شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۷

هوپلا!

هوا دارد کم کم سرد می شود. طوری که اگر ماشین را زیر درخت ها پارک کنی صبح ها شیشه اش کاملا یخ می زند و باید یک ربع بخاری را روشن کنی تا بتوانی حرکت کنی (1). بعضی صبح ها آنقدر هوا مه آلود می شود که با سرعت بیشتر از پنجاه یا شصت کبلومتر بر ساعت هم نمی شود در جاده های بین شهری رانندگی کرد اما همین چند دقیقه رانندگی رفت و برگشت روزانه از میان این طبیعت زیبا حالم را خوب می کند. 

کم کم دارم چند پروژه جدید را شروع می کنم و این که در چند شاخه ی متفاوت همزمان کار می کنم برایم جذابیت دارد و کسالتباری کار در تهران را ندارم و از این بابت بسیار خوشحالم. حقوق ماه اولم را چند روز قبل، پیش پیش گرفتم و حالا می توانم با خیال راحت بروم خرید. 

هفته قبل به بهانه جشن اکتبر (Oktoberfest) در استادیوم کوچک شهر مسابقه فوتبال بود بین تیم توس ادمونت و یکی از تیم های شهرهای مجاور. تنها رفته بودم و از میان جمعیت کوچکی که آمده بودند فقط دو سه نفر را می شناختم که آن هم توی بار با آن ها آشنا شده بودم. دو نفرشان در تمام طول مسابقه داد زدند، آبجو خوردند، سیگار دود کردند و فحش کشیدند تا سه بر یک بردیم و آرام گرفتند. یکی از آن ها که شخصیت جالبی دارد اسمش اروین است. من به او می گویم مستر هوپلا! چون وقتی دارت بازی می کنیم مدام می گوید هوپلا (hoppla)! پرسیدم گفتند تنها زندگی می کند و تازه فهمیده ام اکثر آن هایی که عصرها به بار می آیند یا خانواده ای تشکیل نداده اند و یا از خانواده هایشان دورند و بار برایشان جاییست که با اطرافیانشان چند کلمه صحبت کنند و بخندند. حتی اگر نوشیدنی هایشان را 5 برابر گرانتر از مغازه ها بخرند و حدود یک پنجم درآمد روزانه شان را آن جا خرج کنند. 

هفته قبل پدر و مادر ولفگانگ و نوه های کلاودیا که دو دختر یک ساله، آنا، و چهار ساله، لارا، هستند اینجا بودند. پدر و مادر ولفگانگ عاشق طبیعت و کوهنوردی هستند و دماوند را می شناختند! و جزء معدود افرادی هستند که اینجا از الکل و سیگار فاصله گرفته اند. کلاودیا تمام خانه را از عروسک های کوچک پر کرده که وقتی نوه هایش می آیند اینجا با خودشان عروسک نیاورند. اما چیزی که برایم جالب بود دو دستگاه مانیتورینگ کوچک بود که وقتی که بچه ها می خوابند پدر و مادر بتوانند از راه دور مراقبشان باشند. فردای آن روز موقع برگشتن خواستم دست خالی بر نگشته باشم. گفتم برای لارا یک بسته شکلات بخرم. وقتی شکلات را گذاشتم روی میز همه زدند زیر خنده. حواسم نبود شکلات الکل دار گرفته بودم! پدر ولفگانگ ادای لارای مست را در می آورد و می خندید و من که نابود شده بودم از خنده!

کلاودیا چند روز پیش صبح گفت که بیست و پنجم تولد توماس است و تو را هم دعوت کرده. یادم رفته بود کادو بخرم. نمی دانم چرا بیست و چهارم رفتیم. وقتی راه افتادیم چند دقیقه بیشتر وقت نداشتم که رفتم یکی از مغازه های کادویی شهر و لیوانی که رویش نوشته بود تولدت مبارک را برداشتم و رفتیم. توماس را قبلا یک بار در جشن ادمونت (Admont Kirtag) دیده بودم و عکس بچگی هایش روی دیوار است که خیلی شبیه الانش نیست. ما قبل از او رسیده بودیم. خسته از سر کار برگشته بود و کمی جا خورد. کلا هفت نفر بودیم و گربه ای که خواهر یکی از گربه های خانه ی ماست. هنوز زندگی میان گربه ها برایم عادی نشده. اینجا گربه ها جزئی از سرمایه ی عاطفی و اجتماعی خانواده ها هستند. حتی گاهی بچه گربه ها بین فرزندان خانواده مثل میراث تقسیم می شوند. شروع و آغاز همه مهمانی ها در ایران سلام و خداحافظی با بچه هاست. این جا گربه ها چون دم در هستند اغلب آغاز و پایان گفتگوها هستند. ما هم همان اول کار چند دقیقه با چراغ قوه در راهروی تاریک خانه شان، گربه ی دوست داشتنی شان را سرکار گذاشتیم و خندیدیم. تصورش را بکنید یک گربه سفید پر مو چاق مثل فرفره دور خودش دنبال نور چراغ قوه بچرخد. بعد نشستیم و نمی دانم چرا در مورد کار توماس در کارواش و علاقه اش به کامپیوتر و فروش اینترنتی و طراحی سایت صحبت کردیم! همه کادوهایشان را گذاشته بودند داخل یک صندوق قدیمی بزرگ که پر از اسکناس و سیگار و کادوهای کوچک بود. ایده خوبی بود. اما من کادویم را گذاشته بودم گوشه آشپزخانه! شام که شروع شد برای چندمین بار در طول این ماه باید توضیح می دادم که ما در ایران حین غذا خوردن از چاقو سر میز استفاده نمی کنیم و چرا اصلا همیشه قاشق داریم! ماهیت غذاها را که توضیح دادم از تعجبشان کم شد اما هنوز درک نمی کنند که بعضی غذاها مثل شنیتسل یا کتلت را می شود لای نان گذاشت و بدون کارد و چنگال خورد و با خنده به نان لواش ما می گویند که این نان نیست و کاغذ است و راحت می شود روی آن پرینت گرفت! در طول شام ولفگانگ خواست که ماجرای افتادنم حین برگشتن از بار را برای بقیه تعریف کنم که تا آخر شب به آن خندیدیم و بعد از بریدن کیک و فوت کردن شمع ها، کلاودیا کادوی من را گذاشت روی میز و گفت نمیخواهی کادوت را بدهی؟! کادو را که باز کردند دیدم یک زنگ دوچرخه روی دسته ی لیوان است! و نیم ساعت هم سوژه خنده این زنگ بود که تعدادش می تواند چه معناهایی داشته باشد! بعد از شام با توماس فیفا بازی کردیم و یک بسته چهارتایی کتاب آلمانی به من داد که بخوانم تا آلمانی ام بهتر شود و من حتی مقدمه هایشان را هم نمی توانم بخوانم و برگشتیم!

پ.ن 1: حالا دیگر برای یخ زدگی شیشه ها اسپری و کاردک! دارم.

دوشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۷

ثابت نپر

سیزده بهار به زمستان رسیده 
و سومین روز هر دی ماه
مستطیل های شیشه ای درب کلاس ها 
از سیاهی چشمانت
برای تخته های سفید می گویند
تا خنده هایت را به یاد بیاورند
صندلی های ردیف آخر
میان خطوط آشفته ی روی دسته هایشان 
پنج میلیون و دویست و چهل و هفت هزار و پانصد و هفتاد و سه نگاه جامانده 
و پنج میلیون و دویست و پنجاه و شش هزار و ششصد و بیست و هشت سوال ناتمام
و سی هزار و چهارده واژه ی ناگفته پیدا می کنند
لحظه ای جای من بنشین
به چشم های فرزندت نگاه کن
تابع ساده ایست
عدد اویلر به توان ایکس
با آن انحنای ساده و زیبا
اوج می گیرد
با یک موسیقی آرام
بی آن که شکسته شود
که آن روزها
من با چهار عمل اصلی هم
گنگ می ماندم
چون نپر
ایستاده
می دویدم
نشسته
می پریدم
بی صدا
فریاد می زدم
و بی مهابا نگاه می کردم
تو هنوز در انتهای تمامی راهروها با صدای بلند می خندی
و چشم های من برگ های پرپر آن گل های قرمز است 
که پشت تیغه های برف پاک کن جا می ماند
من باید بروم
جمله ی ناتمامی ست
که برای من تنها سه واژه نیست 
دو میلیون و هفتصد و شصت و چهار هزار و یکصد قطره ی باران است 
هفتاد و هفت میلیون و ششصد و چهل و یک هزار و چهل و سه دانه ی برف است
که باید پایین بیایند
نگاهت را بشویند
و خاطراتت را دفن کنند

یکشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۷

با دو دست چپ

الفبا را که نمی شود ترجمه کرد
ما حرف هایمان را چون زمین و زمان 
به هم می دوزیم
و از راست به چپ واژه می سازیم
از بالا به پایین حرف می زنیم
و از شرق به غرب نگاه می کنیم
با دو پای راست کشورمان را ترک می کنیم
و با دو دست چپ چمدان هایمان را دنبالمان می کشیم  
از کوه های بلند و دریاها می گذریم
و با اکراه در توالت های فرنگی عمومی می نشینیم
و به دنبال زندگی
روزنامه ها را از چپ به راست ورق می زنیم
و عصرها که در فروشگاه ها به نان لواش فکر می کنیم
از پایین به بالا سکوت می کنیم
با دو پای چپ خیابان ها را قدم می زنیم
از غرب به شرق آواز می خوانیم
و با دو دست راست کف می زنیم


سه‌شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۷

Geduld haben

مهماندارها سر جایشان می نشینند. هواپیما پلک هایش را باز می کند. خلبان شمع ها را فوت می کند و ستاره ها روشن می شوند و ما آن طرف کوه های آلپ فرود می آییم. در مسیر آب تا آخرین آبشار از روی سنگریزه های سفید با پاهای برهنه دامنه ها را پایین می آییم. سیب های قرمز درخت های پاییزی را با سنگ به زمین می اندازیم و گاز می زنیم. در ایستگاه زلتزهال تنها می مانم. یازده دقیقه مانده به حرکت قطار سوار می شوم.  مهاجری که سلول های مغزش را روی بازوهایش تتو کرده می پرسد لینتز؟ و پیرزنی که ایستاده از پنجره بیرون را نگاه می کند می گوید بله و سرش را به سرعت بر می گرداند طرف پنجره. روی سکو پیرمردی که شانه هایش را با غرور بالا نگه داشته و دسته ی عصایش را میان مشت هایش فشرده مدام به پیرزن و مامور کنترل بلیط نگاه می کند. آنقدر نگاهشان در هم می پیچد که با این که می دانم در ایستگاه بعد باید پیاده شوم می پرسم ایستگاه بعد آردنینگ؟ و پیرزن با خنده می گوید بله و طوری که کنجکاوی نگاهم را فهمیده باشد می گوید پسر عمه (خاله) ی من است. تولد نود سالگیش را جشن گرفتیم و چند جمله دیگر که با لهجه غلیظ اشتایریش می گوید و نمی فهمم و در جواب می خندم و چند ثانیه بعد با تاخیر تشکر می کنم. به پیرزنی که روبه رویش نشسته می گوید که همه ی بچه هایش بودند و ناهار خوردیم و با سر به پیرمرد اشاره می کند که برود و پیرمرد پنج دقیقه بعد از آن هم ماند و یک دقیقه مانده به حرکت قطار رفت. اما نگاه پیرزن همان جا مانده بود و ایستگاه بعد که پیاده شدم او هنوز گردنش را نچرخانده بود.
بار کلاودیا همیشه خلوت است. وارد که می شوم سگی که یکی از چشم هایش سفید است و دیگری قهوه ای و مایا صدایش می کنند، پارس می کند و دوست دختر روبرت به من یک بیسکویت می دهد تا آن را به سگش بدهم تا دوست شده باشیم. باورم نمی شود. آرام می گیرد.
به بتزیرک مانشافت می روم. فرم و مدارک مجوز کارم را تحویل می دهم. اثر انگشت و مقداری پول و دوباره باید هشت هفته منتظر جواب بمانم. می پرسم راهی هست که کارها سریع تر انجام بشود؟ می گوید از اشتباه نترس. آلمانی حرف بزن!
ولفگانگ عاشق این است که بگوید ما خیلی دیوانه هستیم و دوباره پشت پیشخوان بار می نشینیم. نوشیدنی و سیگار و دارت سه نفره. تا خانه پیاده هم دو دقیقه راه بیشتر نیست. گربه سیاه که کیمبی صدایش می زنند روی دوپا بلند می شود و با نگاهی ملتمسانه با دست اشاره می کند که در را باز کنم. گربه ی سفید بزرگ که سوزی باشد پشت سر هم چند دقیقه زبانش را داخل ظرف آب تکان می دهد و محو تماشایش می شوم و بچه کوچکش، بوبی، که خال های سیاه روی بدنش اصلا شبیه مادرش نیست کز می کند گوشه ی آشپزخانه. شب است و همه چیز آرام است. جز صدای سنگ شکن کلیه که در سرم می پیچد و صبر مهم ترین چیزیست که از مردمان روستاهای دور افتاده دامنه کوه های آلپ باید یاد بگیرم.



خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...