بعد از مدت ها بالاخره فرصت مناسبی برای نوشتن پیدا کرده ام. سال های اول معلمی انرژی زیادی می خواهد. روزهایی که هر ساعتش همراه با تجربه های جدید است. به دانش آموزهایم اخت گرفته ام. به درسخوان هایشان. به درس نخوان هایشان. به پویا. فرشید و حتی به مازیار و سوران. به با انگیزه هایشان. به بی انگیزه هایشان. برای همه حتی آن هایی که فکر می کنم پی درس نیامده اند با تمام وجود تدریس می کنم. شب ها تا سه، چهار و حتی گاه تا پنج و شش صبح درس هایشان را آماده می کنم. با علاقه امتحان طرح می کنم. با دقت برگه هایشان را تصحیح می کنم. البته بعضی وقت ها هم خسته می شوم. متنفر می شوم از سربازی و معلمی و هر چه که هست. اما در کل تجربه ی بدی نیست. لذت یاد دادن چیزهایی که با مشقت یاد گرفته ای. لذت سر و کله زدن با بچه های کنجکاو. لذت شوخی کردن با کله شق ترین بچه های مدرسه. لذت رام کردن یاغی ترینشان و نشاندنش پای میز کارگاه برای بستن مدار. لذت تحریک کردنشان برای ادامه ی درس و کنار گذاشتن گوشی همراهشان بدون تنش. لذت آشتی دادنشان وقتی با هم دعوا می کنند. لذت گوش دادن به حرف هایشان وقتی دارند با تمام وجود خیالبافی هایشان را به نام واقعیت با کاراکتر خودشان تصویر می کنند. همیشه در همه جا رخدادهای ناراحت کننده هست که به آدم بر بخورد. مثلا یکی وسط کلاس در حالی که با تمام وجود درس می دهی بی تفاوت به اطراف نگاه کند، خوابش بگیرد و یا بگوید خسته شدیم! و خستگی می شود فیل بزرگی که با باسن نشسته روی کله ی آدم. پیش می آید که یکی ناخودآگاه حرفی از دهانش بیرون بیاید و تو باید نادیده بگیری. پیش می آید که گوش های دانش آموزی را به خاطر بی ادبی بپیچانی ولی باید همزمان لبخند روی لب هایت باشد. تدریس برای نوجوان هایی که دارند کم کم پا به روزهای جوانی می گذارند سختی های خودش را هم دارد. اما در پس همه ی این ها لذتی هست که تنها زمانی درکش می کنی که موقع بیرون رفتن از کلاس بچه های کلاست در حالی که هنوز سرشان روی جزوه است سایه ات را دنبال می کنند و با هم می گویند خسته نباشی و انرژیت صد چندان می شود تا به آن اندازه که چایی دفتر مدرسه بیشتر از هر چایی ای در دنیا می چسبد و دوست داری آنقدر با معلم های دیگر بگویی و بخندی که شادمانیت را با همه تقسیم کنی. با همه ی دشواری ها تدریس می تواند لذت بخش باشد. بودن در فضای مدرسه حتی با کنترل ناپذیرترین دانش آموزهای آن تجربه ی شیرینیست. اما به نظر این احساس های من همیشگی نیست و در نهایت سختی های کار و زندگی و بی معرفتی آدم ها این لذت ها را زیر لایه های سنگین زمان دفن می کنند.
سهشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۰
بعد از من چه کسی روی این تخته ها خواهد نوشت؟
بعد از مدت ها بالاخره فرصت مناسبی برای نوشتن پیدا کرده ام. سال های اول معلمی انرژی زیادی می خواهد. روزهایی که هر ساعتش همراه با تجربه های جدید است. به دانش آموزهایم اخت گرفته ام. به درسخوان هایشان. به درس نخوان هایشان. به پویا. فرشید و حتی به مازیار و سوران. به با انگیزه هایشان. به بی انگیزه هایشان. برای همه حتی آن هایی که فکر می کنم پی درس نیامده اند با تمام وجود تدریس می کنم. شب ها تا سه، چهار و حتی گاه تا پنج و شش صبح درس هایشان را آماده می کنم. با علاقه امتحان طرح می کنم. با دقت برگه هایشان را تصحیح می کنم. البته بعضی وقت ها هم خسته می شوم. متنفر می شوم از سربازی و معلمی و هر چه که هست. اما در کل تجربه ی بدی نیست. لذت یاد دادن چیزهایی که با مشقت یاد گرفته ای. لذت سر و کله زدن با بچه های کنجکاو. لذت شوخی کردن با کله شق ترین بچه های مدرسه. لذت رام کردن یاغی ترینشان و نشاندنش پای میز کارگاه برای بستن مدار. لذت تحریک کردنشان برای ادامه ی درس و کنار گذاشتن گوشی همراهشان بدون تنش. لذت آشتی دادنشان وقتی با هم دعوا می کنند. لذت گوش دادن به حرف هایشان وقتی دارند با تمام وجود خیالبافی هایشان را به نام واقعیت با کاراکتر خودشان تصویر می کنند. همیشه در همه جا رخدادهای ناراحت کننده هست که به آدم بر بخورد. مثلا یکی وسط کلاس در حالی که با تمام وجود درس می دهی بی تفاوت به اطراف نگاه کند، خوابش بگیرد و یا بگوید خسته شدیم! و خستگی می شود فیل بزرگی که با باسن نشسته روی کله ی آدم. پیش می آید که یکی ناخودآگاه حرفی از دهانش بیرون بیاید و تو باید نادیده بگیری. پیش می آید که گوش های دانش آموزی را به خاطر بی ادبی بپیچانی ولی باید همزمان لبخند روی لب هایت باشد. تدریس برای نوجوان هایی که دارند کم کم پا به روزهای جوانی می گذارند سختی های خودش را هم دارد. اما در پس همه ی این ها لذتی هست که تنها زمانی درکش می کنی که موقع بیرون رفتن از کلاس بچه های کلاست در حالی که هنوز سرشان روی جزوه است سایه ات را دنبال می کنند و با هم می گویند خسته نباشی و انرژیت صد چندان می شود تا به آن اندازه که چایی دفتر مدرسه بیشتر از هر چایی ای در دنیا می چسبد و دوست داری آنقدر با معلم های دیگر بگویی و بخندی که شادمانیت را با همه تقسیم کنی. با همه ی دشواری ها تدریس می تواند لذت بخش باشد. بودن در فضای مدرسه حتی با کنترل ناپذیرترین دانش آموزهای آن تجربه ی شیرینیست. اما به نظر این احساس های من همیشگی نیست و در نهایت سختی های کار و زندگی و بی معرفتی آدم ها این لذت ها را زیر لایه های سنگین زمان دفن می کنند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر