پدرِ همه ی معشوقه های من یک نفر است. شکسته و تکیده با موهایی سفید. با شلوار لی رنگ و رو رفته و آغشته به روغن سوخته که انتهای یک خیابان دراز بیرون شهر را بی آن که بداند تا به کجا راه می رود. پدرِ همه ی معشوقه های من پژو 504 شیری رنگی دارد که دم در خانه اش از صبح تا شب آفتاب می خورد. پدرِ همه ی معشوقه های من مرده و همه ی معشوقه های من گوشه ی داشبورد پژوهای 206 نوک مدادیشان یک گل محمدی پژمرده دارند. معشوقه های من همگی از یک پدرند اما یکی بلند و کشیده، سفید و استخوانی. یکی خونگرم و دلربا. آن یکی سبزه و بی ادعا. دیگری هم اهل کتاب است بر خلاف قدیمی ترها که مجله ی خانواده و الکترومغناطیس می خواندند. پدرِ همه ی معشوقه های من یک نفر است. که هر روز حاشیه ی یک جاده ی دراز را با خماری پی می گیرد تا به خانه برسد. پدر معشوقه های من نیکوکارترین آدم اینجاست و با من هیچ مناسبتی ندارد!
پ.ن: هر چه دستگیرتان شد همان!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر