شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۹

عصر پسا پُست نوسنگی!


شهاب سنگ ها دایناسورها را
و پاره سنگ ها دیکتاتورها را
کجا را نشانه رفته
رگه های آن سنگِ عمودِ بر جریان
رگه های آن صخره که بر خلافِ باد و بوران
یک نفر باید بیاید فاش گوید
نقش روی سنگ ها را
بر مسیر عشق انسان در جهان
گفتنش سخت است اما
روزگار ما عقب گردی ست به عصر نوسنگی
یا که نه
پارینه سنگی
روزگاری که می بایست
گذار دیگری باشد
به عصر پسا پُست نو سنگی!

عکس هایت را پشت نویسی کن


بدجوری به نوشتن عادت کرده ام. آنقدر که فاصله ی بین دو نوشته ام زیاد شود خیالات برم می دارد. خیالاتی که بین روزمره های پیش پا افتاده و رویاهای بزرگم در نوسانند. مثلا در خیالم با یکی که بی خود و بی جهت به من پیله کرده دست به یقه می شوم و یا کنکور ارشد قبول نشده دانشجوی دانشگاه آکسفورد می شوم و از این حرف ها.  نوشتن اما افکارم را جمع می کند. پالایششان می کند. هر چه درونم هست می ریزد روی کاغذ. تعقل پشت سر احساس گندکاری هایش را با «بک اسپیس» پاک می کند. آن چه می باید گفته می شود و آن چه نباید به چشم و گوش کسی نمی رسد! داروی عجیبی است این نوشتن. شاید بعضی وقت ها درمان خوبی هم نباشد اما در این که مسکن خوبی ست شکی نیست. مخصوصا اگر در نوشته ات سعی کنی دیگران و خودت را بنشانی رو به روی هم و در نهایت بخشی از خودت را بنشانی لای جمعیت! نوشتن اما گاهی خیلی بد است چون که مثل عکاسی نیست که هر که هر چه می خواهد بفهمد نه آن چه می باید و خیلی خوب است چون مشکل است بتوانی از گندی که احیانا افکارت به کاغذ می زنند دفاع کنی. در دوباره نویسی هایت به حقیقت نزدیک تر می شوی تا در دوباره به تصویر کشیدنش ناکام بمانی!

سه‌شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۹

نویسنده ی خوبی نبوده ای


باور نمی کنم این همه سال
یکی که فندکش را زیر سیگارهایمان می گرفته
پیکش را به سلامتیمان بالا می برده
روزانه هایمان را هم
در پرونده می کرده
دانه  دانه می شمارمتان
مهدی نیست
مرتضی نیست
سعید نیست
کار هیچ کدامتان نیست
یعنی نباید
نه
و چه خوشباوری ابلهانه ای
وقتی می دانم که هست
بوده و باز هم خواهد بود
و چه دستاورد خوبی می شود این تکنولوژی
وقتی گزارش هایت از زندگی ما را تایپ می کنی
تا از دست خط خودت خجالت نکشی
و چه دستاورد بدی می شود
وقتی ما را به نزدیک ترین دوستانمان هم مشکوک می کنی
پای برگه ی گزارشاتت نوشته بودند
که امضا محفوظ است
آخر نا دوست قدیمی من
که گم شده ای لای دانه های تسبیح دوستانم
اگر نوشتن خاطرات ما برای تو نان می شود
شغل و ترفیع پست و مقام می شود
بخشیدمت اما
نویسنده ی خوبی نبوده ای
همان طور که من
شاعر خوبی نمی شوم

دوشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۹

بهترین جا برای زندگی کردن


بهترین جا برای زندگی کردن می تواند ویلای کوچکی باشد در جنگل و نزدیک به دریا که همسایه ها هم آدم را نشناسند و یا واحد آپارتمانی کوچکی باشد در حاشیه ی شهر تهران، پاریس یا لندن. بهترین جای دنیا همیشه برای من جایی ست که آدم بتواند خودش باشد و هر وقت که دلش خواست غم و تنهایی اش را در گوشه ی اتاق تنهایی اش بغل کند. بهترین جای دنیا در خارج شهر پلی دارد شبیه آن پلِ تابلوی معروف «مونش» که آدم بتواند بر فراز آن رو در روی تنهایی اش همه ی دردهایش را جیغ بکشد. جایی که آدم گوش هایش از حرف های بی ارزش پر و چشمانش از تصویرهای نفرت انگیز سیر نباشد!

پ.ن: تابلوی معروف جیغ (یأس) اثر «ادوارد مونک (مونش)»

