دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۰

هر که عاشق شد معلم شد!


ماژیک ها را زود به زود در دست می چرخانم. آبی. مشکی. سبز . قرمز. خوش خط تر. ساده تر. مفهومی تر. بلندتر. شمرده تر. آهسته تر. تکرار و تکرار. این که میلاد و فرشید و پویا چشم هایشان برق می زند انرژیم را دو چندان می کند. بهنام اما چیزی نمی فهمد. با نزاکت است. آرام و صبور و خجالتی. واکنش های غیرمعمولش را هم دیگران باعث می شوند. پای تخته که می ایستد ماژیک به دست رو به تخته سکوت می کند. سوال روی تخته برای بچه های دیگر یک سوال پیش پا افتاده است اما برای او علامت سوال بزرگیست که در گلویش گیر کرده. آب گلویش را قورت می دهد و بر می گردد طرف من. نگاهش آزارم می دهد. از این که نفهمیده خجالت می کشد. من اما ویران می شوم - بشین بهنام جان- از این که از پس چیزی که فکر می کرده ام بر نیامده ام. همکارانم می گویند عادت می کنی. به این که یک روز پای تخته تک و تنها برای دیوار و وجدان و فیش حقوقیت تدریس کنی. سربازی بودم که ایمان داشت هیچ جنگی مقدس نیست. خون دشمن پلید نیست. می خواست برگردد. بگریزد. به کجا اما نمی دانست. حالا معلمی هستم که توان ادامه دادن را در خود نمی بیند. معلمی شعر منبت کاری شده ی دفتر مدرسه نیست*. معلم ها فقط پذیرش شدگان کنکورهای سراسری اند! معلمی که شیرینی اولیای شاگردانش را با چای سر می کشد و ژست دلسوز بودن می گیرد و شاگردانش در صف سنگگ صبحانه ی معلم ها توی سرما می لرزند و دلخور از ناکافی بودن پول بدی آب و هوای فیش حقوقی اش شاگردانش را به فحش و سیلی می بندد! هشت ماه و ده روز از قراردادم مانده و خسته ام.
پ.ن: * هر که عاشق شد معلم شد!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...