سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

اگر دوباره باز می گشتم به کودکی

اگر دوباره باز می گشتم به کودکی
به خاطر دیر رسیدن به مدرسه
نگرفتن ناخن
و نداشتن دستمال کاغذی
هیچ گاه نمی ترسیدم
ترکه ی ناظم که به دستم می خورد
فحش می دادم
کف چکمه هایم را با چاقویی تیز تر
صاف صاف می کردم
لیز لیز
تا فکر شکستن رکورد سر خوردنم به ذهن هیچ کس نرسد
این بار نه فقط کوچه
بلکه تمام راه خانه را
تا مدرسه
شبانه آب می پاشیدم
و شاش!
تا که یخ بزند
تا که آن ها که زندگی شان همیشه یخ کرده است
هی زمین بخورند و ما
آن قدر بخندیم و بخندیم
تا "صلاح" هم که هیچ وقت نمی خندید
قاه قاه با ما بخندد
اگر دوباره باز می گشتم
شیشه های بیشتری می شکستم
و دیگر انقدر با آن توپ میکاسای سفید
دور خودم نمی چرخیدم
این بار فقط پاس می دادم
به بابک
به کمال
حتی به سیروس
که کسی به او توپ نمی داد
استپ!
هیچ کس تکان نخورد!
تا ماشین از دروازه دوم رد می شد!
سوت نامرئی داور زده می شد
سوتی که هیچ وقت نبود
اما همیشه بود!
سوتی قرمز با نخودی سفید در آن!
تا قل بخورد و هی قل بخورد
و خواب تمام کوچه را مشوش کند
خواب بچه های نداشته ی همسایه
که هر وقت حس بازی بود
خوابشان می آمد!
مطمئنم اگر باز می گشتم
مسیر زمان عوض می شد!
اگر باز می رفتم دم مسجد
قطعا کفش اسپرت فواد را می دزدیدم
و قطعا
بی برو برگشت
سارا را که سبز بود و سرخ بود و زرد بود
سیر سیر می بوسیدم!
درآن شک نکنید!
دیگر مشق نخواهم نوشت
دفترچه ی نوروزی را پاره می کردم
سر صف دزدکی سوت می زدم
یادم باشد
که دیگر به مسجد نروم
حتی اگر شربت بدهند
به مادرم می گفتم که این بار
برای تمام بچه های شهر
"بابوله" بپیچد
به پدر بزرگ می گفتم
که یک کاسه بیشتر
باز هم دوغ می خواهم
به روستا اگر رفتم
دیگر بعد بازی اجازه نخواهم داد
به هیچ کس
گفته باشم به هیچ کس!
که خانه گلی رویاهایمان را خراب کند
صبح ها زودتر از خواب بیدار می شدم
تا معمای خمیر را از نزدیک بفهمم
نان گرم و کره و ماست!
وای
یادم نرود که برای شب های بیست و چهار سالگی
برای گشنگی ساعت چهار و سی و پنج دقیقه ی صبح یک روز بارانی
چند لقمه نگه دارم
یادم نرود به پدر بزرگ بگویم
چند سیگار لاپیچ هم
برای شب های تنهایی بی سیگاریم نگه دارد!
به مادرم می گفتم که دیگر فرش نبافد
یادم باشد که دیگر جوراب هایم را خودم بشویم
حتما یک پارچه ی سیاه دور دستم ببندم
تا هر بار که آب بینیم را پاک می کردم
به مادرم بگویم اینقدر نشور و نساب واریس می گیری!
اینقدر نباف آسم می گیری!
یادم باشد که تکه های خانه سازیم را که دوستم دزدیده بود به او ببخشم
بی خیال مسموم شدن
تمام تخم مرغ های پخته ی نوروز را
یکجا قورت می دهم
یادم باشد ...
یادم باشد ........
چه خیالی
چه خیالی
ما فقط بزرگ شدیم !
همین

صدای خواب ما

در خلوت شب های خنک بالکن اتاق
صدای رد نشدن یک ماشین بر فراز پل حافظ
و صدای خاموش ژنراتور برق مخابرات کوچه ی سیمی
و صدای ناشنیده ی هزاران زن و مرد
که به خواب عمیق پس از عشقبازی رفته اند
و صدای دخترکی که از زیر پتو آن سو تر نمی رود
در شهر سرم می پیچد
در آسمان خاکستری شهر
ستاره ها زیر ابری از آه دفن شده اند
در یک قبر وارونه!
این آه های بی صدا را هیچ گوشی نشنیده
و دهان های همیشه باز این آه ها را کسی ندیده!
و تعفنشان را کسی نبوییده
و کسی بر سرشان دستی نکشیده
آخ
صدای سنت می آید
و وز وز مدرنیته
و سکوت پسا پسا پست مدرنیسم!
و صدای برخورد این همه
ابری از آه را به قبرستان آسمان
به این خاکستری بی کران
عروج می دهد
گرسنگان بی صدا خوابیده اند!
خوابی بی صدا بعد از یک خیانت بزرگ!
خرو پف مغزها را می شنوی؟؟؟
و رئیس جمهور گوش هایش کیپ شده است!
صدای شعار می آید
عکس های روی دیوارها را باز هم باران شب پیش با خود نبرده است!
آخ باران!
عکس ها دهن باز می کنند!
مگر چیزی برای بلعیدن باقی مانده است؟!
بلند بلند سخن می گویند
این از عوارض کهنسالی است!
ذهن پیر ، گوش هاشان را هم کر کرده است!
صدای کلنگ های افتتاح
در گوشم می پیچد!
و صدای ماشین کارخانه های ساخته نشده روی همین عکس ها چسپیده!
صدای قیچی سانسور
صدای رنگ سبزو سفید ماشین هایشان!
صدای مردمی که دوباره باز
فریب می خورند
آخ باران!
تو هم صدای شر شر نفت می دهی!
آرام باش دولتمرد آرام باش
چیزی نگفته ایم به تو بر بخورد!
شعارهای تو
باز هم
کار خود را کرده و
بار خود را بسته ای!
گوش کن
این خش خش برگه های رای مردم من است به نفع تو!
و صدای حماقت می آید در باد!
تبریک!
تبریک!
تو دوباره انتخاب شدی
و این "ابتدای ویرانیست"!
صدای دود
صدای تزریق
صدای چز و چز
صدای کز و کز
و تو کار آفریدی!
کار!
در خلوت شب های بالکن اتاق
صدای مرگ می آید
مرده شور خانه ها
که سهامشان هم مال نیست
کارشان بالا گرفته
صدای گریه های زمین های خشک
و بغض نترکیده ی دریاهای دور
یک مشت نگاه به آسمان می پاشم
یک خروار واژه به صورتم می خورد
واژه های خاکستری
واژه های عصیان
واژه های ستم دیده
واژه های تو
واژه های من
در خلوت شب های بالکن اتاق
صدای ما می آید
صدای خواب ما
صدای درد های فروخفته ی ما !

پول و ژنتیک

23:17
بیست و سه و هفده دقیقه!
در صداقت زمان ثانیه ها مخفی شده اند
ثانیه ها را دست کم نگیرید
در یکی از همین ثانیه ها
پول و ژنتیک
دلار و کرومزوم
انسانی را از انسانی دور می کنند
آری انسانی در انتهای کوچه سرش را زیر که نه
بالا گرفته است
و با غرور راهش را کج می کند
آری
انسانی از انسانی دور می شود
دور دور
آن جا که گربه ای
با چشمان گیرایش
مرا به تماشا نشسته است

آغاز خلقت انسان

و اسپرم ها بودند و بودند
و خواهند ماند 
تا روح گرگ ها در میان صخره ها می لولد
اولین باران که بارید 
آفتاب هم فرو ریخت 
گرگ ها در هم آمیختند
و این آغاز خلقت انسان بود 
این گرگ معصوم درنده

فراموشی بزرگ

یکی می گفت  که کاپیتان بزرگ! 
پسورد کامپیوترش را فراموش کرده
و دنیا به پیش می تازد 
بدون ناخدا 
بدون کشتی
بدون دریا

ای کاش

و کاش خدایی می بود
که رنج های مرد آرمیده در شناسنامه ی سنگی را خوب می فهمید
سال ها مردی جاده های منتهی به قبرستان را هر روز می پایید 
با دست های قفل کرده در پشت کمر
و نگاهی افتاده به جاده
تا که گور زنش را که گم کرد بود بیابد 
کاش می بود
که رنج های مرد خمیده پشت را
که ناسزا می گفت به هر آن چه از پایین تا به بالا بود
خوب می فهمید
مرده ای که به دنبال تکه ای زمین خالی می گشت تا آرام آرام بمیرد!

جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۸

سارا!

ابری زمخت و خشن بر پیکره ی آسمان بی انتها خدایی می کرد و مثل پدری که خسته از زندگی به دخترانش لبخندی کوچک ارزانی می کند نم نمک باران را به شهر می پاشاند. آیدین در بالکن خوابگاه دانشجویی آخرین روزهای تحصیلش را می گذراند. صدای ریزش باران مانند موسیقی بتهوون اوج و نشیب می گرفت و انعکاسش به در و دیوار و پنجره های شهر می خورد و در صدای تلویزیون های شهر که همه چیز را از آدم ها گرفته بود گم می شد. صدای احتیاط ماشین ها به هنگام عبور از پل حافظ به گوش می رسید. جوانکی موتور سیکلتش را در ابتدای کوچه ی سیمی کنار جدول پارک می کند. با عجله آخرین پیتزای خود را بر می دارد و به زیر سایه بان مجتمع مسکونی می جهد. کاغذ کوچک خیسی را از جیب بارانی اش بیرون می کشد و بعد از یک نیم نگاه مچاله اش می کند. طبقه ی سوم خانم پلیکیان. به چراغ روشن طبقه ی سوم خیره می شود. پیرزن در را باز می کند. جوانک سرش را پایین می گیرد و با صدایی لرزان می گوید قابل ندارد خانم! و با یک دست بسته را می دهد و با دست دیگر پولش را در جیبش می گذارد. آیدین از دور به پیک موتوری نگاه می کند و با خود می گوید پنج سال تمام. پنج سال تمام گذشت. یعنی ارزشش را داشت؟ یاد جمله ی استاد درس ماشین های الکتریکی اش افتاد تا چی به چی بیارزد؟ سیگاری می گیراند و دکمه ی ضبط را فشار می دهد. پک عمیقی می کشد و دودش را در سینه حبس می کند و با نوار هم صدا می شود. این سرگذشت کودکی است که به سرانگشت پا هرگز دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است ... میراث من حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است تا بدانم و بدانم و بدانم ... و می رفتم و می رفتم و می رفتم تا بدانم و بدانم و بدانم از صفحه ای به صفحه ای از چهره ای به چهره ای از روزی به روزی از شهری به شهری زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند ...
سرما از نوک انگشتان پایش داشت کم کم خود را بالا می¬کشید. خسرو قلیان را چاق کرده بود و آمد کنار آیدین نشست
- کارت درسته
خسرو صورتش را به نحو جذابی در هم کشید و گفت کوچیکتم آیدین، دیگه آخراشه. دیشب آخرین مشروب رو خوردیم و این هم آخرین قلیون. بی خیال این سیگار لامسب. قلیونو بچسب. نفست رو باز می کنه!
کامران و امیر وعده ی غذای آخر شب که اختراع خوابگاه بود را صرف می کردند. امیر گفت گشنه تون نیست؟
کامران هم داشت مثل همیشه چای داغ را به جای نوشیدنی سرد وسط غذا هورت می کشید.
صدای جیک گوشی درآمد. "ok merc" کوتاه بود. آیدین گوشی را مردد سرجایش گذاشت و دوباره برداشت و نوشت "Dar baran arameshi hast ke ... " و باز سرجایش گذاشت. به خسرو گفت پنج سال گذشت پنج سال! پیک موتوری هم شده بودیم الان موفق تر بودیم. درس تمام شده، سربازی نرفتیم، بی خیال ادامه تحصیل هم که شدیم. این هم از بازار کار. خسرو گفت قلیونت رو بکش آیدین تو که وضعت از همه ی ما بهتره درست تموم شده و حداقل تجربه ی کاری کوتاه مدت هم داری. آیدین گفت اگه برگردم خونه گیر سه پیچ بدن که چرا ادامه تحصیل نمی دی؟ چرا زن نمی گیری؟ و ... چه واکنشی نشون بدم! خسرو سکوت کرد و آیدین در این فکر بود که چطور پدر و مادرش را راضی کند که از ایران برود. چطور هزینه ی رفتن به فرانسه را تامین کند. باید کلاس زبان هم می رفت. مشکل سربازیش هم تازه شروع شده بود. باید چکار می کرد؟ کسل شده بود و حتی حوصله نداشت خودش را کش بیاورد تا سیگار دیگری بگیراند. هوا سرد شده بود و به یکباره از جا بلند شد و به داخل اتاق آمد. به تلفنی فکر می کرد که 5 سال پیش او را از خواب بیدار کرده بود. کد 1258. کدر رشته ی قبولی دانشگاه. چقدر خوشحال شده بود. خنده اش گرفته بود. برای بقیه ی هم اتاقی هایش که تعریف کرد به یکباره زدند زیر خنده. واقعا در خواندن هم مثل همه چیز این مملکت خنده دار شده بود. آیدین گفت تو دبیرستان وقتی اسم استاد رو می شنیدیم چه ابهتی داشت این کلمه! جنبش دانشجویی! جنبش دختر بازی! انجمن دانشجویی!...
خسرو گفت فقط اردوها و بیرون رفتناش برامون موند! کامران گفت اگه زابل قبول می شدیم چی! امیر مدادش را بین کتابش گذاشت و گفت البته جو بچه های خودمون خوب بود. کامران گفت تیم خفنی بودیم. راستی عکس های سفر سمنانمون رو زدیم روDVD؟
کامران خنده کنان از جا پرید و کنار تخت فرود آمد و گفت آیدین بیاییم تا شلوغ نشده امضا بگیریم؟! نویسنده ی بزرگی می شی. سیگاری گیراند و با خسرو زدند زیر خنده. امیر مثل همیشه مشغول تمیز کردن اتاق بود. دو روز اگر نمی بود اتاق به گند کشیده می شد.
آیدین مشغول نوشتن داستان کوتاه آخرش بود. آخرین داستان دوران دانشجویی.روی تخت دراز کشید و باز مثل دود کش دود می کرد و در فکر بود که از کجا شروع کند. صدای پرویز پرستویی در اتاق پیچیده بود. بگذار دلت بگویت و دستت بنویسد ...
کامران در بالکن از سرما، زیر پتو هم جمع شده بود و با دوست دخترش حرف می زد. آیدین با خودش گفت روزی سه ساعت با هم هستن شب ها هم دست بردار نیستن. خنده داره!
ولی خنده دار نبود چون خودش زمانی به یک عشق یک طرفه در خواب هم فکر می کرد. آنقدر سارا سارا کرده بود و جواب نگرفته بود که بعد از 5 سال هم داستان هایش هنوز جا برای خنده های بچه های خوابگاه داشت!
شب آرامی بود. در مدت 5 سال همیشه اتاقشان پاتوق بود. چه شب هایی که تا صبح بی دل، شلم، حکم، بولوف، هفت خبیث و ... بازی نمی¬ کردند. چایی، سیگار، پاسور. چه شب هایی که تا صبح با هم کتاب نمی خواندند. در هر زمینه ای صاحب نظر داشتند. از سقراط تا سارتر، مدرنیته و پسامدرنیسم. نیچه ، هگل ، مارکس و هایدیگر از تحلیل های بچه ها در قبر به خود می لرزیدند. هر آن چه از کافکا، کامو ، مارکز و بالزاک می گفتند به ذهن خود نویسنده ها هم نمی رسید! تاریخ ایران که خوراک بچه ها بود. در اتفاقات انفجار بزرگ تا سومر اندکی با هم اختلاف نظر داشتند! بعد از سومر هم که اختیار دارید! همگی از نیما، سید علی صالحی، محمد علی بهمنی، فروغ و شاملو گذر کرده بودند و در وادی شعر شیرکو، مارگوت بیگل، لورکا و شعر آمریکای لاتین غوطه می خوردند! در حوزه ی روانشناسی فروید و لاکان هم دستی بر آتش داشتند. با این که در جامعه شناسی هم خبره زیاد داشتند اما از در جامعه شناسی وارد نمی شدند. گذر از دین به ماتریالیسم برای همه به آسانی گذر از در ورودی خوابگاه شده بود. نشریه ی دانشجویی و فعالیت فرادانشجویی که آخرش بود! 209 و 305 زندان اوین اسم آشنایی بود. بعضی شب ها تا صبح خاطره ی بچه های اوین تعریف می شد و داستان های برخورد پدر و مادرهای دوستانشان با آن ها ... زندان بان تا می توانی کتکش بزن ...
از این میان کسانی که هزینه داده بودند هنوز بر سر مرام خود بودند و آنان که هزینه نداده بودند جبهه می گرفتند. صحبت ها ادامه می یافت فلسفه، ادبیات، تاریخ و دست آخر برقی می شد اما همه چیز در نهایت به زن ختم می شد. به مبحث شیرین دوست دختر دوست پسر! به بچه های دانشگاه!
