فردا با وجدانی آسوده پای تخته بایستم. با تمام تنفری که نسبت به معلمی داشتم تصورش هم برایم محال بود که هشت ساعت پشت سر هم و بدون کم کاری یک ریز تدریس کنم طوری که ساعت دو بعد از ظهر صدایم طوری بیافتد که به همکارانم موقع خروج از مدرسه بگویم سرما خورده ام. زمان می گذرد و سهم من همان راهی بود که همیشه در نقاشی های کودکیم می کشیدم. راهی که از دم در خانه شروع می شد و بعد از کلی پیچ خطرناک دوباره می رسید دم باغچه ی خانه. هیچ معلمی از ما نپرسید که چرا راهی به بیرون این نقاشی. به خارج این صفحه باز نیست. تا این که خودم فهمیدم. اما دیگر دیر شده. برای رفتن از این صفحه تنها راه پرواز است. یا یک پرش بلند. خیز بلندی می خواهد که به گمانم دیگر توانش نیست!
چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۰
توهمات یک سرباز معلم!
در حالی که همکارانِ با سابقه مان بعدِ حضور و غیاب، درِ کلاس هایشان را باز می گذارند و درازای راهرو را تا شنیدن زنگِ استراحت برای خودشان قدم می زنند من و دوستم که تجربه های اول تدریسمان است تا دقایق آخر کلاسمان را تدریس می کنیم. البته که خودمان هم واقفیم در صورت ماندنی شدنمان در سیستم، خودمان هم نیم ساعته کلاسه دو ساعته را ماست مالی می کنیم و تک تک بچه ها را دور از چشم مدیر و معاون روانه ی خیابان ها و کوچه ها خواهیم کرد. قبل ورودم به هنرستان کلمه ی کار و دانش را چند بار از روی تابلو چک کردم. می شد اسم دیگری برایش بگذارند. کاردانش! کار و دانش! واو نباشد بهتر است. حداقلش این است که غربت کار و دانش را بیشتر نشان می دهد. کادر اداری مدارس و کادرهای مدیریتی به هنرستان های کار و دانش به چشم زباله دانی سیستم آموزش نگاه می کنند. جالب این که همه ی کسانی که در رشته های فنی ثبت نام می شوند نمرات ریاضی و فیزیک بسیار پایینی دارند. نمونه اش یکی از دانش آموزان خودم است که با تبصره و با نمره ی دو و نیم درسِ ریاضی آمده که برق بخواند. بخش بزرگتر زمان جلسات اول را صرف یادآوری که نه. آموزش جمع و تفریق و ضرب و تقسیم کرده ام. یک سوال در همان جلسه ی اول تکانم داد. یکی از بچه ها با اعتماد به نفس بالایی مدعی بود که یک پنجم با پنج برابر است تا بالاخره با قاچ های هندوانه توجیهش کردم. اما باز هم معتقدم که کمی دیرتر و دشوارتر شاید. اما بالاخره می فهمند. اصلا ما را گذاشته اند آنجا که همین کار را بکنیم. توجیه خوبی نیست که نمی فهمند پس تلاش نکنیم. به دردشان نمی خورد پس بی خیالشان شویم. خودشان نمی خواهند پس پاپی آموزششان نشویم. البته زیاد حرف هایم را جدی نگیرید. سال های اول تدریس است و هزار توهم و اندیشه ی خام. این همکارانِ ما همان آینده ی ما هستند اگر ماندنی شویم!
پ.ن: جلسه ی اول از سال دومی ها خواستم دلیل آمدنشان به رشته ی برق را در کاغذی برایم بنویسند و بگذارند روی میز. یکی از بچه ها نوشته موتوری داشته بدون سند. موتورش را گرفته اند و از فرط بی حوصلگی تصمیم به ادامه تحصیل در رشته ی برق گرفته! خندیدم ولی دردم آمد!
چرا دیگر کتاب نمی خوانیم
ماه هاست که دیگر کتاب نمی خوانم. وبلاگ خوانی و فیس بوک بازی نیاز کتاب را از ناخودآگاهم حذف کرده. وقتی میان صفحات وب سرگردان از یک نقطه به یک نقطه می پری خودت می دانی که داری از همه چیز می خوانی، همه جا سرک می کشی اما در واقع چیزی جز خبر گیرت نمی آید. خبر خوانی به مرور زمان قدرت تحلیلت را می گیرد. این طور زندگی و آموزش به جای این که آدم را به عمق ببرد هوایش می کند. فکر می کنی از خیلی جاها با خبری و خیلی از مسائل را می فهمی. حال آن که اندک شناختی که از جایگاه خودت در زندگی داشتی را هم از دست داده ای!
پی نوشت: تازگی ها در شهر کوچکمان کلیپ های صوتی ای از رابطه ی یک مرد با یک زن به بیرون درز کرده. دست به دست می چرخد. یک چیز این وسط ذهنم را به خودش مشغول کرده. یعنی واقعا بین آن هایی که این کلیپ را دست به دست می چرخانند یکی دیگر مثل این زن و مرد وجود ندارد! یعنی بین این همه آدم که در هنگام شنیدن این کلیپ ها سر تکان می دهند خیانتکاری پیدا نمی شود! پشت این کارها باید یک لذتی باشد. بخشی از وجود همه ی آن های توی این کلیپ هاست. بخشی پنهان ناشدنی از همه ی ماها! گوش می دهیم و به دیگران نشانش می دهیم چون لذت می بریم از این که داستان خیانت های خودمان هنوز سر بسته مانده!
فیس بوک & گودر & شرکت های هرمی!
به نظرم یکی دو ماه قبلِ انتخابات بود که اکانت فیس بوکم را درست کردم. عده ای را هم اد کردم. اما سرعت پایین اینترنت و عدم کنجکاویم نسبت به آن باعث شد مثل خیلی از سایت های دیگر بعد از مدتی ترکش کنم. انتخابات که برگزار شد همه جا حرف از تویتر و فیس بوک شد. یک اکانت تویتر هم درست کردم. از کار کردن با تویتر خوشم نمی آمد. فقط با اسمش حال می کردم. این که پیام های کوتاه واقعا شبیه جیک جیک است. این که همه بیایند با هم جیک جیک کنند و یک سر و صدای بزرگ راه بیاندازند که هدفی را دنبال کنند. اما کدام هدف! لجم می گرفت که میلیون ها آمریکایی برای اطلاع رسانی در زمان انتخابات ریاست جمهوریشان از تویتر استفاده کرده اند. باز هم به فیس بوک سر می زدم اما هم چنان نسبت به صرف وقت در آن تمایل نداشتم. با خودم می گفتم شاید اگر سرعت اینترنتم بالاتر بود اوضاع فرق می کرد. اما من استفاده از گوگل ریدر را دوست داشتم و دارم. بیشتر از هر سایت دیگری از ف.ی.ل.ت.ر شدنش لجم گرفت. با گوگل ریدر یا به قولی گودر آمدنم به اینترنت هدفمند شده بود. با خودم می گفتم باید به خالق فیدخوان ها نوبل داده شود. گودر بر خلاف فیس بوک به جای آدم ها من را با نوشته ها و تصوراتشان آشنا می کرد. صداقت نابی که در نوشته های گودر هست در پست های فیس بوکی نیست. در فیس بوک همه از جمله خودم مثل بچه ها برای خودمان یک خانه درست می کنیم و می شویم مثل همان آدم های ریاکاری که در جامعه هستیم. چه بسا خیلی بدتر. اگر در جامعه آرایش می کنیم. در فیس بوک روتوش های وحشتناک متفاوت می کنیم. در جامعه نمی توانیم همه ی تصویرهای بدمان را از چشم دیگران مخفی کنیم. نمی توانیم از دست خیلی ها فرار کنیم. اما در فیس بوک امکان همه ی این دورویی ها فراهم است. فیس بوک کشور بزرگیست که همه می خواهند دوستانی داشته باشند و خودشان را به گونه ای که می خواهند به آن ها عرضه کنند. می خواهند بدون کمترین زحمتی در دنیای دیگران دخالت کنند. در فیس بوک هیچ کس عمقی نیست. وحشتناک همه را سطحی خوان می کند. گودر هم تا حدی این مشکل را دارد اما نه تا به این اندازه! اما بدبختانه، بودن در فیس بوک اجتناب ناپذیر شده. مثل داشتن صندوق پستی. برای حفظ ارتباطاتت با آدم ها. به نظرم بزرگترین مزیت فیس بوک هم همین است که آن هم خیلی اوقات خودش بزرگترین مصیبت است! فیس بوک جهانی ست با آدم هایی که خودِ مجازیشان را بیشتر از خودِ حقیقی شان دوست دارند. یکی از اقوام پا به سن گذاشته مان فکر می کند فیس بوک هم چیزیست در مایه های شرکت های هرمی. به نظرم حق دارد. بزرگترین شرکت هرمی دنیاست. هر کسی فکر می کند سرشاخه است. درخت بزرگ بی ریشه ای که ریشه های درختچه های رفاقتِ مجاور را می خشکاند و غافل از این که هر چه ثمر بدهد خریدار نخواهد داشت. چون میوه هایش همه زینتی ست!
