هنوز هم اسمت که می آید دلم می لرزد. نه این که دوستت داشته باشم. مردها تا روزی که بمیرند معشوقه های قدیمیشان را در بخشی از وجودشان نگه می دارند. دست خودشان نیست. می مانند حتی اگر ده ها و صدها نفر بوده باشند. دوست دارم از تو بد بشنوم. حتی گاهی بدگوهای تو را بی جهت دوست دارم. من فکر می کنم یک دروغ بزرگ در همه ی کتاب ها و فیلم های عاشقانه ی دنیا هست. آن جا که معشوقه های داستان در زمان جدا شدنشان برای هم آرزوی خوشبختی می کنند. آن ها فقط زمانی برای هم آرزوی خوشبختی خواهند کرد که امید بازگشتی داشته باشند تا خود نیز به آن خوشبختی ملحق شوند و یا این که مطمئن باشند در جداییشان هیچ کدام گناهی مرتکب نشده اند که در آن صورت آرزوی خوشبختی چیزیست شبیه متاسفم. باور کن عشق هم معامله ایست در این آشفته بازار زندگی. تنها آن چه که می پردازیم تفاوت دارد. اگر معامله نیست پس چرا آن ها که زیباترند، پولدارترند، جذاب ترند و جایگاه اجتماعی بالاتری دارند عاشقان بیشتری دارند. چون زیبایی و پول و اصالت و ادب و از این دست چیزها ارزش بیشتری دارند. هیچ مردی عاشق یک زن زشتِ فقیرِ بددهنِ بی اصل و نصبِ بی سوادی که هیچ فضیلت اجتماعی ای نداشته باشد نمی شود. معامله ها یا جوش می خورند یا نه. در جوش نخوردن معامله دلخوری ها آنقدر نیست. اما درمعامله هایی که جوش می خورند و پس زده می شوند دلخوری ها جایشان را می دهند به دلزدگی. دلزدگی ها آدم را تحقیر می کنند. تحقیر آدم ها را برانگیخته می کند. وادار به انتقام می کند. وقتی می فهمی که کار از کار گذشته و قادر به انتقام گرفتن نیستی از بد گفتن از معشوقه ات هم دچار شعف می شوی مگر این که امید بازگشتش را در دل داشته باشی. آن هم به خاطر معشوقه ات نیست. چون بد گفتن از او تو را تحقیر کرده. این جاست که خودخواهی عشق خودش را نشان می دهد و من از شادمانی و موفقیت تو خرسند نخواهم بود.
پ.ن: این ها را نوشتم نه این که مخاطبم کسی باشد. فقط خواستم چیزی را ثابت کرده باشم. به قول شاملو «من اما در زنان چیزی نمی یابم گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش ... »
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر