چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۱

خاورمیانه نامرد است



خاورمیانه
هر از چند گاهی
بساطش را
دور میدانی پهن می کند
همه چیز آرام است
تا که یک روز
سبزی هایش فروش نمی روند
و بوی گند همه جا را می گیرد
آسمان را به زمین گره می زند
کودکش را سر می برد
برادرش را روانه ی چاه
و زنش را زنده به گور می کند
آتش به استخوان رسیده
ساختمان بورس را
گوجه باران می کند
شعار می دهد
گوجه و خون را شاهد می گیرد
و از میان تمام صندلی ها
می چسپد به پایه های نزدیک ترینش
تن کرختش را به زور بالا می کشد
هر چه بالاتر
صندلی اما بلندتر
آسمانی تر می شود
خاورمیانه نامرد است
وقتی دستش به جایی نمی رسد
انتحار می کند
صندلی ها پشت سر هم سقوط می کنند
آزادی ول می شود دور میدان
 وسط خیابان
درست وسط عمله ها
دانشجوها
بازاریان
از جوی خیابان ها سرازیر می شود
و گندش از فاضلاب های بیرون شهرها
بلند می شود

شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۱

آسمان بی ابر و بی گنجشک


کالباس و سالاد اولویه
زندگی را سرد نمی کنند
هم چنان که غذای گرم
دلیل تن فروشی یک زن نیست
بی شک آن مرد
که پیک جنسی زنش بوده
یک روز
در صبح های زودِ نوجوانیش
روی دیوارهای خانه ی دختری
با تکه گچ سفید جا مانده از تخته ی مدرسه اش
دزدکی نوشته است
که دوستت دارم
از آسمان بی ابر و بی گنجشک این روزها
تنها قطره های آب کولر است
که بر آسفالت تفتیده ی شهر می بارد

پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱

شعر از پشت شیشه ها


از کریمخان تا جمهوری
شعر از پشت شیشه های اتوبوس
جوراب های ساقه بلند زنانه است
زیر چشمی هم که شده
نگاهشان می کنی
پیاده که می شوی
هم چون یک موشِ خیابانی
امتداد خیابان را می گیرد و می رود
بی آن که زنی را
ترسانده
بی آن که دلی را
لرزانده باشد
این طرف شیشه ها
باید هم که شعر
مردانه باشد!

یک روز صبح


گوشیم را جا گذاشته ام. بغل دستی ام اول صبح سر پا بین آن همه شلوغی خبر ورزشی می خواند. دوش با آب سرد. کولر. سیگار. کدامشان می تواند اینقدر سینه ی آدم را به گه بکشد. بینی ام را گذاشته ام روی شانه ام و با فیلتر لباسم نفس می کشم. مترو این روزها بوی روده ی گندیده می دهد شاید. بعضی راننده های تاکسی سر صبح آدم را غافلگیر می کنند. پنج هزار تومانی را خورد می کنند بدون آن که از پنجاه تومانش بزنند. این دسته آدم ها اعتماد و اطمینان را به شهر باز می گردانند. با همان پنجاه تومان ناقابل. همه ی صبح ها که شبیه هم نمی شوند. شاید به خاطر این آهنگ لری ست که رادیو پخش می کند و یا همین چند خطِ تو. که گهگاه لای دفتر تنهاییم می گذاری.

دود و اکالیپتوس


حالا چشم هایت را ببند
و نفس بکش شهری را
که برای گم شدن
دوستش می داشتی
بوی تنهایی و دود و اکالیپتوس می دهد
چشم هایت را که باز می کنی
بر نگرد
حتما پشت سرت
آگهی تور ساحل مدیترانه است
و در برابرت
درشت نوشته اند
که در این مکان
مرغ منجمد توزیع نمی گردد!