آیدین داشت به روزهای دربند و داراباد فکر می کرد. به پرزنتشان به مارکسیسم! به کوهنوردی های توچال و کلکچال به اردوی چیتگر و کردان! به رقص کردی بچه ها! روزهای قشنگی بود و بی بازگشت!
انتخابات نزدیک شده بود. در طول چند شب بحث و مذاکره همه ی گزینه ها حذف حذف شده بود. تحریم انتخابات تایید شد. ولی همه می دانستند که احتمال رای آوردن کسانی بیشتر است که یا سیب زمینی رایگان توزیع می کنند و یا گشت ارشاد را بر می چینند. فدرالیسم در ایران، آزادی مطبوعات و لغو سانسور کتاب برای توده ها شعار خوبی نبود.
همه خوابیده بودند و آیدین باز می نوشت. کامران روی گوشی اش خوابش برده بود. خودش یکبار گفته بود که دوست دخترش نیم ساعت در همین حالت صدایش کرده بود تا بیدار شده بود. خسرو در خواب سرش را می خاراند و بیدار می شود کتاب دو قرن سکوت را می¬بندد و کنار بالشش می گذارد و دوباره می خوابد. امشب همه بدون مسواک زدن خوابیده بودند. مسواک جزئی از کارهای اصلی خوابگاه بود چون همه می ترسیدند که خانواده از زردی دندان هایشان به سیگاری بودنشان پی ببرند.
ساعت از سه نصف شب گذشته بود و آیدین داشت دوباره می نوشت. سیگار آخرش را هم روشن کرد. با خودش گفت تا صبح چکار کنم! از وقتی عوارض ترامادول را هم شنیده بود از ترامادول متنفر شده بود. ترامادول یگانه منجی شب های امتحان. آن دسر سیگار! ...
به اولین روز آمدن به دانشگاهش فکر می کرد. برای دومین بار بود که به این شهر پانزده میلیون نفری قدم گذاشته بود. پدرش به او توصیه کرده بود که بین راه که اتوبوس توقف داشت پلاک ماشین ها را فراموش نکند و حتما در ترمینال غرب یک سری به توالت بزند و به راننده هایی که برای شکار مسافر هجوم می آوردند توجهی نکند و راه خودش را در پیش بگیرد. درس هایش را حتما بخواند و کاری به سیاست نداشته باشد. اساتیدش را مثل پدر خود بداند و بحث مذهبی راه نیاندازد. مادرش هم موقع خروج از در خانه مقداری پول در جیب او گذاشته بود که با این که آیدین به این کارش خندیده بود و تاکیید کرده بود که عابر بانکش هم به اندازه ی کافی پول دارد اما مادرش با صدایی دورگه گفته بود پول تو غربت از پدر و مادر آدم هم مهم تره! مادر لباس کردی اش را اندکی جمع و جور کرده بود و با پاشیدن کاسه ای آب خیال خود را از سلامتی مسافر همیشگی خانه که قبل از آن هم هفت سال از خانه دور بوده است راحت کرد.
تهران آنقدر ترسناک نبود که پدر می گفت. تهران برای پدر قبل از معلم شدن محل کارگری بوده و برای پدر او هم همین طور. پدر بزرگ دوست داشت که تمام پول و دارایی اش را جمع کند و در عرض یک هفته در تهران خرج کند و خوش بگذراند تا عقده های دوره ی کارگریش خالی بشود و مشکل تضاد طبقاتی را برای همیشه در ذهنش خاتمه دهد. اما بار آخر که برای شیمی درمانی به تهران آمد دیگر باز نگشت و رفت که مشکل تضاد طبقاتی را در آسمان ها حل کند.
اتوبوس های برقی امام حسین، مترو تهران، خیابان های عریض و پر از ازدحام و مردمی که تا بیشتر می رفتی شلوارهایشان تنگ تر، آستین هایشان کوتاه تر و موهایشان بلندتر می شد. اغلب آدرس که می پرسیدی همه می گفتند شرمنده بچه ی این منطقه نیستم! آن روزها چیز زیادی از مدرنیسم سرم نمی شد. مدرنیسم نوار ویدئویی اقواممان بود که دزدکی پتوپیچ از خانه ای به خانه ای منتقل می شد. مدرنیسم عکس سیبل جان و ابرو گاندش بود و سواحل آنتالیا! ساختمان های بلند حس حقارت را در یک جوان 18 ساله بر می انگیخت. تنفس هوای آلوده ی پایتخت را افتخار می دانست و با کیف دستی پر از زیرپیرهن و شورت در یک دست و یک عدد پتو که بالشی به زور در آن چپانده شده بود در دست دیگر، آمده بود که به رویاهای پدرش برسد. رویاهایی که شاید پدر سال ها پیش با دیدن اولین مهندسان خارجی در روستایش به ذهنش خطور کرده است. یک خیابان دراز پر از مبل، یک خیابان دراز پر از وسایل صوتی تصویری و یک خیابان دراز پر از قفل که زبان مرا بند آورده بود.
امروز بعد از پنج سال که فکر می کنم پنج نفر اولی را که در دانشگاه دیدم هنوز جز ده نفر دوست صمیمی من هستند و من مطمئنم آن روز بسیار خوش شانس بوده ام که در میان انبوده بچه های گرفته و بی مسئولیت و عقده ای رشته های فنی من افتخار آشنایی با کسانی را پیدا کردم که در سخت ترین شرایط روحی و در تنهاترین روزهای دانشجویی که پاتوقمان سینما، تئاتر شهر، پارک دانشجو و بالکن خوابگاه بود همراهم بودند. با آن ها در کوچه پس کوچه های این شهر گستاخانه با صدای بلند آواز خوانده ام! و در پارک هایش با هیکل های گنده مان سرسره بازی و تاب بازی کرده ایم تا که این نسل سوخته که جشن تولد نداشت و سن و سالش یادش رفته بود بچگی های خود را در همان پارک ها جا بگذارد.
در همان ابتدا مظاهر تمدن برای یک شبه خوشبخت شدن بر ما ظاهر گشت. یک شرکت هرمی! نت ورک مارکتینگ! بر ما نازل شد و اندکی پول با واحد دلار از جیب هایمان پر کشید تا دوستانمان با آن فان بگیرند! اما افتخار حضورهای بیشتر با وجود پرزنت¬های مکرر بر ما نائل نشد!
و اما عاشق شدنت چه بود آیدین! دختری که در کلاس فیزیک یک در ردیف اول می نشست با کوله ای قرمز با مارک Aowung یا اسمی شبیه این!، کفش های سبز رنگی که هر از چند گاهی با همدیگر صحبتی کوتاه داشتند و چشم هایی سیاه که هر لحظه با گوشه ی چشم کلاس را می پایید .سارا! استاد که سرش به کار خود بود و رو به تخته انگار داشت داستانی جنایی را به زبان اعداد تفسیر می کرد ناگهان برگشت و گچ را ماهرانه به داخل جاگچی پرتاب کرد و با یک ترفند سیاسی خاضعانه اذعان کرد که بلد نیستم! و همه چیز را همگان دانند. ناگهان آیدین به یاد سخنان پدرش افتاد که مهر استاد به ز مهر پدر. اما پدر سر کلاس نبود که از این استادان کرام به فیض برسد. و من خندیدم و سارا خندید و من خندیدم و سارا تا 5 سال بعد نخندید! و این خنده آغاز تاریخ جنون بود. روزی که عقده ها سرباز می کنند و مانند کوهی آتش فشانی بیرون می ریزند و تو چه می دانی عقده چیست. عقده هزار بار از آتش فشان خطرناکتر است.
به این جا که رسید آیدین در فکر فرو رفت
ساعت 5:30 دقیقه بود. بدون سیگار! می خواست اندکی آرام بگیرد. ناخودآگاه در یخچال را باز کرد یخچال خالی بود. یک بسته سیر چینی گوشه ی یخچال جا خوش کرده بود. و مقداری زردچوبه روی در پاشیده شده بود . یک پنیر نصفه نیمه آن بالا چشمک می زد. نه گشنه بود و نه تشنه! اندکی آب به خاطر خالی نبودن عریض نوشید و به بالکن رفت تا باز با صدای شاملو بنشیند و به شهر که زیر باران خوابیده بود بیاندیشد. شهری با پانزده میلیون نفر انسان خفته! فرصتی که همیشه دست نمی دهد. در کنار کامران دراز کشید. شاملو داشت می خواند.
فرصت زیادی را به دشمن خویی از دست داده ایم
بیا تا جبران محبت های ناکرده کنیم.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...