دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۸

حسادت!


-- مگه همیشه ادعا نمی کردی که اطرافیانت هنوز از بچگیاشون فاصله نگرفتن و این فقط خودتی که بزرگ شدی؟
- چرا ولی ...
-- تا زمانی که خونه خریدن و ماشین خریدن دوستات، استخدام شدنشون، قبول شدن توی آزمون ارشد و دکتراشون باعث بشه احساس حقارت بهت دست بده. اینا همه ش نشون می ده که تو هم هنوز بزرگ نشدی!
- دست خودم نیست. من حتی وقتی شنیدم یکی از آشناهامون سربازی معاف شده یه جورایی خوشحال نشدم.
-- تا حالا فکر کردی چرا؟
- درست نمی دونم . مثلا در مورد این آخری شاید چون فکر می کنم سربازی رفتن کار مسخره ایه و باعث میشه من دو سال از زندگی عقب بیافتم. با خودم می گم اگه قراره که من برم سربازی، باید همه برن!
-- همه یعنی کیا؟ اگه مثلا پسر همسایه تون که تا حالا حتی یه بارم باهاش حرف نزدی سربازی معاف شه بازم بهت بر می خوره؟
- راستش اون اصلا برام مهم نیست. می خواد بره می خواد نره!
-- یعنی دوست داری فقط کسایی که می شناسیشون و احساس می کنی باز تو دایره ی اجتماعت قرار می گیرن باید سربازی برن، درسته؟
- شاید یه جور مقایسه ست. یا یه جور مسابقه!
-- پس داری ناخودآگاه با دوستات مسابقه می دی؟
- شاید، ولی خودم هم اینو دوست ندارم
-- این روزا بیشتر به چی فکر می کنی؟
- به این که یه جورایی از زندگی عقب افتادم.
-- زندگی منظورت دوستاته؟
- نمی دونم
-- خب از خیلیاشون هم که جلوتری
پاهایش را دراز می کند و تا جایی که مچ پایش خم می شود خودش را کش می آورد. دست هایش را به سمت دیوار باز می کند و خمیازه ی بلندی می کشد.
- شاید این جور غصه خوردن ها بیشتر ریشه تو بچگیامون داشته باشه. کسایی که اسباب بازیای بهتر، پدرای مهربون تر، قد بلندتر، صورت زیباتر، کفشای بهتر، لباسای خوش رنگ تر، پول تو جیبی بیشتر، جسارت بیشتر، زور بازوی بیشتر، توانایی ذهنی بیشتر و کلی چیزای بهتر و بیشتری از ما داشتن و تاثیرات مختلفی رو ی روان ما گذاشتن. ما ناخودآگاه واکنش های مختلفی به این عوامل داشتیم. مثلا یا باهاشون دشمن می شدیم و تحویلشون نمی گرفتیم و یا این که با یک احساس حقارت پذیرفته شده با اونا دوست می شدیم. هیچ وقت اونا یه آدم عادی برای ما نبودن. ما با این کمبودا بزرگ می شیم.
-- ولی این یه چیزی منحصر به من و تو و امثال من و تو نیست. همیشه دست بالا دست هست!
- ولی چقدر بالاتر؟
-- خب این بستگی به انتظاری داره که تو از خودت داری!
- یعنی این حق من نیست که بخوام جزء گروه بهترین ها باشم؟!
-- چرا. ولی خب باید خودت رو، جایگاهت رو، پیشینه ت رو خوب بشناسی و به اندازه ی لیوانت انتظار آب داشته باشی!
- ولی گذشته ثابت کرده که این مرزها شکستنیه.
-- آره ولی چند نفر آدم این مرزها رو شکستن؟ و با چه هزینه ای؟ این دیگه دست خودته! زندگی همینه. همین انتخاب ها و همین مسیرهاست که زندگی ما رو می سازن.
- دیگه داری حوصله م رو سر می بری. حرف آخرت رو بزن.
-- بی خیال! این مشکل هنوز برای خودمم کاملا حل نشده. شاید واقعا تو درست می گی! امکان داره این حس برای همیشه و در همه ی انسان ها وجود داشته باشه! ولی مسلما در آدمای مختلف متفاوته. اما آدمایی هستن که این عوامل کمتر آزارشون می ده. این جور آدما یا زندگی رو نمی فهمن یا خیلی خوب می فهمن!

دور میدان های شهر


اشتباه می کنی! این اطراف نه نانوایی ای هست که صف نانش به هم ریخته باشد و نه در دست این مردم برگه ی کوپن قند و شکری می بینی! از لباس ها و ظاهرشان هم مشخص است که توریست خارجی و مهمان تابستانی نیستند. اینجا هم آن قدر شهر بزرگی نیست که ساعت شش صبح دور میدان شهرش تا به این اندازه شلوغ باشد. آن کوچه ی باریک پر از گونی های سفید و نایلون های مشکی را اگر می دیدی به این تجمع آرام انگ سیاسی نمی زدی. از وقتی که شهرداری از ترس شکایت کاسبان به این بیچاره ها غضب گرفته، ابزار کارشان را توی آن کوچه می گذارند و دور میدان منتظر می مانند تا لوله ی آب خانه ای بترکد، حوضی خزه بگیرد، شاخه های درخت های باغچه ای سیمای حیاط خانه ا ی را به هم بزند، دیواری هوس سیمان و گچ کند و بالاخره آن ها تقریبا حاضرند هر کاری که بتوانند انجام دهند تا قبل از آمدن ماموران شهرداری با گردن های کج و جیب های خالی به منزل هایشان باز نگردند. بلوک های سیمانی جدول های کنار جاده، صندلی کارگران پیری است که می بایست اکنون با لباس ورزشی و کلاه لبه داری روی صندلی های پارک کوچکی نزدیک خانه هایشان لم داده بودند و سر به سر نوه هایشان می گذاشتند. دوست غریبه ی من این ها فقط بخشی از بیکاران شهر من هستند که مشکلات زندگی حتی اجازه ی کار در شهرهای دور را هم به آن ها نداده است. آن پیرزن با سربند کردی هر روز همان جا کنار پله های بانک، کلانه (نوعی نان) می فروشد! برای صبحانه مان دو تا کافی است؟

یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸

قاله


«قاله» دستفروش پیری بود که پنج سالگی هایم جز یک تصویر نه چندان واضح ذهنی در یک برش زمانی محدود، چیزی از او به یاد ندارد. آن روزها باید حدودا سه سالی از روزی که پدرم شش عدد پشتی با دکمه دوزی قهوه ای و یک تخته فرش عاریتی را سوار وانتی می کند و از روستا بیرون می زند گذشته باشد. یعنی تقریبا سه سالی از نیمه شهری شدنمان گذشته بوده که این تصویر گوشه ای از دریچه ی دوربین خاطرات بچگیم گیر افتاده است. خرداد که گورش را گم می کرد فضای کسالت بار شهر کوچکمان را با تنها نیسان آبی روستایمان برای مدتی ترک می کردیم. باید یکی از همین روزها بوده باشد که با شنیدن اسم «قاله» ریز و درشت آن خانه ی سه خانواری بیرون ریختند و من متعجب و بدون دم پایی خودم را به جمع انبوهی رساندم که دایره وار دور چیزی که نمی دیدمش حلقه زده بودند. صدای «قاله هات، قاله هات، ... » (قاله آمد) در تمام روستا پیچیده بود.بدون شک باید به سختی از میان آن همه زائر مشتاق، خودم را به وسط گود انداخته باشم که این صحنه هنوز یادم مانده باشد. پیرمردی با صندوقی با دری شیشه ای که با نخی از گردنش آویخته شده و ساکی بزرگ که از هول جمعیت روی آن نشسته است و مدام تکرار می کند که «بله آورده ام آورده ام» و با هر «آورده ام» خنده ی شادی روی لبی نقش می بندد. روزهای دوری به نظر نمی رسد اما باید نوزده سالی از آن روز گذشته باشد که همه کنار دیوار گلی به خط شدند تا با قاله ملاقات حضوری داشته باشند. در صندوق و ساک قاله خیلی چیزها می شد پیدا کرد. آن طور که عمه ام می گوید حتی برای زنان روستا هم دزدکی گوشواره و خلخال طلا تهیه می کرده. قاله بابا نوئلی بود که هر ماه در کریسمسی ناگهانی وارد روستا می شد و حاجات زنان و پیرمردانی را برآورده می کرد که سالی یکی دو بار بیشتر خیابان های شهر را به چشم نمی دیدند. آن روزها قاله فقط یک اسم نبود. قاله یک مژده بود.امروز که اتفاقی از یکی از مجتمع های تجاری شهر می گذشتم در چشمان دختری که پشت ویترین مغازه زل زده بود به آن ماکسی با رگه رگه های آبی کم رنگ، می توانستم نگاه های زنان و دخترانی را ببینم که دور تا دور قاله چشم هایشان برای دیدن لباس های رنگی داخل آن ساک بزرگ له له می زد.

جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۸۸

کار از کار گذشته است


حس تنفر شدیدی سنگینی گونی های مملو از شن دیواره ی سنگر که روی پاهایش افتاده بود را دو چندان می کرد. مه غلیظ گرد و خاک بعد از اصابت خمپاره ها هنوز داخل سنگر آرام آرام می چرخید. صادق که روی زانوهایش نشسته و دستش را دور سرش حلقه کرده بود ،پشت سر هم داد می کشید
- لعنت به همه تون. پس این جنگ کی تموم میشه؟ لعنت ...
سعید گونی ها را یکی یکی به سختی از روی پاهای مهدی بر می داشت. مهدی مثل بچه ی سه چهار ساله ای که برای شکستن چرخ های ماشین اسباب بازیش گریه می کند اشک می ریزد و ناله می کند. آن طرف سنگر جعفر ساکت و آرام کز کرده و برای چند ثانیه دست از خواندن ورد و دعا بر می دارد و مبهوت به خلیل نگاه می کند. سعید هم به یکباره متوجه خلیل می شود. خودش را به آن طرف سنگر می رساند. ترکش خمپاره گلویش را چاک داده است. تصویر ذبح پرنده ای از خاطر جعفر می گذرد. کار از کار گذشته است. روی دست های سعید است که چشم هایش التماس شب گذشته اش را تکرار می کند و بسته می شود. به همین سادگی پسری به پدر، زنی بیوه و پدر و مادری بی پسرشدند!
صدای صادق با آهنگ محزون تری هنوز در سنگر می پیچد
- لعنت به همه تون. لعنت ...
مهدی آخرین گونی ها را خودش کنار می زند و کشان کشان خود را به خلیل می رساند. مثل بچه ای که دیگر امیدی به درست شدن چرخ شکسته ی اسباب بازیش نداشته باشد برای چند لحظه بغض می کند و به یکباره شروع می کند به خودزنی. جعفر دستش را محکم دور دست های مهدی حلقه کرده و زیر لب چیزی را تکرار می کند.
- لعنت به همه تون. لعنت ...
تلاش های محمد برای تماس با پایگاه بی نتیجه می ماند. توپخانه ها لشکر خودی را نشانه گرفته اند!

پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۸

اینگونه ابر انسان شدن!


قمقمه ی سبز پشت کوله پشتی اش که از در گذشت روزهای آرام و بی دغدغه اش برای همیشه این طرف در جاماند. هر کسی به سهم خودش برای جشن انقلاب روز اول مدرسه اش کادو گرفته بود. دفتر فانتزی مرد عنکبوتی، کوله پشتی خرگوشی برزنتی، جامدادی جعبه ابزاری، سر مدادی کارآگاه گجد و تا دلت بخواهد خرت و پرت ریز و درشت در شکل های مختلف. از بدرقه ی پدر و مادرش می شد فهمید که امروز برایشان روز مهمی است. انگار هنوز باورشان نشده باشد که بچه شان شش ساله شده. از نگاه هاشان می شود فهمید که با بدرقه ی کودکشان آرزوهای از دست رفته ی کودکیشان را هم بدرقه می کنند. این نگرانی ها برای کودکی است که باید راهی را که پدر و مادرش نرفته است را طی کند و امروز روز اول این ماموریت خانوادگی بود. هجده سال پیش من هم از یکی از همین درها گذشتم اما پدر و مادرم این طرف در، مرا زیر باران نصیحت نگرفتند و کسی آن طرف در برایم دست تکان نداد. مادرم سال اول دبیرستان بین آشپزخانه و مدرسه ، همان اولی را انتخاب کرده بود و تا زمانی که هم کلاسی های قدیمی اش که اکثرا معلم شده بودند را نمی دید برای ترک تحصیلش حسرت نمی خورد. همین بود که روز اول مدرسه تا زمانی که از کنار ترانس برق سرکوچه گذشتم، فقط همین پیام را برای من داشت که از پیاده رو بروم و تا سال ها هیچ وقت از درسم سراغ نگرفت. پدرم هم که شب روز اول مدرسه ام فقط چند بار یادآوری کرد که صبح خواب نمانم. روز اول مدرسه ام برای او روز مهمی نبود چون خودش بیست سال تمام روز اول مدرسه، برای بچه های مدرسه ی خودشان «جشن مهر» برگزار کرده بود و تازگی این رخداد را برای من درک نمی کرد. خلاصه روز اولمان مثل هم نبود اما در یک چیز مشترک خواهیم بود و آن این است که او هم از امروز کم کم معنای دغدغه و ذهن پریشان را درک می کند. به قولی کم کم او هم بزرگ می شود. یک زمانی این عبارت کلیشه ای را در ذهن ما فرو کرده بودند که عزیزم انسان یعنی دغدغه و این دیوانه ها هستند که ذهنشان مشغول نیست و از هر دو جهان آزادند! کمی که بزرگ تر شدیم فهمیدیم که انسان های پر دغدغه اکثرا دیوانه وار یادشان می رود که انسانی بیاندیشند و انسانی زندگی کنند. شاید این جمله درست باشد که دغدغه های بزرگ، انسان های بزرگ می سازد و شاید حتی این جمله هم در مورد خیلی ها صدق کند که انسان های بزرگ، دغدغه های بزرگ دارند. اما این جمله همیشه درست نخواهد بود که انسان های با دغدغه های بزرگ و یا انسان های بزرگ حتما انسانی زندگی کرده اند و حتما روی این نقل قول خط خواهم کشید که بگوید انسان های بدون دغدغه های بزرگ، انسانی نخواهند زیست و اگر باز هم گیر بدهی که تعریفت از انسانی زندگی کردن چیست من جوابی برای تو نخواهم داشت!
اما دلم برای امروز این کودک شور می زند. نه برای دعواهای سر راه مدرسه اش. نه برای گم شدن پاکن و مداد و جامدادیش و مطمئنا دلم برای نمره نگرفتنش هم شور نمی زند. دلم برای روزهایی شور می زند که به خاطر نبردن دستمال کاغذیش، نگرفتن ناخنش، ننوشتن تکالیفش، شکستن شیشه ی مدرسه اش، نمره های پایین و تمام این اتفاقات خنده دار غصه بخورد، بترسد، گریه کند، دروغ بگوید. اگر غصه خوردن و ترسیدن و گریه کردن و دروغ گفتن های مسخره و بی مورد یعنی بزرگ شدن و معنای دغدغه این است. من فکر نمی کنم که این ها تنها راه هایی باشند که باید طی شوند تا انسانی که بزرگش می خوانید آن طرف این جاده ها برایتان دست تکان دهد!

