بهتر است سرمان توی لاک خودمان باشد. همه اندازه ی خودشان مشکل دارند. وقتی می گویم اندازه ی خودشان یعنی آنقدر که هیچ کس بی دغدغه نیست. آنقدر که هر روز و هر شب از دست زندگی بنالند و زندگی را برای خودشان و دیگران به صحنه ی یک دادگاه تبدیل کنند و بنشینند روی صندلی های مختلف و محکوم کنند و محکوم شوند. بیا سیگار بکشیم. مست کنیم. شعر بخوانیم. بطری های آب معدنیمان را تا انتهای خیابان لگد بزنیم. از رفتگر پیری که هر روز تکیه می دهد به جارویش و زیر سایه ی باریک تیر برق خوابش می برد تا دخترها و پسرهای نوجوانی که هر روز فاصله ی خانه و مدرسه را در پارک سر کوچه می گذرانند تا رئیس آن اداره ی کذایی که با ماشین دولتی و بنزین مفتکی شامش را در بهترین رستوران شهر در بیرون شهر نوش جان می کند. هیچ کدامشان آرامش ندارند. همه فکر می کنند یک چیزی کم است. یک جای کار می لنگد. یکی در حقشان کوتاهی کرده. به آن چیزی که می خواسته اند. به آن چیزی که باید نرسیده اند. گله می کنند از بچه هایی که معرفت سرشان نمی شود. از پدری که به خیالشان کوتاهی کرده. از مادر پیری که سربارشان شده. از برادری که سهمشان را بالا کشیده و از خواهری که مانده روی دستشان. از قسطی که پرداخت کردنش کار حضرت قارون است و آنقدر روزگار بدی شده که بچه ها هم دیگر از اسباب بازی هایشان لذت نمی برند.
سهشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰
همان بهتر
بهتر است سرمان توی لاک خودمان باشد. همه اندازه ی خودشان مشکل دارند. وقتی می گویم اندازه ی خودشان یعنی آنقدر که هیچ کس بی دغدغه نیست. آنقدر که هر روز و هر شب از دست زندگی بنالند و زندگی را برای خودشان و دیگران به صحنه ی یک دادگاه تبدیل کنند و بنشینند روی صندلی های مختلف و محکوم کنند و محکوم شوند. بیا سیگار بکشیم. مست کنیم. شعر بخوانیم. بطری های آب معدنیمان را تا انتهای خیابان لگد بزنیم. از رفتگر پیری که هر روز تکیه می دهد به جارویش و زیر سایه ی باریک تیر برق خوابش می برد تا دخترها و پسرهای نوجوانی که هر روز فاصله ی خانه و مدرسه را در پارک سر کوچه می گذرانند تا رئیس آن اداره ی کذایی که با ماشین دولتی و بنزین مفتکی شامش را در بهترین رستوران شهر در بیرون شهر نوش جان می کند. هیچ کدامشان آرامش ندارند. همه فکر می کنند یک چیزی کم است. یک جای کار می لنگد. یکی در حقشان کوتاهی کرده. به آن چیزی که می خواسته اند. به آن چیزی که باید نرسیده اند. گله می کنند از بچه هایی که معرفت سرشان نمی شود. از پدری که به خیالشان کوتاهی کرده. از مادر پیری که سربارشان شده. از برادری که سهمشان را بالا کشیده و از خواهری که مانده روی دستشان. از قسطی که پرداخت کردنش کار حضرت قارون است و آنقدر روزگار بدی شده که بچه ها هم دیگر از اسباب بازی هایشان لذت نمی برند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر