صدای دف و تاریکی خانقاه و کلمات مبهمی که مدام تکرار می شدند. «حی الله، یا هو، یا غوث و ....» . همه چیز برای من که هفت یا هشت ساله بودم پر از تازگی و ترس بود. در نور کم رنگی که از روزنه های پرده های ضخیم خانقاه به زور خودش را تو می کشید مردان مو بلندی را می توانستی ببینی که رقصوار گردن هایشان را به چپ و راست خم می کردند. صدای دف که بلندتر می شد دور ستون مرکز خانقاه ایستاده حلقه می زدند. مثل رقص های دسته جمعی کردها. با صدای سحر آمیز دف طوری که مست به نظر می رسیدند از کمر خم می شدند و موهای بلند و ژولیده شان به یکباره با صدای «حی» فرو می ریخت و بعد از یک چرخش گردن با راست شدن قامتشان دوباره پشت سرشان قرار می گرفت. در روزهایی که مدیر مدرسه و معلم و پدر دست به دست هم میدادند که هر هفته موهایمان را با ماشینِ شماره ی صفر از ته بزنند از دیدن بلندیِ موهایشان لذت وصف ناشدنی ای به من دست می داد. پدر بزرگِ مادرم شیخ بود و رئیس دراویش منطقه. پدر بزرگ مادریم هم آخوند بود و از کارهای دراویش بیزار. این را در همان روزها هم به خوبی می دانستم. این اختلاف مرا وادار می کرد که جهت گیری خاص خودم را داشته باشم. آن شب دزدکی خودم را به خانقاه رسانده بودم تا کارهای ماورای طبیعی درویشان که نقل مهمانی ها بود را از نزدیک ببینم. گوشه ی خانقاه کز کرده بودم و نگاهم روی شمشیر بزرگ روی دیوار جا مانده بود که یکی از دراویش دیوانه وار بلند شد و آب جوش سماور را روی خودش ریخت. با این که شنیده بودم که اتفاقی برایشان نمی افتد اما آنقدر ترس برم داشته بود که از خانقاه بیرون زدم و دیگر هیچ گاه به آن جا برنگشتم. سال ها بعد پدر بزرگ مادرم مرد. هنوز صحنه های رقص دراویش بر سر مزارش که «غوث غوث» گویان موهای بلندشان را در هوا به موسیقی دف سپرده بودند فراموشم نشده. با بزرگتر شدنم این راز هم بزرگتر می شد. وقتی که با پاره شدن یک مویرگ میلی متری در مغز، یک انسان به دست مرگ سپرده می شود پس چرا میخ های بزرگ و شمشیرهای برانی که در سرهایشان فرو می کنند هیچ بلایی سرشان نمی آورد. هر آن چه دیدم و هر آن چه فهمیدم فقط یک چیز بود. بر خلاف آن چه بیشتر مردم فکر می کردند مذهب در این میان فقط یک ابزار بود. انسان بود و باورش. هیچ گاه بیشتر از این چیزی دست گیرم نشد.
یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۸
باور
جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۸
در برابر آینه های تو در تو
- موهات رو دفعه ی قبل کی کوتاه کرده. پشت گردن و بغل گوشت رو کلا برداشته. هر کی که قیچی دستش بگیره که آرایشگر نمیشه
چند ثانیه با خودم کلنجار می رم که چیزی نگم ولی محض رو کم کنی می گم
- خودتون کوتاه کردین یادتون نیست
به تته پته میافته و می گه
- حتما سرم خیلی شلوغ بوده. اشکال نداره الان درستش می کنم.
ماشین اصلاحش از بغل گوشم لایی می کشه و می ره. یاد آرایشگر مرحوم سر کوچه مون میفتم که همیشه می گفت آرایشگری که همون اولِ کار با ماشین، اصلاحش رو شروع کنه و بعد قیچی دستش بگیره معلومه که کارش رو بلد نیست. آروم می خندم و می گم
- خودت رو زیاد اذیت نکن. نصف موای بالای سرم ریخته و چند سال دیگه پیشونیم می رسه به گردنم. یه مقدار دور سرم رو اصلاح کنی کافیه.
شونه ی پلاستیکی رنگ و رو رفته ای رو از داخل شیشه ی بزرگ پر از الکل جلوی آینه بیرون می کشه و با ابرواش طوری که من ببینم به مردی که داخل آینه پشت سرم نشسته اشاره می کنه
- میشناسیش
- آره. مسئول فروشگاه تورنادوه.
- می گن هفته ی پیش ترازواش رو چک کردن دیدن هر کدومشون دویست گرم بیشتر می خونن. کلی هم جریمه ش کردن.
سعی میکنم واکنشی به حرفاش نشون ندم. ولی باز هم ادامه می ده و می گه
- آدمایی مثل ما اینقدر حرفاشون رو توی سینه شون نگه می دارن تا کل موهاشون سفید می شه. یعنی تو واقعا بیست و چهار سالته. باور کن اگه میومدی خواستگاری دخترم و نمیشناختمت می گفتم بالای سی و پنج سالته.
می زنم زیر خنده
- تو که دختر نداری. تیغه های ماشینت مشکل نداره؟ آخه پشت گردنم رو می زنه
- سوسول بازی در نیار. از این طرح هدفمند کردن یارانه ها خبر داری؟
- نه زیاد
- مسخره ست. احمد آقا میوه فروش دم پاساژ آینه افتاده خوشه ی دو. خودم کد ملیش رو اس ام اس کردم. بیست ساله مستاجره. جواز کسب هم نداره. در عوض امروز صبح این پسره که بنگاه معاملاتی داره. کامران رو می گم. یه تک پا اومده بود اینجا. می گفت خوشه ی یکه! خونه و کار و پول و همه چی هم داره.
هر وقت که پام رو توی آرایشگاه می ذارم احساس می کنم باید بین آدمایی که اینجا نشستن یکی دو تا خبر چین گوشاشون رو تیز کرده باشن. همینه که هیچ وقت اظهار نظر نمی کنم. تحلیل سیاست و اقتصاد توی آرایشگاه مثل اصلاح کردن مو توی مجلسه.
از توی آینه خودم رو می بینم که مثل محکومی که توی دادگاه مجبوره حرف تمامی هیئت منصفه و دادستان و وکیل و قاضی و شاهد رو بشنوه به دام افتادم. از تقدیم لایحه ی تحریم بنزین به مجلس سنای آمریکا می گن و سر اختلافشون در مورد مدت زمان ذخیره ی بنزین ایران بحث شدیدی سر می گیره. یکی می گه هفتاد و دو ساعت. یکی می گه هفتاد و دو روز. هنوز از آرایشگاه بیرون نیومدم که یکی با صدای بلند می گه که آقا این موهای ما رو کوتاه کن بریم ایشالا که خدا هیچ نامسلمونی رو هم بدون بنزین نمی ذاره. آره قربونت. از توی آینه که نگاش می کنم چشمک می زنه. نمیشناسمش ولی می فهمم که همدیگر رو خیلی خوب می فهمیم
چهارشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۸
لذت تراژیک
چند روز پیش در جایی خواندم که دیوید هیوم رساله ای دارد که در آن از لذت تراژیک می گوید و تبدیل حرکت مغلوب به حرکت غالب. شاید این رساله بتواند پاسخ بخشی از سوالاتی باشد که این روزها خوره ی روحم شده و دست از سرم بر نمی دارد. اما در شهری که بیشتر از پانصد کیلومتر با کتاب فروشی های انقلاب فاصله دارد و برای تهیه ی کتاب فقط می توانی به تلفن چی های انتشاراتی ها اسم کتاب بدهی تا شاید هفته ای یا دو هفته بعد برایت پست کنند امید پیدا کردنش کاهش می یابد. به هر حال دیروز اتفاقاتی افتاد که تقریبا توانستم در این مورد نتیجه گیری هایی داشته باشم.
پریشب یکی از اقوام دور در شهری حدودا صد کیلومتر آن طرف تر از ما، در شبی که بیشتر مردم اینجا برای بارش برف خوشحال بودند سکته کرد و مرد. فقط زمانی می توانی صمیمانه ترین رابطه را با مرگ داشته باشی که شاهد دفن یک جسد باشی و بین مردمی باشی که ترس از مرگ را در چشم های تک تکشان ببینی. در تمام این دو روز به رابطه ی بین تراژدی و لذت تراژیک فکر می کردم. در دنیا تراژدی های زیادی وجود دارد و شاید بزرگترینِ آن ها مرگ باشد. البته تعداد افرادی که مرگ را یک تراژدی بزرگ به شمار نمی آورند هم کم نیستند. اما من فکر می کنم که هر چقدر هم یک انسان مذهبی باشد و ذهنش مدام درگیر دنیای دیگری باشد و یا از تعریف مرگ برای خودش تعریف دیگری بسازد مرگ باز هم یک تراژدی است و باز هم روی این نکته اصرار دارم که داستان مرگ برای کسانی که خودکشی هم می کنند یک تراژدی است اما آن ها به استقبال این تراژدی می روند تا از تراژدی های به گمان خود بزرگتری فرار کنند. مثلا کسانی که تراژدی زندگی را از تراژدی مرگ بزرگتر می دانند. اما اگر این رخدادها جان گداز و عذاب آورند پس چه لذتی در تراژدی هست که مدام خود نیز به دنبال آنیم. مثلا سینما را در نظر بگیریم. چرا به ازای هر کمدیِ ساخته شده تعداد زیادی تراژدی روی پرده می رود. تعداد زیادی از روان شناسان به افرادی که مدام برای اتفاقاتی که پیرامونشان رخ می دهد ابراز نگرانی می کنند لقب بیمار را اطلاق می کنند در حالی که دسته ای دیگر از لذتی سخن می گویند که این افراد در تصورات تراژیکشان احساس می کنند. اگر بیمار روانی همان کسی باشد که رفتار و گفتارش با عموم مردم متفاوت باشد بیگمان تعریف صحیحی نداشته ایم. چون بعضی وقت ها بیماری های همگانی تعریف را دچار مشکل خواهند کرد. اما اگر یک انسان را به نظاره بنشینیم و جدا از تعاریف معمول سلامت و بیماری او را مورد شناسایی قرار دهیم خواهیم دید که در بسیاری از موارد او از تراژدی لذت می برد. شاید این لذت تراژدی در جلب توجه دیگران برای ترحم و همدردی باشد با این اوصاف یک انسان در تنهایی خودش، نمی باید چنین لذتی را در سر بپروراند. اما اگر اتفاقی به دفتر خاطرات یکی از نزدیکانتان دست پیدا کرده باشید خواهید دید که در نوشته هایی که اغلب برای هیچ کس نوشته نمی شوند لذت بازگویی رخ دادهای تراژیک بسیار بیشتر از لذت اتفاقات معمول و حتی کمیک دیگر است. این را من شخصا تجربه کرده ام. اما چه لذتیست که تا به این اندازه ما را به بازگویی و تصویر سازی رخدادهایی مجبور می کند که در زمان شکل گیریشان دردناک و تاثر برانگیز بوده اند. شاید روان شناسان اصطلاحاتی شبیه به تخلیه ی روانی یا عبارتی مشابه داشته باشند و آن را به ویژگی های ضمیر ناخودآگاه ربط بدهند که خودشان هم از این تعاریف و توضیحات همیشه در پرده در ابهام می مانند. شاید هم حس زیبایی شناسی ما به گونه ای در این امر دخیل باشد.اما آیا به راستی این یک تناقض است. آیا واقعا لذت تراژیک و لذت کمیک جدای از هم هستند. مهم ترین تیجه گیری من از لذت تراژیک تغییر در طبقه بندی رخدادهای زندگی در طول زمان و در جایگاه های مختلف است. همان طور که ما بعضی غذاها را در بعضی سنین دوست داریم و سال ها بعد از آن منتفر می شویم و بالعکس و یا به بعضی غذاها در خانه لب هم نخواهیم زد اما شاید در یک مهمانی که فضای متفاوتی داشته باشد از خوردن آن لذت ببریم و بالعکس. شاید این تعریف رخدادهاست که تغییر می کند نه تغییر در احساس لذت یا تنفر و یا اصلا طبقه بندی لذات بیهوده باشد. زلزله ی هائیتی را در نظر بگیرید. باور کنید عده ای از دوستان من وقتی که از وخامت ماجرا حرف می زدند یک جور احساس لذت را می شد در بیانشان پیدا کرد. چرا؟ آیا تراژدی این زلزله هم در طول زمان قابل تغییر است. این گونه به نظر نمی رسد. آیا در این گونه تراژدی ها لذت ما فقط برای این نیست که احساس می کنیم از یک مهلکه جان سالم به در برده ایم؟ هر چه هست درک لذت تراژدی بایستی بسیار لذت بخش باشد. این طور نیست؟
دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۸
برای مجید مجیدی و آواز گنجشک هایش
عصبانی که می شود فحش می دهد
مثل همه ی آدم ها
و گاه فرصتی اگر دست دهد
تا مرز دزدی
گازش را می گیرد و می رود و بر می گردد
مثل بیشتر آدم ها
و درهای چوبیِ دو لنگه ی آبیش را به هیچ کس نمی بخشد
چون کسی بر حصارِ نا امن خانه اش دری نگذاشته
مثل بعضی آدم ها
کریم های بی چاره
دلشان را به آخر فیلم خوش می کنند
و دلداری می دهند مادرانی را
که ستاره های پولکِ رویاهایشان را
روی لحاف آسمان نچیده می دوزند
اگر کسی زیرِ حاشیه ی فرش خانه اش پول نگذارد
اگر دستی از پشت دیوارها تکان نخورد
و اگر شتر مرغِ گم شده را گرگ ها دریده باشند
آه دخترانِ ناشنوایِ بی سمعک
امیدهای واهیشان را لب خوانی نکنید
و ای پسرانِ آب انبارهای به لجن نشسته
در دخمه ی مارها
هیچ گنجشکی تخم نمی گذارد و آواز نمی خواند
و گریه هایتان را کسی گریه نخواهد کرد
چرا باید برای گرفتن دو تا آب پرتقال
همیشه پنجاه تومان کم بیاوریم
میلیونر نمی شویم
شاه ماهی هایمان
«گوهرِ شب چراغ» در سینه ندارد
یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸
فراموشی بزرگ
از نحوه ی غذا خوردن آدم ها می شود طبقه ی اجتماعیشان را فهمید। این را پوپک وقتی که با دو انگشت دست راست قاشقش را به جای قلم مو اشتباه گرفته بود و ناشیانه وسط بومِ بشقاب نقاشی می کرد می گفت। جمله اش تا حدی درست بود اما گفتنش از زبان او و از موضعی که گرفته بود آدم را به فکر وا می داشت। بوی تیز ادکلن زنانه اش از آن طرف میز به سادگی قابل تشخیص بود. وقتی که حرف می زد تمام تلاشش را می کرد که ابروی چپش را اندکی بالا بکشد اما تلاشش ناکام می ماند و فقط گردنش کج می شد. آرایش ناملایم و بچه گانه اش بسته بود به خنکای هوای رستوران. شاید اگر کمی گرم تر بود مثل بستنی قیفی ای که آب می شود از چانه های استخوانی اش سرازیر می شد. تغییر در حرکاتش برای من که از بچگی می شناختمش تازه و تا حدی خنده دار بود. باید از پایتخت نشینیشان دوسالی گذشته باشد اما همین انتخاب ادکلنش نشان می داد که سطح سلیقه اش متناسب با پول پدرش بالا نرفته است. مطمئنم که پوپک هم مثل من و بقیه ی بچه های محله ی ما تا همین چند سال پیش نمی دانسته که ادکلن هم زنانه مردانه دارد. داشتم به خاطره ی هدیه ی کوچکی که در بچگی به او داده بودم فکر می کردم که او هم چنان از طبقه ی جدیدی که در آن قرار گرفته بود حرف می زد. شش یا هفت ساله بودیم که یکی از هدیه های دوستان پدرم را به او دادم. البته نه از سر دوست داشتن و آن طور که او گمان می کرد. به توصیه ی پسرهای محل این کار را کرده بودم و فقط به خاطر پس گرفتن توپمان که مدام در حیاط خانه ی آن ها گیر می افتاد! یک عطر شیشه ای کوچک که از خانه برداشته بودمش تا بعضا آن را به لباس های دوستانم بکشم. یادم هست که قبل از بخشیدنش با سر غلطکی کوچکش بازی می کردم. آن قدر شیشه ی عطر را روی دست و صورت و لباس هایم غلط می دادم تا که بوی تند آن سوغاتی ارزان قیمت، نفس همه را بند می آورد. تا سال ها بعد از گرفتن آن هدیه همیشه از بابت آن تشکر می کرد و من هیچ وقت نتوانستم اصل داستان را برایش بازگو کنم. خجالت می کشیدم. خانواده های ما روابط صمیمانه ای داشتند. بعد از سال ها خیلی اتفاقی در صف تئاتر شهر، پوپک را دیده بودم و به جای گرفتن خبرهای خانوادگی و یا مثلا نقد نمایش می بایست حرف های خسته کننده ی پوپک را تحمل می کردم. تا همین چند سال پیش که رفت و آمد خانوادگی داشتیم نوع حرف زدن و سر و وضعش طور دیگری بود. ناگفته نماند که زیباتر و خوش لباس تر شده بود. البته باید اعتراف کنم که شاید اگر همان اندک جذابیت های دخترانه اش نبود پیشنهاد غذا نمی دادم چون واقعا حرکات غیر طبیعی و ادبیات مسخره اش آزارم می داد. هنوز خصوصیات زنان منطقه ی ما را می شد به راحتی در رفتار و گفتارش دید. البته مسلما از فهمیدن این نکته نمی بایستی که خرسند باشد. در مورد موسیقی رستوران نظرم را جویا شد. سوالش را با سوال خودش پاسخ دادم. قطعه ای بود از کنسرت شهر ممنوعه ی یانی که تازه شنیده بودمش. در جواب با اکراه گفت از موسیقی سنتی ایرانی متنفرم. همیشه از درک آدم هایی که خیلی زود گذشته ی خود را فراموش می کنند عاجز می مانم. شاید با تمام وجودش تلاش می کرد که به من بفهماند که او دیگر آن پوپکی که می شناختمش نیست اما اصلا برای من مهم نبود که او می خواهد چه نوع پوپکی از خودش بسازد. احساس می کنم یک ویژگی مشترک در بین این دسته از افراد هست. ضریب هوش اجتماعی پایین. با تعریف هایی که از پدر و مادرش می کرد حرصم را بالا آورده بود. می خواست هر طور شده گذشته ی خانوادگیشان را از ذهن من پاک کند و تصویر جدیدی از خودشان در ذهن من بسازد. جالب تر آن که من پدر و مادرش را آن طور که بودند دوست داشتم نه آن طور که پوپک لم داده باشد روی کیفش و خالی ببندد. من در جایگاهی نیستم که برای کسی نسخه ی رفتاری و پوششی تجویز کنم و معتقد به سنت پرستی های ابلهانه هم نیستم اما این را خیلی خوب می دانم که پوپک با تحقیرهایی که نسبت به طبقه های پایین دست جامعه دارد فقط گذشته ی خودش را به استهزا گرفته است.
جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۸
قانون بند کفش
من
سهشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۸
... داریم!
دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۸
سیاهِ ابر - رها
دلِ دماغشان تنگِ بویِ خاکِ باران زده؟
نه عمو
آن ها که چشمانِ هیزشان
به سیاهِ ابرِ آسمان
دوخته
و تمامِ گوش و چشمِ ایمانشان
فقط به شرشرِ بهار و جوانه های گندم و آردِ بیخته
بدان
نابارور که می شود
ایزد بانوی باران ها
خدای تازه اختیار می کنند
-----------------------------------------------------
رها
آن طرف ما
که در نمی دانم کدام دوره ی زمین شناختی
فکر می کند که بهتر است رها شود
از آسیا و سرزمین ما
سانتی سانتی متر
هزار هزار سال
کش می آورد خورد را
تا گوشه ای تنها
چهار زانو بنشیند و بیاندیشد و بسازد
و ما همین جا ماندیم
با ضامن چاقو و شستی بمب در دست
برای قتل ناموسی
آن جا که قیچیِ سانسور مثل پیکانِ ما موزه رفت و برنگشت
نه بد بد است
نه خوب خوب
نکته ی شگرف تر
که اینجا
بدها
همیشه بیشتر می فهمند
نکند دیگر فیلم نمی بینی؟
تو هم؟
آن جا که می گویند کارگردان و فیلم نامه نویس
خودِ خودِ خداست
دیدنش بی خود است
تدارکاتچی هم نیست
پشت صحنه را هیچ کس ندیده
سیمرغ بلورین
برای فیلمِ منتخبِ جشنواره ی آینده
یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۸
هرگز بچه دار نخواهم شد!
به امید یک دوش آب سرد و یک غذای درست و حسابی و یک استراحت دلچسب بعد از یک فوتبال جانانه از باشگاه تا خانه را با سرعتِ صوت رانندگی می کنم. دم در راه پله با دیدن لنگه های کفش هایی که بوی غریبه بودنشان را احساس می کنم امیدهایم کم رنگ می شود. داخل که می شوم هیچ کدامشان را نمی شناسم. از روی اوپن آشپزخانه کاملا مشخص است که چیزی روی اجاق گاز نیست. خودم را به آشپزخانه می رسانم و مادرم را صدا می زنم. می گوید که بهتر است منتظر بمانم تا مهمان ها بروند و دو تا تخم مرغ زیبا از نوع تلاونگیش را در دم جلوی چشمانم قربانی کند. همه درست وسط هال و پذیرایی نشسته اند و چرت و پرت سر هم می کنند و گردن هایشان را تکان می دهند. درِ حمام که از داخل هال باز شود و انجمنِ زنانِ خانه دار دمِ در تشکیل جلسه داده باشند معلوم است که با موهای سیخ شده از عرق هم قید دوش گرفتن را خواهی زد. پدرم کمی خودش را بالاتر می کشد و تعارف می کند که من هم به انجمن مردان علافِ شب نشین بپیوندم. از این تعارف های الکی صمیمانه ی پدرم موقع آمدن مهمان های غریبه متنفرم. می نشینم. طرف روبه رویم نشسته و خالیِ تاریخی می بندد و داستان کریم خان زند را به نام نادرشاه افشار آن هم با تفاوت فراوان با آن چه که در کتاب های تاریخی آمده نقل می کند و من زل می زنم به چشم هایش که از فرط احساس دانا بودن برق می زنند و چیزی نمی گویم. بعد از چند خطابه ی تاریخی و فرهنگی دیگر خودم را به بهانه ی کامپیوترم به اتاق می کشانم. روی صندلی می نشینم و نفس عمیقی می کشم. در تا نیمه باز می شود و دختر بچه ی کوچکِ مهمان لبخند می زند. یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم را مرتکب می شوم و لبخندش را با لبخند جواب می دهم و اینجاست که شبِ سیاهم آغاز می شود.- عزیزم به اون خلال دندان دست نزن!بسته ی چند صدتایی خلال دندان را روی فرش می ریزد. نای جمع کردنش را ندارم ولی جمع می کنم. خلال دندان را روی کمد می گذارم. سرم را که می چرخانم بسته ی گوش پاکن هایم را برداشته و چند تایشان را هم در دهنش گذاشته.- نکن عزیزم خطرناکه!گوش پاکن های خیس را پرت می کنم گوشه ی اتاق. و بسته ی گوش پاکن ها را می گذارم کنار بسته ی خلال دندان.- عمو جون برو پیش مامان. توی این اتاق کار دست خودت می دیا.دوباره می خندد و با سرعت خودش را به میز کامپیوترم می رساند و چند ضربه ی محکم به صفحه کلیدِ تازه ام می کوبد. همین هفته ی قبل با هزار بدبختی پولش را تهیه کردم. دستم را دورش حلقه می کنم و می گذارمش روی صندلی که نتواند پایین بیاید. در را باز می کنم تا که شاید هوس بیرون رفتن به سرش بزند. اما با یک حرکت خارق العاده از روی صندلی می پرد و ضربه ی دیگری به صفحه کلیدم می زند. دردِ فرود آمدن پنجه های تیزی را روی قلبم احساس می کنم. برای چند لحظه فقط نگاهش می کنم. بلندگوی کامپیوتر که از روی میز می افتد راه نجات را در برادرش می یابم.- عمو جون بیا اینجا دست خواهرت رو بگیر و ببر. این اتاق برای بچه ها خطرناکه.برادرش حدودا باید اول یا دوم یا شاید هم سوم ابتدایی باشد. دست خواهرش را می گیرد و از اتاق بیرون می روند. موسیقیِ آرام بخشی از خاطرم می گذرد. چند دقیقه نگذشته که سر و کله ی برادرش دوباره پیدا می شود.- توی کامپیوترت بازی داری؟لبخند می زند. از لبخند قبلی خیری ندیده بودم. اما باز هم اشتباه می کنم و لبخندش را با لبخندی ابلهانه پاسخ می دهم.- ماشین دوست داری؟- آره- جی تی آی بلدی؟- چی هست؟- بشین بازی کنبا این که به نظر کودن نمی رسید. اما وقتی که چند بار پشت سر هم ظرف پنچ دقیقه خواست که دوباره بازی را برایش از نو شروع کنم حالم گرفته شد. بار هفتم که برگشتم بازی را شروع کنم دیدم که کامپیوتر هنگ کرده. گفتم خاموش و روشنش کند. کلیدِ سه راهیٍ برق را خاموش کرد! نگاه ناامیدانه ای انداختم به صورتش و گفتم:- سوزوندیش لام...(لامسب رو روم نشد بگم) لامپش رو ... .- چند ثانیه مغزم هنگ کرد.- دیگه درست نمیشه باید سی دی ویندوز بیارم. بریم پیش بابا مامان.دستش را گرفتم و رفتیم داخل هال.بابایشان پوستِ میوه که پاک می کرد شعر می خواند. ته دلم گفتم به جای شعر و شاعری بچه هایت را تربیت کن مردک!. شعرش که تمام شد از پسر کوچکش خواست که برای مهمان ها سیرک اجرا کند و روی دست هایش راه برود. بعد از کلی خواهش و تمنا بالاخره گل پسرشان روی دو دست شروع به راه رفتن کرد و کلی پدر و مادرش قربان صدقه اش رفتند. پرتقالم را که نصف کردم صدای جیغ از اتاقم بلند شد. خواهر و برادر توی اتاق من بودند. نمی شد جلوی پدر و مادرشان سریع دنبالشان بروم توی اتاق. به بهانه ی خطرناک بودن شیشه ی شکسته ی کمد کتاب ها به اتاق برگشتم. دختر خانم کتاب هایم را به سبک ورق زدن کتاب های دوستیه خاله خرسه و علی بابا و چهل دزد بغداد ورق می زد.آمپرم چسپیده بود به سقف. مگر من در این دنیا غیر از خلال دندان و گوش پاکن و کامپیوتر و کتابهایم چه چیز دیگری داشتم. تمام زندگی من همین کتاب ها بودند و کامپیوتری که دفتر خاطرات و اتاق کار و سینمای خانگی و پنجره ام به دنیای مجازیِ زنده بود. خلال دندان و گوش پاکن هم ابزارهای فکرم بودند. باید فکری می کردم. در را بستم و هر چه داشتم گذاشتم روی کمد. جا نمی شد. جایشان دادم. به جمع مهمان ها که برگشتم برای یک لحظه گوشی ام را دست آقا پسرِ چهار دست و پایشان دیدم! شاخ درآوردم. گوشی ام را دو روز بود که گم کرده بودم. این وروجک از کجا پیدایش کرده! در کمال پر رویی گفت:- بازیاش چقدر مسخره ست.خراب شدن گوشیم زیاد مهم نبود. با تلفن همراهم کار آن چنانی نداشتم. خنده ام گرفته بود. مادرم از این که گوشی ام را دست آن پسر بچه می دید حرص می خورد. گوشی پدرم را دادم که با آن هم بازی کند. حس خوبی داشتم. پدرم همیشه قبض موبایلش را به عنوان الگو به ما نشان می دهد. دلم می خواست اشتباهی یک شماره بگیرد تا حداقل این وروجک ها بعد از این همه اذیت و آزار یک فایده هم داشته باشند. اما زهی خیال باطل. از گوشی پدرم خوششان نیامد. رفتم ماهواره ببینم تا کمی از فضای جمع خارج شوم. اخبار که شروع شد وروجک ها هجوم آوردند که می خواهیم با ماهواره بازی کنیم. ته دلم گفتم که مگه پلی استیشنه. اما باز هم زور زورکی خندیدم و خانه سازی و قارچ خور را برایش گذاشتم که سرش گرم باشد و مخمان را ترید نکند. ساعت به کندی حرکت می کرد. به بهانه ی گرفتن فیلم از کلوپ از خانه خارج شدم و به قصد استراحت راهی خانه ی پدربزرگم شدم. پیکان سفیدی جلوی دربِ خانه شان پارک بود. زنگ زدم. مهمان داشتند. گفتم که برای گرفتن سی دی های مجموعه نرم افزار آمده ام اما باشد برای یک شب دیگر. برگشتم. فرار از دست مهمان و پریدن بغل یک دسته مهمان دیگر که آن ها هم بچه دار بودند اصلا عاقلانه نبود. برگشتم و آنقدر تحمل کردم تا ساعت از دوازده و نیم گذشت و تصمیمشان را گرفتند که دیگر کم کم رفع زحمت کنند. بنده مثل همیشه نقشِ آژانسیم را بازی کردم. داخل ماشین خوشحال بودم که دارد کم کم تمام می شود. وروجک ها جلوی ماشین نشستند. قبل از حرکت دختر بچه با دنده ور می رفت و فرمان را می چرخاند و من باز هم زور زورکی لبخند می زدم. مادرش تازه یادش افتاده بود که دختر بچه اش احتمال دارد که مزاحمت ایجاد کند و شاید از ترس جانش بود که از روی فرمان برش داشت. آقا پسرِ گل هنوز داشت با گوشیم ور می رفت و می گفت که رانندگیش خوب است و اگر من اجازه بدهم امشب یک چرخی بزند. اگر پدر و مادرش نبودند شاید با زنجیر چرخ سرش را پهن می کردم و با ماشین چند بار از رویش رد می شدم تا فکش از کار بیفتد. بالاخره خسته و گرسنه به خانه برگشتم. اما درس عبرتی بود. هرگز بچه دار نخواهم شد!
جمعه، دی ۲۵، ۱۳۸۸
رویاهای مجید
با نوک کفش هایش محیط شش ضلعیِ سنگفرش خیابان را کشید. ته سیگارش را که روی سنگفرش خاموش می کرد گفت:
- همه چیزشون مثل انتخاب سنگفرشاشونه. می خوان با این سنگفرشای لونه زنبوری مردم رو مثل زنبورای داخل کندو قانون مدار بار بیارن! تا زنبورای کارگر نق نزنن و مثل بچه ی آدم کارشونو بکنن.
خندیدم و گفتم مجید جان خیالت تخت. اینجا با قالب های بیست سال پیش سنگفرش می زنند. سنگفرش هایشان هر سال به سرمای اسفند نمی رسد و می ترکد. اگر اینقدر سیاستِ کاری داشتند که وضعیت خیابان های شهر این نبود.
از روی پل که می گذشتیم، حفاظ های پل را گرفته بود و زل زده بود به رودخانه ی شهر. دست چپش را مثل آن روزها که از مدرسه بر می گشتیم گذاشت روی شانه ام و گفت:
- همیشه آخر رودها دریا نیست. باتلاق، سرنوشتِ تلخِ رودهای سرزمین ماست!
