سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰

الکی ... نیست!


وقتی پشت ویترین مغازه رو به خیابان ایستاده. وقتی صورتش رو به تلویزیون است اما راستای دیدش گوشه ی دیوار. وقتی دراز کشیده زیر پتو و انگشت های پایش را تکان می دهد. واضح است که فکرش به جایی نمی رسد اما امیدوار است پدر. می گوید وقتش که برسد همه چیز درست می شود. گویا خودش می خواهد دست به کار شود و درستش کند.  مادر آنقدر غصه می خورد که فراموش می کند فاصله ی بین نهار و شام هشت ساعت تمام است و درست اندازه ی یک شیفت کاری را روی مبل می نشیند و فکر می کند و چای دم می کند و بین خواب و بیداری بلند می شود و چای دم می کند و فکر می کند و دستی به ظرف ها می کشد و آنقدر فکر می کند که یادش می رود خودش هم بعضی وقت ها هوس چای می کند. من اما هر بار چای ها را سر می کشم و دلخوشیشان می دهم.  می گویم اتفاقی نیفتاده. همه چیز درست می شود. غصه ندارد. با این که خیلی خوب می دانم هیچ چیز درست نمی شود. هر روز بدتر از روز قبل خواهد شد. الکی می خندم. الکی می خندانم. الکی سعی می کنم یک گوشه ی کار را بگیرم اما هر چقدر هم زندگی الکی باشد مشکلات آنقدرها الکی به نظر نمی رسند!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...