شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۰

همه ی سازها یک روز می پوسند


پیانیست پولانسکی را دوست ندارم. اگرچه فیلم خوبی باشد و اسکار هم گرفته باشد. با روایت هولوکاستش هم آن قدرها مشکل ندارم. پیانیست پولانسکی نمی تواند من را در برابر خودم قرار دهد. در برابر بخشی از من که بخواهد برای بقا وحشیانه دیگری را حذف کند. همیشه آن طرف هر کشت و کشتاری باید یک تنفر وجود داشته باشد. من همیشه آن طرف ماجرای هولوکاست به دنبال پیدا کردن یک حس تنفر شدید نسبت به یهودیان بوده ام. پاسخ ها فراوانند اما تاریخی اند و ریشه در جمع دارند نه در فرد. قدرت آیینی، سرزمینی، اقتصادی و هر چیزی که به قدرت جمعی بر می گردد. این تنفر برای انسان های امروز که حول فردیت خود می چرخند کجاست؟ پس فیلم شبیه یک داستان تاریخی می شود که مدام می خواهد حقیقی بودنش را با تلخی های مکرر به اثبات برساند. از فلاکت مردمی بگوید که هیچ پناهگاهی نداشته اند. اما برای که. برای مخاطبی که همه ی حواسش پیش خودش است. البته که موسیقی را خوب نمی فهمم اما پیانیست پولانسکی آن طور که می خواهم نمی نوازد! همه ی سازها یک روز می پوسند و بهترین آهنگ ها هم تا ابد گوشنواز نخواهند ماند!

اشک های تمساح


آن جا که ستوان آمریکایی زخمی و خسته در حالی که چشم راستش را خون گرفته بر می گردد و با چشم چپ نیمه باز در حالت نیم رخ خطاب به آن زن نیجریایی می گوید که «ما موفق شدیم» و زن نیجریایی با گریه ی شوق و حرکات سر حرفش را تایید می کند مخاطب فیلم Tears of the sun بدون شک آمریکایی ها را دوست خواهد داشت. آمریکایی هایی که برای دفاع از دموکراسی پسر رئیس جمهور سابق را از دست شورشی ها نجات می دهند چون پدرش طرفدار دموکراسی بوده، بچه هایی را از کشته شدن و زنانی را از دست تجاوز گران نجات می دهند چون در کشوری با 120 میلیون جمعیت و 250 نژاد مختلف «مسلمانان فولانی»،«مسیحیان جنوبی» را قتل عام می کنند و به زنانشان تجاوز می کنند. همه چیز به ظاهر منطقی ست.آمریکایی ها همگام با مردمان دهکده های مسیحی نشین نیجریایی برای زنان پستان بریده و جنازه های روی هم تل انبار شده گریه می کنند. آمریکایی های خوب نیجریایی های مسیحی خوب را فراموش نمی کنند. فیلم این اجازه را به مخاطب نخواهد داد که درک کند که این گروه ضعیف هم در صورت سیطره بر گروه دیگر همان کارها را تکرار خواهد کرد. فیلم نمی خواهد مخاطب به این فکر کند که چه کسی تسلیحات و تجهیزات گروه قوی تر را فراهم می کند و یا به چه حقی آمریکایی ها خود را شایسته ی دخالت می بینند، مگر کشتار مهاجمان در انتهای فیلم توسط هواپیماهای آمریکایی کمتر از کشتار میان گروهی دسته های داخلی بود! عملیات انسان دوستانه بسیار زیبا و ستودنی ست اما زمانی که جدا از تعصبات مذهبی و اهداف سیاسی پلید باشد!

ما کوهنورد نمی شویم!


سبزی مزارع نخود، زردی گندم زارها، لانه های مورچه در عرض جاده های دهقان مال، سگ های بی خاصیت خانه باغ های اطراف و حشره عجیبی که تاوان کنجکاوی و راه گم کردنش را با مرگ می دهد. لجن زارهای کف استخر و رشته کوه های بلندی که رنگ آسمان گرفته اند. بقایای پوست اندازی مار،دوازده نخ سیگار کنت و یک فلاسک چای و این همه و بیشتر در برابر شهری که به جای بزرگ شدن فقط کش می آید. می شود ناخنکی به نخودهای نیم رس زد. از دور به تلالو گندم زار خیره شد. از روی لانه­ مورچه ها پرید. اعتماد به نفس را با نزدیک شدن به سگ های پارس پارسو و له کردن حشرات چندش آور بالا برد. با یک چوب دراز آرامش لجن زار کف استخر را به هم زد. سطح آرزوها را با نگاه کردن به رشته کوه های دور بالا برد و انگشت روی خاطرات شهر گذاشت و سیگار کشید و چای سر کشید. اما آن چه که هر بار بیشتر از همه ما را به کوه می کشاند کوچک کردن شکم و پیدا کردن گوشه ای دنج برای سیگار کشیدن است. با این اوصاف ما کوهنورد نمی شویم. گواه آن که در نشستنمان بیشتر عرق می ریزیم تا در رفتنمان!

پ.ن: عرق را با می اشتباه گرفتن خطاست!

مرتیکه ها رو دوست ندارم!


منم مثل تو از این تله تئاتر خوشم میاد اما با این مردی که زنش رو کتک زد. باهاش . بهش حق می دم. منم بدم میاد زنم این طوری لباس بپوشه. توی یه محیط بسته. نه آقا. نمی خوام توی این مورد پیشقدم اصلاح اجتماع باشم. زنی که تو خیابون را بیفته جلو جلو قبل من بره تو مغازه خرید کنه رو من دوست ندارم. بهم بر می خوره. شما آقا نصرت سوپری محل رو نمی شناسید که. وقتی کسی پشت سرم حرف می زنه داغونم می کنه. حق رانندگی دارن. اما من نمی ذارم زنم پشت فرمون بشینه. آخه همه ی زنای راننده ای رو که می شناسم یه خصوصیت مشترک دارن. یه احساس کاذب مدرن شدن بهشون دست می ده که حالم رو به هم می زنه. مرتیکه ها یادشون می ره زن بودن! دویدن روی سراشیبی رو ترجیح می دن به آروم بالا رفتن از پله. آره. دقیقا. من زنی که بخواد با من رقابت کنه رو نمی خوام. زن سنتی ای که یه شبه بخواد مدرن بشه رو نمی خوام. البته که زن و مرد نداره اما زنا بیشترن!
پ.ن: این من لزوما من نیستم!

تسلیمی


ساعت دو و نیم آن روز از مسافرت برگشته ایم و این جا ساعت جریمه را زده چهار و چهل دقیقه. آن هم در شهر مقصدمان. در تمام مسافرتمان یک بار هم ماموری گوشه ی چشمی به ما نیانداخته و اینجا نحوه تحویل برگه را زده «تسلیمی»! پدرم می گوید زشت است آدم در یک شهر کوچک که همه همدیگر را می شناسند برود شورای حل اختلاف و غرورش را به خاطر سی و خورده ای هزار تومان بگذارد زیر پا. تازه نصف روزش را تلف کند آن هم اگر در نهایت نگویند برگه تسلیمی تخفیف نمی خورد! اینجاست که آدم می فهمد که چرا ما برای مجریان قانون آن قدرها احترام قائل نیستیم. تلویزیون هر سال موقع ثبت نام مدارس می گوید که هیچ مدرسه ی دولتی ای حق دریافت وجه در روز ثبت نام را ندارد و ما در مدرسه کمک به مدرسه ی زوری می گیریم! خودمان هم مشکل داریم. توجیه کردن خیلی ساده است. ماموری که نصف روز زیر آفتاب وسط خیابان میان آن همه سر و صدا سر پا ایستاده، وسواس دندانه ی دو و سه ندارد که. برگه را هم می اندازد توی جوب. اینجا همه چیز ته اش فقط اهمیت دارد. تهش چی می می ماند مهم است. عین ته برگ! امروز می گویم عمو جان اینقدر حرص نخور. پول زیر میزی گرفتن جراح ها یک امر طبیعی ست. پول جانت را می دهی. اگر از اتاق عمل درآمدی و هزار درد و مرض دیگر پیدا کردی چه. ریسک نکن پولت را بده. برگشته و می گوید وزیر گفته نباید بگیرند. نباید! گفتم همین اتاق پر از نبایدهایی بوده که شده. مثلا آن دختر بچه ی چهار ساله که هر دو چشمش را عمل کرده اند و تمام روز گریه می کند دختر آن مرد معلولی ست که دارد به زور کفش هایش را در می آورد. مادرش هم آن جاست. به قیافه هایشان نگاه کن. آن ها می بایست اندکی هم احتمال می داده اند که بچه شان مشکل پیدا خواهد کرد. نبایستی بچه دار می شدند. زندگی ما شبیه همین قبض جریمه است. رویش نوشته اند تسلیمی اما!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...