جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۷

پيوند مقدس!

نمي توانست ديگر فضاي سنگين و پر فشار خانه را تحمل كند. اندك نيرويي به بدن كرخت و سستش وارد كرد و روي تخت نيم خيز شد. ناي بلند شدن نداشت. ديگر روزها با هم فرقي نداشتند. وقتي كه مجري بدون اراده روياها و قوانين بدون منطق ديگران مي شوي به يكباره يك روز از كوره در مي روي و در جهت خلاف دستور ر‍ژه مي روي! در هر صورت جز يك موجود مسخ شده ي بي اختيار چيزي نيستي!!!
درد كوچكي از درونش زبانه كشيد و به يكباره از تخت بيرون پريد و جلوي آينه ايستاد. با ديدن موهاي سفيدش كه احساس مي كرد هر روز بيشتر مي شوند به ياد حرف هاي ديشب مادرش افتاد.
"درساتم كه دارن تموم مي شن پس كي مي خواي شوهر كني دختر؟"
كلافه شده بود دوست داشت يكي به او ترحم مي كرد. با خودش گفت ازدواج نكردن يك دختر درد بزرگي نيست اما!!! ... اما به يكباره مثل آن كه خودش هم از اين جملات خسته شده باشد جمله را ناتمام در ذهنش به پايان رساند.
طوري كه انگار قصد رفتن به جاي مهمي را داشته باشد به ساعت نگاه مي كند و با سرعت داخل كيفش را زير و رو مي كند و تمامي وسايل آرايشش را در ميان دستمال كاغذي هاي مچاله شده،‌ جزوه هاي خوانده نشده،‌ خودكارهايي كه هر كدام از يك طرف دستانش را نشانه گرفته بودند،‌كاغذهاي يادداشتش كه جمله هاي دلخوشكنك مجله موفقيت هر روز روي يكي از آن ها درج مي شود و در گلوي كيف گير مي كند و هيچ وقت بيرون نمي آيد! بيرون مي آورد و روي ميز توالت ريخت و شروع كرد به حرص خوردن. يعني مي شه من يه روز دماغمو عمل كنم! چرا پرزاي صورتم اينقد زياده! پوستم تيره شده! كنار چشمام چروك افتاده،‌ ... اه هر روز بيشتر چاق ميشم! و صورتم لاغر تر مي شه ...
چند دقيقه بعد عروسكي رنگي مانند فاحشه هاي فرانسوي از در بيرون رفت انگار كه از زندان گريخته باشد. سرش را بالا گرفت. كوله اش را يك طرفه روي شانه هايش كه كم كم خم شده بودند انداخت. به خاطر اين كه قوز شانه هايش مشخص نشود سعي كرد كمي سيختر را برود. از داخل شيشه هاي بانك سر خيابان خودش را پاييد. چقدر دوست داشت قدش كمكي بلندتر بود.
هندسفريش را گوش كرد و ترانه اي ملايم را انتخاب كرد. صدايش را پايين آورد تا هوشياريش را كامل از دست ندهد. به ورودي پارك لاله كه رسيد راهش را كج كرد تا از پاتوق دوست پسر قديميش فاصله بگيرد. با خودش گفت اگر آنقدر در موردش كوتاهي نمي كردم به جاي آن دخترك دهاتي امروز من زنش بودم. روي صندلي سبز رنگي كه بلندگوهاي پارك دقيقا بالاي آن نصب شده بودند نشست. دوست داشت روي صندلي دراز بكشد اما امكانش نبود. جاي خلوتي نبود. هر چند وقت يكبار به اطرافش نگاه مي كرد تا ببيند كه مثل گذشته توجه پسران جوان پارك را به خودش جلب مي كند يا نه؟ چند پسر جوان بدون توجه به او از كنارش گذشتند. با خودش گفت واي من چقدر دوست دارم يك شوهر چهل ساله داشته باشم!
بلندگوي بالاي سرش آهنگ باران عشق را پخش مي كرد . سرش را روي زانوانش خم كرد و به فكر فرو رفت . خاطرات تمامي پسرانيكه با آن ها دوست شده بود به يكباره از ذهنش گذشت! سرش را بالا گرفت . دستانش را دور هم جمع كرد به صندلي تكيه داد و پاهايش را تا جايي كه مي توانست كشيد. نفس عميقي كشيد و به يكباره جمع شد و مستقيم رو به رو را نگاه كرد. زني با دخترش بازي مي كرد. نگاهش را از دخترك برگرداند و زل زد به مادرش. تقريبا هم سن و سالش بود. با خودش گفت مردم چقدر زود ازدواج مي كنند. طوري كه انگار دارد به خودش دروغ مي گويد گفت من هيچ وقت دوست نداشتم جاي كسي باشم!
به يكباره از صندلي جدا شد فرداي آن رو امتحان داشت. بايد خيلي زود به خانه مي رفت. اما انگار عجله اي به اين كار نداشت. با خودش گفت تا كي؟ تا كي بايد هر روز بريم دانشگاه روز درس شب درس! ازدواج كه نتونستيم بكنيم!! مرده شور هر چي مرده! .... . با خودش گفت به رامين زنگ بزنم شايد دلش سوخت اومد بريم بيرون تا كمكي دلم وا شه! اما پشيمان شد ديگر اميدي به رامين نبود. او هيچ چيز را جدي نمي گرفت و آنقدر دوست د ختر داشت كه ديگر جايي براي او نبود. بطري آب خالي جلوي پايش را با لگد به سمت گلخانه پارك پرت كرد. دست در جيب شروع به شمردن سنگ فرش هاي آجري رنگ زير پايش كرد. دوست داشت بدون اين كه پايش روي سنگفرش هاي زرد رنگ بيافتد يك در ميان سنگفرش هاي آجري رنگ را پي بگيرد تا به آن طرف پارك برسد. چند متري بيشتر نرفته بود كه از اين بازي بي هدف هم بدش آمد. خيابان شانزده آذر را بي آن كه بداند سپري كرد. جلو ويترين اولين كتاب فروشي ناخودآگاه ايستاد. به كتاب ها كه نگاه مي كرد ياد منوچهر افتاد. انگار كه ياد خاطره اي تلخ افتاده باشد به يكباره از ويترين چشم برداشت. تقاطع خيابان انقلاب را به سمت خانه پيچيد . بازهم ولگردهاي خيابان! هوا داشت كم كم تاريك مي شد. بايد هر چه زودتر به خانه مي رسيد. و گر نه باز مورد باز خواست قرار مي گرفت. با خودش گفت نكند امشب باز مهمان داشته باشيم! حوصله ي هيچ كس را ندارم!
چند بار اين جمله را با خودش تكرار كرد. به خانه كه نزديك شد. با ديدن خانواده ي عمه اش دم دار يادش افتاد كه آن شب قرار بوده مهمان داشته باشند! با خنده اي كه به شكلي زيبا كارگرداني شده بود جلو رفت و گفت عمه جان خوش اومديد بفرماييد تو. چقدر خوب شد كه زود رسيدم!
ناگهان يكه خورد!
سعيد!
با صداي بريده بريده گفت سعيد كي برگشتي؟
عمه اش گفت بريم دخترم دير وقته كلي كار داريم!
دهانش را به گوشش نزديك كرد و گفت سعيد برگشته تا با يك دختر ايراني از خودمون ازدواج كنه!
دخترك شوكه شد. باورش نمي شد. وسط حرف پريد و گفت
عمه جان! آقا سعيد! ... بفرمايين دم در بده!
با خودش گفت سعيد مي تونه من رو خوشبخت كنه. واي سعيد باورم نميشه!
همه داخل شدند لنگه هاي در محكم به هم چفت شدند اما پيوند آن ها هيچ گاه به هم چفت نشد!