سه‌شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۸

هنوز هم صابون هایشان کف نمی کند


صابون های قالبی سبز فروشگاه فرهنگیان، کف که نمی کردند هیچ، سوراخ های بشکه ی نفت کنار باغچه را هم نپوشاندند و تنها درخت زردآلویمان، گل نداده خشکید. دایی ام فردای آن روز نیشخند تلخی زد و گفت که صابون اسلامی بهتر از این نمی شود. آن روزها مقارن بود با ورود آدامس های ترکیه ای با عکس ابراهیم و سیبل جان و صابون لوکس! صابون هایشان که روی دستشان مانده بود شایعه شد که این آدامس ها و صابون ها کنترل غریزه ی جنسی را از جماعت مسلمان گرفته و مملکت دیر یا زود در کف فساد این صابون ها غلط خواهد خورد. اما این حرف ها نه فروش آدامس شیک را بالا برد نه از از رکود صابون های مراغه کاست. بالاخره خودشان دست به کار شدند و برای تبلیغ اسلام به بازاریابان کشورهای محارب با خدا مراجعه کردند. هیئت امنای سازند گان صابون لوکس مسلمان شدند و عکس روی صابونشان را محجبه کردند. البته آن زمان معلم بینشمان می گفت دلیل اصلی این که صابون های اسلامی کف نمی کنند بیشتر به خاطر صرفه جویی در کف است نه مشکل در تکنولوژی ساخت و برای تفهیم بیشتر روی این نکته انگشت گذاشت که پا و صورتی که روزی حداقل سه، چهار یا پنج بار برای وضو شسته می شود همین قدر کف می خواهد. آن روزها اگر صابونی کف نمی کرد دلیلش آن بود که کف بیشتری لازم نیست و بیشتر از آن اصراف بوده و اصراف کنندگان ... ! و همین پاسخ ها تا دیروز جواب تمام انتقادهای ما بود. هر چه را که نداشتیم یا شایستگیش نبود و یا این که بیشتر از آن لازم نبود! اما امروز اندکی گفتمانشان تغییر کرده و می گویند که ملت ما شایسته ی بهترین ها در دنیاست اما ما هنوز در کف این مانده ایم که چرا باز هم صابون هایشان کف نمی کند!

دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۸

مرگی که دیگر کسی پی اش را نگرفت


بیشتر از نصف بستگان زهره نیامده بودند. حتی برادر بزرگش هم در تمام مراسم ختم دیده نشد. پدرش پارچه نویسی تسلیت اهالی محل را دور انداخته بود. همه منتظر پایان مراسم بودند تا برای همیشه این لکه ی ننگ را از صفحه ی خاطراتشان پاک کنند. کاردی که از گلوی زهره گذشته بود هنوز پیدا نشده بود. علیرضا هم بعد از تماس تلفنیش فرار کرده بود.
راضیه خانم مادرش، سه روز تمام چیزی نمی گفت و پشت سر هم گریه می کرد. باورش نمی شد زهره چنین کاری را کرده باشد. پزشکی قانونی ارتباط نزدیک یک ساله­اش با رامتین را تایید کرده است. علیرضا با وحید تماس می گیرد که جسد خواهرش را می تواند در اتاق خواب واحد 25 مجتمع پردیس جنوبی پیدا کند.
پنج سال پیش که علیرضا بعد از یک سال زندگی مشترک با زنی به اسم آیدا، در اثر یک حادثه ی رانندگی زنش را از دست می دهد روزهای سخت زندگیش آغاز می شود. علیرضا می ماند و پسری دو ماهه به نام محمد. و او که در اوایل دوران جوانیش توان تحمل چنین شرایط سختی را در خود نمی بیند به پیشنهاد خانواده اش قید کار و درس و دانشگاهش را می زند و به شهر محل تولدش بر می گردد تا محمد چند سالی زیر سایه ی پدر بزرگ و مادربزرگش کمبود مادر را احساس نکند. دو سال پیش علیرضا با وحید آشنا می شود. ارتباط کاری علیرضا و وحید پیوند دوستی ای را شکل می دهد که بعدها زمینه ی ازدواج علیرضا و زهره را فراهم می کند.
رامتین خواستگار قبلی زهره بوده که بعد از مشخص شدن اعتیاد رامتین، حتی خود زهره هم او را پس می زند. اما مدتی بعد چون نام و نشان رامتین روی او می ماند چند سالی خانه شان روی خواستگار به خود نمی بیند و این افسردگی شدیدی در او ایجاد می کند که با ورود علیرضا به زندگیش نشاط و سرزندگی روزهای نوجوانی را باز می یابد. اما این شادی و نشاط یک سال بعد روزی که دکترها به طور قطعی بچه دار نشدن زهره را تایید کردند به طور کلی از زندگی زهره رخت بر بست. از همان روزها بود که بنای ناسازگاری با محمد را در پیش گرفت طوری که محمد برای همیشه از آن جا رفت تا با پدربزرگ و مادر بزرگش زندگی کند. علیرضا سعی می کرد با همه ی اتفاقات به طور منطقی رفتار کند. اوایل برخوردهای سرد و لجاجت های بی موردش را طبیعی تلقی می کرد اما هر چه زمان بیشتر می گذشت تحمل او هم کمتر می شد. سعی کرد با مراجعه به روانشناسان و روانکاوان متعدد همه چیز را به روز اول برگرداند. اما هر روز بدتر از روز قبل می شد. وساطت وحید هم نتوانست مشکلی را حل کند. زهره بدون هماهنگی درخواست طلاق کرده و مهریه اش را هم به اجرا گذاشته بود. علیرضا که هیچ دلیلی برای جدا شدنش از زهره نمی دید بارها سعی کرد که او را از این اقدام منصرف کند. وساطت خانواده ها هم هیچ تاثیری نداشت و مطابق رای دادگاه حکم طلاق صادر شد و تقریبا تمامی دارایی های علیرضا ضبط و در قبال مهریه در اختیار زهره قرار گرفت. علیرضا تا مدت ها هیچ دلیلی برای آن اتفاقات ناگهانی و غیر منتظره پیدا نکرد. بچه دار نشدن زهره ربطی به علیرضا نداشت اما این زهره بود که هم زندگی مشترکشان را از او گرفته بود و هم تمام دار و ندارش را. این اتفاقات ارتباط کاری وحید و علیرضا را هم برای همیشه قطع کرد. علیرضا خانواده اش را از آن شهر کوچاند. اما خودش تا زمانی که فرار کرد، دست و پا شکسته به کارش ادامه می داد. ماندن علیرضا شاید بیشتر به خاطر حل معمای جدایی زهره بوده و شاید هم به قول همسایه ها برای انتقام از دست دادن دارایی اش نرفته بود. البته به جز آن تماس تلفنی هیچ مدرکی دال بر قاتل بودن علیرضا وجود نداشت. رامتین دستگیر می شود. گزارشات پزشکی قانونی حامله بودن زهره را تایید کرده است. جنین 4 ماهه بر اثر ضربات محکم قبل از مرگ مقتول از دست رفته است. نکته ی جالب اینجاست که بچه متعلق به رامتین است اما نطفه اش در روزهایی که زهره هنوز همسر علیرضا بوده بسته شده . این شواهد می تواند دلیلی برای یک قتل ناموسی باشد. مدارک پزشکی که بچه دار نشدن زهره را گواهی می داد پیدا نشد و راز آن برگه ها سربسته باقی ماند. رامتین این ادعا را نمی پذیرد که زهره به خاطر او از علیرضا جدا شده است و ادعا می کند که هیچ اطلاعاتی در مورد زندگی خصوصی او نداشته است. بررسی پرونده به علت نداشتن مدارک کافی برای اثبات جرم به زمان دیگری موکول می شود و علیرضا هم تحت تعقیب قرار می گیرد. بعد از حدود پنج سال از مرگ زهره دیگر نه کسی پی گیر پرونده است و نه خبری از علیرضا به دست آمده. زهره برای همه مرده است.

شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۸

بعد از تمام باران ها ‏

باران آخرین روز تابستان، هیچ فحشی به همراه نداشت. گندم ها درو شده بودند و کلوش هاشان هم چیده و انبار شده بود. گنجشک ها هم آخرین نخودهای ریخته شده در مزارع نخود را جمع کرده و با خود برده بودند. روستانشینان بعد از یکی دو ماه کار بی وقفه در جمع های سه نفری و چهار نفری دم در خانه هایشان گرد آمده اند تا عصر خنک پاییزی بوی باران گرفته را با آرامش بگذرانند. دیگر خبری از سیگارهای دست ساز و «تشی» های نخ ریسیشان نیست. شیشه ها را پایین کشیده بودم و سعی می کردم کمتر به اطرافم خیره شوم چون به مردم روستا به شدت بر می خورد اگر چشمانت به زنان دم در خانه ای بیفتد یا با ماشینت چند بار از دم در خانه ای رد بشوی. این را با شناختی که از پدرم داشتم به خوبی درک کرده بودم. سیمای روستاها به وضوح تغییر کرده است. خانه های نوساز ابتدای روستا دیگر گلی نیستند و در کنار خانه های گلی قدیمی با دیوارهای پهن و کج و معوج و پنجره های کوچک چوبی و تیرهای سقفی نافرمی که از سقف ها گذشته اند و لانه ی کبوترها شده اند خودنمایی می کنند. صدای ضبط ماشین را قطع می کنم و به بهانه ی رفع خستگی و کشیدن سیگار روبه روی تنها مغازه ی روستا توقف کنم. دسته ای غاز خانگی بال هایشان را باز کرده و به سرعت خود را به آن طرف جاده می کشند. این اولین بهانه برای حرف زدن است.
- سلام اینجا هنوز کسی غاز نگه می داره؟
جوان کنجکاوی که از جمع مردان جلوی مغازه اندکی فاصله گرفته است با صدای بلند و خنده ای بی مورد جواب می دهد
- مال ننه خاوره. اینجا دیگه مرغ و خروسم به زور میشه پیدا کرد. غاز می خواستی؟
- نه ممنون
با لبخندی از توجهش تشکر می کنم و او هم با خنده ای ملایم تر از قبل پاسخ می دهد.
وارد مغازه که می شوم. مغازه دار طوری که بخواهد بعدا مشخصات من را برای کسی بازگو کند از سر تا پایم را برانداز می کند و بعد از من وارد مغازه می شود. خوش و بش صمیمانه اش مرا از اظهار نظر قبلیم منصرف می کند.
- یه پاکت بهمن می خواستم
- سفید دیگه؟
- بله بهمن سفید
- بفرمایید. اینجا مهمون کسی هستید ؟
- نه
مکثی می کنم و مشغول باز کردن پاکت می شوم
- میشه این جا سیگار کشید؟
- راحت باشید
دستش را دراز می کند و فندکش را آتش می کند. با سر تشکر می کنم.
- از کنار روستا رد می شدم دوست داشتم چرخی توی روستا بزنم. روستای قشنگیه.
- از تهران خبر ندارید؟ میگن قراره امروز دوباره شلوغ بشه.
یکه خوردم. فکر نمی کردم در این مورد حرف بزند.
- آره منم شنیدم. ولی امروز کلا تو جاده بودم.
- حاجی حسین می گفت دیشب بی بی سی گفته فردا دوباره کشتار میشه؟ پدرسگا سر قدرت به هیچکی رحم نمی کنن.
طوری که انگار بخواهد گوشی موبایلش را به من نشان بدهد درش را یک بار باز و بسته می کند.
- سه روزه که موبایلا هم آنتن ندارن و نمی تونیم از پسرمون خبری بگیریم. بیچاره مادرش. خیلی نگرانشه. حق هم داره. میگن تهران بد جوری به هم ریخته.
اما بعد از چند لحظه حالت صورتش به کلی تغییر می کند. خنده ی ملایمی رو لب هایش است طوری که انگار از یادآوری خاطره ای شیرین یا جوکی قدیمی شادمان شده باشد. سرش را بلند می کند و می گوید
- نامردا اس ام اسا رو هم قطع کردن
به یکباره از شنیدن این جمله و فکر کردن به این که این پیرمرد هفتاد ساله هم اس ام اس بازی می کند خنده ام می گیرد.
هزار تومانی را که روی ترازو گذاشتم پک عمیقی به سیگارم زدم طوری که انگار یک هفته ای سیگار نکشیده باشم.
- بفرمایید. اینجا خیلیا ماهواره دارن؟
کشوی دخل چوبی اش را کشیده بود که گفت
- باشه مهمون ما
منتظر پاسخ نماند و با لحن طنز گونه ای گفت
- کی شبکه های ایرانو می بینه. برنامه ی درست و حسابی که ندارن. اخباراشون هم که همه ش چپکیه. البته بعضیا یه دیش هم برای شبکه های ایران گذاشتن تا سریالای ماه رمضان رو ببینن.

