دلم یک کافه ی دنج می خواهد. در یک خیابان دور افتاده که هیچ رهگذری رد قیافه ی آدم را در ذهنش هم نداشته باشد. حاضرم ماهی نصف حقوقم را بدهم آن میز چوبی قدیمی انتهای کافه همیشه برای خودم باشد تا که هر وقت دلم گرفت و روزمرگی یقه ام را چسپید و آویزانم کرد به دیوار، دست هایش را بزنم کنار و بروم بنشینم روی صندلی خودم در کافه. از دور اشاره کنم که یک لیوان قهوه لطفا. پالتوم را پشت صندلی آویزان کنم. کلاسورم را بگذارم گوشه ی میز و کاغذهای سفیدم را پخش کنم روی میز. مهم نیست که گردی کف استکان قهوه بماند روی کاغذ. این که انتهای کافه نور مناسبی نداشته باشد و گم شوم وسط دودهای سیگار. مهم این است که هر بار که گم شدم آن گوشه خودم را پیدا خواهم کرد!
سهشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر