شاید بالاخره باید اقرار کنم که نمی توانم از اینجا فرار کنم. بحث بر سر دل کندن نیست. من دلم هیچ جا بند نمی شود. نمی شود رفت. پدرم درست می گفت. خارج که هیچ. ما خیلی جاهای ایرانش را هم نمی توانیم برویم. من هر چه خیال می بافتم پدرم فقط می خندید. خنده هایش عاصیم کرده بود. می گفتم می شود با جیب خالی هم مسافرت کرد. رفت. دور شد از اینجا. دایی ام می گفت دنیا آنقدرها هم بی حساب و کتاب نیست. اگر راست می گویی با جیب خالی برو تا همین میدان خروجی شهر. راننده تاکسی های آشنا هم سوارت نمی کنند و تا این را می گفت همه هر هر می زدند زیر خنده. خب راست می گفت اما حرف من چیز دیگری بود. من حاضر بودم برای رسیدن به آرزوهایی که داشتم کنار خیابان کارتن خواب هم بشوم. کارگر ساختمانی هم بشوم. اصلا حاضر بودم توی معدن زغال سنگ هم جان بکنم. دایی ام اوایل می گفت خارج برای خارجی هاست! جای ماها نیست. بعدها کمی نظرش عوض شد. می گفت اینجا جای تو نیست! اما هیچ وقت جرئت نکرده تا به حال بگوید کاش بتوانی از این جا بروی. می گوید اینجا برای من کوچک است اما با رفتنم هیچ چیز درست نمی شود! پدرم که گوشش به حرف های من بدهکار نیست می خواهد یک کار دولتی پیدا کنم. صبح ساعت هفت و نیم بروم تا دو بعد از ظهر. زیاد از ساعت کاری هشت و نیم تا پنج بعد از ظهر خوشش نمی آید. فکر می کند که آدم درست و حسابی باید حقوق ماهیانه داشته باشد و به شدت معتقد است که این آب باریکه حتما باید باشد. می خواهد حقوق ماهیانه ام را کم کم پس انداز کنم و در همین بانک مسکن شعبه مرکزی شهرمان که خودش حساب دارد یک حساب پس انداز افتتاح کنم. کم کم از پول کارت اینترنت و هزینه های شخصی دیگرم کم کنم و هی با حسابم کار کنم تا بتوانم برای زمینی که احیانا آن اداره ی مذکور به کارمندانش می دهد و بالتبع به من هم خواهد داد وام بگیرم. یک خانه ی نقلی و جمع و جور داشته باشم و دست یک دختر به قول خودش پدر و مادر دار را بگیرم بگذارمش روی تخت دو نفره ی اتاق خوابمان تا برایش نوه بیاوریم. می گوید که می خواهد من برای خودم کسی باشم! اما نمی داند که این طور آدم نمی تواند برای خودش کسی باشد. این طور شاید بشود برای دیگران کسی شد! می خواهد اینجا بمانم و سرم توی لاک خودم باشد تا اقوام و آشنایان پشت سرمان چیز بدی نگویند و دائم می گوید که کاری نکنم که پس فردا مردم به ریشمان بخندند! به پدرم نمی شود گفت که اصلا گور بابای این ها که دست از سر زندگی ما بر نمی دارند. گور بابای این هایی که نمی گذارند برای خودمان زندگی کنیم و اینجاست که پدرم عمرا دلش نمی خواهد از اینجا تکان بخورم. می خواهد اینجا بمانم و قسمتی از یک امپراطوری خانوادگی باشم. یک امپراطوری عاطفی. همه دور هم. زیاد آرزوهای من را هم جدی نمی گیرد. می گوید ده سال تمام هم کار کنی شاید بتوانی آخرش دست زن و بچه ات را بگیری بروی مشهدی اصفهانی مازندرانی جایی. دست از این خیال پردازی هایت بردار. این کتاب ها مخت را خراب کرده اند. خراب. بگذارشان توی دو سه تا گونی. یک روز با هم آتششان می زنیم و بنشین زندگی ات را بکن. دست از این کامپیوتر و اینترنت و ماهواره هم بردار. این ها برای هیچ کس نان نمی شود. جیبت که خالی باشد برادرت هم احوالت را نمی پرسد. من به همه شان حق می دهم. آن ها همه درست می گویند. هیچ کس اینجا اشتباه نمی کند. من نمی خواهم نگران آینده باشم. نمی خواهم. یک روز سر به سرم گذاشته بود و می گفت مثلا فرض کن کارت پایان خدمتت را گرفتی. پاسپورتت هم درست شد. وسایلت را هم گذاشتی داخل چمدانت. بفرما. کجا می خواهی بروی. روی یکی دو میلیون تومان من معلم بازنشسته هم حساب کن. گفتم خب اولش می روم پیش یکی از همین وکلای مهاجرت. حرفم را قطع کرد و گفت زیاد به این تبلیغات شبکه های ماهواره ای نگاه کردی باورت شده. فکر کردی مشکلت دو روزه و سه سوته حل می شود. این طوری فقط پولت را هدر می دهی و دستت به هیچ کجا هم نمی رسد. گفتم اصلا از همین مرز عراق می روم. چند ماهی کارگری می کنم تا بشود یک کار مناسب تر پیدا کرد. دایی ام به حالت طنز تکرار می کند مناسب تر! مناسب تر! خودم را می زنم به نشنیدن و ادامه می دهم که ظرف یکی دو سال مجردی زندگی کردن و جان کندن بالاخره می شود پس اندازی کرد. نمی شود؟ حتی نمی گویند خب! دوباره ادامه می دهم که توی آن مدت هم می شود یک کاری کرد. مگر این همه مهاجر توی دنیا چطور مهاجرت می کنند. من هم یکی از آن ها. قرار نیست که توی کمپ بمانم و منتظر شانس و اقبال باشم. دلم هم نمی خواهد پناهندگی سیاسی بگیرم و برای شما و دیگران مشکل درست کنم. خیالتان تخت. می خندد و می گوید دور این یکی را خط بکش برو سراغ بعدی. گفتم اصلا می روم هند یا ارمنستان. به بهانه ی ادامه تحصیل یا با یکی از همین تورها می روم دوبی یا تایلند. به بهانه ی کار می مانم. ویزای کار می گیرم. (خودم هم می دانم چرت می گویم! اما باید یک چیزی بگویم!) یعنی بین این همه کشور یک جای خالی برای من نیست؟ اصلا می روم استرالیا کانگرو بچرانم! می گوید خب که رفتی کار کردی. یک مقدار پول هم فراهم شد برای تحصیلت. طوری این جملات را می گوید که انگار پولی فراهم نمی شود! یک لیسانس دیگر هم می گذاری کنار همین لیسانست. تازه تا آن زمان دکترا هم بگیری می شود همین لیسانس امروزت. آن هم اگر وزارت علوم مدرکت را تا آن زمان قبول کند. همین آلانش هم آقای دکتر گفتن لوث شده. این جا هم اگر بخواهی می توانی کار کنی. درس بخوانی. مدرک بگیری. می روی آنجا که چه. می خواهم بگویم که مگر می شود اینجا زندگی کرد اما پدر در ادامه ی حرف هایش جدی تر است. به برگشتنت فکر کن. چهل ساله بر می گردی! پس اندازهایت هم می شود خرج بلیط های برگشت و سوغات هایی که تازه اگر بیاوری! از کجا معلوم بعد برگشتنت پدری مانده باشد یا مادری. نه زنی. نه بچه ای. نه شغلی. این جا هم می توانی زبانت را تقویت کنی! اینجا هم می توانی هر غلطی که دلت خواست بکنی! آن ها همه درست می گویند اما اینجا جای من نیست! مگر آدم فقط برای پول و تحصیل است که می خواهد برود. آدم تا جوان است باید برود ببیند و یاد بگیرد. تجربه کند. زندگی کند! گیرم که هر چه می گویید درست باشد. خب هر تصمیم بزرگی هزینه می خواهد. اینجا ماندن هم خودش هزینه ی بزرگیست برای من! حالا تو بگو. تو دیگر چرا نرفتی. تو هم که شدی مثل این ها. زن و بچه و شغل دولتی و دغدغه ی پرداخت اقساط وام های بانکی. تو بمان اما من رفتنی ام. دیر یا زود.
شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۹
باید بروم. دیر یا زود!
سهشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۹
ساده بگذریم از این همه قیل و قال
«کامو» در کتاب سقوطش از زبان «کلمانس» خاطره ای را بازگو می کند که مشابهش بارها در زندگی من اتفاق افتاده و امروز هم یکی از آن روزها بود. «کلمانس» پشت چراغ قرمز با موتور سواری برخورد لفظی و در نهایت فیزیکی پیدا می کند و با این که حق با او بوده و قدش بلندتر و قدرت بدنی اش بیشتر بوده و به قول خودش ترسو هم نبوده! اما بنا به دلایلی زمانی که به خودش می آید سیلی اش را خورده، طرف فرار کرده و صدای بوق های ممتد ماشین های پشت سرش وادارش می کند که شکست خورده و گیج و منگ به اتومبیلش برگردد و به راهش ادامه دهد. «کلمانس» در ادامه می گوید که مدت زمان زیادی را برای فراموش کردن این رخداد صرف کرده و پس از ختم ماجرا بارها آن صحنه را طوری که کتک خوردنش را تلافی کرده باشد، در ذهنش بازسازی کرده است. شبیه داستان نویسی که بارها داستانش را به عقب بر گرداند و هر بار آن را به گونه ای دیگر روایت کند تا بالاخره دق دلش خالی شود و آن طور که فشار آن تحقیر و به قول کامو «احساس بدبختی» را از خودش دور کند. امروز من هم بدون آن که تقصیری داشته باشم با یکی از همکارانم که تعادل روحی مناسبی ندارد درگیر شدم. هر چه تلاش کردم که کار به آن جا نکشد نشد. در حقیقت قربانی دعوای بین دو نفر دیگر شده بودم اما درگیری لفظی و تحقیرش ماند برای من. به واسطه ی شرایط محل کار و محیط بسته ی زندگیم نشد که پاسخ حرف هایش را از همان جنسی که گفته بود بدهم و همین مانده روی دلم. سنگینی می کند. از یک طرف دلم برایش می سوزد که آنقدر دلش و دنیایش کوچک است و مغزش هم چنان که جثه اش! از یک طرف هم دلم برای خودم می سوزد که درد می کشم و نمی توانم فریاد بزنم! حرف هایی که مثل سیلی بر یک طرفت وارد می آید و عیسی وار طرف دیگرت را برای سیلی بعدی پیش می کشی تا که شاید اندکی از احساس حقارت و بدبختی ات را کم کرده باشی و طرفت را به گونه ای دیگر زمین زده باشی. اما دردناک تر این که او هنوز پیروزمندانه به این فکر می کند که حق با او بوده و چه خوب کرده است که دهنش را تا جایی که توانسته باز کرده است! پس کی می رسد آن روزی که بتوانم ساده بگذرم از این همه قیل و از آن همه قال!
یکشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۹
بیا
کاش می شد بیایی و چند روزی اینجا بمانی. شعله های بخاری کهنه ی اتاق آنقدر هست که هنوز هم دو تایمان را گرم نگه دارد. بیا تا با همسایه ی جدیدمان آشنایت کنم. تنها کسی ست که اینجا چاله ی تنهاییش از من عمیق تر است. پیرمردِ کمر خمیده ای ست که چند سالی ست زنش مرده و تازه از روستا کشان کشان آورده اندش اینجا که مابقی عمرش را به خیال پسر جوان و عروس بد خلقش، شهری زندگی کند. پیر دختر معلولی دارد که دو نفری طبق عادت روستا دم در خانه شان می نشینند و از صبح تا شب دو طرف کوچه ی باریک و بن بستمان را به آسمان ابری این روزها گره می زنند و درهای بسته و نگاه های همسایه های غریبه شان را آه می کشند. هر روز جلوی آیفون خانه می نشینم و دزدکی به تنهاییشان نگاه می کنم. نگو که تنهاییمان از یک جنس نیست. هست. دستش را پشت منحنی کمرش حلقه می کند و مدام می آید و می رود. تنهایی یعنی همین. آمدن و رفتن. رفتن سرگردانی نیست همچنان که آمدن نیست اما رفتن و آمدن عین سرگردانی ست. ما هر دو تمام روز را می آییم و می رویم بی آن که جایی رفته باشیم و یا از جایی برگشته باشیم. بی آن که به جایی رسیده باشیم. کلاس زبان که می روم پشت سر دو جین دانش آموز مدرسه ای تنها زل می زنم به وایت برد. باشگاه هم که می روم پشت سر یک ردیف پیرمرد که برای زنده ماندن و بیشتر نفس کشیدن، سر چشم و هم چشمی مثل تمام زندگی گذشته شان در تعقیب و گریزی نابرابر می دوند و می دوند، تنها دنبالشان می کنم. پشت سر ماندن یعنی تنهایی. دنبال کردن یعنی سرگردانی. سر کار هم بین همکارهایی که هر چه آشناتر می شویم فاصله مان بیشتر می شود، تنهایی بیشتر از هر زمان دیگری سراغم می آید. آمدنت اجباری شده. بیا. اما قبل از آمدنت حتما خبر بده که باید چند تایی هم کتاب برایم بیاوری. این روزها احساس می کنم شبیه ماهی ای هستم که رودخانه اش خشک شده و می خواهد از باله هایش بال در بیاورد. می خواهم پرنده باشم. آسمانم نیست. بیا و پرده های اتاقم را با دست های خودت کنار بزن تا باز شدن این پنجره های بسته را که رفتن این ابرهای تیره را که پرواز در آسمان تنهاییم را که رهایی از این همه سرگردانی را باور کنم. بیا تا من هم برایت از پیرمرد شصت ساله ای بگویم که بعد از سی و چهار سال انتظار حالا یک پسر بچه ی شش ساله دارد و بخاری خانه اش را از ماه دوم تابستان روشن می کند تا که تک فرزندش سرما نخورد! حتما بیا کلی حرف برای گفتن خواهیم داشت!
پنجشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۹
تهویه های شکسته
بالاخره تهویه ی کارگاه را شکستند. چند روزی بود دور و برش می پلکیدند. می دانستم که برایش برنامه دارند. قصد دزدیدنش را نداشتند. فقط می خواستند نباشد. مزاحمتی هم برایشان نداشت که مثلا صدایش اذیتشان کند یا هر چیز دیگری. فقط می خواستند مدرسه که می آیند کاری کرده باشند. آن یکی که از بقیه قدش بلند تر بود چشمانش برق می زد. مدیر مدرسه می گفت که اگر می شناسمشان کافی ست لب تر کنم تا گوش مالیشان دهد. دلم نیامد بگویم که هر چهارنفرشان را می شناسم. شما هم اگر کنج کارگاه دزدکی از پشت میز کامپیوترتان حرکاتشان را زیر نظر داشتید می دانستید که نباید چیزی بگویید. یک ماه از سال تحصیلی گذشته و کلاس هایشان هنوز یکی در میان برگزار می شود. آن هایی هم که برگزار می شود یا تجهیزات ندارند و یا معلم هایشان تجربه و انگیزه ی لازم را ندارند. سرایدار و نظافتچی های مدرسه هم که دیگر بابای مدرسه نیستند. از ناپدری هم بدترند. دلشان به حال ساختمان مدرسه هم نمی سوزد! نظافت کارگاه ها و جابجایی وسایل مدرسه را گذاشته اند به عهده ی دانش آموزها. مدیرها هم نمی توانند یا نمی خواهند بگویند که بالای چشمتان ابروست و این بچه ها وظیفه شان چیز دیگری ست. یا مسن و از کار افتاده اند و یا پارتی شان آنقدر کلفت است که گوششان به این حرف ها بدهکار نیست. این بچه ها کلاس درس مناسب و معلم دلسوز و با تجربه می خواهند. برنامه ریزی درست و حسابی. چیز زیادی نیست. حقشان است. با گوشمالی دادن و تهدید کردن هیچ گره ای باز نمی شود. گیرم که تهویه ی کارگاه را هم سالم نگه داشتید. تهویه فدای سرشان. تهویه ی شکسته برای ما بهترین پیام است. یعنی ما مشکل داریم. یعنی به دادمان برسید! مگر ما به آن ها یاد داده ایم که حرف های دلشان را چه طور بزنند. اصلا مگر ما به آن ها اجازه داده ایم؟!
اتاق اساتید
دوباره صبح می شود و خودم را وسط توده ای از معلم های کسل کننده و غرغرو در اتاق اساتید پیدا می کنم. احساس دانش آموز مردودی ای را دارم که برگه ی امتحانش را دارند در دفتر مدرسه جلوی آن همه نگاه تحقیر کننده ی بی تفاوت تصحیح می کنند. اینجا همان جایی ست که زمان دانش آموزی خودمان اسمش دفتر مدرسه بود و آرزویمان این بود که به بهانه ی آوردن چند شاخه گچ یا تخته پاکنی که خودمان پشت پنجره قایمش می کردیم به آن جا سرکی بکشیم. آن روزها صرفا به کسانی که در دانشگاه درس می دادند استاد می گفتند. دبیرستان که می رفتیم مشکلمان این بود که به دبیرها بگوییم آقا یا آقا معلم و من به شخصه با همان فامیلیشان خطابشان می کردم. خوب یادم هست که بچه هایی که آن زمان معلم ها را دست می انداختند بهشان می گفتند استاد! حالا هم تقریبا همین طور است. بچه ها فامیلیمان را صدا می زنند. خوش بختانه تا به حال هیچ دانش آموزی به من یکی استاد نگفته اما بخش اداری مدرسه همه جا روی در و دیوار و فرم و هر چه دستشان می رسد می نویسند استاد و اساتید. بگذریم. اساتید با چشم های خسته و صورت های سنگیشان دور میز حلقه زده اند. سه نفرشان گیر داده اند به روزنامه ای که تاریخش برای نه روز پیش است. دو نفرشان دقیقا گوشه های یک صفحه را گرفته اند و دانسته یا ندانسته به سمت خودشان کشش می آورند. خوشبختانه کسی که هر روز بحث حقوق و مزایا و اضافه کار و تورم و مصوبه های مجلس را پیش می کشد امروز کلاس ندارد. این یکی هم به کار همیشگیش مشغول است. سر و کله زدن با بخش نامه های جدید. آن یکی هم که از همه جوان تر است پشت سر هم خمیازه می کشد و با گوشی اش ور می رود. دو نفری هم که بعضا خنده ای روی لبشان نقش می بندد و احوال پرسی گرم و صمیمانه ای دارند، کله هایشان را کرده اند توی هم و پچ پچ می کنند. یکیشان با دست اشاره می کند که کنارشان بنشینم. ترجیح می دهم سر جای خودم بمانم. بغل دستیم هم دو بار پشت سر هم می پرسد امروز صبحانه بخوریم یا نه؟ مانده ام که من وسط این جمع چکار می کنم که ناگهان صدای گوشیم بلند می شود. یک اس ام اس ناشناس. از همان هایی که هیچ وقت جوابشان را نمی دهم. سرایدار با سینی کوچکش که استکان های بدقواره ی آبدارخانه را رویش به زور جا داده با گام های لرزان تو می آید. بالاخره اساتید چشم هایشان به نشانه ی رضایت اندکی بازتر می شود. چند نفری دست مریزادی می گویند و دوباره به حالت اولشان بر می گردند. به من که می رسد می خندد. می خواهم بگویم که یا سینی اش را عوض کند و یا دوباره اش کند. آبدارخانه که همین بغل است. اما چیزی نمی گویم. خب اینجا بیشتر اوقات همه ساکتند. حتما آن ها هم نمی خواهند چیزی بشنوند. البته روی در و دیوار هم چیزی ننوشته که مثلا سکوت را رعایت فرمایید یا مثلا سیگار نکشید و یا مثل دوران مدرسه ی ما که روی دیوار دفتر نوشته بودند «تشویق کنید نه تنبیه» و ما همیشه «تنبیهش» شاملمان می شد و حالا ننوشته ها هم شامل حالمان می شود. خب حتما فهمیده اند که دیگر دیوار نوشته ها جواب نمی دهد. با خودم می گویم کاش حداقل یکیشان سیگاری بود و زل می زدم به سیگار کشیدنش و این چند دقیقه مصاحبت با اساتید کمی قابل تحمل تر می شد. یعنی در حوزه ی اختیارات ما هست که بگوییم کمی صدای بلندگوی مراسم صبحگاه را کمتر کنند. بیچاره دانش آموزها. چقدر هم کشش می آورند. یکباره به سرم می زند اس ام اس ناشناس را بدون پاسخ نگذارم. ببخشید شما؟ «فلانی ام. حالت چطوره؟» بعد از این همه مدت. حتما کاری دارد. اما چرا زنگ نمی زند. خجالتی بود؟ یادم نمی آید. حتما مقدمه چینی می کند. از این که بعد از آن همه مدت خبری از من گرفته بود تشکر کردم. واقعا هم پسر خوبی بود. اما جز چند صباحی در آن روزهای اول دانشگاه زیاد با هم نشست و برخاستی نداشتیم. البته با همه همین طوری بود. در همان اس ام اس اول بعد از تشکر خداحافظی می کنم. در پاسخش نوشته اولین دوست و بهترین دوستش بودم. من؟ همیشه فکر می کردم که جز سلام و احوال پرسی چیزی بین ما نبوده! دیگر اس ام اسی رد و بدل نشد. مثل این که واقعا می خواسته خبری از من بگیرد. من بهترین دوست کسی بوده ام و خبر نداشته ام! لایه ی نازک چربی مانندی روی سطح استکان چای را گرفته. اهمیت نمی دهم. یک باره سر می کشم. احساس می کنم هم دانشگاهی قدیمیم هم یکی بوده مثل همین هایی که امروز در اتاق اساتید کنارم نشسته اند. یکی از همین بی تفاوت ها و شاید بی دوست ها!
شنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۹
برای مایی که روی زمینیم!
به رسانه های دنیا خبر دهید. تعداد ما خیلی بیشتر است. خیلی بیشتر از سی و سه نفر. خیلی بیشتر از سی و سه هزار نفر و حتی بیشتر از سی و سه میلیون نفر. افکار عمومی باید در جریان باشند. ما که فکر می کنیم برای شما خبر داغی باشد. کل درآمد حاصله را هم بین خود تقسیم کنید. به خیلی هایتان پیشاپیش بگوییم که خبر سیاسی نیست. لازم نیست عکاس و خبرنگار بفرستید، مستند تهیه کنید، کنفرانس خبری بگذارید و تحلیل گر سیاسی خبر کنید. نمی خواهد رئیس جمهورها بیایند. مجلس قانون تصویب کند و گروه های سیاسی بیانیه بدهند و فعالان حقوق بشر تومارِ امضا جمع کنند. نمی خواهد. کافی ست فردا در یکی از خبرهایتان بگویید حالا که معدن چیان شیلی را نجات داده اید فکری به حال آن ها بکنید. آن ها که روی زمین گرفتار شده اند!
Freedom Songs
Occasionally, I hear my popular old singers. Singers who sang over fifteen years ago when singing was almost forbidden in my society. In that time singing for women and even for men was a taboo but some of the lovers of music broke this taboo and sang bravely. They are historical voice for our nation; symbols of freedom. The poems that they chose would be freedom poems. Many of those were romantic poems but some types of music and poetry was banned! Our Teens passed with these songs. These are our memories and indicate our failed dreams!
Thanks to my good friend Kasra, who has edited this post:
Occasionally, I listen to my favorite old singers. Singers who sang over fifteen years ago when singing was almost forbidden in my society. During that time singing for women and even for men was a taboo but some of the lovers of music broke this taboo and sang bravely. They are historical voices for our nation; symbols of freedom. The poems that they chose would be freedom poems. Many of those were romantic poems but some types of music and poetry was banned! Our teen years passed with these songs. These are our memories and indicate our failed dreams!
چهارشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۹
گنگ است!
از آن بالا همه چیز را می بیند. به اسب ها و الاغ ها نگاه می کند. به شترها، بزهای کوهی، گاوهای وحشی و حتی به شباهتش با پلنگ ها هم خیره می شود. با همه شان غریبه است. خیلی خوب می داند که این همه حیوان چرا و چگونه برای بقا به جان هم افتاده اند اما چیزی نمی گوید. نه این که نخواهد. نمی تواند. دست خودش نیست. گلو برای بغض کردن دارد اما صدایش در نمی اید. ساز گلویش را پاره کرده اند! زرافه ی گنگ صدایش نه به زمین که به هیچ آسمانی نمی رسد!
پ.ن: حنجره ی زرافه تار صوتی ندارد و گنگ است!... تنهاش به اسب، گردنش به شتر، پاهایش به بز کوهی، شاخهایش به گاو وحشی و گوشهایش به گوش الاغ شباهت دارد و پوست بدنش از پشم کوتاهی پوشیده شده با نقش پوستی شبیه پلنگ ... .
دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۹
Proper teaching instead of predictions
I am working at a training school. Most of our young students don’t have motivation to continue their study. What’s happened to them? Most of them believe that they don’t have the capacity for mathematics and relative sciences to humanism. Some of them don’t have a penchant to study. However, we won’t forget that there are some students who haven’t proper qualifications to study. Inability of families for compliance their primary requirements and eliminate their main personal problems. Sometimes everybody of teachers ignored their main right. Right of proper educate in their capacity and in their situations. Because they suppose their students cannot be successful in a future! I believe we should do our duties. Proper teaching instead of these predictions!
Thanks to my good friend Kasra, who has edited this post:
I am working at a training school. Most of our young students don’t have much motivation to continue their study. What’s happened to them? Most of them believe that they don’t have an aptitude for mathematics and humanities. Some of them don’t have a penchant to study. However, we won’t forget that there are some students who don’t have proper circumstances to study. Inability of families in providing their primary needs to eliminate their main personal problems is one of the issues. Sometimes all of teachers ignore their main right; the right of proper education in their capacity and under their circumstances. Because they assume their students cannot be successful in a future! I believe we should do our duties: Proper teaching instead of these predictions!
شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۹
کاکتوس های شکسته
دفترچه ی خدمات درمانی شوهرش را دزدکی برداشته و می خواهد که برایش بخوانم. دیشب بیماریش را در گوگل سرچ کرده بودم. با دیدن اسم آزمایش می شد همه چیز را فهمید. گفتم مگر می شود دست خط این دکترها را خواند! دفترچه را می بندد و مطمئنم که تلویزیون نگاه نمی کند. خط دیدش آن طرفی ست. چگونه می شود به کسی که از افسردگی کاکتوس گلدان خانه اش دلش می گیرد از امید درمان یک بیماری لاعلاج سخن گفت!
جمعه، مهر ۱۶، ۱۳۸۹
Telling story and Sense of responsibility
In Iranian primitive society grandmothers had a big duty. Narrate. They were a storyteller. However, my grandmother never told me any story even her life’s story. It’s clear that everybody will have their stories. Perhaps she hadn’t able or hadn’t liked to speak about them. What’s the reason of this silence? My grandfather had a very time to tell a story to his grandchild. However, he doesn’t tell me any story either. Certainly, all these silences have their reasons. Most of this reason contains one important factor. Sense of responsibility. They hadn’t comprehended their duties on our society.
Thanks to my good friend Kasra, who has edited this post:
Telling Stories and Sense of Responsibility
Traditionally, in Iranian society, grandparents have had a big duty: to narrate. They were storytellers. However, my grandmother never told me any stories; not even her own life story. It’s clear that everybody has a life story. Perhaps my grandmother couldn’t, or didn’t like to speak about hers. What’s the reason for her silence? And my grandfather, although he has lots of time to tell stories to his great-grandchild, just like my grandmother, he never told me any stories either. Certainly, their silence has reasons. Reasons which include one important factor: lack of sense of responsibility. They had not comprehended their duties as grandparents in our society.
چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹
afraid of writing in English
I am afraid of writing in English. And I know that I have to overcome my fear by writing more and more. My brain is full of ideas for writing .About my memories and my experiences and all my wishes. In our region learning English is difficult .Because our city is very small and faraway. Internet speed is very slow and it’s cost is high. No one of academy teaching in English and no one of local TV channel pay much attention to this international language. Bookstores don’t sell books in original language. Traveling to another country is not common. All of these and many other factors influence our motive to study English. And in this traditional living learning English is unnecessary.
Thanks to my good friend Kasra, who has edited this post:
I am afraid of writing in English, and I know that I have to overcome this fear by writing more and more. My brain is full of ideas to write about; about my memories, my experiences, and all my wishes. In our region learning English is difficult because our city is very small and remote. Internet speed is very slow and it’s cost is high. There is no school for academic studies in English, no local TV channel that pays much attention to this international language, bookstores don’t sell books in original languages, and traveling to another country is not common. All of these and many other factors influence our motivation to study English, and in this traditional style of living, learning English becomes unnecessary.
یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۹
گریه نکنم؟
این بار دو تا از دنده هایم را شکسته. دفعه ی قبل هم دست راست و چند ماه قبل تر هم استخوان بینی ام. دیگر بزرگ شده. امر و نهی که سرش نمی شد. حالا بدتر هم شده. کمتر دستش روی مادرش بلند می شود. شاید علاقه اش به من بیشتر است. از بچگی همین طور بود. شب ها بغل خودم می خوابید. بیشترِ شب ها تا نصفه های شب بیدار بودم و به آینده اش فکر می کردم. به این که یک روز اگر من و مادرش نباشیم چه بلایی سرش می آید. بیشتر کار می کردم. تا جا داشت اضافه کاری می گرفتم و اکثر شب ها هم مسافر کشی تا شاید بشود با پول طوری اوضاع را رو به راه کرد. اما. روزگار بدی شده. همین طور هم قهرمان می خواهد روزی زن و بچه اش را در بیاورد. همیشه از این حسه. این حسِ مزخرف. ترحم. از این بدم می آید. بیشتر دلشان به حال من و مادرش می سوزد تا خودش. می گویند خودش نمی فهمد. اما غلط کردند. خوب هم می فهمد. وقتی بچه ها وسط بازی جدیشان راهش نمی دهند گریه می کند. این فهمیدن... . فهمیدن نیست ؟ خب هر کس اندازه ی خودش می فهمد. نمی فهمد؟ تصمیم گرفتیم دوباره بچه دار شویم. شاید اگر خدا یک پسر سالم نصیبمان می کرد هم از ترحم اقوام و آشنایان کاسته می شد و هم خیالمان از آینده ی این یکی آسوده تر می شد. زد و دومی هم شد یک دخترِ معلول. مشکلاتمان چند برابر شد. به فکر بچه ی سوم بودیم. دو ماهه نشد سقطش کردیم. دخترم آزارش به هیچ کس نمی رسد. دائم گوشه ی اتاق کز می کند و از گوشه ی پرده بیرون را دید می زند. مثل این که عاشق پسر همسایه مان شده. چند وقت پیش، عقدکنان یکی از فامیل، دست یکی از پسرهای هم سن و سالش را گرفت و با صدای بلند می گفت می خواهم با من ازدواج کند. نشاندیمش پای سفره ی عقد. دعا هم خواندند. چشم هایش از خوشحالی برق می زد. من و مادرش از خجالت آب شده بودیم. مراسم که تمام شد دم در ایستاده بود تا شوهر خیالی اش را دوباره ببیند. وقتی فهمید جدی نبوده آنقدر گریه کرد تا خوابش برد. دومی زیاد آزارش به کسی نمی رسد. بیشترعاشق می شود. پسر همسایه به گمانم بو برده. دیگر مثل قبل ترها برایش شکلات نمی خرد. نذری امسال هم شله زرد را داد خواهرش بیاورد. پسر خجالتی ای ست. چند باری پسرم او را هم کتک زده. به رویمان نمی آورد. فقط یک بار پدرش غیر مستقیم دستی روی سر پسرم کشید و گفت پهلوان اینقدر بچه های ما را کتک نزن. پهلوان که دست روی دوستش بلند نمی کند. اما پسرم که این حرف ها سرش نمی شود. سیگار نکشم؟ پس چکار کنم؟ هنوز دنده هایم جا نیفتاده دیشب یک کشیده ی دیگر هم خواباند بغل گوشم. سنم هم بالا رفته. زورم نمی رسد دست هایش را هم بگیرم. دلم هم راضی نمی شود بگذارمش بهزیستی ای جایی. فرهنگ شهرمان هم اجازه نمی دهد برایش پرستار خانگی بگیریم. می ترسم بلایی سر پرستارها هم بیاورد. گریه نکنم؟ شما بگو چکار کنم. می ترسم یک روز بزند بلایی سر خواهرش بیاورد. اگر یک روز من نباشم. مادرش نباشد. گریه نکنم؟!
جمعه، مهر ۰۹، ۱۳۸۹
از نگفته ها و نکرده هایمان
از کاهیِ کاغذِ نشریات
پرینت های ناشیانه ی صفحات وب
دست نوشته های مچاله ی سطل های زباله ی دانشکده
پاکت های خالی سیگار
تفاله های خشک ته استکان روی میز
کپی ناخوانای شناسنامه
رنگ پوشه ی پرونده
و مردمک چشم های من و تو
که پرده های گوشمان
از حنجره های محرمان هم در بکارت است
می ترسند
اسم هایمان را در گوش هم می خوانند
سوال هایشان را به ستون می چینند
و زل می زنند به دست خط های آشفته مان
من تو را نمی شناسم
اما گمان مبر غریبه ایم
آن ها که حرف های زیادی برای نگفتن دارند
جمله هایشان ناگزیرمحتاج حرف های اضافه است
از من تو را می شناسم
از حتی نمی شناسمت
و کلمه کلمه ی تکذیب و اعتراف و بنویس هایمان
از نگفته هایمان
از نکرده هایمان
می ترسند
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...