حلزون ها

حلزون ها
هر روز صبح
که از خواب بیدار می شوند
می دانند که شب های فردا هم
بی خانه نمی مانند
و هر چه جان بکنند هم
خانه هاشان دو تا نمی شود
حلزون ها
نه این که نتوانند
نمی خواهند که بدوند
این ماییم که در میله های مترو هم
جای نشستن دست هایمان نیست
و هم چنان سایه ی دست هایمان روی دیوار
حلزونی در خیالمان
همیشه می دود

زندگی های ایستاده

 
ابر کوچکی آمد و شهر بزرگ را گریست و رفت. دخترِ تکیده ی خیابانِ نواب با کیفِ دستی و آب معدنی همیشگی اش، تکیه به دیوار ایستاده باز. او همیشه ایستاده. شکسته ایستاده است. تکیه به نا امن ترین شهر زمین و امید به مترسک هایی که هیچ حواسشان به نگاه هایش نیست. توده ای از گرما و بوی عرق و خیالِ آدم هایی که حالت از فکر و تنهاییشان به هم می خورد، روی سرت جمع شده و تو میله ی واگن را گرفته ای که نیفتی روی بغل دستی و فحش نخوری. زندگی های ایستاده. مرده های زندگی های ایستاده. دهان های مرده های زندگی های ایستاده. بوی تعفن دهان های مرده های زندگی های ایستاده. شاید لازم نیست چیزی جایی تکانی بخورد تا برای تمام مرده های زیر باران سری تکان خورده باشد. امروز در مترو دو جوان که هیچ کس را آدم حساب نمی کردند برای ترد شدن لایه های نیمکره ی پایین زمین غصه می خوردند. با خودم گفتم که چقدر خوب می شود. روز حادثه دیگر جنازه ای روی زمین نمی ماند. اخبار دیشب بود گویا. زمین رستورانی دو نفر را قورت داده بود. زمین را نمی دانم. ولی زندگی همیشه ترد بوده. به پنجره ها و شیشه ها فکر کن. به انعکاس پیرزنی تنها در شیشه های یک پنجره و به زیبایی دختران پشت پرده و لذتِ باد. چراغ خانه های آدم های تنها همیشه دیر خاموش می شود و باد هم هرگز همه چیز را با خود نمی برد. آه جنازه ی بی صاحبِ روی پشت بام. پیر زن تنهای همسایه. دختر تکیده ی خیابان نواب. دخترِ عطر فروش مترو و انبوه آدم های توی سرت که داد می زنند. هم حشره کشه هم چراغ خواب. نیازی به قرص های سمی نداره. باطری قلمی نیم قلمی هشت تاش هزار. کیف جای مدارک. برای کارت مترو. کارت ویزیت. عابر بانک. دستمال کاغذی. جوراب سه تا دو هزار. خودکار رنگی دوازده تا دو هزار. لواشک ترش و شیرین. سوزن نخ کن. مسواک. خمیر دندان. آدامس. سی دی خام. چراغ قوه آقا. چراغ قوه خانم. برای شارژ نیازی به برق و باطری نداره. عطر. ادکلن. ساعت. ساعت. ساعت؟!

شب تاریکی بود

 
برگشتنی از سر کار تازه تکیه داده بودم به دیوار که پیرزن طبقه ی پایین زنگ زد. در را که باز کردیم ترسان لرزان گفت که یکی از همسایه ها را هنگام تعمیر کولر انگار برق گرفته و مرده. روی پشت بام. سریع از پله ها پایین رفتم و فیوزها را از جایشان کندم. بالا که رفتم دوستم شوک زده گفت که بروم چند نفر را بیاورم. درِ تک تک واحدها را زدم. فقط زن ها خانه بودند. دو نفر را از توی کوچه کشیدم بالا. دوستم قبلا پیچ گوشتی و انبر دست را از دست هایش کشیده بود بیرون. بدنش انگار خشک شده باشد. لای کولرها گیر کرده بود. هر طور شده چهار نفری آوردیمش یک طرف بام و یک تکه موکت گذاشتیم زیر سرش. دست هایش خمیده خشک شده بود. احساس کردم صورتش بیشتر از حد معمول سفید شده. دستپاچه زنگ زدم صد و ده. گفت زنگ بزنید صد و پانزده. چند بار زنگ زدیم. طول کشید که آمدند. نبض نداشت. ماساژ قلبی هم دیگر فایده نداشت. صد و پانزده که رسید خیلی خونسرد گفت کار از کار گذشته و برای خالی نبودن عریضه از تغییرات فیزیولوژیک بدن بعد از مرگ گفت. زنگ زدیم صد و ده. بعد از آن هم صد و بیست و یک و برقکار خیلی زودتر رسید. صد و دهی ها سه سری با سه موتور آمدند. دو برگ فرم پر کردند و سربازی را گذاشتند بالای سر میت تا که پزشک قانونی برسد. هشت. نه. ده . یازده . دوازده . یک . دو . سه شب انگار پزشک قانونی رسیده بود. جسد شب ماند روی پشت بام. نایلونی رویش کشیده بودیم. چه وقت باران است در این تابستان! بارید. خیلی بیشتر از آن که اخبار بیست و یک گفته بود. شب تاریکی بود. شب تاریکی بود!

