یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۶

مرا بپذیر

دوست من!
آن چه ما را به هم نزدیک می کند هدف مشترکمان است.
آزادی!
ما هیچ گاه همدیگر را ندیده ایم اما من تو را دوست خود می دانم چون دردهای مشترک داریم.
تو را دوست صدا می زنم چون آن چه که از روزنه های سلول هایمان می بینیم همان است که هر دوی ما را آزار می دهد
مرا بپذیر
ما ناخواسته این شده ایم
حق با توست دوست من
من هم بعضی وقت ها شک می کنم که چشم هایم مال من است. به آن چه می شنوم شک می کنم انگار دیدن و شنیدنم دست خودم نیست. چشم هایم را می بندم ، کورمال کورمال راه می افتم. صداها گم می شوند چشم هایم را که باز می کنم باز صداها شروع می شوند! دست از جستجو بر نمی دارم همه جا را خوب بو می کشم چشم ها و گوش هایم را می بندم و باز راه می افتم! میله های زندان را که در دست می گیرم سعی می کنم درست ببینم و درست بشنوم و یکباره به خودم می آیم و اراده ام صد چندان می شود چون مطمئن می شوم که چشم ها و گوش هایم هنوز ازان منند.
هنوز همه چیز را از دست نداده ایم دوست من
گفته ای که هیچ گاه بوی گلی را نشنیده ای
دوست من پاهای ما تا به حال به سوی گلی خیز بر داشته است؟
دوست من ما هیچ گاه نخواسته ایم!
خواسته های ما ناخواسته هایمان بوده اند!
هم صدا خواهیم شد
چنگ خویش را درگلویمان گم کرده ایم و با گوش های بسته مان به مرثیه ی دشمنانمان گوش می دهیم! مرثیه ای که آن را از بر کرده ایم و هر روز بر اجساد خویش می خوانیم!
دوست من بلندترین کوه ها خانه ی ماست
صدای آزادی خواهانمان دردشت ها طنین انداز خواهد شد
به نام آزادی



شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۶

افلاطون

فلسفه برای همه ( از سقراط تا سارتر) – چکیده ای از بخش یک
افلاطون
موسسه ی انتشاراتی نگاه کتابی به اسم از سقراط تا سارتر را از ت . ز . لاوین منتشر نموده است.این کتاب نخست به صورت سریالی تلویزیونی برای مرکز سخن پراکنی مریلند با همکاری شبکه ی 44 در شیکاگو آماده شده است و نوار ویدئویی آن برای دوره های آموزش فلسفه در اختیار کالج ها و دانشگاه ها قرار گرفته است. کتاب در هفت بخش نوشته شده است و در هر بخش فیلسوف یا فیلسوفانی را معرفی می کند.
برداشتی از بخش اول این کتاب که به زندگی سقراط و افلاطون می پردازد و چگونگی گذر قطار فلسفه از یونان را مورد بررسی قررسی قرار می دهد را از نظر می گذرانیم :
چهار قرن قبل از تولد مسیح ، عارفی زندگی می کرده است که او را پدر فلسفه ی غرب و پسر خدای آپولون! نامیده اند. فیلسوفی که او را بزرگترین فیلسوف اخلاق گرا معرفی کرده اند. این فیلسوف کسی جز افلاطون شاگرد سقراط نبوده است.وی فرزند یکی از خاندان های اشرافی آتن بوده است و از نسل اصلاح گری اشرافی است ، به نام سولون ، که قانون اساسی دموکراسی آتن را نوشته است. در عظمت آرای فلسفی افلاطون ، فیلسوف و ریاضیدان انگلیسی آلفرد نورث وایت هد گفته است که" تاریخ فلسفه ی غرب فقط سلسله ی پانویس هایی به افلاطون است". او در سال 427 پیش از میلاد در آتن و در اواخر عصر طلایی آتن ( عصر پریکلس ) زاده شده است. عصر پریکلس ( 445 تا 431 پ.م ) عصر نخستین دموکراسی موفق تاریخ بوده است ، سال های صلح و آرامش داخلی ، عصری که آخیلوس درام نویس یونانی در یکی از نمایشنامه های خود این چنین به تصویر می کشد : " عدالت در خانه های دود آلود می درخشد ". در عصر پریکلس دولت آتن دارای قانون اساسی بود و دیوان عالی آن را شش هزار قاضی تشکیل می دادند و این قضات پایه ی دمکراسی آتنی بودند. در این جامعه شهروندان ( جز زنان و بردگان! ) از لحاظ حقوقی برابر بودند و بردگان و بیگانگان آزادی بیان داشتند. هنر هم جایگاه بسیار والایی در آتن پیدا کرد ، معبد پارتنون که به خدای خرد – آتنه – تقدیم شده است نشان دهنده ی اوج هنر معماری در آن عصر است. صاحبان علم و هنر به آتن خوانده شدند و آتن بستری شد برای رشد علم و فلسفه و هنر. اما جنگ پلوپنزی ( جنگ دمکراسی آتن با استبداد اسپارت) و بیماری طاعون در سال دوم جنگ ، تراژدی پایان عصر طلایی آتن را به دنبال داشت. تسلیم آتن به اسپارت و شورش اشراف ، حکومتی سی نفره را بر آتن برقرار ساخت. مدتی بعد از پایان حاکمیت سی نفره و با بازگشت دمکراسی ، سقراط فیلسوف بزرگ و استاد افلاطون ، محاکمه و به جرم بی دینی و فاسد کردن جوانان آتن به مرگ محکوم شد ، محاکمه ای که شاید مشهورترین محاکمه ی تاریخ است. و سقراط با این که می توانست به آسانی از مرگ بگریزد ولی با نوشیدن جام شوکران ادامه ی راهش را به فیلسوفان بعدی واگذار کرد! و این افلاطون بود که به طور جدی تصمیم به ادامه دادن راه او گرفت و سقراطی که پس از مرگ هیچ نوشته ای از خود به جای نگذاشته بود شخصیت اول کتاب جمهوری ( جمهور ) شد! جملاتی که سقراط در محاکمه اش مطرح کرده است هنوز هم بوی تازگی می دهد:
- " تنها خرد راستین این است که خود بدانید که چیزی نمی دانید "
- " اصلاح یا گرایش روح ، توجه به خرد و حقیقت ، یعنی والاترین نیکی است"
- " من چون خرمگسی هستم که از جانب خدا به دولت داده شده ام و دولت چونان اسبی بزرگ و نجیب است که سنگینی جثه اش از تند از تند رفتن بازش داشته و باید مهمیز من او را به جنبش برای حیات برانگیزد. "
- فضیلت دانش است! و به موجب این اصل ، شناخت نیکی انجام کار نیک است!( افلاطون فضیلت را به گونه ای دیگر تعریف می کند اما او هم از همین ایده الهام می گیرد.)
پس از مرگ سقراط افلاطون چون خود را در معرض خطر حکومت دموکراتیک می دید آتن را ترک کرد. در سیراکیوز پادشاه شهر از این که افلاطون با یکی از نزدیکان اوبه اسم دیون پیوندی عمیق برقرار کرده بود خشمگین شد و برای او دسیسه چید.اما قبل از این که در شهر سیراکیوز به بردگی! فروخته شود از آن جا گریخت و به آتن برگشت و بنیان گذار آکادمی شد. مدرسه ای که تا نهصد سال به عنوان برجسته ترین مدرسه در جهان باقی ماند. در سن شصت سالگی و با درگذشت پادشاه سیراکیوز دیون از وی خواست که به آن جا برگردد تا با آرمانی که افلاطون در سر داشت جامعه ای افلاطونی! تشکیل دهند اما بازگشت او باز با ناکامی رو به رو شد! حتی کوشش سوم او هم به جایی نرسید و درنهایت او به آتن بازگشت و تا هشتاد سالگی در آکادمی به فعالیت خویش ادامه داد و در نهایت در 348 پ.م در گذشت. اما اثرات اندیشه های او هنوز هم به وضوح در فلسفه و حتی در سیاست و زندگی اجتماعی مردم به چشم می خورد.
افلاطون اعتقاد داشت که دولت دمکراتیک (حاکمیت اکثریت) محکوم به فاجعه است! زیرا که معتقد بود که اکثریت هرگز نمی توانند بدانند که چه چیز برای یک دولت خوب است و اکثریت را متهم می سازد که فقط خواستار دغدغه ی خوشی و کامیابی فوری خویشند! و این سیستم حکومتی موجب فساد جامعه می شود. افلاطون در نهایت جامعه ای را ترسیم کرد تا تحت حاکمیت یک فیلسوف – فرمانروا مردم از عدالت حقیقی برخوردار شوند. او عدالت را هدف اساسی هر دولتی می داند. شهر آرمانی او به سه طبقه ی تولید کننده ، سپاهی و طبقه ی حاکم تقسیم می شد.که طبقه بندی آن را بر اساس نظریه ی روح سه گانه ی خود انجام داده بود. طبقه ی تولید کننده به بخش زیرین روح یعنی بخش امیال شهوانی تعلق دارد ، نگهبانان یا فرانروایان عنصر عقل و طبقه ی سپاهی( که به کار نگهبانان یاری می رساندند) عنصر ارادی را تشکیل می دهند.دو گروه برتر یعنی حاکمان و سپاهیان از مالکیت خصوصی و پول محروم هستند و چه مرد و چه زن می بایست در پادگان ها زندگی کنند و از خوراک و خوابگاه مشترک استفاده کنند. خوراک و پوشاک آنان بر عهده ی طبقه ی تولید کننده است اما آن ها هم می بایست ساده زندگی کنند. دو گروه اول نباید زندگی خانوادگی داشته باشند تا وفاداری خانوادگی از وفاداری آنان نسبت به دولت نکاهد. اطفای شهوانی آنان باید رسما محدود به تولید مثل باشد که افلاطون آن را ازدواج مقدس می نامد ( ناگفته نماند که افلاطون خود هیچ گاه ازدواج نکرد و دیدگاه جنسی اش منحصرا معطوف به مردان دیگر بوده است!) در نظر افلاطون پرورش انسان باید به همان شیوه ای انجام می گرفت که برادر او گلاکون در پرورش سگ یا اسب به کار می برد! یعنی باید به گونه ای باشد که انسان های با استعدادهای ذهنی و بدنی مشابه با هم ازدواج کنند و کارهای جامعه به انسان هایی واگذار شود که دقیقا ویژگی های مورد نیاز برای آن حرفه را داشته باشند. طبقه ی تولید کننده آزادی بیشتری داشتند اما افلاطون اعتقاد داشت که چون آنان قادر به درک مفاهیم انتزاعی نیستند ، آموزش (جز آموزش برای شغل های تولیدی) برای آنان بی فایده است! افلاطون برای تربیت فرمانروایان اتوپیای خود ، موسیقی و ادبیات اکیدا ممیزی شده! برای روح ، ژیمناستیک برای تقویت بدن و در نهایت ریاضیات ، اخترشناسی و علوم دیگر را در نظر گرفته بود. نکته ی جالبی که در آثار افلاطون به چشم می خورد نگاه ویژه ی او به زنان است. او در کتاب پنجم جمهوری می گوید میان زن و مرد تفاوت هایی موجود است و آن این که مردان کودکان را به وجود می آورند و زنان آن را می زایند! اما این تفاوت ربطی به ایفای نقش آنان در زندگی سیاسی شان ندارد. زنان مانند مردان استعدادهای طبیعی دارند که برخی شان برای طبقه ی حاکم ، برخی برای سپاهی گری و یاری رسانی به دولت و برخی برای تولید برگزیده شوند. افلاطون به شدت مخالف دمکراسی بود و هر گونه حکومت غیر از حکومت فرمانروا - فیلسوف را نمی پذیرفت و محکوم می کرد. با این حال بعضی از منتقدان او را در عین ضد دمکرات بودن کمونیست و فاشیست هم خوانده اند! و بعضی حکومت افلاطونی را به حکومت های توتالیتر (یکه تاز) قرن بیستم تشبیه کرده اند! چون افلاطون مانند حکومت های توتالیتر جناح های راست و چپ ، فاشیست (عظمت بخشی یک پیشوا مانند هیتلر) و کمونیست (عظمت بخشی طبقه ی اجتماعی پرولتاریا) ، فردیت و مردم سالاری را رد کرد و معتقد به تبعیت فرد از سلطه و قدرت دولت بود.
سخنان افلاطون تحسین ما را به خاطر افکار زیبای او در آن دوران برمی انگیزد :

- تمثیل غار : غاری را فرض کنید که مدخل عریض آن رو به روشنایی گشوده شده است. در این غار انسان هایی زندانی اند که از کودکی گردن ها و پاهاشان چنان در غل و زنجیر بسته شده است که تنها می توانند دیوار غار را که رو به روی آنان است بنگرند و هرگز روشنایی بیرون غار ، یعنی روشنایی آفتاب را ندیده اند. در بالای پشت سر آنان ، یعنی در میان این زندانیان و دهانه ی غار آتشی فروزان است و نیز در میان ایشان و آن آتش راهرویی که بر آن دیواری کوتاه ساخته شده است چونان محل نمایش های عروسکی و پرده ای که در پشت آن عروسک جنبانان پنهان شده اند . بر آن راهرو انسان هایی می گذرند و چیزهایی به شکل جانوران ، مجسمه ها و درختان و مانند آن ها را حمل میکنند ، طوری که از بالای دیوار نمایان اند . زندانیان روبه روی دیوار انتهای غار هستند و نه می توانند یکدیگر را مشاهده کنند و نه پشت خود را که آن چیزها بر آن ها حمل می شود . همه ی آن چیزی را که می توانند بنگرند سایه های این اشیا است که بر دیوار غار می افتد!
بدین گونه زندانیان در سرتاسر زندگیشان فقط سایه های واقعیت را می بینند و صداهایی که می شنوند پژواک هایی از دیوار است و ... اما اگر یکی از زندانیان آزاد می شد؟! ... زندانی آزاد شده همان فیلسوف – پادشاه است؟! .... مناسبت تمثیل غار با دنیای کنونی ما چیست؟! ... نقد زندگی روزمره ی ما که مقید به امور سطحی است تا جوهر؟! ....نقد علومی که تکیه به داده های حسی دارند؟! ... یا یک تمثیل سیاسی؟! ...

