سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۱

این شهر مجهز به دوربین مدار بسته است



تهرانِ دورانِ دانشجوییم شهرِ کشف های بزرگ بود. نیویورکِ آرزوهای بچگیم. با پنجاه هزار تومان شاید مثل خیلی ها زندگی کردن سخت بود ولی زندگی سخت نبود. سرم را تکیه می دادم به شیشه های سرویسِ خوابگاه و چقدر تهران زیبا می شد وقتی گم می شدی وسط شهری که خیابان های عریض و درازش را زیبایی ها رژه می رفتند. دانشگاه که تمام شد آن تهران گم شد. وسط دیوارهایی که هر چه می گشتی دروازه ای نبود. برگشتن به تهرانِ بدونِ خانه و بدون کار و دوستانی که دیگر مردِ خانواده و پسرِ مامان شده بودند. تهران بعد از آن برایم شده بود بیمارستان و نمایشگاه کتاب و کنکورهای بی دلیل و مسافرخانه های توپخانه و راه آهن. تهران بوی کارتن نم داده ای را می داد که کارتن خواب ها هم پسش می زدند. دور شدن از تهران و آن روزها کم کم مرا از کتاب و فیلم و پرسه های شبانه دور کرد. سه سال و نیم گذشت و بیکاری و حس فراری که همیشه با من است دوباره به تهران می کشاندم. اما دیگر اجازه نمی دهند کسی روی چمن­های پارک ها دراز بکشد و هر جای این شهر که بنشینی آب زیرت می ریزند. بین این همه خانه در این شهر بزرگ باید گوشه ای را برای خستگی هایت اجاره می کردی. سوراخ سنبه های هاشمی و کمیل و بافت فرسوده های وحیدیه باشد یا برج های زعفرانیه و ویلاهای فشم. زیرِ سی و پنج متر یا بالاتر هم فرقی نمی کند. خانه باشد. فقط سرویس بهداشتی و حمامش مستقل باشد و بشود با خیال راحت در آن سیگار کشید بدون آن که مامانِ پسرِ صاحب خانه کلا با دود مشکل داشته باشد و دوستانت را با انگشتان دستش مدام بشمارد. تهرانِ پیر پسرانِ بیکارِ از درس و کتاب دور افتاده از اعماق وجودش تفت می کند بیرون. دیر یا زود. بدونِ کار و بدونِ پول، بغضِ حسرتِ خنده های بی خیالیِ آدم های توی ماشین­ های خدا تومانی با تمامِ آب معدنی های سوپرمارکت های ولیعصر هم از گلوی آدم پایین نمی رود. تهران ِبدون خانه و کار، پادرد است و آفتاب سوختگی. آکواریوم بزرگیست بی ماهی و بزرگترین انتقامت از این تهران، نگاهِ هیزی می شود به دختران و زن هایی که تفاوت فاحشتان را به درستی در چهره ها و اندام و لباس ها و راه رفتنشان می بینی. انتقام از شهری بزرگ که حالا دیگر همه جایش مجهز به دوربین مدار بسته است و هیچ کس هم تصاویر ضبط شده اش را بازخوانی نمی کند.

دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۱

دشوارِ زندگی


نگاهِ پر حماقتش
طعنه می زند
که زندگی سخت ساده است
بی آن که بداند
زندگیِ ساده ی جمعی را
 سخت تر کرده
آن که شانه از زیر بار گندمی می دزدد
که جگر سوخته ای را
لایِ نانش می گذارد
سنگینی شکمش فرداها
خستگی شانه های شکسته را
آتل نمی شود!

یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۱

تیزی های ناگزیر


می توانیم انتخاب کنیم
که چاقوها چگونه به رقص درآیند
ناگزیر اما
بر سینه هامان فرود خواهند آمد
این تیزی های زنگ زده

دره ی دوزخ


کجا می روند این فکرهای پریشان
که عمودترین سربالایی ها را
پرشتاب تر از تمامی سقوط ها
به پیش می گیرند
مقصد این رودهای سبز کجاست
که هر چه شاخه هایشان را هرس می کنم
به یک دره ی خشک هم نمی رسند

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۱

بفهمان به خودت


تقلای یک مگس در امتدادِ شیارِ پنجره
پشتِ آن خود آزاریِ غریبِ بی زنجره
صعودِ چشم ها تا به قله های دووور
کشاندن حوصله تا ته هفته به زووور
لرزشِ خیالت بر سکوتِ یک مینی بوس
فرار از نگاه بازگشته ای از عهدِ دقیانوس
غصه­ی کود و سم و بذرِ گندمِ سال بعد
نگاهشان به آسمان و گوششان به رعد
کدام عنکبوت است که عشق را می بافد
پشتِ اسکناس های عاشقانه شعر می لافد
اگر که مسکن و کار و پول چیزی نیست
قهر و گریه و زندگی تلیدِ این دیزی نیست
بفهمان به خودت که یک لحظه به ایست!
سیزده هم نمره ایست به تمامیِ بیست!

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۱

بزرگراهِ بن بست!


اتوبوسی که پرسپکتیو بزرگراهِ سفرت را
در قبال کلوز آپ دختری در آینه
از تو بگیرد
قصابی یک جنین نه ماهه است
در یک استادیوم صد هزار نفری
کدام اتوبوس شب است
که تصویر راه های نرفته ام را
بر شیشه های تاریکش
آشکار نمی کند
آینده ترسناک است
بیا در روز سفر کنیم
تا از گریه ی کودکی که صدایش
از همه ی صندلی ها می آید
ویران نشویم

شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۱

شصت و چهار


شصت و چهارمینش بودیم
از شمارشِ تقویمِ یک سده
سربازی در آخرین خانه
از شطرنجِ نسل های قبل با زندگی
سربازها همیشه گمان می کنند
برای وزیر شدن
باید بدونِ برگشت
از میان قلعه ها و اسب ها و فیل ها گذشت
تا به آخر رسید
دریغا که در پرتگاهِ آخرین
خدا هم خوب می داند
عدالت سخت ناعادلانه است
تولدِ یک وزیر و زیر و رو شدنِ قلعه
سربازی را زنده نمی کند
برای نسلی که اسب و فیل را باغ وحش
و شاه را تاریخِ یک عکس می داند
خانه ی شصت و چهارم
آغاز خوبی نیست!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۱

سنگریزه های سفید



گورستانی از معشوقه ها پشتِ سر دارم
که گاهی در سینه ی قبرِ دوست داشتنشان
سنگریزه های سفید می ریزم
بی آن که تبرک های سبز و سیاه و سفیدشان را
مچبندِ زندگیِ بی ساعتم کنم
با این که گاه به گاه زنده می شوند
اما گل های باغچه ی هیچ کدامشان را
نمی شود قلمه زد
باید تمام روزهای مشترکتان را بریزی کنار یک خیابان شلوغ
و با حراجِ خاطرات و اشانتیون خنده هایت
سنگِ قبر و کارت شارژ  بخری
دراز بکشی روی سنگِ سرد
و برای پیامک های تبلیغاتی
کجایی های گرمِ عاشقانه بفرستی
بیا برای دوست داشتن های سقط شده
دو ترا بایت گور دسته جمعی حفر کنیم
و در آخر کنار خودمان دراز بکشیم
و در خودمان دفن شویم
بعد آن قول بده دیگر با هیچ باران بهاری نروییم
و به آغوش زمستان سال قبل برگردیم
روی صندلی های ترمینالی بخوابیم
که هر روز عاشقِ یکی از مسافرانش می شود

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۱

داستان یک لیوان


مردی که در آن دکه
از چایِ  کیسه ای مشتریانش
آرامشِ کم رنگش را
لیوان لیوان سر می کشد
در صفِ شاش برای تستِ اپیوم
از شرمِ آینه
لیوانِ کم حوصلگی اش را مچاله می کند
لیوانی که معلق میانِ جوب ها
به سلامتی اش
بالا و پایین می رود

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...