جمعه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۹

میراث خورها


تا همین چهار پنج سال پیش درست نمی شناختمش اما همان شناخت بچگیم گویا کافی بوده. پیرمردی با لباس محلی یک دست و تیره، شالی سبز رنگ بر کمر و سیگاری دست ساز (پیچستون!) بین انگشتانش. نسبت فامیلی دوری هم  داشتیم اما او تا سال ها بعد من را نشناخت. گویا از زن اولش که حالا در قید حیات نیست بچه دار نشده بود و زن دومی اختیار کرده بود و شوربختانه داستان همان شده بوده که نبایستی می شده. خبری از بچه نشده. هیچ وقت این سوال برایم پیش نیامد که چرا بچه دار نشده اند و اصلا مشکل از کدام یک از طرفین بوده چون فکر می کردم که مردی با آن طرز راه رفتن، سلام و احوال پرسی سرد و کم رمق نمی تواند یک پدر باشد. می گفتند با وجود وضعیت مناسب مالیشان زن اولش تا روزی که جان داده در خانه فرش می بافته و زن دومش هم تقریبا زندگی سختی داشته. داستان را کش نیاورم. این اواخر سرطان گرفت و مرد. قبل مرگش چند نفر از فامیل به او گفته بودند که سند اموالش را به اسم همسرش بزند و وصیت کند که بعد از مرگ او هم برسد به مدرسه ای بیمارستانی مسجدی جایی. نزد که نزد. بعدِ مرگش هم برادرها و خواهر ها ریختند سر اموالش و همه را بین خودشان تقسیم کردند و ما دلمان برای همسرش می سوخت که نصف خانه هم به او نرسیده بود و با کلی منت گذاشتند تا زمان مرگش در خانه اش بماند! تصویر جلوی مغازه اش هنوز در ذهنم هست. چند گونی توتون را می گذاشت دم در مغازه اش. شاید فکر می کرده مهمترین چیزی که آن تو هست همین توتون هاست و می نشست روی صندلی و پشت سر هم سیگار می کشید. بیچاره زنش. نمی دانم روزهایی که از کنار مغازه ی شوهرش می گذرد که امروز دیگران بین خودشان تقسیمش کرده اند چه حسی پیدا می کند یا زمانی که میراث خواران شوهرش را می بیند با خودش چه می گوید اما حتما به آن روزهایی که پای دار قالی بخشی از زندگی اش را به تار و پودها گره می زده فکر می کند به شوهری که به آینده ی او توجهی نداشته. به بچه ای که باید بخشی از این میراث به او می رسیده و به دنیا نیامده. به بچه ای که برای دنیا آمدنش به آن خانه آمده و نیامده! یعنی آن ها یک بار هم در تنهایی های شبانه شان به هم نگفته اند که زندگی تنها بچه دار شدن نیست. کار کردن و پول جمع کردن نیست. آخرش هم که این شد. همه اش را دیگران خوردند. میراث خوارانشان را که می بینم احساس می کنم دزدان بی شرفی هستند که جلوی چشم همه زندگی یک نفر را در کیسه کرده اند و بی تفاوت در روشنای روز در خیابان راه می روند!

فرزندان خودخواه و ناخلفی هستیم


نمی خواستیم مثل دیگران باشیم یا آن طور که دیگران می خواستند. این را حق خودمان می دانستیم و دیگران اسمش را گذاشتند خودخواهی و ناخلفی و نتیجه اش هم این شد که بچه های خوبی برای پدر و مادرمان به حساب نیامدیم. بچه های خوب بچه هایی مطیع و فرمانبردار بودند نه یاغی و سرکش. بچه هایی که می گفتند «بشین» می نشستند و بدون فرمان «پاشو» بلند نمی شدند. دست به سینه بودند و پایشان را در جمع دراز نمی کردند. تا دلت بخواهد کم حرف بودند. سر ساعت می خوابیدند و سر ساعت بیدار می شدند. مشقشان فراموش نمی شد و مدرسه شان هم هیچ وقت دیر نمی شد. بچه های خوب نماز می خواندند. روزه می گرفتند. در یک چشم به هم زدن بزرگ می شدند و ازدواج می کردند. درسشان را آن قدر ادامه می دادند که جزء تحصیل کرده های رده بالای فامیل قرار می گرفتند. بچه های خوب باید یک کار دولتی در شهر خودشان پیدا می کردند و خیلی زود صاحب یک خانه ی سه یا چهار طبقه می شدند. یک طبقه برای خودشان و یک طبقه برای پدر و مادرشان و بقیه اش را هم اجاره می دادند. دو سه دهنه مغازه هم اگر داشتند دیگر حرف نداشتند. بچه های خوب افتخار پدر و مادرشان می شدند وقتی در یک مهمانی خانوادگی از شغل دائمی و زن و بچه شان می گفتند یا از خانه و ماشینِ زیر پایشان. بچه های خوب در تعطیلات دست پدر و مادرشان را می گرفتند و می بردند مسافرت. بله ما بچه های خوبی نشدیم چون دسته چکمان به درد ضمانت وام بانکی دیگرانِ فامیل نمی خورد. چون با کمک هزینه ی دانشگاه حج عمره نمی رفتیم و هیچ گاه در نماز جمعه شرکت نمی کردیم. چون نصف عمرمان پای اخبار تلویزیون و کامپیوتر و کتاب های ضاله گذشت. چون با دوستانمان زیاد بیرون رفتیم و لباس هایمان بوی سیگار می داد. ما فرزندان نا خلف و خودخواهی بودیم.

پنجشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۹

مهمانی خسته


قرار نیست کسی بیاید پس به مهمانی می رویم. پس خانه چه می شود؟ پس من چه؟ به مهمانی زخم زبان ها به بهانه ی ماهی قزل آلا. به مهمانی اخم های زنی در کلبه ی پوسیده ی دلش. برف هیچ زیبا نیست وقتی شبیه خاکسترهای سیگار می شود که روی لباس هایت پخش شده اند. خاورمیانه هم مثل من هر روز آبستن یک انقلاب می شود و چقدر از انقلاب بدم می آید وقتی مردم مصر با سنگ به جان هم افتند. خسته ام. خسته تر از تمام مجری های اخبارهای شبانگاهی دنیا که از حرف های تکراریشان خسته اند. خسته از زنی که چشم هایش حرف نمی زنند. خسته از مردی که در رفتنش، در آمدنش و حتی در ماندنش دروغ می گوید. کسی نیامد و ما به مهمانی رفتیم. برای ماندن هم باید مثل رفتن انقلاب کرد!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...