نعمت كم شنوايي

دقت بيشتري لازم است
امشب بايد گوش دادني ها را بيشتر بشنوم
صداي كودكي حسين پناهي
صداي روشن شدن كبريت
صداي غلت خوردن دوستم كه بي خيال مي پيچد به خود در خواب
چزو چز سوختن تنباكوي سيگار
و دمپايي اي كه زير پاي همسايه اتاق بغليم خواب موزاييك ها را به هم زده است.
چرخدنده هاي ساعت بي خيال اتاقم
صداي غمگين چوب هاي قهوه اي ديوار در صداي يخچال گم شده است
كاش صداي مردگان را مي شنيدم
كاش هميشه تالاپ تولوپ قلبم را مي شنيدم تا هر لحظه از زنده بودنم آگاه باشم
كاش صداي كودكيم در بلوغ دمع نمي شد
چرا گوش هايم بين اين همه صدا فقط صداي موتور ماشين ها را درك مي كند.
صداي مادرم را نمي توان روي كاغذ تشريح كنم آخر صداي مادرم سفيد است! نه سفيد نيست! بي رنگ بي رنگ است!
صداي پدرم كلمه نمي شود.
كهولت سن بين نت هاي موسيقي گاه خشن كلامش فاصله انداخته است.
دو – ر – مي – فا – سل – لا – سي و ...
صداي كشيدن حروف زغالي روي كاغذ
و صداي پاك كردن پاك كن
چرا پاكي ها صدا نمي دهند؟
شايد به احترام پاكي سكوت كرده اند!
ولي انگار گاه پليدي ها هم صدا نمي دهند!
شايد كه به كمين پاكي ها نشسته اند!
چند نفس عميق
حروف چين روزنامه فردا آخرين آخ ساعت كارش را كش مي آورد
صداي چپ كردن راننده ي كاميون در گردنه ماموخ خواب را از چشمانم دور مي كند
ساعت طبيعي حميد خانم نماز شب را اعلام مي كند
جوانك مست بطري مشروبش را از پنجره پرت مي كند و عربده اي مي كشد
تق تق! دخترك با دوست پسرش دروغ! چت مي كنند
گوشي روي ويبره ست. زني به شوهرش خيانت مي كند
آي واي آي واي ! يكي تزريق كرد! بيضه هايش كبود شده اند!
محدوديت شنوايي گاه لطف طبيعت است!!!

سلام عروسك عزيز

سلام عروسك عزيز
عروسك بي جان،‌عروسك بي انديشه،‌عروسك بي درد، عروسك بي مسئوليت
امروز كه قلم به دست گرفته ام و برايت نامه مي نويسم به خاطر آن است كه من نيز چون تو زماني عروسك بوده ام. يك عروسك بي جان،‌بي انديشه،‌بي درد و بي مسئوليت در دنياي عروسك ها.
عروسكي معلق بين دنياي عروسكي و دنياي آدم ها. بين دنياي مجازي و دنياي حقيقي. عروسكي تنها سرگردان و بي انديشه با درد جدا ماندن از دنياي عروسكي! و اين درد بود كه مرا به انديشيدن وا داشت. انديشيدني اجباري براي پيدا كردن راهي براي بازگشت به دنياي عروسكي. انديشيدن باعث شد به مسئوليتي كه در برابر خويشتن داشتم پي ببرم و عروسك د نياي آدم ها را برگزيد. اما هنوز تنها بود،‌ آدمكي ميان آدم ها. آدمك از اين كه بعد از ورود به دنياي آدم ها در مقابل آن چه مي ديد،‌ مي شنيد و لمس مي كرد درد هاي ناشناخته اي را حس مي كرد،‌اندوهگين بود. اما بعد ها فهميد كه در دنياي آدم ها ارزش هر انساني به ميزان دردهايي است او را توانا مي سازد كه به مسئوليتي كه در قبال ديگران دارد عمل كند. اما عروسك عزيز شايد اين برايت خنده دار باشد كه به دنيايي پاي بگذاري كه اولين ارمغانش درد باشد اما يك روز خواهي فهميد كه درد دنياي عروسكي،‌ درد بي درد بودن ، از هر دردي جانفرساتر و عذاب آورتر است. عروسك عزيز زندگي در دنياي بدون حركت عروسكي مرگ است مرگ! عروسكي كه دير يا زود براي دختر بچه ها و پسربچه هاي عروسكي خسته كننده مي شود و به گورستان دنياي عروسكي تعلق مي گيرد. عروسكي كه بي اختيار عمري فقط بازيچه بود و خود هيچ گاه به فلسفه بازي پي نبرد!
عروسك بي جان! دنياي آدم ها دنيايي است با پشتوانه ي چند هزار سال انديشه و چند هزار سال كار هدفمند. در اينجا آدم ها اصل را بر زندگي قرار داده اند. در دنياي آدم ها بر خلاف دنياي عروسكي آدم ها طبقه بندي نمي شوند. زيبايي مفهوم ديگري دارد. آدم ها براي هر رخدادي دنبال چرايي مي گردند و براي سوال هايشان به دنبال پاسخ هستند. اينجا آدم ها مانند عروسك ها آب!‌ آب! نمي كنند اينجا آدم ها به آب حيات فكر نمي كنند در زندگي آدم ها عرض زندگي از طول آن طولاني تر است.
دوست عروسكي من اينجا آدم ها هنگام خوابيدن چشم هاشان بي اختيار بسته نمي شود. اينجا آدم ها به بازي گرفته نمي شوند. مغازه هاي شهر آدم ها ويترين ندارند چون لازم نيست چيزي را به كسي عرضه كنند. اينجا هر كسي اجازه دارد آن طور كه مي خواهد بيانديشد و آن چه را كه به زبان مي آورند از پيش ضبط شده نيست. دنياي آدم ها دنياي واژه هاست. واژه هاي بي بند، واژه هاي بي قفس. اين جا واژه ها آزادند كه به هر صورتي كه بخواهند پشت سر هم قطار شوند. دنياي آدم ها دنياي خواستن هاي ارادي است. اينجا كسي تحقير نمي شود. چون آدمي تحقير نمي كند. اينجا مزدور وجود ندارد چون آدم ها را نمي شود مانند عروسك ها با پول خريد. اينجا به كسي دستور لازم الاجرا نمي دهند. اينجا رنگ ها مفهوم ديگري دارند. آدم بي رنگ بي رنگ است. تا به حال اتفاق افتاده كه كسي تو را به اندازه ي خودش دوست داشته باشد؟! آري دوست من اينجا دنياي آدم هاست. احساس نمي كني چيزهايي از درون تو را آزار مي دهند؟ انديشه كن! انديشه ات را پرواز ده! اما فراموش نكن اينجا شهر بادبادك ها نيست!