- نظریه ی شناخت : نمودار خط فاصل افلاطون که مانند یک نردبان به صورت زیر بالا می رود نشان دهنده ی نگاه او در مورد شناخت انسانی است :
نیروی انگارش یا گمان – باور یا اعتقاد (ادراک حسی) – فهم یا درک عقلانی ( علم ، ریاضیات ) – خرد یا عقل (دیالکتیک)
- او چهره ی انسانی را در یک ارابه که دو اسب آن را می راند ، معرفی می کند . یک اسب خوب ( عنصر ارادی ) نیاز به شلاق دادن ندارد فقط با صدای ارابه ران راهنمایی می شود . اسب دیگر (امیال جسمانی) بد است ، به وسیله ی شلاق و مهمیز ، هم غیر قابل مهار است ، جفتک می اندازد و از جاده منحرف می شود. ارابه ران (عقل ) دهانه ی دو اسب را می کشد ، هریک در جهاتی متفاوت می روند!!!
- افلاطون می گوید : سه جزء نفس ، از عالی ترین تا پایین ترین ، همراه با جزء میانگین یک هماهنگی تشکیل می دهند ، مانند عالی ترین و پایین ترین نت ها و نت های متوسط در یک کوک موسیقی.
- نظریه ی صورت ها (مثل)
افلاطون حوزه ی ادراک را جزئی و حوزه ی عقل را کلی تعریف می کند و بر تغییر ناپذیری صور تاکید می کند و صورت ها را تعاریف مفاهیم ابدی و مطلقا حقیقی می داند و دعوای هراکلیتوس(حوزه ی ادراک!) و پارمنیدوس(حوزه ی عقل!) را با بررسی تفکراتشان به قضاوت می نشیند!

دوشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۶

وقتي كه به دور خويش مي چرخيم

وقتی که دردها مانند یک کلاف نخ به هم ریخته ، به دست و پای کلام می پیچند و کسی نیست که گرهی از آن بگشاید ، وقتی که بازوان اندیشه ی انسان به غل و زنجیر کشیده می شود و کسی به فکر رهایی خود نیست! وقتی که زخم های انسان به صلیب کشیده شده ، سر باز می کند و کسی نیست که مرهمی باشد برای زخم هایی که بر پیکره ی ذهن انسان امروز وارد می شود و کسی نیست که سنگ صبور انسانی باشد که " آموخته است به خود گوش فرا دهد! " ، کلام پشت نرده های زندان استبداد می ماند و مردم کلید به دست که گشایش قفل را افسانه می دانند! بر گرد خویش می چرخند ، مردمی که قفل برای آنان یک طلسم است! و کلید توتمی است که هیچ گاه معنای آن را نفهمیده اند! دریغا که جان کلید به جان انسان بسته است! انسانی که دیگر ارزشی برای جانش نمی شناسد! انسانی که نمی داند سر نخ در دستان او است! و اگر به راز کلید پی نبرد دیر یا زود با همین نخ ها بین زمین و آسمان ، بی جان به گرد خویش خواهد چرخید! به همان گونه که در تمام مدتی که جان داشت به دور خویش چرخانده شد!

یکشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۶

بريدا


پائولو کوئلیو کتابی دارد به نام بریدا که سومین کتاب این نویسنده بعد از خاطرات یک مغ و کیمیاگراست. آن طور که در مقدمه ی کتاب بریدا از انتشارات کاروان نوشته شده است با فروش کتاب بریدا بود که کتاب های کوئلیو مورد توجه قرار گرفت. هنگامی که این کتاب به دستم رسید از این که قرار بود از نویسنده ای با کتاب های پرفروش کتابی بخوانم خوشحال بودم اما حالا که کتاب را خوانده ام سوالی برایم به وجود آمده است که چند روز است ذهن مرا مشغول کرده است! چرا باید در قرن بیست و یکم چنین کتاب هایی تا این حد فروش داشته باشند؟؟؟!
در قسمت ابتدایی کتاب در زندگی نامه ی کوئلیو می خوانیم :
" در داخائو ، اشراقی به پائولو دست داد و در حالت اشراق ، مردی را دید. دو ماه بعد ، در کافه ای در آمستردام ، با همان مرد ملاقات کرد و زمان درازی با او صحبت کرد. این مرد که پائولو هرگز نامش را نفهمید ، به او گفت دوباره به مذهب خویش برگردد و اگر هم به جادو علاقه مند است ، به جادوی سفید روی بیاورد . هم چنین به پائولو توصیه کرد جاده ی سانتیاگو ( یک جاده ی زیارتی دوران قرون وسطی ) را طی کند. "
این نخستین جمله ای بود که شخصیت نویسنده را برای من مورد سوال قرار داد. چند بار این پاراگراف را خواندم و برای یافتن جواب سوالم کتاب را به دقت خواندم و سعی کردم که عناصری را که وی در داستانش مورد استفاده قرار داده را به دقت برای خودم تجزیه و تحلیل کنم . در نهایت به این نتیجه رسیدم که یا این نویسنده از نوشتنش به این شیوه هدف خاصی!(مانند فروش بیشتر با استفاده از سادگی عوام و ... و حتی شاید دلایل سیاسی ) دارد یا چنان که در جایی دیگر از زندگینامه ی وی آمده است که پدر و مادرش پائولو را سه بار در بیمارستان روانی بستری کرده اند ، یک نوع بیماری روانی دارد ( البته در این کتاب دلیل بستری کردن وی را فقط نگرانی پدر از وضعیت آینده ی فرزندش نوشته اند) البته احتمال دیگری هم هست و آن این است که او اصلا در دنیای ما زندگی نکرده است! روان شناسی که کوئلیو را معاینه می کرده است به پدر و مادر کوئلیو می گوید که " او دیوانه نیست و نباید در بیمارستان روانی بماند . او فقط باید یاد بگیرد که چگونه با زندگی رو به رو شود! " احتمالا او هیچ گاه درک نکرده است که در چه دنیایی زندگی می کند! یا این که درکی از زندگی نداشته است!( کسی که هدف تمام زندگی انسان را در پیدا کردن " بخش دیگر " یا " بخش های دیگر"! می داند).
که موارد دوم و سوم درست تر به نظر می رسد.
گذشته از تمام این ها کتاب بریدا جز بعضی از نکات اخلاقی (فقط بعضی از آن ها ) چیزی برای خواننده در بر نخواهد داشت!
داستان کتاب در مورد دختری است به اسم بریدا که برای یافتن جواب پرسش های زندگیش ، برای شناختن نیروهای پنهان و سفر به آینده و گذشته به کوه و جنگل می زند تا در نهایت به یک ساحر تبدیل شود! و چنین اتفاقی هم می افتد!!! ابزارهای او در این راه سنت خورشید و سنت ماهند!
نویسنده انگار نمی داند که دوران جادوگری به سر رسیده است!
کاش او حداقل از جادوگری به عنوان ابزاری در داستان برای یاد دادن نکات اخلاقی ، اجتماعی و ... به خواننده هایش استفاده می کرد و اسطوره ای بودن مفاهیم آن را به شیوه ای غیر مستقیم به خواننده می فهماند نه این که آن را به عنوان یک حقیقت موجود ( دانش واقعی ) در داستان به کار گیرد!

شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۶

مسئله ی کرد و روابط ایران و ترکیه


کتابی است نوشته ی رابرت السن با ترجمه ی ابراهیم یونسی که به مساله­ی کرد و مناسبات ترکیه و ایران از اعصار امپراتوری (عثمانی و قاجار) و پس از جنگ جهانی اول و تاسیس کشورهای ملی (ترکیه و ایران) تا 1998 می پردازد. و مساله ی کرد (مشکل کرد!) در ترکیه و ایران را موشکافی می کند و بعد از یک بررسی در مورد پیشینه ی مبارزات کردی به سیاست های دو کشور ایران و ترکیه در مورد اقلیت های کرد خود در زمان قبل از انقلاب ایران می پردازد و بعد به چگونگی روابط دو کشور و نحوه ی کنش و واکنش آنان در مقابل مساله ی کرد ( مشکل کرد! ، حقیقت کرد! ) از انقلاب ایران تا جنگ خلیج فارس (1979-1991) و بعد از آن می پردازد. در ادامه جنبش اسلامی در ترکیه و مساله ی کرد را مورد بررسی قرار می دهد. تاثیرات اسرائیلی ها ، اسلام گرایان و رای دادگاه میکونوس را بر مناسبات بین دو کشور تشریح می کند. و سیاست ها ی دو کشور در شرق مدیترانه ، قفقاز ، آسیای میانه ، خاورمیانه و در نهایت شمال عراق را تجزیه و تحلیل می کند. و در نهایت در ضمیمه ی کتاب چگونگی روابط ایران و ترکیه از 1997 تا 2001 آمده است.

دوشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۶

کتاب قلعه ی حیوانات اثر جورل اورول

کتاب قلعه ی حیوانات داستانی است که در آن حیوانات یک مزرعه برای رهایی از استثمار و بندگی انسان ها و رسیدن به آزادی دست به انقلاب می زنند. جورج اورول ( اریک بلر ) این کتاب را بر اساس انقلاب روسیه نوشته است! و چگونگی استفاده ی استالین از قدرت را به زیبایی به رشته ی تحریر درآورده است.

داستان در مزرعه ی مانر که متعلق به آقای جونز است اتفاق می افتد. حیوانات مزرعه عبارتند از : خوک ، سگ ، مرغ ، کبوتر ، گوسفند ، گاو ، اسب ، بز، الاغ ، اردک ، گربه ، کلاغ ، خروس ، غاز ، موش و ... که هر کدام از این حیوانات نقشی انسانی را بر ضد انسان در داستان برعهده دارند.
داستان از این جا شروع می شود که میجر پیر ( که یک خوک نر است ) حیوانات رابه بهانه ی تعریف خواب عجیبی که دیده است دور هم دیگر جمع می کند و از آنان می خواهد که فکر کنند! از آنان می خواهد که به دلیل نکبت بار بودن زندگی حیوانیشان فکر کنند. و در نهایت آن ها را بر آن می دارد که بر ضد انسان قیام کنند و خود را از بردگی انسانی که دسترنج حیوان زحمت کش را تصاحب می کند آزاد کنند.
بالاخره انقلاب اتفاق می افتد . انقلابی با شعار آزادی حیوانات وشعر "حیوانات انگلیس" که نوید بخش آینده ای طلایی بود. انقلابی که بر پایه ی اصول هفت گانه ی انیمالیسم ( حیوان گرایی ) بنیان گذاشته شده بود.
در روند شکل گیری انقلاب و بعد از انقلاب شخصیت های داستان و دیگر عناصر انقلاب به زیبایی توصیف شده اند.
اگر نگاهی به انقلاب هایی که در سراسر دنیا اتفاق افتاده اند بیاندازیم شخصیت های اسنوبال ، ناپلئون ، بوکسر ، کلوور ،اسکوئیلر ، فردریک ، پیل کینگتن ، بنجامین ، موسز ، مولی ، موریل ، بلوبل ، جسی ، پینچر و بچه هایشان و ... شخصیت های آشنا و ملموسی هستند!
در این انقلاب هم مثل همه ی انقلاب های دنیا شعارهای اصلی فراموش می شوند و قوانین وضع شده به نفع طبقه ی حاکم که زرنگ تر و احیانا باهوش ترند تغییر می کند!
این داستان به ما یادآوری می کند که همیشه ( در هر نوع جامعه ای!) عده ای هستند ( خوکان و خوک صفتان ) که انقلاب برای آنان فقط یک وسیله است ! یک وسیله برای رسیدن به خواسته های شخصیشان! و انقلاب فقط باعث عوض شدن طبقه ی حاکم می شود و در زندگی قشر کارگر هیچ تحولی صورت نمی گیرد و حتی احتمال دارد که اوضاع از قبل هم بدتر شود. چون مردم بعد از هر انقلاب ناچار به پشت سر گذاشتن یک مرحله ی دیکتاتوری هم هستند! دراین داستان عوامفریبی ها و استفاده از جهل و بی سوادی طبقه ی کارگر توسط طبقه ی حاکم به زیبایی نشان داده شده است.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...