ما چند تن بودیم
پنج و نیم صبح. از اتوبوس که پیاده می شوم می روم سراغ همان عادت قدیمیم. یک پاکت سیگار. کبریت و کیکی چیزی برای فروکش کردن درد معده ام. سیگار کشیدن در پیاده روهای تاریکِ ترمینالِ غرب را همیشه دوست داشتم. راه رفتن در تاریکی، وسطِ معتادهای تزریقی، فروشنده های اجناس دزدی و اندک مسافران کوله به پشت و ساک به دست، اولین تصور واقعی از تهران را به دست می دهد. دیگر خبری از اتوبوس های بلیطی بیست تومانی نیست. کرایه های تاکسی بیداد می کند. این اولین تغییر ملموس است. دیگر هیچ چیز تغییر نکرده. پل ها و زیرگذرها و ایستگاه های مترو و خطوط اتوبوس رانیِ جدید، فقط سرعت سرگردانی مردم را افزایش داده. شهری که می بایست از دانشگاه و سینما و کتابخانه و پارک های تفریحی اش نفس بکشد، ریه هایش شده ورزشگاه آزادی. آن طرفِ آزادی. شاید تهران همان تهران است. اما نه دیگر برای من. همان دو روز برای یادآوری طعم شیرین خاطرات گذشته و زنده کردن زخم هایی که از تهران در بدنم بود کافی بود. زمانی تهران را عاشقانه دوست داشتم. بیشتر از تهرانی هایی که می شناختم. آن قدر که فکر می کردم دل کندن از تهران برایم محال ممکن است. شبهای تهران هنوز زیباست. پا به پا کردن روبروی کتابفروشی های انقلاب، قدم زدن در امتداد سروهای ولیعصر و گپ زدن با همکلاسی های قدیمی در پارک دانشجو هنوز لذت بخش است. اما برای همین لحظات شیرین و آرام بخش، بخشِ بزرگی از زندگی در خیابان ها و خانه های کوچک اجاره ای می میرد. زیبا و شیک پوش باش و به تناسب اندامت توجه کن. این اولین درسی ست که تهران برای ما داشت اما بزرگترین درسش این بود که خودت باش! زمانی گذشتن از میدان آزادی برای ما فتح بلندترین قله های آزادی شخصی بود. سیگارهایمان را می گیراندیم، کوله هایمان را می انداختیم روی شانه هایمان و شناور می شدیم وسط اقیانوسی از ماهی های رویایی که بعدها فهمیدیم در دستمان لیز می خورند و می روند. ما سبکبال بودیم و طول کشید تا بفهمیم که دیگرانی چون ما، چه ها پشتِ این دروازه ی بزرگ به جای نگذاشتند. عزت نفس و جوانی و خانواده و حتی ناموسشان را گذاشتند. خوشحالم که هیچ وقت کنار این هشتِ زیبای بی معنا عکسی نگرفتم. این بار خیلی اتفاقی میان جمعی قرار گرفتم که نمونه ای مناسب از بخشی از تهرانی بود که هیچ وقت درکش نکرده بودم. همایشی بود به بهانه ی مولوی و به قصد معرفی کتاب و ثبت نام برای تورهای داخلی و خارجی و سالنی که پر از آدم های پیچیده ای بود که درکشان نمی کردم. دمِ در خانمی به بغل دستی اش گفت که من نمی دانم چرا هشتاد درصد مولوی دوستان زن هستند و دقیقا همان بود. پسرها و دخترهای جوانی که آمده بودند جمعه ای را با هم باشند و پیرزن های بزک کرده ای که درمان دردهایشان را در روانشناسی رنگ ها و بو ها می دانستند و فکر می کردند یک سفر دو روزه به دشت های اطراف تهران و یک سفر به قونیه (و احیانا آنتالیا) زندگیشان را از این رو به آن رو خواهد کرد. من فکر می کنم برای این دسته از زن ها خرید وسایل یک ناهار با پول توجیبی خودشان و تدارک یک غذای زمان بر، درمان مناسب تری خواهد بود. این بخش از تهران بیشتر از آن که زندگیشان را بازی کنند به بازی گرفته می شوند. ورزشگاه هم رفتم. البته بار چندمم بود اما فضای غیر قابل تحمل تری شده. مردمی که دیگر باور کرده اند که فحش نیروی محرکه ی همه ی کنش های اجتماعیست. عروسیِ یکی از همکلاسی هایمان هم بهانه ای بود برای جمع شدن دوباره ی دوستان قدیمی. دو سال و نیم گذشته. همه همانی هستند که بودند. اما دوستی هایمان دیگر همان نیست. آن زمان همه در یک سطح و در یک جهت بودیم. اما حالا هر کداممان یک بردار منحصر به فردیم در فضایی چند بعدی. دوستی هایمان هم شبیه تهران است. همان خودِ خودش است اما نه!
دوست دارم از تو بد بگویند!
هنوز هم اسمت که می آید دلم می لرزد. نه این که دوستت داشته باشم. مردها تا روزی که بمیرند معشوقه های قدیمیشان را در بخشی از وجودشان نگه می دارند. دست خودشان نیست. می مانند حتی اگر ده ها و صدها نفر بوده باشند. دوست دارم از تو بد بشنوم. حتی گاهی بدگوهای تو را بی جهت دوست دارم. من فکر می کنم یک دروغ بزرگ در همه ی کتاب ها و فیلم های عاشقانه ی دنیا هست. آن جا که معشوقه های داستان در زمان جدا شدنشان برای هم آرزوی خوشبختی می کنند. آن ها فقط زمانی برای هم آرزوی خوشبختی خواهند کرد که امید بازگشتی داشته باشند تا خود نیز به آن خوشبختی ملحق شوند و یا این که مطمئن باشند در جداییشان هیچ کدام گناهی مرتکب نشده اند که در آن صورت آرزوی خوشبختی چیزیست شبیه متاسفم. باور کن عشق هم معامله ایست در این آشفته بازار زندگی. تنها آن چه که می پردازیم تفاوت دارد. اگر معامله نیست پس چرا آن ها که زیباترند، پولدارترند، جذاب ترند و جایگاه اجتماعی بالاتری دارند عاشقان بیشتری دارند. چون زیبایی و پول و اصالت و ادب و از این دست چیزها ارزش بیشتری دارند. هیچ مردی عاشق یک زن زشتِ فقیرِ بددهنِ بی اصل و نصبِ بی سوادی که هیچ فضیلت اجتماعی ای نداشته باشد نمی شود. معامله ها یا جوش می خورند یا نه. در جوش نخوردن معامله دلخوری ها آنقدر نیست. اما درمعامله هایی که جوش می خورند و پس زده می شوند دلخوری ها جایشان را می دهند به دلزدگی. دلزدگی ها آدم را تحقیر می کنند. تحقیر آدم ها را برانگیخته می کند. وادار به انتقام می کند. وقتی می فهمی که کار از کار گذشته و قادر به انتقام گرفتن نیستی از بد گفتن از معشوقه ات هم دچار شعف می شوی مگر این که امید بازگشتش را در دل داشته باشی. آن هم به خاطر معشوقه ات نیست. چون بد گفتن از او تو را تحقیر کرده. این جاست که خودخواهی عشق خودش را نشان می دهد و من از شادمانی و موفقیت تو خرسند نخواهم بود.
پ.ن: این ها را نوشتم نه این که مخاطبم کسی باشد. فقط خواستم چیزی را ثابت کرده باشم. به قول شاملو «من اما در زنان چیزی نمی یابم گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش ... »
پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۰
زیرگذری به آرامش
دیگر به جزئیاتِ کاشی های توالت. نوشته های روی سطل زباله. مارک خمیر دندان ها. دیگر مدت هاست به هیچ چیزِ این خانه توجه نمی کنم. باور کنید نمی دانم مارک تلویزیونمان سامسونگ است یا سُنی. مارک یخچال و لباسشوییمان را هم نمی دانم. نمی دانم چه قرص هایی توی یخچال داریم. پدرم چه پنیری می گیرد و یا ماستی که دوست دارم برای کدام کارخانه است. حتی نمی دانم در تابلویی که روی دیوارِ هال آویزان است این طرف و آن طرف جوی آب کلبه ی چوبی هست یا نه. حتی با این که برق خوانده ام نمی دانم لامپ هایی که مصرف می کنیم چند وات است. امروز سه حرف اول کد ملی ام را فراموش کرده بودم. چند روز پیش هم دو حرف از پلاک ماشینمان را به یاد نمی آوردم. داستایوسکی را با تولستوی اشتباه می گیرم و سهراب را با نیما. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید هوسرل کجای فلسفه نشسته بود. انگشت هایِ قانونِ دستِ راستِ فلمینگ را با هم اشتباه می گیرم. اسم اکثر هم سربازهایم را در عکسی که توی پادگان گرفته ایم فراموش کرده ام. هر چه تلاش می کنم با دکلمه ی شعری که بارها شنیده ام همراهی کنم نمی شود. به هم ریخته ام. عاشق هیچ دختری نیستم. هیچ کسی آن قدرها روی اعصابم راه نمی رود. مشکلات مالیم زیاد نیست. فقط می دانم به هم ریخته ام. تله تکست را زیر و رو می کنم تا تاریخ و ساعت اولین بازی مقدماتی ایران را برای جام جهانی پیدا کنم. مدام به جای فکر کردن می پرسم. حتی خیلی از چیزهایی را هم که می دانم دوباره می پرسم. می ترسم فراموش کنم. امشب سه بار با خودم تکرار کردم که پنجشنبه ها آخر شب فیلم های کلاسیک پخش می کند اما باز هم یادم رفت. پریز تلفن اتاق بیرون زده. شیشه ی کتابخانه ام شکسته. دسته ی کیف دستیم پاره شده. زیپ کیف جای سی دی ها در رفته. توری لباس ورزشیم جر خورده. یادم می رود درستشان کنم. وقتی هم که یادم می افتد حوصله اش را ندارم. احساس می کنم همه اش برای این است که اعتماد به نفسم را از دست داده ام. دیگر قوم و خویش هایمان آن طور که باید رویم حساب نمی کنند. هر کدامشان یک نظریه ی جدید راجع به من دارند. یکی می گوید دوگانگی شخصیتی پیدا کرده. یکی به شوخی هایم ایراد می گیرد. یکی به ظاهرم گیر می دهد و عده ای اعتقاداتم را تجزیه و تحلیل می کنند. بخش زیادی هم بر می گردد به خودم. به این که تلاش هایم برای رفتن از ایران. جدا شدن از این جو خسته کننده و تکراری. به این که تلاش هایم برای قانع کردنِ خودم برایِ رفتن، به جایی نرسیده. به این که تصمیمم برای ادامه تحصیل قطعی نمی شود. فراموشیِ من بخشی از بازیِ ناخودآگاهم شده. برای آرامشش بی خیالی را پیش گرفته. به خیالِ خودش زیرگذری زده به آرامش!
خوره
صفحه ی مانیتور که سیاه می شود چشم در چشم می شویم. از خودم که آن طرف مانیتور لم داده ام روی صندلی می ترسم. بدون آن که تصمیمی گرفته باشم محکم زده ام روی اینتر. دسکتاپ می آید سر جای خودش. «کامو» با آن پالتو نخی زمختِ یقه بلند و سیگاری که دارد به انتها می رسد جای من را می گیرد. پشت تصویر مات است. در پیاده روِ خیابانی خلوت و بیشتر که دقت کنی هوا دارد تاریک می شود بر خلاف آن چه در ابتدا به نظر می رسد. کجا را نگاه می کند. دهانش نیمه باز است. انگار که قبلا چیزی گفته باشد و یا بخواهد چیزی بگوید. در حد یکی دو کلمه. لبخند توی صورتش هست ولی به کسی لبخند نمی زند. ژست غریبی ست و شاید بخشی از آن برگردد به عکس. دکلمه ی شعر که تمام می شود دوباره آن زن می خواند. اسپانیایی یا هر چی. نحوه ی تلفظ کلماتش شبیه یکی از همین خواننده های ترک است و تن صدایش شبیه یکی از خواننده های کافه ای قبل انقلاب. اما در صدایش غم خاصی هست که در هیچ کدام از آن دو نیست. ناگهان وسط یک بار ایستاده ام. همه چیز چوبی ست. صندلی ها. میزها و پیش خوان بار و همه ی حواسم پیش نوک کفش هایم است که انداخته ام روی صندلی. آن روبه رو، روی سِن، زنِ اسپانیایی دارد می خواند. شبیه فیلم های گانگستری نیست. هیچ کس شیشه ی مشروبش را در سر بغل دستیش خرد نمی کند. هیچ کس به زنی که پشت پیشخوان ایستاده متلک نمی گوید و دعوایی بر سر زن جوانی به راه نمی افتد. او می خواند و ما اشک می ریزیم. چشم هایم را که باز می کنم صفحه ی مانیتور دوباره سیاه شده و جای کامو را گرفته ام. وقتی سرِ روان نویست را آنقدر باز و بسته می کنی که تمام انگشتان و کف دست و پایین پیراهنت جوهری می شوند حتما یک چیزی آزارت می دهد.
کمک کردن به مصدوم، تعهد اخلاقی یا وظیفه قانونی
حیف شد که بعدِ امتحان کتاب را پس دادیم. باید آن جمله ها را عینا ذکر می کردم. نوشته بود که در همه ی دنیا جز کشورمان برای ارائه ی کمک، شما (امدادگر) مجوز قانونی باید داشته باشید و در جای دیگری اضافه کرده بود که در کشور ما بنا به فرهنگمان کمک کردن به مصدوم یک وظیفه شمرده می شود و حتی کوتاهی کردن در کمک رسانی در صورت پیگیری می تواند جرم هم محسوب بشود. من هنوز پایم را از کشور خودمان بیرون نگذاشته ام. به خیلی از شهرهای بزرگ کشورمان هم مسافرت نکرده ام و با بسیاری از فرهنگ های مجاورمان هم غریبه ام اما از حسی که پشت این جملات خودش را پنهان کرده بدم می آید. انگار که دیگر مردمان دنیا با اخلاق بیگانه و از نوع دوستی و انسانیت بویی نبرده باشند و از کمک کردن مادامی که وظیفه شان نباشد سر باز بزنند. مگر همین «هانری دونان» پایه گذار نهضت صلیب سرخ هم ایرانی یا هم کیش ما و شما بوده. یکی از همین امدادگرهای همشهریمان می گفت که چند سال پیش در یک سانحه ی رانندگی، راننده ای که خمش فرمان و پدال های ماشین گیرش انداخته بوده از امدادگرها ملتمسانه خواسته بوده که فرمان و پدال را برش دهند و بکشندش بیرون اما همین راننده بعدِ بهبودی شکایتی را تنظیم و از امدادگران بابت خسارت به ماشین شکایت می کند. مگر این شخص هموطن ما نبوده. او از امدادگری که وظیفه اش امدادرسانی بوده درخواست غرامت کرده. اگر یک راننده ی گذری بیرونش می کشید و با ماشینِ خودش می رساندش بیمارستان و مصدوم در صورت عدم تجربه یا اهمالِ او دچار یک آسیب نخاعی هم می شد آن راننده ی گذریِ نیکوکار چه عاقبتی می داشت. حتما بابت حمل غیرقانونی مصدوم و قطع نخاعش در دادگاه محکوم می شد. ممکن است اخلاق در نقطه ای از جهان نسبت به نقطه ای دیگر نهادینه تر باشد اما این که قانونی برایش بگذاریم درست به نظر نمی رسد. بعضی وقت ها بین تعهدهای اخلاقی و قوانین اجتماعی باید تفاوت هایی قائل شد. این تجربه ایست که خیلی از کشورها به آن رسیده اند. انسان دوستی زیبا و قابل ستایش است اما کمک کردن همیشه یک وظیفه نیست. وظیفه ی انسانی شاید. وظیفه ی قانونی مردمان یک قبیله هم شاید. اما وظیفه ی قانونی مردمان یک جامعه ی امروزی نیست! من که این طور فکر می کنم.
ذهنی که به بازی می گیردمان
صدای رادیو بلند است. هر چه دکمه را فشار می دهم صدا تغییر نمی کند. چشمم را که باز می کنم صدای رادیو بلند است اما کنترل توی دستم نیست. من روی مبل این طرف اتاق خوابیده ام و کنترل تلویزیون آن طرف اتاق روی عسلیست. غیر ممکن است. من بیدار بوده ام. آخر صدای رادیو و برنامه ی رادیو همان بود اما برداشتن کنترل تلویزیون و تلاش برای کم کردن صدایش را فقط در خیالم ساخته ام. از کجا معلوم که بیشتر خاطرات و رخدادهای زندگیمان همین طور شکل نگرفته باشد. شک می کنم به این که نکند زندگی ما حاصل تفکرات و تصورات ذهنیست که ما را به بازی گرفته!
سهشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۰
نادیده بگیر و بی تفاوت باش!
برای هر کسی پیش می آید لحظاتی که دلش بلرزد. مخچه اش سوزن سوزن بشود و همه چیزش را ببازد به کسی یا کسانی. به منحنی های صورت و اندامشان. به لطافت رخسار و موهایشان. به سادگیِ رفتار و تن صدایشان. به راه رفتن و پوششان. برای هر چه که هست نگذار دلت هری بریزد پیش پای کسی. برای مدتی برگرد اما نه به خودت. به دیگران. که خودت از دست رفته ای. به دیگرانی که دوستشان داری. دوستت دارند. دوست داشتن های مگو را نمی گویم. مگوها را بگذار کنج دلت. ارزشش را که داشته باشد زمان دوباره بالایشان خواهد کشید. اما اگر دیدی هیچ کدامشان نمی شود. یک راه دیگر هست. دشوار اما شدنی ست. نادیده بگیر و بی تفاوت باش. در نادیده گرفتن راز بزرگی هست. چشمانت بازتر می شوند. قدرت قیاست را دوباره بازپس می گیری و آنقدر خرده می گیری که کسی که برایش می مردی می شود درست شبیه همان هایی که هر روز در خیابان از کنارت می گذرند و بی آن که دیده باشیشان به خانه رسیده ای!
پهلوانان می میرند!
چهار پنج سالی می شد که این جا از بساط پهلوان های محلی خبری نبود. آرمان زنگ زد و گفت بیا که یکی سر و کله اش این جا پیدا شده. پانزده بیست سالِ پیش را خیلی خوب یادم هست. وقتی پهلوان ها می آمدند توی محله ها. سر کوچه ها ماشینشان را پارک می کردند. عموما دو نفر بودند. یکی بلندگو را می گرفت دستش و بازار گرمی می کرد و آن یکی هم لباسش را در می آورد و با بالا و پایین پریدن و فیگور گرفتن سعی می کرد توجه حلقه ی آدم های دور و برش را به خالکوبی هایش جلب کند. تصویر آن پهلوانی که سنگ بزرگی گذاشته بود روی سرش و دستیارش با پیک می کوبید روی سنگ و سرش تا سنگ را بشکند و شکست هنوز یادم هست. با خودشان مارهای بزرگ می آوردند. چرخ های ماشین را از روی پا و سینه و سرشان عبور می دادند و مردم صلوات می فرستادند. زنجیرِ دو لا و سه لا پاره می کردند و مردم کف می زنند. آخر سر هم آن مردی که بلندگو دستش می گرفت وسط جمعیت می چرخید. سکه های بدلی منقوش به درگاه آرامگاه ها و گنبد زیارتگاه ها و چند شیشه روغن مار را با یک قیمت غیر متعارف می فروخت و بساطشان را جمع می کردند و می رفتند. پنج شش سال پیش هم زیر پل حافظ جلوی خوابگاه دانشجوییمان سه نفر بساط انداخته بودند. آن یکی که قدش از همه بلندتر بود همه ی حواسش به گشت های پلیس بود. آن یکی هم که بلندگو دستش بود پشت سر هم تکرار می کرد که اگر می خواهید «ققنوس» را از نزدیک ببینید منتظر پایان برنامه باشید! ما که از سینما بر می گشتیم و اسم ققنوس را از دور شنیدیم با خنده خودمان رسانیم وسط جمعیت تا ببینیم «ققنوس» افسانه ها را این آقا از کجا پیدا کرده. پهلوان حتی نتوانست زنجیرش را پاره کند. ژست مظلومانه ای گرفت که دیگر پیر شده. جالب این که مظلوم نمایی اش جواب داد. سیلِ پول از جیب ها و کیف های دخترها و پسرهای شیک پوش و احساساتی سرازیر شد و در حالی که همه منتظر دیدن برگ برنده ی پهلوان یعنی ققنوس افسانه ایش بودیم یکی که به گمانم همان جوان قد بلند گروهشان بود داد زد که پلیس ها آمدند. در عرض سی ثانیه معرکه تعطیل و الفرار. یک هفته ی تمام به آن پهلوان و ققنوسش خندیدیم. پهلوانِ امروز ما هم دو تا مار در حد نی قلیان آورده و وسط جمعیت نشانش می دهد. بیست سی صفحه دعای پرینت شده هم وسط جمعیت چرخاند و بابت هر کدام از آن کاغذها پانصد تومان از مردمی که اکثریتشان روزه بودند گرفت . یکی دو تا وزنه ی خنده دار که از جوش چند تکه آهن قراضه به هم درست شده بود هم افتاده بود وسط معرکه. ما ندیدیم ولی به گمانم چند تایی هم وزنه زده بود. پولش را که جمع کرد بلندگو را گرفت جلوی دهنش و گفت که در خانه یک میمون دارد به اسم جیمی! تعریف کرد که جیمی دوچرخه سواری بلد است و چند تا ادا و اطوار دیگر که یادم نیست و با لحنی که بوی عذرخواهی می داد گفت که چون میمونش در بهار و تابستان بو می دهد نیاورده نشان بدهد تا مردم اذیت نشوند. بلندگویشان را از باطری ماشینشان جدا کردند و رفتند. قدیم ترها که پهلوان ها می آمدند اینجا. مایی که حلقه می زدیم دورشان. جدا از تفریح و هیجانش کم ترین چیزی که برایمان داشت این بود که ترغیب می شدیم به ورزش کردن. به شجاعت. به مردانگی. حتی اگر اظهار مردانگیشان هم دروغ بوده باشد و شجاعت کار هم نمی داشتند. اما بعضی ها که پول موادشان را نمی توانند جور کنند. سی چهل تا یا الله و یا علی می گویند. چند تایی دعا می فروشند و دمشان را می گذارند روی کولشان و می روند. گدایی و تن فروشی شرف دارد به این طور شیادی!
فرصتی استثنایی برای فهمیدن
هر زمان خواستید بدانید که دیگرانی که دور و برتان زندگی می کنند چقدر دوستتان دارند و یا در موردتان چطور فکر می کنند به حرف ها و حرکاتشان زمانی که از دستتان عصبانی شده اند دقت کنید. شاید باور کردنی نباشد ولی نزدیکترین کسانتان بابت عصبانیت های کوچکی که شما بانیش بوده اید همه چیز را لو می دهند. وقتی داد و بیداد می کنند که چرا همه چیز را مسخره می کنی و هیچ چیز را جدی نمی گیری. این قبیل حرف ها مربوط به موضوع عصبانیت است اما وقتی بگویند هم سن و سال های تو زن و بچه و زندگی دارند. فهم و شعور دارند. اخلاق دارند و از این سری حرف ها. دیگر ربطی به موضوع ندارد. این شمایی هستید که در پنهانی ترین گوشه ی ذهن طرف مقابلتان قرار دارید و وقتی صراحتا بگویند که کاش می مردید و راحت می شدیم این همان حقیقت دوست داشتن آدم هاست. این عصبانیت هاست که خودخواهی دوست داشتن را از زیر تل انبار ادعاهای ایثار و دیگر خواهی بیرون می کشد و شما تازه می فهمید که چقدر تنهایی تان زیاد است!
یک سیم مانده به آخر
دومین بار است که در این هفته دیش هایمان را جمع می کنیم و هر بار چند ساعت بیشتر تحمل نمی کنیم و یکهو می زنیم به یک سیم مانده به آخر و همه ی خانواده به توافق می رسیم که به درک. هر چه بادا باد. جریمه اش را می دهیم و دوباره آجرهای نصفه نیمه و تکه های بلوک های سیمانی را مثل پازل کنار هم می چینیم با این امید که تازه آمده اند و تا یک دور همه ی شهر را بروند و برگردند شاید طرح تمام شود و بعد هم با اعتماد به نفس آنقدر زاویه ی «ال ان بی» ها و دیش را تغییر می دهیم تا همه چیز مثل قبل شود. وقتی شایعه می شود که دارند می آیند از همه ی خانه های اطراف صدای ترق تروق دیش ها می آید. بیشتر از آن که دیدنی باشد شنیدنی ست. همسایه ها می گویند با جرثقیل می آیند روی پشت بام ها و دیش ها را با خودشان می برند و اسم صاحب خانه را هم وارد فرم هایشان می کنند و می روند . جرثقیل قبل ترها من را یاد تصادفات رانندگی می انداخت. یک مدتی هم دوست داشتم به جرثقیل بگویم جرثقال یا جراثقال! تا برایم یادآور اعدام نباشد. حرف های سیاسیش بماند برای اهالی اش اما این بار دیگر باید حواسمان به جرثقیل ها باشد چون آنتن به درد بخوری هم برای شبکه های داخلی نداریم!
«وارتان» بنفشه بود ...
شعری که شاملو برای «وارتان» سروده بود را قبل ترها در دوران دانشجوییم در مجموعه «هوای تازه» خوانده بودم. یادم هست که آن زمان حتی اسم «وارتان» را به خاطر نسپردم اما حالا بعد چند سال دکلمه ی همان شعر را یکی از دوستانم برایم آورده و دو روز تمام است هر جا که می روم آن را گوش می کنم و به «وارتان» فکر می کنم. «هوای تازه» را دوباره باز کردم و نوشته ی شاملو را درباره ی وارتان خواندم. دانشجو که بودم در درونم هزاران «وارتان» داشتم و همین باعث می شد که هیچ وقت به «وارتان» ها آن طور که باید نیاندیشم. مطمئنم روزی که آن شعر و آن یادداشت شاملو را خوانده ام باور داشته ام که خود نیز می توانم وارتانی باشم اما حالا دیگر نه. شعر را دوباره زمزمه می کنم و تعظیم می کنم در برابر مردی که به خاطر آرمان هایش زیر شکنجه لب باز نکرد تا در نهایت به رودخانه ی آرمان هایش پیوست و رفت. بزرگتر که می شویم وارتان درونمان نحیف و نحیف تر می شود آنقدر که در پاسخ آن هایی که می گویند جوانی کردند و خودشان را به کشتن دادند از سر تاکید سر تکان می دهیم!
*وارتان سالاخانیان
از دل برود هر آن که از دیده برفت!
چند شب پیش برای بار اول که روی پروژه کار کردیم برای اسم های فرضیِ نرم افزار، دوستان و آشنایان جدیدم را نوشتم. امشب نیاز بود چند اسم فرضی دیگر اضافه کنم. ناخودآگاه نوشتم محمد محمدی. احمد احمدی. حمید حمیدی. سومی را ثبت نکرده برای چند لحظه خشکم زد. مثل این که راستی راستی دارد اسم دوستان قدیمیم به کلی از ذهنم پاک می شود. بحث بر سر مرام و معرفت نیست. حقیقت زندگی همین است. دوستی در بطن زندگیست که جریان می یابد. با اندکی فاصله بی آن که فهمیده باشی دوستانت تبدیل به خاطره هایی دور می شوند. خاطره هایی یخ زده و غبار آلود که گهگاهی با تماسی تلفنی یا پیامی کوتاه زنده می شوند و دوباره در فاصله ی یک حسرت و یک لبخند گم می شوند. طوری که ناچاری برای ثبت چند اسم مجازی در یک نرم افزار بنویسی. محمد محمدی. احمد احمدی. حمید حمیدی!
سهشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰
پشت این کوه ها شهری هست!
هوا بدجور گرم است و حال ما و کشاورزهایی که مزارع گندمشان را «سن» زده هیچ خوب نیست. به دهکده هر روز حمله می شود و هر بار یکی لشکرش را خراب می کند روی سرمان . سرکی می کشند. چیزی که گیرشان نمی آید بر می گردند سی خودشان. این اواخر یکی آمده با منجنیق می زند بیخ دلمان. همان جا که همه چیزمان را پنهان کرده ایم. ما هم چیزی نمی گوییم. نه این که صبرمان زیاد باشد. زورمان نمی رسد. چشمه های این آبادی دیگر آب ندارند و هیچ مردی را یارای بالا کشیدن دولچه های خالی از چاهی که خود حفر کرده نیست. نمی خواهم بنشینم روی تپه های آبادی و تمام روز را به دختران زیبای روستا فکر کنم و دنبال هیزم بگردم برای سوزاندن رویاهایم. پشت این کوه ها شهری هست که می شود برای رسیدن به آرزوهایت از هر چه که هست دل بکنی و می ارزد اگر حتی گوشه ی خیابان هایش جان بدهی!
چرخش رویاها!
صادق زنگ زده می پرسد که حقیقت دارد که توبه کرده ام! می پرسم از چه. یک چیزهایی هم گفت اما آخرش نفهمیدم که توبه برای کجای داستان بوده. وقتی دیدم چیزی دستگیرم نمی شود افسار سخن را کشاندم یک طرف دیگر اما هنوز به چیزی که گفته فکر می کنم. به توبه. به این که چرا کسی می رود پی توبه. برای آمرزیده شدن یا صرف تکرار نکردن. تکرار نکردن برای چه. آمرزیده شدن از طرف که. در نگاه اول همه چیز خوب است. این که به خودت بیایی و بگویی که فلان کاری که کرده ام اشتباه است و سعی می کنم اصلاحش کنم و یا با خودت بگویی که تلاشم را خواهم کرد که آدم بهتری باشم. برای خودم. برای دیگران. اما هر تصمیمی برای تغییر یک دلیل خردمندانه می خواهد و ترس برخلاف تصور بزرگترین دلیل خردمندانه برای تغییر است. قرار گرفتن در موضع اشتباه، شکست و ضعف ما را وادار می کند به یکباره از مسیرمان برگردیم و یا راهمان را عوض کنیم. اما من که معتقد به چیزی به اسم گناه به مثابه یک قانون گریزی آسمانی نبوده ام چرا باید متهم به یک تغییر ایدئولوژیک مذهبی به نام توبه باشم. تمامی توبه کنندگان مذهبی بزرگترین دلیل تغییرشان فرار از آتش جهنم و امید به باز شدن درهای بهشت است. چیزی که هیچ بویی از تغییر در آن احساس نمی شود فقط رویاهایشان برای چند لحظه یا چند روز تغییر می کند! میوه های این دنیا به دهانشان مزه نکند عاشق میوه های بهشت می شوند!
[عنوان ندارد]!
دلم یک کافه ی دنج می خواهد. در یک خیابان دور افتاده که هیچ رهگذری رد قیافه ی آدم را در ذهنش هم نداشته باشد. حاضرم ماهی نصف حقوقم را بدهم آن میز چوبی قدیمی انتهای کافه همیشه برای خودم باشد تا که هر وقت دلم گرفت و روزمرگی یقه ام را چسپید و آویزانم کرد به دیوار، دست هایش را بزنم کنار و بروم بنشینم روی صندلی خودم در کافه. از دور اشاره کنم که یک لیوان قهوه لطفا. پالتوم را پشت صندلی آویزان کنم. کلاسورم را بگذارم گوشه ی میز و کاغذهای سفیدم را پخش کنم روی میز. مهم نیست که گردی کف استکان قهوه بماند روی کاغذ. این که انتهای کافه نور مناسبی نداشته باشد و گم شوم وسط دودهای سیگار. مهم این است که هر بار که گم شدم آن گوشه خودم را پیدا خواهم کرد!