تهران زیر پارازیت


اینجا هم با خواب مشکل دارم. حتی گاهی هفت یا هشت آلارم هم کافی نیست و خواب می مانم. اما بالاخره پنجاه و دو پله­ی هر روز را پایین می آیی طوری که صدای کفش هایت همسایه ها را بیدار نکند. با سه نایلون بزرگ زباله و کیف دستی سنگینی که بیشتر روزها حتی یکبار هم باز نمی شود. در این کوچه های باریک و دراز پیدا کردن کیسه های زباله ای که بشود این زباله ها را کنارش گذاشت اولین فعالیت ذهنی هر روز آدم هایی مثل من است. بعد نوبت می رسد به شیر کاکاهو و کیک صبحانه ام. پل عابر پیاده و باز هم انتخاب تاکسی چهارصد تومانی به جای اتوبوس دویست تومانی. زل زدن به عدد روی کارت مترو. زل زدن به آدم هایی که روی پله های برقی می دوند و در نهایت پیدا کردن روزنه ای برای نفس کشیدن در قوطی کنسرو بزرگ ماهی های ساردین و چه اسفبار است روزهایی که مثل کرم های در هم تنیده در ایستگاه های مختلف وول می خوریم. می دانید بیشترین جمله ای که در مترو از زبان مردم گفته می شود چیست. بگذارید اول پیاده شوند بعد سوار شوید. جمله ی بی معنی و مسخره ایست. خب حتما دلیلی دارد که هیچ وقت این اتفاق نمی افتد. از دهان این هیولای بدبو که بیرون می آیم سعی می کنم به آدم هایی فکر کنم که همیشه فراموششان می کنم. حداقل این فایده را دارد که به ساعتم نگاه نمی کنم که مثلا چقدر دیر می رسم! و باز هم تاکسی های دو قدم چهارصد تومانی. این که این روزها اینقدر به هزینه های تاکسی و غذا و غیره اهمیت می دهم دلیلش تنها این است که دخلم با خرجم نمی خواند. کوچه ی اول. کوچه ی سوم. کوچه ی پنجم. کارت ورود. یک لیوان آب سرد و رادیوی وطنی ای که هیچ وقت فکر نمی کردم گوش دادنش هنگام کار تا به این اندازه لذت بخش باشد. همکارهایی که هنوز نرسیده اند تا چمبره بزنند روی کامپیوترهایشان و غرق شوند میان زندگی ای که انگار هیچش نمی فهمند. زندگی ای که میوه هایش را بدون تعارف می خورند و غذاهایش را به زور پایین می اندازند تا که چیزی را که نمی دانند چیست از سرشان وا کنند. الو. رستوران. اشتراک ۱۸۰۶.قرمه، قیمه هرچه که باشد. مناقصه. کاتالوگ. ماشین حساب. هشت ساعت زوم روی مانیتور تا که خاموشش می کنی و کارت خروج. سیگار. پیاده تا مترو. تاکسی. الو. نان. پنیر. تخم مرغ. پنجاه و دو پله ی دیگر. شام. سریال و خوابِ انبوهِ هواپیماهای بالای سرت که رویاهایت را مثل پارازیتِ برنامه های تلویزیون بر هم می زنند!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...