پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۲

قورباغه ها نمی دانند



برکه ای که نیلوفرهای آبی اش را دوست ندارد 
از سنگریزه ای کوچک
آشفته می شود
قورباغه ها نمی دانند
برکه رودِ مرده نیست
رود روحِ برکه نیست
برکه روحِ پرتکاپویِ یک رودِ خسته است
ناگفته ی نستعلیق نیزارهایِ خشک
قژقژِ جوهرینِ گم شده در صدای سنگریزه ای
در ابر و بادِ ماهی و پرنده
بی کرانِ یک حصار
خروشِ یک سکون
برکه ای که نیلوفرهای آبی اش را دوست ندارد
 

پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۲

سوار بر باد

آرشه ها در پاسخِ دست ها
به رقص در می آیند
زخم خورده
در دهانِ مار
با صدای هاشور خورده ای
چسپِ زخم می فروشد به جای فال
کودکِ بغض

لعنتِ کیسه زباله های کوچه های تنگ
نثارش باد
پرنده ای که رازهای درختش را
سوار بر باد می خواند

بازگشته ام به هنگِ صندلی های چوبیِ سرد
به ضرب و تقسیم اعداد مختلط
ساز من اما هنوز
ناکوکِ ناکوک است

دستت درد نکنه قهرمان!

در مسیر راه رفت هر روزم راننده اتوبوسی هست که در ذهن من مصداق تمام و کمال کلمه ی بیشعور است. می توانم به جرات بگویم که در یکی دو ماه گذشته هر بار که متوجه شده ام کسی در اتوبوس با راننده جر و بحث می کند و راننده را نگاه کرده ام خود خودش بوده است! اصلا رانندگی اتوبوس شاق ترین کار دنیا. قبول. حتی سخت تر از کار کردن در معدن های چین. حرف بر سر درک آدم های دور و بر و شرایط محیط است. امروز ظرف مدت بیست دقیقه با سه خانم که دیر پیاده شده بودند و در را کوبیده بود به یکیشان دعوایش شد. با دو سه نفر که آن جلو نشسته بودند سر این که چرا هر جایی که دلش بخواهد نگه می دارد جر و بحث کرد. با دو خانم که چرا خانم ها دیر پول می دهند. با یک پیرمرد سر این که چرا تفاوت بین بوق های کارت را نمی فهمد و تکرار مکرر ای بابا به من چه برو مشکل کارتت را توی مترو حل کن! با اتوبوس پشت سرمان که آنقدر قبل از میدان فردوسی توی ایستگاه مانده بود که چراغ دو بار قرمز شده بود! گویا نگذاشته بود عقبی مسافر هم بزند. جالب این که به یکی از مسافرها می گفت چرا هر روز ده دقیقه زودتر بیدار نمی شوی که به این ده دقیقه دیر رسیدن ها فکر نکنی! خب نکته ی آموزنده ایست! اخلاق و معرفت و انسانیت را هم بگذاریم کنار اگر بیست نفر از این چهل پنجاه نفر شاغل باشند و ده دقیقه برسند سر کار و هر کدام فقط پانصد تومان از حقوقشان کسر شده باشد. می شود ده هزار تومان. جدای از اعصاب خوردی و تنش های کاری بعدی.  یکی دو دانش آموز یا دانشجو دیر به کلاس هایشان برسند و پشت در بمانند یا بروند تو و نظم کلاسی را به هم بزنند. یکی دو نفر به قرارهایشان نرسند و خیلی چیزهای دیگر که شاید به مراتب مهم تر نیز باشند. همه و همه به خاطر چند مسافر بیشتر سوار کردن و عدم توانایی در برقراری رابطه ی قابل قبول با دیگران. بعضی وقت ها این جمله که بعضی راننده اتوبوس ها به مسافرهای معترض می گویند حالم را به هم می زند. اگر عجله داری با آژانس و تاکسی برو. حتی اگر حق با راننده باشد گفتنش تهوع آور است. حالا همه ی اینها را گفتم جمله ی آخر ماند. پیرمردی که امروز بعد از من پیاده شد با تحسین به هیکل همین راننده نگاه کرد و گفت دستت درد نکنه قهرمان! پیرمردی که همه ی این اتفاق ها و نق زدن های مکرر مردم را دیده بود!