دم در مغازه خانمی که از کنارم رد شد و وارد مغازه شد مبهوتم کرد. چه آرایش غلیظی! فکرش را نمی کردم که این زن از آن خانه های گلی بیرون آمده باشد.
سیگارم تمام شده بود که از جلوی مدرسه ی نه چندان تازه ساخت روستا گذشتم. زمین خاکی پشت مدرسه با دروازه های چوبی اش آخرین صحنه­ی زیبایی بود که شاید می توانستم ببینم.

جاده ی فرعی تقریبا تمام شده بود. باران پاییزی شروع خوبی داشت هنوز نم نمک می بارید. رادیو فردا تخمین می زد که دست کم ده نفر در تظاهرات امروز کشته شدند. صدای فحش مغازه دار روستا و زنش را می توانستم از دور بشنوم. من اشتباه می کردم بعد از تمام باران ها همیشه صدای فحش می آید.

پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۸

روزی که من مردم


برف پاکن ها از پس باران آخرین روزهای تابستان بر نمی آمدند. مینی بوس مسجد محله مان باید قبل از دفن شدنم پیرمردان صف اول نماز را به گورستان می رساند. مرده شورخانه به تصرف در آمده بود. من نمی بایست در این قبرستان دفن می شدم. تمامی اهالی محل آمده بودند تا ملحد بودنم را شهادت دهند. نوشته هایم را در میدانچه ی ورودی گورستان روی هم تل انبار کرده بودند تا به محض خروج نعش نامبارکم الله اکبر کنان آن را به آتش بکشند.
پدرم خجالت می کشید که چنین فرزندی را تحویل جامعه داده و مدام از تمامی دوستانش می خواست که اجازه دهند به خانه برگردد و پشت سر هم تکرار می کرد که او هیچ وقت چنین پسری نداشته است. دوستانم که برای تسلیت به خانواده ام خود را به آن جا رسانده بودند سعادت دیدار با خویشان بنده نصیبشان نشد. آن ها متهمان گمراهی من بودند که با وساطت یکی از نزدیکان به سلامت به خانه هایشان بازگشتند.
باران تمام شهر را به رگبار بسته بود و لعنت فرستادن حاجی رحمان سر کوچه، که از شش سالگی های من در تلاوت قرآن و اذان شکست خورده بود جز با آن صاعقه های وحشتناک قطع نمی شد. تمامی اهالی محل که روزگاری با اذان های من به مسجد آمده بودند و پسرانشان در کلاس های قرآن من تلمذ نموده بودند برای انتقام آشفته کردن خواب های بعد از ظهرشان و به هم زدن عشقبازی های نیمروزیشان با صدای اذان بلندگوهای چند بانده­ی مسجد و به نام دین خود را از میان آن همه جمعیت به صف اول کشانده بودند و شعار می دادند و به من لقب شوالیه­ی شیطان اعطا کردند.
بارش یکریز باران مانع از حضور گرم آنان نشده بود و بازوانشان را مانند بازیگران فیلم محمد رسول الله در هم تنیده بودند و با شعارهایشان خواهان نیالودن گورستان خانواده هایشان با دفن جسد بنده بودند. ناگفته نماند از میان صف تجمع کنندگان پسر بچه ی کوچکی جو گیر شده بود و فریاد مرگ بر دیکتاتور سر داده بود که آن چنان شادی ای وجودم را فراگرفت انگار که دوباره از نو زنده شده باشم. داشتم به چند لحظه قبل از مرگم فکر می کردم که هنوز پشت آن کامیون سفید بودم و خط سبقت بریده بریده نشده بود که ناگهان گورکن با شور و شعف بیلش را روی شانه هایش گذاشته آمد و با آخوند محله مان به طوری کاملا رسمی دیدار کرد. همه خوشحال شدند و ناگهان نتیجه­ی مذاکرات در کمتر از یک دقیقه به تمام حضار رسید و همه با خیالی آسوده از دفن نشدن من قصد ترک گورستان کردند. بله باران تمام گورها را پر از آب کرده بود و در این شرایط مجوز دفن داده نمی شد. جمعیت مثل مور و ملخ جاده ی منتهی به شهر را پیاده و سواره در بر گرفتند و بقیه ی مرده ها هم نفس راحتی کشیدند و به گورهایشان برگشتند. همه رفته بودند و حتی مرده شورها هم برای گرفتن مزدشان نمانده بودند و از ترسی که از جسد شوالیه ی شیطان پیدا کرده بودند درها را باز گذاشته و فرار کرده بودند. از لقبی که به من اعطا شده بود خوشم می آمد از بچگی از نبرد شوالیه ها لذت می بردم. با خودم گفتم این دنیای مرده ها هم مثل همان دنیای خودمان است نامروت ها حتی یک خوش آمد گویی ناقابل هم نگفتند. سعی کردم از سکوتی که ایجاد شده بود استفاده کنم و باز به لحظه­ی مرگم فکر کنم. فرمان ماشین را هنوز برای سبقت نپیچیده بودم که امیر دوستم را دیدم که از پشت دیوارهای گورستان با بارانی سیاهش خود را به غسال خانه می رساند. آن جا که رسید نگاهی به اطراف انداخت و با گوشیش با کسی که نمی دانستم کیست تماسی گرفت و من را داخل پتویی پیچیدند و بردند. نمی دانم فردای آن روز بعد از نبود من چه اتفاقاتی افتاد اما امیر من را مطابق خواسته هایم در یکی از پست های وبلاگم با احترام سوزاند و خاکسترم را روی تپه ای در کنار یکی از جاده های خارج شهر که پاتوق سیگار کشیدنمان بود دفن کرد.
همین!

روزگار من


با چشم هایی که پایشان گود افتاده بود و رگه های قرمز خون مثل توری، سفیدیشان را در بر گرفته بود زل زده بود به من. کله اش باد کرده بود انگار مغزش می خواست منفجر شود. گوش هایش مثل آینه ی اتوبوس از کله اش فاصله گرفته بود و خود را از میان طبق طبق موهایی که پریشان روی هم تل انبار شده بودند بیرون کشیده بود. موهایش درست مثل موهای من، سفیدیش بر سیاهیش می چربید و پیشانیش هم اندکی به ساحت موهایش تجاوز کرده بود.
- بکش کنار باد بیاد
لب هایش جم نخورد. تکراری بود. سال ها قبل در یک فیلم دانگستری، یک کابوی جوان همین کار را می کرد! اما از نزدیک ندیده بودم که کسی دهنش بسته باشد و زر بزند! شوکه شده بودم. چشمانم را بستم. آب دهنم را آرام قورت دادم و بعد از تک سرفه ای داد زدم
- ماشینا از سمت راست می رن!
چشمانم را که باز کردم هنوز ایستاده به من زل زده بود.
پلک نمی زد. صورتش مثل مجسمه های یونانی بی روح و مرده بود!
- مگه شما افسر راهنمایی رانندگی تشریف دارید؟
کسی قرار نبود کوتاه بیاید. زل زده بودیم به هم. کم آورده بودم. اصلا پلک نمی زد. با خودم گفتم بعد از آن همه کم آوردن بگذار این بار هم کم بیاوری.
- شرمنده آقا. من می کشم کنار خوبه؟
عصبانی تر از آن بود که فکر می کردم. دوباره جلویم سبز شده بود. هر طرف که می خواستم بروم روبه رویم می ایستاد و بدون این که حتی یک بار پلک بزند زل می زد به من.
ترسیده بودم. یک لحظه احساس کردم این احمق را خیلی وقت پیش جایی دیده بودم. درست مثل گذشته های خودم کله شق و یک دنده بود. می دانستم که دیگر نباید چیزی بگویم. فقط باید گوش می کردم تا کم کم آرام شود و راهش را بگیرد و گورش را گم کند.
- بزنم گوشت و استخونت رو قاطی کنم ترسو
نه محال ممکن بود او اصلا پلک نمی زد. شباهتش با من عذابم می داد. پشت سر هم تهدید می کرد و بد و بیراه می گفت. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. باید فکش را پایین می ریختم
خون و خرده های آینه ی شکسته تمام راه پله را گرفته بود و مادرم گریه کنان دست هایم را پانسمان می کرد. مادرم که بیرون رفت ما با هم دوست شده بودیم. هر دو موهایمان را با ماشین موزر از ته زدیم تا دیگر سر چیزهای بی اهمیت دعوا نکنیم.
زم

سه‌شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۸

خاطرات آن روزها صفایی ندارد پدر


چند کیسه زباله می خواهد
گم و گور کردن این خاطره ها
چه صفایی دارد بازگو کردنش پدر
از پنجره ی همسایه
دزدکی برنامه­ی کودک نگاه کردن
با آجر و چوب و طناب و گل ادای بازی درآوردن
نه پدر
هل دادن تایرهای کهنه
برای ما دوچرخه نشد
قول و قرارهایت هم
مانع شکستن غرورمان
در هل دادن دوچرخه های دیگران نشد
این که چای خشک نداشتید
یا صبحانه و ناهار و شامتان یکی شده بود
این که یک اتاق
نشیمن و خواب و آشپزخانه و حمامتان بود
مگر ما روی همان فرش عاریتی بزرگ نشدیم
باید دور ریخت آن روزها را
که سر خوردن یک کنسرو ماهی
گونه هایم تابلوی نقاشی سفیدی شد
با چهار خط قرمز موازی انگشتانت
آن آخرین سیلی زندگیمان نبود
جادوی بزرگی نیست
که تمام روز را تخمه بشکنی
تا وعده های غذایت را به تاخیر بیاندازی
من هم مصیبت خریدن آن لباس یقه اسکی سفید را یادم هست
نفرین بر مخاطب دکلمه های شعر پنج سالگیم!
که آن روزگار ما بود
کلکسیون عکس های آدامس آیدین و رافونه
به جای پول های کاغذی خوشحالمان می کرد
اما
این خاطرات بماند برای خودمان
بازش نگو پدر
نگاه کن
انگشت های کج و معوج پاهایم را
ناخن هایی که برای همیشه اخته شدند
پاهایی که دیگر هیچ کفشی خانه شان نمی شود
این ها برای همان روزهاست
روزهایی که با آن کفش های سیاه پلاستیکی تنگ
تمام راه مدرسه را
می شد پیاده نرفت!
تا هم پاهایمان یخ نزند
هم زیر سرمای منفی سی درجه
من کنترل شاشم را از دست ندهم!
آن روزها می توانستیم بیشتر قد بکشیم
حتی تو که سن رشدت هم گذشته بود!
زخم هایمان را تازه نکن
آن روزها شاید درد بزرگی نبود
اما امروز
که دست ها و پاهایمان پهن تر
و کله هایمان بزرگتر شده
خاطرات آن روزها صفایی ندارد پدر
از کاندیداهای انتخابات بگو
از همین سریال امشب

شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸

درخت عقیم


جاده های مارپیچ خود را از کمرکش کوه بالا می کشند تا خود را به جایی برسانند که در کودکی های من فاصله اش با ماه ارتفاع درخت پیری بود که پیرزنان شهر ما به آن «شخص» می گفتند. امروز دیگر آن درخت پیر که تمام شاخه هایش را زنان شهر با پارچه های کوچک سبز و سفیدی که هر کدامشان به نیت فرزندی پسر یا شوهر کردن دختری گره زده بودند خشک شده. زیر شاخه های انبوه این درخت، روزگاری جای سوزن انداختن نبود اما امروز این فقط منم که به دنبال پیدا کردن گذشته ام زیر سایه های بریده بریده اش پناه گرفته ام. گویی مادران شهر دیگر از این درخت پیر عقیم، انتظار گرفتن پسر ندارند. ریشه هایش چون ساقه و شاخه های بی برگش از خاک بیرون افتاده طوری که فکر می کنی خاک هم از پس برآورده نشدن آرزوهای مردم شهر درخت را پس زده باشد.
و حالا من و درختی که سال های سال می گفتند که قبل پیری سالی ثمرش سیب بوده و سالی گلابی پشت به پشت هم ایستاده ایم. و من خیابان های کودکیم را دنبال می کنم تا می رسد به گندمزارهایی که امروز دیگر نیستند. امروز در خانه ای در آن گندمزارهای ایام دور، دختری بعد از سال ها پله های خانه اش را برای خواستگاری جدید جارو می زند. و در خانه ی همسایه شان پسر پنج ماهه ای شکم مادرش را لگد می زند تا هم بازی خاطرات کودکی های من شود. زمانی این درخت برای مردمان شهر سنگ صبور بوده و کعبه ی آرزو.
دستم را به تنه ی درخت می کشم و خوشحالم که امروز این درخت برای مردم شهرم فقط معنای درخت می دهد. با خودم می گویم که این غروب قشنگ که امروز تمام دردهای مرا تسکین می دهد شاید زمانی برای رعنا خانم که شصت سال تمام هر پنجشنبه ی هفته برای گرفتن یک پسر از خدای این درخت ارتفاع این کوه ها را بدون کفش بالا می آمده یک تصویر دردناک بوده است. و انحنای زیبای این درخت شاید در ذهن دختران ترشیده ی این شهر تصویر کمر خمیده ی پیردختری را تداعی می کرده که سال های سال تنهای تنها گوشه ی خانه، عالم و آدم را نفرین کرده است.

جمعه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۸

کبوترهای سیاه خانگی نمی شوند


آب بینیت را که بالا می کشی
ابروهایت را بالا می اندازی
این نشانه ی تعجب نیست
سرم درد می کند
چشم هایت که گرد می شود
پلک هایت که می لرزد
پره های بینیت که به آهنگ برف پاک کن های قدیمی تکان می خورد
یک سرماخوردگی جزئیست
همین
لاله ی گوش هایت نخواهد لرزید
اگر بگویند
این طرف پل به آن طرف پل نمی رسد
شهر صاحب دارد
اسمش خداست
کودکی دو ساله
به شکرانه ی شیر مادرش
قرآن بر سر
به احیا نشسته است
کوری؟
این هم معجزه
عطسه که می کنی
سرت چند ثانیه فقط به سردرد فکر می کند
تمام این CD ها را باید «نیما» فرمان ماشینش کند
چند گیگ معجزه؟
گیگی چند؟
پیشانیم ترک برداشته ؟
موهایم شانه نمی خورد؟
گورکن ها کارشان را خوب بلدند
دیگر جسد روی زمین نمی ماند
فردا صبح دوباره معجزه داریم
مردم عمودی سر کار می روند
تکلیف ما چه می شود؟
سنمان از آب تنی کردن در حوض پارک هم گذشت
هل بده
این در باید باز شود
کبوترهای سیاه خانگی نمی شوند

سه‌شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۸

خواهی پوسید


نگهبان چمن های پارک
برای بار چندم است که سوت می زند
بیدار که می شوی
تو به زندگی فحش می دهی
او به تو
این را هم از چروک های چشم من می شود دید
هم از شیارهای پیشانی او
فقط به وقت سخنرانی حاج آقاست
که می شود در مسجد پارک دزدکی پاهایت را دراز کنی
و گوشیت را شارژ کنی
و چند دقیقه
وسط روایت تمام جنگ ها و جدال هایی که خدا به پا کرده است
پلک روی هم بگذاری
و به روزی فکر کنی که دکه های آخر شهر از چشم دور شدند
و آن روز روز فرار تو بود
دم پله های بانک صادرات شعبه ی انقلاب
دیگر نای رفتن نیست
کاش خود پرداز خراب بود
امید عابر بانک هم به یکباره از دست می رود
شاید ما پایمان را از ژنتیکمان فراتر گذاشتیم
چرا صندلی های این شهر بزرگ جایی برای نشستن ما ندارند
تمام ولیعصر را در این فکر بودم
سرنوشت تمام ما در دست یک نفر بود
که بی امان فقط گاز می داد
آری آن همه پیچ
آخرش چپ کردن بود
اتوبوس بی گناه
فقط برای خوردن و ریدن بود که می ایستاد
میان صف طولانی توالت ها
می شود رضایت مسافران را از زندگی فهمید
و هر شب که ناامید از پیدا کردن کار
روی حصیرهایی که سهم تو
از حلقه ها و دست بندها و گوش واره های
دست ها و صورت های رنگ و رو رفته ی زنان
و صد تومانی های پاره پاره ی مردان بخت برگشته است
زیر سایه ی امامزاده ای نشسته ای
و زیر منت خادمان
تا سرمای صبح به خود می پیچی
به بدترین شغل دنیا فکر می کنی
راندن آوارگان شهرهای دور از پارک ها و ترمینال ها
بی شک این منحوس ترین شغل دنیاست
سبیل هایت را که تاب می دهی
با خودت می گویی که چرا راننده های کامیون ها شاعر نمی شوند؟
وجب به وجب این جاده ها یعنی آوارگی
خیابان انقلاب را دوباره و دوباره می روی
پشت تمام ویترین ها
لای برگ برگ همه ی این کتاب ها
و در امتداد خط به خط تمام نوشته ها
ناله های محبوس یک دل پر است
و آن طرف پیاده رو پر از نگاه های هرزه است
که در انحنای یک باسن
و در حجم یک پستان
چشم هایشان له له می زند
کتاب ها هم مثل ما آواره شده اند و چشم هایشان جنده
پاهایم که سست می شود
سوت نگهبان پارک دوباره در گوشم می پیچد
جاده ها اگر تمام شوند چه کنیم؟
دکه های ابتدای شهر را که دیده ای
دستمال سفید را از پنجره بیرون کشیده ای
تو باز گشته ای
فرار تو فقط شکست بود
همین
برای همیشه کنار آن گورستان قدیمی
که تمام نت های موسیقی کودکیت
حرام فاتحه های قبرهایش شد
خواهی پوسید

چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۸

کاغذ فابریانو


- ببخشید آقا کاغذ «فابریانو» دارید؟
منوچهر جنسای داخل مغازه رو برچسب می زد. سرش هنوز پایین بود که گفت چه رنگی باشه خانم؟
- صورتی
سرش رو که بلند کرد به تته پته افتاده بود. دست خودش نبود که پرسید چرا صورتی؟
دختر سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد و فقط سرش را به نشانه ی بی اهمیت بودن رنگ کاغذ اندکی تکان داد.
منوچهر برگشت تا کاغذ را از داخل کارتن انتهای مغازه بیرون بکشد. کاغذ را که بیرون می کشید به هیچ چیز فکر نمی کرد فقط یک لحظه با خودش گفت این قرمزه قشنگ تره. کاغذ صورتی رو بیرون کشید. یه چیزی به ذهنش رسید انگار برای یه لحظه رفت تو نخ دختره. گوشه ی کاغذ صورتی رو دزدکی پاره کرد و یهو برگشت
- خانم یه دونه صورتی مونده اونم گوشه ش پاره شده اشکالی نداره این قرمزه رو بدم. خیلی خوش رنگه ها؟
دختر باز هم با همان ژست قبلی سوالش را پاسخ داد.
منوچهر کاغذ قرمز رو هم در آورد و دو تاش رو گذاشت روی ویترین. سرش را که بلند کرد احساس کرد که قبل از حرف زدن باید آب دهانش را دوباره قورت بدهد.
- خانم این یکی هم که گوشه ش پاره شده اشانتیون برای شما. قرمزش به نظر من خوش رنگتره این رو وردارید.
به محض این که دختر از در مغازه بیرون رفت. دست منوچهر ناخودآگاه رفت روی کلید و قفل مغازه. قبلا آن دختر را هرگز ندیده بود. باید بیشتر می شناختش خودش هم نمی دانست چرا! چند بار موتورش را هندل زد تا بالاخره روشن شد. هنوز از چشم دور نشده بود. با خودش گفت نباید بفهمد. سعی کرد مسیر را حدس بزند و میان بر بزند. تا سر خیابان دوم هنوز مسیر را درست رفته بود. دلهره ی عجیبی داشت. شروع کرد به حدس زدن مسیر بعدی. خیابان نیلوفر را که پیچید دختر داشت انتهای خیابان را به سمت یک کوچه ی فرعی می پیچید. به سرعت خودش را به ابتدای کوچه رساند. اما دختر غیبش زده بود. با خودش گفت پس حتما همین کوچه می شینن و لبخند بر لب راهی خانه شد.روزهای بعد تمام اوقات بیکاریش را داخل همان خیابان پرسه می زد تا یک بار دیگر دختر را ببیند. عبور و مرور بی مورد برای جوان ها آن هم در آن کوچه های باریک و دراز در شهرهای کوچک یک جور آبروریزی بود. بالاخره یک روز دلش را به دریا زد و وارد کوچه شد. کوچه ی باریک و درازی بود. ناگهان در جا خشکش زد. فکرش را هم نمی کرد. انتهای کوچه بن بست نبود. از سمت راست، انتهای کوچه می پیچید به خیابان تعاون.
تمام هفته ی بعد را جلو مغازه نشسته بود و خیابان را به امید دیدن دختر می پایید. بعد از ظهر یه روز گرم فیات سفید قدیمی، میدانچه را که پیچید درست دم در مغازه ایستاد. دختر از ماشین پیاده شد و یک راست وارد مغازه شد.
منوچهر که شوکه شده بود به دنبال دختر وارد مغازه شد. چشمشان که به هم افتاد دختر با لبخندی که انگار همیشه روی صورتش بوده پرسید
- ببخشید آقا خودنویس دارید؟
منوچهر تمامی اقلام ویترین سمت راست را بی دلیل توضیح می داد. دختر دزدکی منوچهر را می پایید که هول برش داشته بود.
- با شیطنتی که در وجود اکثر دخترها می شود پیدا کرد خواست که در مورد مشخصات و کیفیتش اطلاعات بیشتری داشته باشد.
منوچهر هم با آب و تاب صحبت می کرد و گهگاهی نیم نگاهی هم به آن چشم های میشی درشت می انداخت.
- اجازه هست بازش کنم یه نگاه بندازم
- راستش ... بله اختیار دارید بفرمایید
دختر روی کاغذ نوشت رومینا
- منوچهر چشم هایش برقی زد و گفت اسم خودتون رومیناست؟
- نه اسم برادر زاده ام رومیناست
چیزی نمانده بود منوچهر اسمش را بپرسد. اما به یکباره سرخ شد و چیزی نگفت
- همین خوبه آقا. چقدر تقدیم کنم؟
- قابل شما رو نداره خانم. باشه خدمتتون
- لطف دارید مرسی . چقدر تقدیم کنم؟
- راستش مهمون من . شما که همیشه از این جا خرید می کنید این یه بار رو مهمون من باشید.
- نه آقا نمیشه. ممنون . لطف دارید . اگه میشه یه کم عجله کنید. بابام دم در منتظره
- بله خانم. هشت هزار تومان. البته قابل نداره
دختر که از مغازه بیرون رفت. موتور سیکلت آبی رنگ پشت سر فیات سفید دور میدان را پیچید. این بار دیگر نباید اشتباه می کرد. سعی کرد اندکی فاصله بگیرد. غافلگیر شده بود فیات داشت از شهر خارج می شد. باز هم بدشانسی آورده بود. آن ها مقصدشان خانه نبود. باید بر می گشت.
مدت ها بعد یک روز که منوچهر اتفاقی با دوچرخه ی «پراید بایک» آبی رنگش زیر گرمای آفتاب بیرون زده بود به یکباره از کنارش رد شد. همین که رد شد تازه شناختش. چیزی نمانده بود کنترل فرمان از دستش خارج شود. خجالت کشید. مستقیم مسیرش را رفت تا از چشم او پنهان شد. باید بر می گشت. پشت سرش را که نگاه کرد هیچ کس نبود. با سرعت مسیر آمده را برگشت. داخل کوچه ی عریضی یک در بسته شد. تنها احتمالی بود که می شد زد.
شب همان روز دوباره همان مسیر را با دوچرخه آمد. خودش بود. خود خودش. از خوشحالی نمی دانست چکار باید بکند. فیات سفید رنگ دقیقا جلوی همان در پارک شده بود. از فردای آن روز تمام مسیرهای کاری و غیرکاری منوچهر دقیقا از همان کوچه می گذشت. چه رفت چه برگشت.
اسمش مینا بود. آمار گرفتن در شهرهای کوچک زیاد کار مشکلی نبود. بالاخره آنقدر مینا و منوچهر چشمشان به جمال هم روشن شد تا بالاخره مینا هم این داستان برایش جذاب شده بود.
منوچهر فقط نگاه می کرد. همین. آن ها تمام طول کوچه را به هم نگاه می کردند.
بعد از ظهر پنجشنبه بود که منوچهر تازه می خواست کرکره ی مغازه را پایین بکشد که زنی پشت سرش گفت مادر جان کاغذ کادو دارید؟
همین که برگشت و مینا و مادرش را دید دستش را از روی کرکره برداشت. کرکره با سرعت به جای اولش برگشت.
- سلام. بله الان می دم خدمتتون
- خدا حفظت کنه مادر جان
کل کاغذ کادوها را روی ویترین گذاشت
- بفرمایید مادر جان. مینا خانم این هم کاغذ کادو . زر ورقش هم هست. کاغذ کادو شیشه ای هم اگه خواستید اینا هستن که تازه اومدن.
- مرسی پسرم همین کاغذیه کافیه. دستت درد نکنه. این سه تا رو برام بپیچ
مینا زل زده بود به منوچهر. یهو دستش رو کشید و یکی از کاغذ کادو شیشه ای ها رو هم برداشت
- مامان اینم برداریم قشنگه
- آره مادر جان این رو هم برامون بذار تو نایلون
منوچهر رو کرد به طرف مینا و گفت
- دختر خوش سلیقه ای دارید خانم. الان همه از این کاغذ کادوا استفاده می کنن
- ممنون پسرم. بچه های این نسل همه خوش سلیقه هستن . اگه میشه لطف کنید حساب کنید
مادر مینا که کیفش را در آورد. منوچهر از فرصت استفاده کرد و به مینا نگاه کرد. برای چند ثانیه ی کوتاه به هم زل زدند و به یکباره سرشان را به طرف مادر برگرداندند.
- قابل شما رو نداره . همون سیصد تومن رو بدید کافیه.
- بفرمایید پسرم
روز بعد که مینا به بهانه ی دیدن منوچهر برگشت تا یک کاغذ فابریانوی دیگر بخرد کرکره ی مغازه ساعت چهار بعد از ظهر هنوز پایین پود. حدود ساعت نه شب که مادرش از سوپرمارکت سر کوچه بر می گشت گفت
- مینا جان دنیای عجیبیه اون جونی که کاغذ کادوا رو ازش گرفتیم رو یادته؟
مینا ترسید مادرش بویی برده باشه. با لحن بی تفاوتی گفت
- چرا یه کمی یادمه. خب؟
- فوت شده مادر. تو تصادف. دنیای عجیبیه همین دیروز دیدیمش. پاشو بیا سبزیا رو پاک کن
مینا زل زده بود به گل قرمز روی میز تلویزیون. همان قرمز کاغذ فابریانو بود. دقیقا همان قرمز
- مادر مگه نگفتم بیا سبزیا رو پاک کن. تو که هنوز اون جایی

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸

آزاد باش


(سرباز
قدم
رو)
این جا دیگه جای تو نیست
برو
ببین چگونه تفنگت
میان آن دست های ماشه چکان
به خواب رفته
«پا مرغی» و «بشین پاشو» بسه دیگه
ژست غرور هم
از یادمان رفته
(پادگان
قدم
رو)
سرباز
برو
بدو
این چکمه ها اسمشان «پوتین» است
حواست که نباشد
ردشان را که گم کنی
سر و کارت با «گیوتین» است
(به راست راست)
لعنت به راست
(به چپ چپ )
لعنت به چپ
آن مرد آمد
این دوازده سال با او چه کرده است
او دیگر با «داس» نیامد
آن مرد که تمام انسان بودنمان
زیر صدایش
و آن تکه کفن های روی دوشش
دفن می شد
یک راست به سمت ما آمد
(عقب گرد)
سرباز
برگرد
و مردی را که قرار بود در باران بیاید
هیچ گاه ندیدیم
باید یکی ورای این درجه ها
فریاد می کشید
(آزاد باش)
و آن فریاد
من بودم

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...