آرامش

صداهاي مصنوعي، تصوير هاي ساختگي،‌ بوهاي فريبنده، دنياي بي مزه،‌ زندگي خشن و دلخوشكنك هاي آدم هاي فريب خورده! آرامش را از من ربوده اند
به من بگو خانه ي آرامش كجاست
به من كه ديگر توان فريفتن خويش را در خود نمي بينم.
مطمئنم چيزي افتاد!!!
به محض بستن در خانه افتاد. اولاي صبح بود. يك روز آفتابي از آن روز هايي كه شب هايش نه سرد بود و نه دراز! همه جا را خوب گشتم جيب هاي بالا،‌پايين،كناري،پشت و حتي جيب مخفي كاپشنم، كه پول تو جيبي هر روزم را مادرم در آن مي گذاشت، را هم گشتم. با تعجب دور و برم را نگاه كردم و راه افتادم. روز اول مدرسه بود حس عجيبي داشتم. احساس مي كردم چيز مهمي را از دست داده ام.
از آن روز سال ها مي گذرد اما هر بار كه دري را مي بندم باز همان صدا را مي شنوم. چيزي مي افتد. هر روز مي افتد و اين را مطمئم كه هر دري كه در دنيا بسته مي شود يك چيز مي افتد. آن روزها نمي دانستم كه چيست كه مي افتد. اما امروز كه مي دانم باز يك سوال ديگر عذابم مي دهد و آن اين است كه چرا بايد بيافتد؟ مگر ما در زندگي جز آرامش چيز ديگري مي خواهيم؟ اگر اين طور نبود هيچ انساني هيچ وقت دري را باز نمي كرد كه روزي بسته شود! به من بگو كدام خانه است كه با بستن درهاي آن آرامش من چون سيب نيافتد! به من كه ديگر توان فريفتن خويش را در خود نمي بينم.

حقيقت

حقيقت چه وجود داشته باشد و چه نداشته باشد ما چيزي از حقيقت نمي دانيم. آن چه توجه ما را به خود جلب مي كند واقعيت است. بعضي از واقعيت ها زيبا و بعضي را زشت فرض مي كنيم. احمقانه است كه كساني كه زشت را زيبا و زيبا را زشت مي دانند را دروغگو مي پنداريم. احمقانه است كه هر آن چه وراي واقعيت باشد را دروغ مي پنداريم. دروغ! واژه اي كه عين حقيقتي است كه ما آن را سراغ داريم. حقيقتي كه ما خلق كرده ايم و نمود ندارد. طنابي كه به آن چنگ زده ايم اما نمي دانيم كه به كجا مي رسد حال آن كه با اصرار خود را با آن بالا مي كشيم. هنوز كسي نمي داند كه ارتفاعات كوه ها و دره ها كدام به حقيقت نزديك ترند. عده اي در آسمان و عده اي در زمين آن را جستجو كرده اند. تا به حال كسي دري به سوي آسمان و زمين پيدا نكرده است. مدعيان براي ما حقيقتي مي گويند كه تا به حال چيزي از‌ آن را نفهميده اند. پس دوستدار من چيزي از حقيقت براي من نگو كه سكوت براي من بسي مسرت بخش تر است. زيرا كه مي گويند درهاي سرزمين حقيقت را سال هاست كه آجر گرفته اند و ما همه سرگردانيم.

هيچ گاه نمي ميرد


فنا ناپذير شده است
گاهي به خودم مي گويم كه بعد از مرگ من آيا باز زنده مي ماند؟ با اين كه آزارم مي دهد اما نمي دانم چرا انگار با او اخت شده ام. او را خود ساختم. عروسكي با پارچه هاي رنگي قرمز و سبز. مي خواستم مال خودم باشد. عاشق عروسك نبودم. فقط مي خواستم مثل تمام بچه هاي هم سن و سالم يك عروسك داشته باشم. همين! يك عروسك! يك عروسك پارچه اي با دست هاي مصنوعي،صورت مصنوعي، نگاه هاي مصنوعي ، نه زياد هم مصنوعي نبود. يعني مصنوعي بود اما نمي دانم چرا به ناگاه مثل آن كه كسي در آن دميده باشد جان گرفت. البته حدس مي زنم ناگهاني بوده باشد اما مي دانم كه اين عروسك براي من جان نداشت. تا به خودم آمدم ديدم كه عروسكي كه ساخته شده بود تا مال من باشد همان عروسك بي جان پارچه اي نگاه هاي مرا در قفس كرده است. انگار سال ها از آشنايي من و عروسك مي گذشت. عروسك هر روز پيش چشمم فريباتر و جذابتر نشان مي داد. هم بازي بي جان من مرا به بازي گرفته بود. انگار من عروسك عروسك خويش بودم. احساس مي كردم هميشه دروغ ها از حقيقت به وجود مي آيند اما بايد مي پذيرفتم كه گاه حقيقت ها مولود يك دروغند. دروغي كه آنقدر تو را مي فريبد تا از تو جان مي گيرد. در تو ريشه مي دواند،‌ مي بالد،‌ به دور تو مي پيچد و جزئي از تو مي شود.
جزئي ازيك حقيقت محض. شيره هاي تو را مي نوشد و با خنده اي دردناك و زيبا تو را به صليب مي كشد و تو جزئي از حقيقت يك دروغ مي شوي! و مي فهمي كه ما همه خود نيز مولود يك دروغيم!

سرگرداني

بايد همين نزديكي ها باشد
تمام اتاق هاي خانه را مي كاوم
نيست كه نيست
نيست
باز هم مي گردم
جستجو ها به يخچال ختم مي شود
در يخچال چند بار باز و بسته مي شود
بي هدف
و جستجو ها باز آغاز مي شود
انگار كه مي دانم دنبال چيزي نمي گردم!
و اين بار به كمد كتاب ها منتهي مي شود
و باز بي نتيجه
اميدي به بيرون از خانه نيست
اگر قرار بر بودن است بايد همين جا هم بشود پيدايش كرد
بي اراده دوباره دست به كار مي شوم
انگار هنوز ايمان ندارم كه نيست
مي خوابم و بيدار مي شوم
مي خوابم و بيدار مي شوم
و با هر بار بيدار شدن
بي اراده دوباره دست به كار مي شوم
سال هاست كه هر روز بر فرش ها ،‌ بالاي طاقچه ها و .... را مهندسي مي كنم و همان جا زير طاقچه روي فرش مي خوابم!

اي كودكي بازگشته من

ده ها بار برايت نامه نوشتم و پاره كردم
صد ها بار مخاطب گفتگوهاي درونيم بوده اي
امشب فهميدم
كه اي توتم من!
زبان من را نخواهي فهميد
تو فقط كودك دوست داشتني اي هستي
كه جز واقعيت هاي زندگي
پي به هيچ حقيقتي نخواهي برد
شيرين زبان من!
مرا با تو سخني نمانده است
تو با من سخن بگو
اي كودكي بازگشته ي من
نغمه پرداز شب هاي تنهاييم باشكه صداي ناله هاي درونم امان از من گرفته است

سبقت!

سبقت!
چه دردناك مي نمايد آن گاه
كه مي گذري از دوستانت
و اين تو نيستي كه پيش مي روياين‌ آنند كه از تو مي گريزند!

آ‍زادي

خودخواهانه
در پي آزادي خويش
ديگران را به بند كشيدي
و چون پيچكي تنيده شدي در جانشان
رگ و پوست و استخوانشان
تكه تكه خواهي شد به يقين اي پيچك ترد!سرو اين چنين اسارتي را به قيمت خودخواهي تو هيچ گاه خريدار نبوده است

گم شده

به خودم گفتم برو خوشحال باش كه حداقل مي فهمي كه دنبال گمشده اي مي گردي! هستند آدم هايي كه حتي نمي دانند كه بايد دنبال گمشده هايشان بگردند!
گفتم خوشحال باش كه با آن كه مي فهمي دنبال گمشده گشتن خنده دارترين جستجوي عالم است باز هم ادامه مي دهي هستند كساني كه به گم شده ايمان دارند و دست از جستجو بازداشته اند!
گفتم شاد باش كه ديوانه اي! در پي آني كه آني نتواند بود!هستند ديوانگاني كه پي به ديوانگي خود نبرده اند حتي آني كه در پي آنند!

مسئوليت

مسئوليت
سنگين ترين وا‍‍‍‍‍ژه اي است كه سراغ دارم
تك تك هجاهاش در من حسي القا مي كند
كه انگار باري طاقت فرسا ساليان سال است بر دوشم سنگيني مي كند
احساس مي كنم اولين درد هر انساني از روزي آغاز مي شود كه حس مسئوليت در او بيدار مي شود
مس – ئو – لي – يتاگر دولت مرد ها مي فهميدند كه مسئوليتشان چقدر سنگين است آنارشيست مي شدند!

تلاش بي هدف

تلاش بي هدف
فقط و فقط با انگيزه پول
به قيمت باختن عمر
و بنا كردن برج اعتبار
كدام اعتبار عزيز من
كدام اعتبار
اعتبار حساب بانكي
بي اعتبار خواهي شد به نزد خود
آن گاه كه تو را چون اسكناسي متحرك
چون يكي با چند ده صفر تو خالي
به بورس خودخواهي هاي خود مي خوانند
هدف تلاش نيست دوست من
اين تلاش است كه ما را به هدف هايمان رهسپار مي كند

سخني تازه!

در پي جمله اي بودم
نا نوشته و نا گفته
جمله اي تازه
فكري نو
جمله اي كه تا به حال قلمي بر انتهاي آن نقطه اي نگذاشته باشد
سوالي كه پرونده اش مختومه اعلام نشده باشد
اما
خيلي زود فهميدم
كه چقدر جسارت به معاني ساده ست
كافي است پاكنت را كنار بگذاري
و به امروز بيانديشي
هيچ كس امروز تو را زندگي نكرده است
هيچ عكاسي كنجكاوي نگاه معشوق مرا شكار نكرده است
هيچ خبرنگاري حرف هاي بي پرده ي مرا در ستون هاي روزنامه اش به صليب نكشيده است
هيچ بازيگري نقش مرا به روي پرده نبرده است
پس امروز من براي جهان خبري تازه است
خبري داغ داغ
عكسي تازه و فيلمي اكران نشده
امروز من از شاعري مرده برداشتي زنده كرده ام
امروز من هم به نوبه ي خود صفحه اي به تاريخ نانوشته جهان اضافه كرده ام
و فردا صفحه اي ديگر خواهم افزود
جمله اي از كتاب جهان خواهم بود
جمله اي كه تا به حال قلمي بر انتهاي آن نقطه اي نگذاشته باشد!

صدايي نكنيم!!!

چيزي ما را بر آن داشته است كه شادي نكنيم
چشم فرو بنديم و نگاهي نكنيم
سرمشق كنيم
از بر بكنيم
هر آن چه كو در خيال باطل دارد
به نكته اي از آن دايره ي بسته ي او
شك نكنيم
دم نزنيم
مو به مو
خط به خط
يار بكنيم
به خودم مي گويم
نه
كه ايمان دارم
كين دايره ي بسته ي او
منحني قامت ماست
وان چيز همان است كه هر روز به خود مي گوييمامروز هم صدايي نكنيم!!!

ما گم شده ايم!



آري ما گم شده ايم
در يك زن
در يك مرد
اعتراف به گم شدن
اعتراف به ضعف هاي انسانيست
انسان گم شده
انسان بي هدف
دست ها را بالا مي برم
و اعتراف مي كنم
كه در مانده ام
درمانده ام از دروغ گفتن
از دروغ هاي زيبا
كه آن چنان واقعي مي نمايند
كه هدف هاي زندگيمان مي شوند
آري ما گم شده ايم
در سرخي يك سيب
در عظمت يك درخت
مرا به چه متهم مي كني؟
به كدام گناه؟
طبق كدام قانون؟
نكند طبق منشورهاتان!
همه مي دانيم كه آزادي رويايي بيش نيست
پس بس كنيد
تو كه هستيت عين اسارت است
پرچم دار آزادي شدنت بهر چه بود؟
تو نيز مانند ما گم شده اي
در قانون
در حصار آزادي
در تضاد
در تكرار
در اسكناس
در روز هاي تاريك
در تلويزيون
در سينما و تئاتر
در ورزشگاه
در كافه
در دانشگاه
در خيابان هاي ته استكاني
كه زوم مي كنند آخر دنيا را
حال آن كه
چيزي جز انكسار نور نبوده است
نور هاي ساختگي
با تنگستن و فلورسنت
وقتي كه تمامي هدف هاي ما
در تمام شدن يك دندان درد خلاصه مي شود
عظمت قانون و هدف هايمان به يك باره رنگ مي بازند
در اين كيهان بي انتها
در منظومه اي گم شده
سوار بر توپ ويلان زمين
لميده بر بالش
در روزنامه دنبال گمشده اي مي گردي
و نمي داني
كه نه فقط ما كيهان هم گم شده است!

چقدر ... ؟


روشنايي
نور
فوتون
خورشيد
ستاره
15 ميليارد سال
و شايد تاريكي
هنوز ستاره ها هستند
خورشيد هم هست
و امتداد فوتون هاي نور روشني بخش اند
اگر روزي بازگرديم به پانزده ميليارد سال پيش
چقدر هيزم بايد جمع كنيم كه بچه هايمان هفتاد سال زندگي كنند!

خداحافظ


خداحافظ اي رفيق آشنايي هاي بدون سلام
خداحافظ اي معشوقه سلول هاي خاكستري مرده قلبم
خداحافظ اي قهرمان رمان هاي عاشقانه نانوشته
خداحافظ كه ديگر چشم ها زيبا نمي بيند
خداحافظ كه گوش ها ديگر صدايي جز صداي باد را در خود نمي پيچد
خداحافظ كه ديگر قلب سردم با يك نگه آتش نمي گيرد
ناخدا مرده ست
باور كن
سكان هم شكسته است
و مي گويند ساحل نيز بس دور است
خداحافظ

چشم هاي بسته!


درد!
يك درد سرد!
از عمق روان ناآرام يك مرد!
از گونه هاي يك زن رنگ زرد!
بر شانه هاي گرد آلود يك دوره گرد!
در نگاه هاي فرد فرد اين جماعت طرد شده از بازي ناجوانمردانه خال هاي نرد!
مي جوشد
ساطع مي شود
سنگيني مي كند
موج مي زندو هنوز چشم هايت نظاره گر خودخواهي هاي تو اند!

زمين بيدار شو!


آه چه هواي سردي! زمين باز به كدامين غم گرفتار آمده است؟ كدام درد فرو خفته باز به سينه هاي زمين راه پيدا كرده است؟ كدام عقده­ي ديرين، جوشش خون در رگ­هاي زمين را متوقف ساخته است! آيا آسمان باز لج كرده است و هيزم انديشه هاي زمين را با برف پوشانده است؟
زمين بيدار شو! بيدار شو زمين! آدمك ها به سان آدم برفي شده اند. بيدار شو زمين كه آسمان آدم را به رگبار تگرگ بسته است. تو بهترين تكيه گاه ما بوده اي.مي دانم مي دانم هفتاد سال لگدمالت مي كنيم و دست به آسمان مي گيريم و در بن بست آخر كه از آسمان نارو مي خوريم باز به آغوش تو باز مي گرديم. شانه هاي تو تكيه گاه پدرانمان بوده است.
سردي نگاه هامان را تو گرمي بخش كه ديگر آه مادران داغ ديده ،‌ پدران خم شده در زير بار فقر و كودكان نيمه عريان گرسنه روان هاي يخ بسته­ي شهر را بر نمي تابد. نخواب زمين بيدار شو كه جان انسان به گرماي تو بسته است!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...