اگر دوباره باز می گشتم به کودکی
به خاطر دیر رسیدن به مدرسه
نگرفتن ناخن
و نداشتن دستمال کاغذی
هیچ گاه نمی ترسیدم
ترکه ی ناظم که به دستم می خورد
فحش می دادم
کف چکمه هایم را با چاقویی تیز تر
صاف صاف می کردم
لیز لیز
تا فکر شکستن رکورد سر خوردنم به ذهن هیچ کس نرسد
این بار نه فقط کوچه
بلکه تمام راه خانه را
تا مدرسه
شبانه آب می پاشیدم
و شاش!
تا که یخ بزند
تا که آن ها که زندگی شان همیشه یخ کرده است
هی زمین بخورند و ما
آن قدر بخندیم و بخندیم
تا "صلاح" هم که هیچ وقت نمی خندید
قاه قاه با ما بخندد
اگر دوباره باز می گشتم
شیشه های بیشتری می شکستم
و دیگر انقدر با آن توپ میکاسای سفید
دور خودم نمی چرخیدم
این بار فقط پاس می دادم
به بابک
به کمال
حتی به سیروس
که کسی به او توپ نمی داد
استپ!
هیچ کس تکان نخورد!
تا ماشین از دروازه دوم رد می شد!
سوت نامرئی داور زده می شد
سوتی که هیچ وقت نبود
اما همیشه بود!
سوتی قرمز با نخودی سفید در آن!
تا قل بخورد و هی قل بخورد
و خواب تمام کوچه را مشوش کند
خواب بچه های نداشته ی همسایه
که هر وقت حس بازی بود
خوابشان می آمد!
مطمئنم اگر باز می گشتم
مسیر زمان عوض می شد!
اگر باز می رفتم دم مسجد
قطعا کفش اسپرت فواد را می دزدیدم
و قطعا
بی برو برگشت
سارا را که سبز بود و سرخ بود و زرد بود
سیر سیر می بوسیدم!
درآن شک نکنید!
دیگر مشق نخواهم نوشت
دفترچه ی نوروزی را پاره می کردم
سر صف دزدکی سوت می زدم
یادم باشد
که دیگر به مسجد نروم
حتی اگر شربت بدهند
به مادرم می گفتم که این بار
برای تمام بچه های شهر
"بابوله" بپیچد
به پدر بزرگ می گفتم
که یک کاسه بیشتر
باز هم دوغ می خواهم
به روستا اگر رفتم
دیگر بعد بازی اجازه نخواهم داد
به هیچ کس
گفته باشم به هیچ کس!
که خانه گلی رویاهایمان را خراب کند
صبح ها زودتر از خواب بیدار می شدم
تا معمای خمیر را از نزدیک بفهمم
نان گرم و کره و ماست!
وای
یادم نرود که برای شب های بیست و چهار سالگی
برای گشنگی ساعت چهار و سی و پنج دقیقه ی صبح یک روز بارانی
چند لقمه نگه دارم
یادم نرود به پدر بزرگ بگویم
چند سیگار لاپیچ هم
برای شب های تنهایی بی سیگاریم نگه دارد!
به خاطر دیر رسیدن به مدرسه
نگرفتن ناخن
و نداشتن دستمال کاغذی
هیچ گاه نمی ترسیدم
ترکه ی ناظم که به دستم می خورد
فحش می دادم
کف چکمه هایم را با چاقویی تیز تر
صاف صاف می کردم
لیز لیز
تا فکر شکستن رکورد سر خوردنم به ذهن هیچ کس نرسد
این بار نه فقط کوچه
بلکه تمام راه خانه را
تا مدرسه
شبانه آب می پاشیدم
و شاش!
تا که یخ بزند
تا که آن ها که زندگی شان همیشه یخ کرده است
هی زمین بخورند و ما
آن قدر بخندیم و بخندیم
تا "صلاح" هم که هیچ وقت نمی خندید
قاه قاه با ما بخندد
اگر دوباره باز می گشتم
شیشه های بیشتری می شکستم
و دیگر انقدر با آن توپ میکاسای سفید
دور خودم نمی چرخیدم
این بار فقط پاس می دادم
به بابک
به کمال
حتی به سیروس
که کسی به او توپ نمی داد
استپ!
هیچ کس تکان نخورد!
تا ماشین از دروازه دوم رد می شد!
سوت نامرئی داور زده می شد
سوتی که هیچ وقت نبود
اما همیشه بود!
سوتی قرمز با نخودی سفید در آن!
تا قل بخورد و هی قل بخورد
و خواب تمام کوچه را مشوش کند
خواب بچه های نداشته ی همسایه
که هر وقت حس بازی بود
خوابشان می آمد!
مطمئنم اگر باز می گشتم
مسیر زمان عوض می شد!
اگر باز می رفتم دم مسجد
قطعا کفش اسپرت فواد را می دزدیدم
و قطعا
بی برو برگشت
سارا را که سبز بود و سرخ بود و زرد بود
سیر سیر می بوسیدم!
درآن شک نکنید!
دیگر مشق نخواهم نوشت
دفترچه ی نوروزی را پاره می کردم
سر صف دزدکی سوت می زدم
یادم باشد
که دیگر به مسجد نروم
حتی اگر شربت بدهند
به مادرم می گفتم که این بار
برای تمام بچه های شهر
"بابوله" بپیچد
به پدر بزرگ می گفتم
که یک کاسه بیشتر
باز هم دوغ می خواهم
به روستا اگر رفتم
دیگر بعد بازی اجازه نخواهم داد
به هیچ کس
گفته باشم به هیچ کس!
که خانه گلی رویاهایمان را خراب کند
صبح ها زودتر از خواب بیدار می شدم
تا معمای خمیر را از نزدیک بفهمم
نان گرم و کره و ماست!
وای
یادم نرود که برای شب های بیست و چهار سالگی
برای گشنگی ساعت چهار و سی و پنج دقیقه ی صبح یک روز بارانی
چند لقمه نگه دارم
یادم نرود به پدر بزرگ بگویم
چند سیگار لاپیچ هم
برای شب های تنهایی بی سیگاریم نگه دارد!
به مادرم می گفتم که دیگر فرش نبافد
یادم باشد که دیگر جوراب هایم را خودم بشویم
حتما یک پارچه ی سیاه دور دستم ببندم
تا هر بار که آب بینیم را پاک می کردم
به مادرم بگویم اینقدر نشور و نساب واریس می گیری!
اینقدر نباف آسم می گیری!
یادم باشد که تکه های خانه سازیم را که دوستم دزدیده بود به او ببخشم
بی خیال مسموم شدن
تمام تخم مرغ های پخته ی نوروز را
یکجا قورت می دهم
یادم باشد ...
یادم باشد ........
چه خیالی
چه خیالی
ما فقط بزرگ شدیم !
همین