زهی خیال باطل!
مقنعه های سفید با حاشیه های موج دار شبیه رو تاقچه ای های قدیمی و مانتوهای بلند با رنگ های ساده و یک دست. کلاه های سفید شبیه همان هایی که مردهای پاکستانی و مسلمان های هندی سرشان می کنند و کت شلوارهای گل و گشاد. این پوشش معمول زائرهای منتظری ست که وسط انبوه ساک های ریز و درشت در انتظار اتوبوس های فرودگاه ایستاده اند و در مورد سیم کارت و رومینگ و هواپیما و هتل صحبت می کنند. این هایی هم که آرایش غلیظ کرده اند و شلوار لی و مانتوی کوتاه و تی شرت و عینک دودی به سر و تن دارند و انگار مناسبتی بینشان نیست، اقوام نزدیک همین حاجی ها هستند و برای بدرقه آمده اند. گرمای مرداد امانمان را بریده. بغل دستیم می گوید خوشا به سعادتشان. او هم مثل ما برای بدرقه آمده. راستای ایستادنش طوری ست که سایه ی مناره ی مسجد روی او افتاده و سایه ی او و مناره روی من! گفتم که گرما از طاقت بیرون است. می گوید که آن جا این طور نیست. از زمین و آسمان باد خنک می آید. عرب ها مکه و مدینه را برایشان بهشت کرده اند. دارد پیش خودش با صدای بلند از لذت زیارت می گوید و طوری که من هم بشنوم از این که چرا خیلی ها به جای تجدیدهای مکرر در زیارتشان پولش را صرف کارهای خیر نمی کنند حرص می خورد و من که گرمای هوا و صدای جمعیت و بوق ماشین کلافه ام کرده، دارم به درآمدی که به جیب عرب ها می رود فکر می کنم. اتوبوس ها می رسند. نمازشان را که می خوانند یکی یکی سوار می شوند. بعضی ها گریه می کنند. حلالم کن حلالمان کنید می گویند و نائب الزیاره می شوند. بر خلاف تصورم نوجوان ها و جوان ها هم تعدادشان کم نیست. نشسته ام روی جدول و تک تک که بالا می روند به دلایل رفتنشان فکر می کنم. شاید یکی رفته که اولین سفر خارجه اش را تجربه کند، اولین بار سوار هواپیما شود و برای اولین بار کلی آدم با قیافه های نامتجانس ببیند که به زبان های مختلف صحبت می کنند. حتی شاید یکی مسافرتش را در بانکی جایی جایزه گرفته و چون نمی توانسته نقدش کند و یا دل هدیه دادنش را نداشته دارد می رود. خیلی ها برای مقبولیت جمع و حاجی شدن می روند اما در اعتقاد آن پیرمرد و پیرزنی که یکی یکی بچه هایشان را بغل می کنند و گریه می کنند شک نمی کنم. بیشترشان یک ویژگی مشترک دارند. می روند که برگشتنی دیگر آدم قبلی نباشند. اما دو سه ماه بعد برگشتن که آب از آسیاب افتاد حاجی ها می شوند همان آدم های قبلی. هیچ تحولی در یک ماه اتفاق نمی افتد. امیدی که عبث و بیهوده است. می خواهند بروند در دریای مقدساتشان یک غسل یک ماهه بگیرند و برگشتنی دیگر تن به آن چه گناه می خوانندش نیالایند اما زهی خیال باطل!
بی خاصیت های پر مدعا
از روی سکو که نگاه کنی می شود سمت راست شما و سمت چپ تیم ما. همان اول بازی می کشد جلو. پشت سر هم با حرکات توامان دست و پا و ادا و اطوارهایی که بر خلاف تصور خودش اصلا به دل نمی نشیند پیغام می دهد که توپ را برسانید این طرف. حرف هایش قاطعیت مردانه هم ندارد. بیشتر شکلک های زنانه است. همان چیزی که من در مردها که ببینمش حالم به هم می خورد. پاس هم که می دهی بیشتر مواقع یا نمی تواند کنترل کند و یا به توپ نمی رسد. البته رسیدنش به توپ هم تعریفی ندارد. اگر کسی مقابلش ایستاده باشد بی برو برگرد توپ لو می رود. نباشد هم یکی در پنجاه توپی به نوک کفش هایش بخورد برود سمت دروازه. این ها همه اش یک طرف. در تمام طول نرمش و بازی با حرف های صد من یک غاز روی اعصاب همه راه می رود. هر دو سه دقیقه یک بار به پروپاچه ی یک نفر می چسپد. از راه رفتن یکی انتقاد می کند و به حرکات حین دویدن آن یکی می خندد. خودش هم نه لباس مناسبی ندارد و نه استیل دویدن مناسبی دارد. امروز با خنده آمده پیش من. می گوید چرا به او که می رسم زیاد روی خوش نشان نمی دهم. نمی داند که دست خودم نیست. من از آدم های بی خاصیت پر مدعا خوشم نمی آید. من اگر فوتبال بلد نیستم به اطرافیانم نگاه می کنم. اندازه ی قواره ی خودم هارت و پورت می کنم. اگر برای ورزش و تفریح آمده ام دیگر چه نیازی ست به تجسس در زندگی تک تک بچه های باشگاه. البته بی تفاوتی من نسبت به او ربطی به بازی فوتبال و این چیزها ندارد. بر می گردد به سال های دور. از بچگی از آدم هایی که خودشان هیچ پخی نبودند و دیگران را به توپ و تشر می بستند و یا انتظارات بی خودی داشتند بدم می آمد. دور و برشان نمی پلکیدم. خیلی زود فهمیدم که هر چه بیشتر از این دسته آدم ها فاصله بگیری آرامش بیشتری داری. او نمی داند که دست خودم نیست که آن طور که با بقیه می جوشم با او تا نمی کنم. شخصیت آدم ها وقتی که به بازی گرفته می شوند مشخص می شود. «شخصیت آدم ها توپ فوتبال نیست که اطمینان کنند بگذارندش جلوی پای تو و تو شوتش کنی بیرون!» این چیزی بود که می بایست در جواب می شنید اما چون ارزشش را نداشت من فقط با خنده گفتم که نه این چه حرفیست که می زنی. ما با هم مشکلی نداریم!
این میوه ی ممنوعه ی ما چیست؟
می توانم در فولدر شخصیم در درایو دی یک صفحه ی ورد دیگر باز کنم و شروع کنم به خیالبافی که سال بعد که سربازیم تمام شد مدارکم را ترجمه می کنم. از یکی از دانشگاه های آن طرف پذیرش می گیرم. بالاخره دکترای برقم را خواهم گرفت. آنقدر با اعتماد به نفس روی کیبورد خواهم نواخت که در نوشته هایم نگرانی پول به چشم نیاید. می شود حتی طوری نوشت که اضطراب ترک خانواده، ترس شکست و از دست دادن چیزهایی که انتظارم را همین جا می کشیده آن قدرها محسوس نباشد. بله. روی یک صفحه ی سفید خیلی چیزها می شود نوشت. از تسلط بر زبانی که هنوز گلیمم را از آب نمی کشد و از کتاب هایی که ترجمه خواهم کرد. از شعرها و داستان هایی که به چاپ خواهم رساند و از دانشگاه هایی که در آن تدریس خواهم کرد و آزمایشگاه هایی که مشغول به کار خواهم شد. روی این صفحه ی سفید می شود مدتی از این جا کند. رفت و با افتخار برگشت و یا حداقل با پول! اما از کجا. اگر رفتم و هیچ کدامشان نشد. دست از پا درازتر. با روزهایی که از دست رفته چه می شود کرد. با خاطراتی که در کنار هیچ کدام از نزدیکانت شکل نگرفته. با رفتن هر آدمی بخشی از گذشته هم همراه آینده می میرد. با روزهای به دنیا نیامده مرده چه می شود کرد. نه. انگار خیلی وقت ها روی صفحه ی سفید هم نمی شود خیلی دور شد. آدم هر چقدر هم دور برود بالاخره خودش را می رساند بالای یک بلندی. از دور به راهی که آمده نگاه می کند. آن روز چه خواهم گفت. مرگ کوهنوردهای بلند پرواز دردناک تر از آن است که اسم کوهنوردان سقوط کرده را روی کوچه ها و خیابان ها و میدان ها گذاشت. من می توانم در همین فولدر شخصیم یک صفحه ی ورد دیگر باز کنم و بنویسم که همین جا باید ماند. همین جا باید رشد کنی. با خانواده ات. دوستانت و مردم شهری که برای آسفالت شدن خیابان ها، مجسمه های جدید میدان ها و وسایل اسباب بازی پارک ها آنقدر خوشحال می شوند که دیگر چیز بیشتری نمی خواهند. بمان. وقت فراغت برای مطالعه، دانشگاه برای تحصیل و کار مناسب این جا هم فراهم است. این جا هم می شود کتاب ترجمه کرد. شعر و داستان نوشت. دکترا گرفت. چند صفحه ی جدید باید در این فولدر شخصی باز کرد تا در نهایت آدم بتواند حقیقت داستان را از زیر زبان خودش بکشد بیرون. این جا چه چیزی آن قدر کم است که همه می خواهیم برویم. این میوه ی ممنوعه ی ما چیست که دلمان هوای رفتن کرده!
پ.ن: سیاسی اش نکنید لطفا که میوه ممنوعه ی ما نیست!
ذائقه ی فکری
سالی یک بار هر سه چهار خانواده می روند روستای آبا و اجدادیشان. می ریزند سر درخت های آلوچه. شکم ها و صندوق ماشین هایشان که پر شد چند نفس عمیق می کشند و بر می گردند شهر خودشان. این بار قبل برگشتن آمدند اینجا. از آلوچه باغی هایشان خوشم نیامد. البته هسته هایش خوشمزه تر از هسته ی آلوچه های بازاری ست. صندوق ها را یکی یکی می گذاریم وسط و هسته هایش را جدا می کنیم. یک بخش آلوچه ها را خشک می کنند برای درست کردن «قیصی». همین طوری با صاد نوشتم. با سین هم که نوشته شود باز هم در ماه های سرد یا با روغن سرخش می کنند و می شود یک غذای محلی. خیلی ها هم می گذارندش روی برنج دم بکشد. ترش است اما آنقدر قبلش نمک خورده که با غذا شوریش کمتر از ترشی اش خودنمایی نمی کند. من غذاهای محلیمان را زیاد دوست ندارم و هیچ خوشم نمی آید که در شبکه های استانی بی خود و بی جهت از غذاهای محلی تعریف می کنند. قدمت بعضی از غذاهای محلی را می شود یک جورهایی حدس زد. مثلا آن هایی که فقط از گیاه های خوردنی کوهستان های منطقه و محصولات لبنی درست می شوند به احتمال زیاد قبل از کشف قاره ی آمریکا هم وجود داشته اند. قبل از این که سیب زمینی و گوجه پایشان به قاره های دیگر باز بشود. این ها را ننوشتم که در مورد غذاهای محلی صحبت کنیم. نوشتم که به شما بگویم که خیلی از افکار ما از این غذاهای محلی هم قدمتش بیشتر است. جایگزین های بهتری برایشان سراغ داریم. خوشمزه تر و مقوی تر و با پخت ساده تر. اما عده ای هستند که باز هم دلشان لک می زند برای خورد و خوراک بچگیشان. برای دنیایی که سال های قبل در آن زندگی کرده اند. فکر می کنند که اگر برنج و قیصی بخورند برای چند لحظه هم که شده همه چیز بر می گردد سر جای اول. بیشتر می خورند چون فکر می کنند غذای طبیعی ای است و صد و بیست سال عمر می کنند و برای آن دنیایشان هم توشه ای ذخیره کرده اند. خیلی ها از تجربه کردن می ترسند. خیلی ها هم ذائقه ی فکریشان از قبل شکل گرفته. سخت بشود قانعشان کرد که هر غذای جدیدی چیپس و پفک نیست!
بگذارید خودمان باشیم!
بقال سر نبش خوابگاه دانشجوییمان به چشم یک ریاضی دان بزرگ به من نگاه می کرد چون می توانستم قیمت چهار پنج قلم جنس را بدون ماشین حساب جمع بزنم. هم کلاسی های دوران مدرسه ام هنوز هم فکر می کنند که من باید آدم موفقی شده باشم چون شاگرد اول کلاسشان بوده ام. حتی آن هایی که حالا مدرک و سطح رفاهشان هم از من بالاتر است. در محل کار قدیمی ام هم عده ای معتقد بودند که من هوش بالایی دارم چون در عرض سه ماه هر چه که آن ها در عرض دو سال یاد گرفته بودند را فوت آب بودم. اما خودم خوب می دانستم که دلیلش هوش بالای من نبود. تنها انگیزه ای بود که من تازه کار داشتم و آن ها نه. انگیزه ی یاد گرفتن. بچه های مدرسه ای که با من به موسسه ی زبان می آمدند حافظه ام را تحسین می کردند چون دویست سیصد لغت از آن ها بیشتر به حافظه سپرده بودم. همیشه با خودم می گفتم این بچه ها اگر به سن من برسند خودشان خواهند فهمید که من هم یکی بوده ام مثل آن ها و چه بسا خیلی کم حافظه تر. همکاران جدیدم هم فکر می کنند که من خیلی از کامپیوتر و متعلقات سرم می شود چون آفیس بلدم و تایپ ده انگشتی. همه ی این احساس های غیر واقعی ای که دیگران نسبت به آدم دارند آزار دهنده است. گریزان می شوی از دستشان. سایه ی افکاری که بوی انتظارات خلاف واقع می دهند خنکای وجودت را آتش می زنند. انگار یکی هست که مدام دارد توی سرت می کوبد که چرا المپیاد ریاضی قبول نشدی. چرا رتبه ی کنکورت تک رقمی نشد. چرا وضع کار و بارت این است. چرا ادامه تحصیل نمی دهی و تو می دانی که توانایی این همه را نداری. اما کار از کار گذشته. صحنه عوض شده. نمی شود بگویی نمی توانم. بلد نیستم. توانایی اش را ندارم. البته بر عکس این داستان هم اتفاق می افتد. بعضی ها آدم را کوچک تر می بینند. با چشم هایی که تحقیر از عمق نگاهش پیداست. اما این نگاه آنقدر آزارم نمی دهد. بالاخره آدم خودش بهتر می داند که حجم و وزن و قد واقعی اش چقدر است. اما نگاه اولی به شدت تاثیر گذار است. حتی اگر بعضی وقت ها هم به آدم احساس تشخص و شخصیت بدهد محال ممکن است پیش خودش کوچک نشود. محال ممکن است برنگردد و به خودش نگوید که نیستی جان من. تو این همه نیستی!
همان بهتر
بهتر است سرمان توی لاک خودمان باشد. همه اندازه ی خودشان مشکل دارند. وقتی می گویم اندازه ی خودشان یعنی آنقدر که هیچ کس بی دغدغه نیست. آنقدر که هر روز و هر شب از دست زندگی بنالند و زندگی را برای خودشان و دیگران به صحنه ی یک دادگاه تبدیل کنند و بنشینند روی صندلی های مختلف و محکوم کنند و محکوم شوند. بیا سیگار بکشیم. مست کنیم. شعر بخوانیم. بطری های آب معدنیمان را تا انتهای خیابان لگد بزنیم. از رفتگر پیری که هر روز تکیه می دهد به جارویش و زیر سایه ی باریک تیر برق خوابش می برد تا دخترها و پسرهای نوجوانی که هر روز فاصله ی خانه و مدرسه را در پارک سر کوچه می گذرانند تا رئیس آن اداره ی کذایی که با ماشین دولتی و بنزین مفتکی شامش را در بهترین رستوران شهر در بیرون شهر نوش جان می کند. هیچ کدامشان آرامش ندارند. همه فکر می کنند یک چیزی کم است. یک جای کار می لنگد. یکی در حقشان کوتاهی کرده. به آن چیزی که می خواسته اند. به آن چیزی که باید نرسیده اند. گله می کنند از بچه هایی که معرفت سرشان نمی شود. از پدری که به خیالشان کوتاهی کرده. از مادر پیری که سربارشان شده. از برادری که سهمشان را بالا کشیده و از خواهری که مانده روی دستشان. از قسطی که پرداخت کردنش کار حضرت قارون است و آنقدر روزگار بدی شده که بچه ها هم دیگر از اسباب بازی هایشان لذت نمی برند.
