سه‌شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۰

این واژه های ارزان!


آهای یارو. این چیزیست که باید می گفتم و هیچ گاه نگفته ام. خون و شناسنامه و سفره ی مشترک اگر حرمتی برایشان نمانده. به بالاترین دکمه ی پیراهنت نگاه کن شاید برای یک بار هم که شده سری خم کرده باشی در برابر حرف های کسی که توهین هایت را بی جواب گذاشته. ما. هر کدام ما. بیگمان از دست دیگری سیبی اگر نخورده . سیبی اما به رفاقت گرفته ایم. ما هر دو سارقان باغ آن باغبان مفلوک بوده ایم. مگذر. ساده از روی حرف هایت مگذر. برگرد. اما نه آن طور که ایستاده ای در برابر من. به خودت. به این که چرا حرف های خودت را هم نمی فهمی. به این که جیب هایت پر از گردوی دیگران است و از نیاکانت باغ می خواهی بی آن که همت لگد کردن یک بیل در تو باشد. کلمات گاه به جای بر دل نشستن، روی دل می نشینند. سنگینی می کنند. آن قدر که زبان از گفتن هر پاسخی برای کم کردن این بار بزرگ باز می ماند. برگرد اما نه با آن حالت چشم ها و آن واژه های سخیف. همه جایت لمس شده. سوزنی فرو کن در شست آگاهیت. من زخم جوالدوزت را فراموش خواهم کرد. آهای یارو. این چیزی بود که باید می شنیدی و نشنیدی!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...