پنجره های نیمه باز


مگر نه این که می خندیدیم به آن یارو که کارت  متروش را مثل کارت های شناسایی دهه ی شصت کاور گرفته بود. خب اشتباه می کردیم. اصلا به ما چه ربطی داشت. اصلا شاید کسی دلش بخواهد هنوز اسکناس های پنجاه تومانی و صدتومانی را سر حوصله بشوید و  گوشه هایش را چسب بزند و لای تقویمش نگه دارد. به ما چه. حداقلش این است که هزینه روی دست دولت نمی گذارد و شاید آخر هفته همین اسکناس های بی ارزش هدیه ی با ارزشی شوند برای نوه ها و نبیره ها. باور کن این دسته آدم ها حتی یک لحظه هم به فرار از کرایه های اتوبوس و مترو فکر نمی کنند. باید فکر کرد به آن هایی که آن طرفِ صف های طولانی اتوبوس در انتظار شکار صندلی های اتوبوس خارج از نوبت کز می کنند. به خودت. بهتر است این روزها زوم کنی روی خودت!

پاییزی که از هر بهار



 دلخوش است ابراهیم به تشابه چهره با برادرزاده هایش. مینا با تصویر پنجاه تومانی ورودی دانشگاهش. مهرداد به ژستِ گرفته در تنهایی حجیمِ کاناپه ای. حافظ در قایقی میان آب های دو کشور. شهرداد زیر سایه سنگین ساختمان بلندی سر چهار راهی در اسلو.  حامد در فیس بوکش ساکن مکزیک است و مرتضی شن های ساحلی دور را به چشم های تشنه ی این طرف آب می باشد. بهنام گم شده وسط دود قلیانش تا رها پای گچ گرفته اش را فراموش کند. مهران چقدر به زنش نمی آید. مهدی دیگر بیکار نیست و زیر عکس رضا نوشته است سه در چهار زمینه سفید! مهسا با عکس بچگی اش. مونا با عکس بچه اش و ندا با عکس خواهر زاده اش. محسن کتاب های نخوانده اش را. کیوان بی دغدغه ای همیشگی اش را. افشین کلافگی موضعی اش را. پس آن پاییز کی می رسد. پاییزی که از هر بهار بارانی تر است!

فصل بعد


روزهای نانوشته که روی هم جمع می شوند آدم دیگر به خودش نمی گوید که وای امروز چندم است؟ چند روز مانده به؟ مدام خودش را سرگرم می کند به کتابی روزنامه ای چیزی. به مصاحبه های الکی برای پیدا کردن شغل بهتر ... روزهای ناخوانده که روی هم جمع می شوند آدم خودش را سرگرم فوتبال های تلویزیونی می کند و صبح زود ساعت پنج بیدار می شود تا پخش مستقیم یک والیبال زنده به زندگی اش هیجان بدهد ... گاهی خواب صبح ها را فدای حقوق یک روز کاری نمی کنم و بعد از ظهرها بی دلیل مرخصی می گیرم و یک ناچاریِ طولانی و کشدار را زیر سایه ی درختان فرتوت ولیعصر قدم می زنم. آدم وقتی کاری برای انجام دادن ندارد یا فکر می کند کاری از دستش بر نمی آید تازه می فهمد که چرا سال ها پیش دوست داشته جای ابوالفضل پور عربِ فیلم غریبانه سرطان خون می گرفته ... تلویزیون گاهی خوراک آدم هایی مثل من است. همین دیروز با خودم می گفتم که آن مرد عشایر که جلوی دوربین لبخند می زند و گله اش را هُش می کند آیا می داند که زندگی در سیاه چادر از بلعیده شدن در سیاه چاله ها هم می تواند دردناک تر باشد یا شاید ...  یک صحنه ی از پیش تمرین شده را مو به مو و در شب های نمایش مکرر اجرا کردن. من هرگز بازیگر تئاتر خوبی نمی شدم.... ما همه سر همدیگر را می بریم. از مدیر عاملی که با وعده های دروغ چند ماه تمام  بهترین سال های جوانی تو را به کار می گیرد تا منشی شرکتی که اسم خودش را گذاشته مسئول دفتر و زیراب آبدارچی شرکت را می زند ... روزهای نانوشته و ناخوانده گاهی ورق هم نمی خورند. می چسپند به هم و آنقدر تکراری و درهمند که مدام خودت را گول می زنی که فصل بعد آبستن روزهای بهتریست.