پدرِ همه ی معشوقه های من یک نفر است!
پدرِ همه ی معشوقه های من یک نفر است. شکسته و تکیده با موهایی سفید. با شلوار لی رنگ و رو رفته و آغشته به روغن سوخته که انتهای یک خیابان دراز بیرون شهر را بی آن که بداند تا به کجا راه می رود. پدرِ همه ی معشوقه های من پژو 504 شیری رنگی دارد که دم در خانه اش از صبح تا شب آفتاب می خورد. پدرِ همه ی معشوقه های من مرده و همه ی معشوقه های من گوشه ی داشبورد پژوهای 206 نوک مدادیشان یک گل محمدی پژمرده دارند. معشوقه های من همگی از یک پدرند اما یکی بلند و کشیده، سفید و استخوانی. یکی خونگرم و دلربا. آن یکی سبزه و بی ادعا. دیگری هم اهل کتاب است بر خلاف قدیمی ترها که مجله ی خانواده و الکترومغناطیس می خواندند. پدرِ همه ی معشوقه های من یک نفر است. که هر روز حاشیه ی یک جاده ی دراز را با خماری پی می گیرد تا به خانه برسد. پدر معشوقه های من نیکوکارترین آدم اینجاست و با من هیچ مناسبتی ندارد!
پ.ن: هر چه دستگیرتان شد همان!
الکی ... نیست!
وقتی پشت ویترین مغازه رو به خیابان ایستاده. وقتی صورتش رو به تلویزیون است اما راستای دیدش گوشه ی دیوار. وقتی دراز کشیده زیر پتو و انگشت های پایش را تکان می دهد. واضح است که فکرش به جایی نمی رسد اما امیدوار است پدر. می گوید وقتش که برسد همه چیز درست می شود. گویا خودش می خواهد دست به کار شود و درستش کند. مادر آنقدر غصه می خورد که فراموش می کند فاصله ی بین نهار و شام هشت ساعت تمام است و درست اندازه ی یک شیفت کاری را روی مبل می نشیند و فکر می کند و چای دم می کند و بین خواب و بیداری بلند می شود و چای دم می کند و فکر می کند و دستی به ظرف ها می کشد و آنقدر فکر می کند که یادش می رود خودش هم بعضی وقت ها هوس چای می کند. من اما هر بار چای ها را سر می کشم و دلخوشیشان می دهم. می گویم اتفاقی نیفتاده. همه چیز درست می شود. غصه ندارد. با این که خیلی خوب می دانم هیچ چیز درست نمی شود. هر روز بدتر از روز قبل خواهد شد. الکی می خندم. الکی می خندانم. الکی سعی می کنم یک گوشه ی کار را بگیرم اما هر چقدر هم زندگی الکی باشد مشکلات آنقدرها الکی به نظر نمی رسند!
شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۰
همه ی سازها یک روز می پوسند
پیانیست پولانسکی را دوست ندارم. اگرچه فیلم خوبی باشد و اسکار هم گرفته باشد. با روایت هولوکاستش هم آن قدرها مشکل ندارم. پیانیست پولانسکی نمی تواند من را در برابر خودم قرار دهد. در برابر بخشی از من که بخواهد برای بقا وحشیانه دیگری را حذف کند. همیشه آن طرف هر کشت و کشتاری باید یک تنفر وجود داشته باشد. من همیشه آن طرف ماجرای هولوکاست به دنبال پیدا کردن یک حس تنفر شدید نسبت به یهودیان بوده ام. پاسخ ها فراوانند اما تاریخی اند و ریشه در جمع دارند نه در فرد. قدرت آیینی، سرزمینی، اقتصادی و هر چیزی که به قدرت جمعی بر می گردد. این تنفر برای انسان های امروز که حول فردیت خود می چرخند کجاست؟ پس فیلم شبیه یک داستان تاریخی می شود که مدام می خواهد حقیقی بودنش را با تلخی های مکرر به اثبات برساند. از فلاکت مردمی بگوید که هیچ پناهگاهی نداشته اند. اما برای که. برای مخاطبی که همه ی حواسش پیش خودش است. البته که موسیقی را خوب نمی فهمم اما پیانیست پولانسکی آن طور که می خواهم نمی نوازد! همه ی سازها یک روز می پوسند و بهترین آهنگ ها هم تا ابد گوشنواز نخواهند ماند!
اشک های تمساح
آن جا که ستوان آمریکایی زخمی و خسته در حالی که چشم راستش را خون گرفته بر می گردد و با چشم چپ نیمه باز در حالت نیم رخ خطاب به آن زن نیجریایی می گوید که «ما موفق شدیم» و زن نیجریایی با گریه ی شوق و حرکات سر حرفش را تایید می کند مخاطب فیلم Tears of the sun بدون شک آمریکایی ها را دوست خواهد داشت. آمریکایی هایی که برای دفاع از دموکراسی پسر رئیس جمهور سابق را از دست شورشی ها نجات می دهند چون پدرش طرفدار دموکراسی بوده، بچه هایی را از کشته شدن و زنانی را از دست تجاوز گران نجات می دهند چون در کشوری با 120 میلیون جمعیت و 250 نژاد مختلف «مسلمانان فولانی»،«مسیحیان جنوبی» را قتل عام می کنند و به زنانشان تجاوز می کنند. همه چیز به ظاهر منطقی ست.آمریکایی ها همگام با مردمان دهکده های مسیحی نشین نیجریایی برای زنان پستان بریده و جنازه های روی هم تل انبار شده گریه می کنند. آمریکایی های خوب نیجریایی های مسیحی خوب را فراموش نمی کنند. فیلم این اجازه را به مخاطب نخواهد داد که درک کند که این گروه ضعیف هم در صورت سیطره بر گروه دیگر همان کارها را تکرار خواهد کرد. فیلم نمی خواهد مخاطب به این فکر کند که چه کسی تسلیحات و تجهیزات گروه قوی تر را فراهم می کند و یا به چه حقی آمریکایی ها خود را شایسته ی دخالت می بینند، مگر کشتار مهاجمان در انتهای فیلم توسط هواپیماهای آمریکایی کمتر از کشتار میان گروهی دسته های داخلی بود! عملیات انسان دوستانه بسیار زیبا و ستودنی ست اما زمانی که جدا از تعصبات مذهبی و اهداف سیاسی پلید باشد!
ما کوهنورد نمی شویم!
سبزی مزارع نخود، زردی گندم زارها، لانه های مورچه در عرض جاده های دهقان مال، سگ های بی خاصیت خانه باغ های اطراف و حشره عجیبی که تاوان کنجکاوی و راه گم کردنش را با مرگ می دهد. لجن زارهای کف استخر و رشته کوه های بلندی که رنگ آسمان گرفته اند. بقایای پوست اندازی مار،دوازده نخ سیگار کنت و یک فلاسک چای و این همه و بیشتر در برابر شهری که به جای بزرگ شدن فقط کش می آید. می شود ناخنکی به نخودهای نیم رس زد. از دور به تلالو گندم زار خیره شد. از روی لانه مورچه ها پرید. اعتماد به نفس را با نزدیک شدن به سگ های پارس پارسو و له کردن حشرات چندش آور بالا برد. با یک چوب دراز آرامش لجن زار کف استخر را به هم زد. سطح آرزوها را با نگاه کردن به رشته کوه های دور بالا برد و انگشت روی خاطرات شهر گذاشت و سیگار کشید و چای سر کشید. اما آن چه که هر بار بیشتر از همه ما را به کوه می کشاند کوچک کردن شکم و پیدا کردن گوشه ای دنج برای سیگار کشیدن است. با این اوصاف ما کوهنورد نمی شویم. گواه آن که در نشستنمان بیشتر عرق می ریزیم تا در رفتنمان!
پ.ن: عرق را با می اشتباه گرفتن خطاست!
اشتراک در:
پستها (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...