سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰

[عنوان ندارد]!


دلم یک کافه ی دنج می خواهد. در یک خیابان دور افتاده که هیچ رهگذری رد قیافه ی آدم را در ذهنش هم نداشته باشد. حاضرم ماهی نصف حقوقم را بدهم آن میز چوبی قدیمی انتهای کافه همیشه برای خودم باشد تا که هر وقت دلم گرفت و روزمرگی یقه ام را چسپید و آویزانم کرد به دیوار، دست هایش را بزنم کنار و بروم بنشینم روی صندلی خودم در کافه. از دور اشاره کنم که یک لیوان قهوه لطفا. پالتوم را پشت صندلی آویزان کنم. کلاسورم را بگذارم گوشه ی میز و کاغذهای سفیدم را پخش کنم روی میز. مهم نیست که گردی کف استکان قهوه بماند روی کاغذ. این که انتهای کافه نور مناسبی نداشته باشد و گم شوم وسط دودهای سیگار. مهم این است که هر بار که گم شدم آن گوشه خودم را پیدا خواهم کرد!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...