شاید باید


یک ماه پیش که در  خیابان انقلاب سر در گم ویترین کتابفروشی ها و چهره های بی تفاوت و دست های از سرِ نمی دانند چه حلقه زده را می پاییدم با خودم می گفتم که برای چند ماه آینده برنامه ی ساعت های فراغتم چه باشد. گفتم کمی درباره ی میکروپروسسورها بدانم بد نیست اما چند دقیقه بعد پشیمان شدم. کتاب قبلی ای که گرفته بودم هیچ به دردم نخورد. بعد گفتم چطور است چند ماهی خودم را با برنامه نویسی سی شارپ سرگرم کنم. چند تا نمونه کتاب ورق زدم. نه. کتاب آن روزهای من نبود. چشمم خورد به یکی از کتاب های اورحان پاموک. گفتم نکند دلم همین را می خواهد. مقدمه اش را که سر پایی خواندم تصمیم را گرفته بودم. استانبول. چند هفته ای ساعات خلوتم در خیابان های استانبول و رویای بوسفور گذشت اما به یکباره کتاب را پرت کردم آن طرف. باید به فالت ها و باگ های سیستم های حفاظتی ای فکر می کردم که تمام طول روز خوره ی روحم می شوند. کاتالوگ. دستورالعمل نصب. دستورالعمل برنامه ریزی. دستورالعمل کاربری. استاندارد طراحی و نصب فلان کوفت و زهرمار دیگر و سر و کله زدن با فلان کارمند بی سوادِ لمپنِ پر مدعای کلی حقوق بگیرِ شرکت و اداره ی بوقی که دلش می خواهد فلان سیستم چه کار برایش بکند که ما رویای از سر بی کاریش را تحقق بخشیم و او لذت مدیریت کردن قلقلکش بدهد و تازه بعد از آن بحث و جدل در باره ی گرفتن پول شرکت و گرفتن کار بعدی و ماست مالی گند زدن های بخش بازرگانی و فروش و نصب محصول و کلی دردسر دیگر. کارت ویزیت چاپ کردم. تصمیم گرفتم چند روز در هفته ام را تعطیل کنم تا سفره ام را از سر این شرکت هم جدا کنم. چند هفته است که مدام پیگیر این کارم. اتفاق های غیر پیش بینی و کارهایی که می پیچند به دست و پای هم اجازه ی این کار را نمی دهند. شاید باید فکر دیگری بکنم. جلسه های بی ارزش و صورتجلسه های بی فایده که تمامی ندارند!

مرز فصل ها


مردی که روی شانه های پر تکانِ اتوبوس
به خواب می رود
در بیست و پنج درجه ی سانتی گراد هم
از سرما مچاله می شود
و بی گمان
خیس عرق می شود زنی
که نایلونی انباشته از گلوله های کاموا
در بیست و پنج درجه ی سانتی گراد
روی زندگی نبافته اش سنگینی می کند
اشتباه نکنید
فصل ها مثل آدم ها
جایشان را به هم نمی دهند
حقیقت در توالی روزهاست

ماهی عید


نایلون سفید
بطری نوشابه
تنگ شیشه ای
حوض پارک
وقتی که فکر دریا نیست
ماهی عید
به اردیبهشت نمی رسد
 

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...