چند سالی بود که مجید را ندیده بودم. قدم زدن با مجید دیگر حال و هوای قدم زدن های قدیمیمان را نداشت. یادم هست روزهایی که مجید به قول پدربزرگش سرِ کِیف بود با خنده و ادا و اطوارهایش همه ی ما را به وجد می آورد. آن روزها قدم می زدیم تا سوژه ی خنده پیدا کنیم. اما این بار مجید به هر چیز که نگاه می کرد برایش یک فلسفه می تراشید. فلسفه ای که حتی اگر می خواست خنده دار باشد، چیزی جز یک خنده ی تلخ نبود.
بعد از ظهرها به جای این که مثل گذشته به پاتوقمان در پارکٍ شهر برویم پیشنهاد می کرد که روی یکی از کوه های اطراف شهر بنشینیم و تا غروب آفتاب از نمای بالا به شهر و کوه های اطرافش نگاه کنیم. تقریبا همیشه او حرف می زد و من سر تا پا گوش می شدم. وقتی که از آرزوهایش حرف می زد با این که می دانستم تقریبا همه ی آن ها چیزی جز خیالبافی محض نبود اما چیزی نمی گفتم. آرزوهایش زیبا بودند و انسانی و من دلم نمی خواست در رسیدن به آرزوهایش تردیدی به دلش راه بدهد. چون می دانستم که با دنیایی که برای خودش ساخته بود تنها چیزی که به زندگی پیوندش می داد همان آرزوهایش بود. به کوه های آبی و بنفشِ دور دست ها نگاه می کرد و می گفت امانتداریِ آن کوه ها را می بینی؟ تا زمستانِ سال بعد برف ها را پیش خود نگاه می دارند. او کنار من می نشست اما انگار دائما داشت با کوه ها و خانه ها و خیابان های شهر حرف می زد. تا غروب آفتاب از کوه پایین نمی آمدیم. من زیاد طلوع و غروب آفتاب برایم معنایی نداشت. اما لذتی که به مجید از دیدن غروب آفتاب دست می داد را می توانستم به وضوح در صورتش ببینم. سه ماه بعد دوباره مجید رفت.
بعد از سال ها خبرش را از پدرش گرفتم. چند ماه بعد از آن روزها برای ادامه ی تحصیل و کار از ایران خارج می شود. هیچ گاه ادامه تحصیل نمی دهد. بر خلاف آرزوهایش که در آن هیچ نشانی از تشکیل خانواده و بچه داری و کارهای بازاری نبود او با همسرش رستوران کوچکی را اداره می کند و پسر کوچکش را هم هر روز خودش تا در ورودی مهدِ کودک همراهی می کند. پدرش با لذتی وصف ناشدنی تاکید می کرد که او هم اکنون بسیار خوشبخت است. با شنیدن این حرف ها خشکم زده بود. رویاهای مجید که سال ها بعد دنیای من را ساخت انگار از خاطر مجید فراموش شده بود. آن روزها که از آرزوهایش برای من می گفت اگر می خواستم نصیحتی دوستانه برایش داشته باشم شاید کار و خانواده را به او پیشنهاد می کردم. اما هیچ گاه این اجازه را به خود نمی دادم تا آرزوهایش نمیرد. آیا مجید واقعا خوشبخت بود؟
سهشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸
همینه که هست!
با شنیدن صدای گریه و التماس مادرش خودم را به طبقه ی همکف می رسانم و سعی می کنم به هر نحوی که شده دعوا را تمام کنم.
- آروم باش. آروم باش بهنام جان. آروم باش.
دستم را دور دست هایش حلقه می کنم و به طرف تختخواب هلش می دهم. مثل پهلوانی که بخواهد زنجیر پاره کند به کمربند دست هایم فشار می آورد.
- دست از سرم بردارید. دست از سرم بردارید.
وقتی که می پذیرد کاری از دستش بر نمی آید آرام می گیرد. سرش را روی شانه ام می گذارد و شروع می کند به گریه کردن. خواهرش خرده شیشه ها را جارو می زند و زیر لب بد و بیراه می گوید. مادرش آن طرف در، دست هایش را به هم می مالد و سرش را عاجزانه تکان می دهد و هر چند ثانیه یکبار به پسرش نگاه می کند و با دست راستش ضربه ای به پشت دست چپش می زند و آه بلندی می کشد. از روی حرکات لب هایش مشخص است که جمله ی چند دقیقه پیشش را پشت سر هم تکرار می کند:
- دیوونه شده، دیوونه شده، ... .
هر طور بود روی تخت خواباندمش. دست راستش را که باندپیچی می کردم با دست چپش یقه ام را گرفت و نفس زنان گفت:
- از بوی «بتادین» بدم میاد. ضد عفونی نمی خواد.
مسکن هایش را که خورد برای چند دقیقه آرام گرفت و خوابید. می خواستم به خانه برگردم که با خواهش و تمنای مادرش قرار شد تا شب پیشش بمانم. تا بهنام بیدار شود سعی کردم با حرف هایم امیدواری خانواده اش را بیشتر کنم. به اتاق بهنام برگشتم. داشتم روزنامه می خواندم که متوجه شدم چشم هایش باز است و به من نگاه می کند. خواست که روی صندلی کنار تخت بنشینم. پنجه هایش را گره کرده زیر سرش گذاشت و زل زد به گچ بری سقف و گفت:
- همه فکر می کنن دیوونه شدم. بعضی وقتا خودمم باورم میشه.
برای چند دقیقه چیزی نگفت و بدون آن که حتی یکبار هم پلک بزند هم چنان به گچبری سقف نگاه می کرد. از این که حرکت نمی کرد ترسیدم. گفتم:
- بهنام جان اگه می خوای با کسی حرف بزنی من هستم. شاید بتونم کاری برات انجام بدم.
سرش را که به طرفم چرخاند ترسم ریخت.
- تو چیکار می تونی بکنی؟ کاری از دست کسی بر نمیاد. خسته شدم. می فهمی؟
- از چی؟
دوباره زل زد به سقف و آن گچ بری های تو در توی مارپیچ. طوری به سقف نگاه می کرد انگار که هپنوتیزم شده باشد.
- چرا این مادر پیرت رو اذیت می کنی. چرا نمی ری دنبال یه کاری تا از این خیالات بیای بیرون. تو خواهر دم بخت داری. به جای این که در غیاب پدرت تکیه گاهش باشی این کارا رو می کنی؟
شانه هایش لرزید و پتویش را تا زیر گردنش بالا کشید. تمام بدنش را به سمت من چرخانید و با لبخند تلخی گفت:
- تا حالا فکر کردی که حس مادری و فرزندی چقدر احمقانه ست؟ یا این که سرپرست خانواده بودن چقدر می تونه مسخره باشه؟ اصلا تا حالا خودت رو جای من فرض کردی؟
چیزی نگفتم. منتظر ماندم تا خودش ادامه دهد.
- شماها همه تون مثل همید. از «قضاوت» کردناتون متنفرم. من تازه ماهه بعد بیست ساله می شم. دوست دارم آزاد باشم. می خوام برای خودم زندگی کنم. مثل بقیه ی جوونا. شونه های من طاقت این همه بار رو نداره. خواهر شوهر بدم؟ سگ نگهبان خونه باشم؟ صبح تا شب برم سر کار، جون بکنم که پیرزنا و پیرمردای فامیل بگن ماشاللا به غیرتت که چی بشه؟
باز هم به پشت خوابید و دست هایش را از زیر پتو درآورد و حلقه کرد روی سینه اش و زل زد به مارپیچ های گچی روی سقف.
- چرا چیزی نمی گی؟
ترسیدم چیزی بگویم و دوباره تعادل روحی اش را از دست بدهد. گفتم:
- همه ی آدما مشکلات خودشون رو دارن. هیچکی توی این دنیا ... .
ادامه ی جمله ام را کامل کرد.
- بدون مشکل نیست.
نیم خیز که شد ترسیدم. پاهایش را جمع کرد و بالشش را تکیه زد به دیوار و سرش را گذاشت روی زانوهایش و گفت:
- همیشه میای این جمله رو می گی و منو آروم می کنی و میری. فکر کردن به این که خیلیا هم مثل من مشکل دارن مثل یه قرصه مسکنه. تاثیرش که تموم بشه بالاخره نمی تونی به این فکر نکنی که تو چرا نباید مشکلاتت کمتر باشه و باز به خاطر یه مشکل کوچیک قاطی می کنی خونه رو به هم می ریزی. باور کن دست خودم نیست.
چشم هایش پر از اشک می شود. گریه کنان از من تشکر می کند و می خواهد که بروم و تنهایش بگذارم.
اتاق را که ترک می کنم مادر و خواهرش همدیگر را بغل کرده و گریه می کنند. خداحافظی می کنم و به سرعت خودم را به در خروجی می رسانم. در را که پشت سرم می بندم، جمله ای که می خواستم به بهنام بگویم و نگفتم را زیر لب تکرار می کنم.
- همینه که هست!
یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸
به همین سادگی
شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۸
تو از کدام رسته ای رفیق هم سرباز؟
« همه ی آن ها که سرگردانند بی هدف نیستند!» .این دیالوگ فیلم «لبخند مونالیزا» را نمی شد زیر بالش بچپانی و بی تفاوت بخوابی. سرگردانان بی هدف و سرگردانان هدفمند! تا نزدیکی های صبح نتوانستم خودم را در یکی از این دسته ها جا بدهم. خودم را آنقدر کش می آورم تا هر دو لامپ اتاق را با یک ضربه ی دست روشن کرده باشم. کتاب روی میز را بر نداشته سر جایش می گذارم. تا کامپیوتر بالا بیاید گاز کوچکی به سیب نصفه نیمه ی زرد و نارنجی شده ی روی میز می زنم. برای بار هفتم یا هشتم است که پانزده دقیقه ی آخر فیلم «ستاره بود از فریدون جیرانی» را نگاه می کنم. «رها» از «اِبی مشرقی» می پرسد:
« بهت نگفت همه ی اونا از چی می ترسیدن؟
- گفت
- ترس از چی؟
- کج فهمی
- تردید. زندگی با تردید برای چی؟
- سردرگمی»
احساس می کنم باید برای پیدا کردن جواب، پشت این کلمات رد و بدل شده چیزی پیدا کنم. اما نه. باز هم چیزی دستگیرم نمی شود.
قوری چای روی بخاری که ته می کشد حجم سنگینی درون سرم خودش را نشان می دهد. مثل مادران باردار که حرکت بچه هایشان را می فهمند گردش جریان خون درون رگ های سر و گردنم را حس می کنم و اینجاست که بیشتر از هر لحظه ای احساس سرگردانی به من دست می دهد. لحظاتی که ذهنم به یکباره زمان را گم می کند و چتر سرگردانی روی سرم پهن می شود. من بدون چای می میرم. همه ی ما بدون چای می میریم وقتی که چای فلسفه ی زندگیمان می شود! رفیق هم سربازم تمام بشریت دو دسته اند! اولی سرگردانان بی هدف که فقط به نوشیدن چای فکر می کنند و دیگری سرگردانان هدفمند که چایشان را که سر کشیدند اول به این فکر می کنند که چرا اصلا باید بنوشند و از هر کدامشان که می پرسی چایشان دم کشیده بود یا نه، دم نمی زنند!
پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸
در احوالات آفتابه های جادو
- فقط حسادته. اگه خودشون عرضه ش رو داشتن مطمئن باش نصف ایران رو خاکبرداری می کردن! درسته؟
- خب ولی ...
- ولی و اما نداره. از این همه زمین خاکی روی این کره ی بزرگ، حتی یک متر هم به ما و امثال ما نرسیده. روی این زمین عاریتی هم ما موندیم و شلوارا و پیراهنامون. حالا یکی از تیره ی ما پیدا شده و زیر زمین خدا، یه چیزی پیدا کرده و فروخته و به یه مال و منالی رسیده. من و تو چرا باید یه کاری بکنیم این یه لقمه رو از حلقومش بکشن بیرون؟. آفتابه کهنه ای از چند هزار سال پیش تا حالا بالاخره غیر از ابزار رفع حاجت یه کاربرد دیگه پیدا کرده! و یه خانواده رو از بدبختی نجات داده. یه جور چراغ جادو بوده برای یه آدم بدبخت!
- چی بگم واللا
- ببین عزیز! آدمایی که دستشون به خزانه می رسه دستشون از کتاب قانون و جیب قاضی هم دور نیست. اونایی که بیشتر از همه ادعای دلسوزی برای از دست رفتن فرهنگ این سرزمین رو می خورن جنگ و مرافعه شون سر سهمشونه! می فهمی؟ سهمشون!
- همه که اینجوری نیستن دیگه!
- حالا تو بگیر نصفشون. من که می گم اونایی که تو کار خرید و فروش درون مرزی و برون مرزی این «زیر خاکیا و عتیقه جات» هستن خودشون یه روابطی با دستگاه حکومتی دارن یا پیدا کردن. درسته؟
- نمی دونم
- من که می گم با این وضعیت مملکت، همون بهتر که این آثار باستانی رو بدزدن بره که حداقل تو اروپا و آمریکا بهتر نگهداری بشن. اون جا اوستاش هم هست که علمش رو داشته باشه. اشتباه می کنم؟
- آخرش یک کلمه. دزدی هست یا نه؟
- برای گردن کلفتاش هست. ولی برای این آفتابه دزداش نبایستی که باشه. البته قانونا که دزدیه!
- این آفتابه دزدی همچی آفتابه دزدی هم نیست ها؟بی خیال اصلا به ما چه ربطی داره. شاید اصلا شایعه باشه. ننه عزرا می گفت که پسراش از بانک وام گرفتن!
تفکرات ذرتی
تو بگو. من که از بس زور زدم و چیزی دستگیرم نشد پاهام رو انداختم روی میز و به همسایه هامون که ساعت دوازده شب با صدای بلند، مهموناشون رو بدرقه می کنن گوش می دم. چرا این ذرت های پف کرده هر کدومشون یه جور می ترکن؟ یعنی این «داستایوسکی» روزایی که «جن زدگان» رو می نوشته فکرشو می کرده که یه قرن و نیم بعدش یکی نصفه های شب با مشت بکوبه توی دیوار و بگه بابا تو دیگه کی هستی؟ یا این «آلبر کامو» می دونسته که «مورسو» و «ژان باتیست کلمانس» چقدر شبیه منن؟ یا اصلا این مرتیکه از کجا می دونسته که من کیم و موقع خریدن سیگار گیر داده که بابام می دونه سیگار می کشم یا نه؟ جان من تو بودی چی می گفتی؟ اگه مادرت رو دو بار ظرف یه روز و نیم می بردی دکتر و دو تا نسخه ی متفاوت بهت می دادن چه حسی بهت دست می داد؟ اگه کل شبکه های خبری مورد علاقه ت رو پارازیت پاشی و فیلتر می کردن قاطی نمی کردی؟ فرض کن فیلتر شکنت از کار افتاده یا اصلا خدمات اینترنتت رو قطع کردن، اول کدوم قسمت صورتت رنگ عوض می کنه؟ اگه وسط یه فیلم سینمایی سانسور شده ی دوبله نشده ی متوسط عهد بوقی، شش بار پیام بازرگانی طولانی ببینی اولین فحشی که می دادی چی بود؟ یا این که مجبور بشی اخباری رو گوش کنی که تابلوه که دروغه و کسی نباشه بغل دستت که دری وری بگی و خالی بشی، سر به بیابون نمی ذاری؟ نظرت چیه که چند میلیارد نفر امشب لباسای رنگی پوشیدن و سال نو میلادی رو به هم تبریک می گن؟ این تاریخای میلادی و قمری مثل این که بعضی وقتا برنامه شون به هم نمی خوره! آخه توی «محرم» که سال تحویل نمی کنن! اگه پاپ توی نوروز چیزیش بشه ما لباس سیاه نپوشیم چی میشه؟ یکی این طرفمون توی «کردستان عراق» دنبال یه فرصتیه بخونه و بنوشه و برقصه. یکی اون طرفمون مدام گریه می کنه و لباس سیاه می پوشه. ما هم این وسط نشتیم و بر و بر نگاه می کنیم. حرف بزن دیگه. چرا لال مونی گرفتی؟ همه ش من باید حرف بزنم؟ حداقل برو یه کاسه دیگه ذرت بیار!
خاک های یخ زده و خون های دلمه بسته
راننده ی ماشین کف شوی زیر پل کالج، دیگر جارو بر سر چوب نمی کند و عمرا خود را «سپور» نمی داند. بعد از ظهرها که از سر کار بر می گردد به مسافران بغل دستی اش در اتوبوس های شرکت واحد می فهماند که او هم از راننده های محترم شهرداری است و از اعضای تاثیر گذار صنف رانندگان دولتی! به شمار می رود و در مورد احداث خطوط جدید اتوبوسرانی و اضافه شدن اتوبوس های مدرن به آن ها بشارت های پیغمبرانه می دهد. فقط یک دوره ی شستن کف خیابان ها را در ساختمان شماره ی 2 شهرداری منطقه ی 12 گذرانده و امروز برای خودش رفتگر مدرنی شده و به بچه هایش توصیه می کند که روزهای اول مدرسه سرشان را بالا بگیرند و با افتخار هنگام معرفی بچه های کلاس به معلم هایشان با صدای بلند و رسا بگویند که پدرشان کارمند اداره ی شهرداری است.
از روی خون های دلمه بسته ی کشته شدگان تظاهرات دیروز که بر کف خیابان نقش بسته می گذرد و دلش به حال هیچ کدامشان نمی سوزد. سرش را از شیشه ی بغل بیرون می آورد و از این که هنوز کف خیابان کاملا تمیز نشده حرصش می گیرد. عقب عقب می آید و یکبار دیگر از روی خاطره ی جنازه های خط کشی نشده ی دیروز رد می شود. مطمئنم نیمه شب که از خواب بیدار شده و خاک های یخ زده ی بلوار کنار خانه شان را دیده همین قدر متاثر شده که خون های دلمه بسته ی کف خیابان را پاک می کرده است. بالاتر از پارک دانشجو تا دلتان بخواهد فحش نثار روح اجداد کسانی کرده است که شیشه های مغازه ها را شکسته و ادارات و بانک ها را به آتش کشیده اند. با خودم می گویم که او پشت این پنجره های بی شیشه و روی تابلوهای سوخته ی ادارات و بانک ها چه می بیند؟ هر چه می بیند قطعا هیچ بندی از منشور حقوق بشر از برابر دیدگانش رد نمی شود. او فقط از این که باید وقت بیشتری برای تمیز کردن خیابان بگذارد نگران است، تازه خیلی خوب هم می داند که بابت کار امروزش اضافه کاری دریافت می کند اما باز هم لب هایش که بی صدا می جنبد پیشانیش چروک می شود. او حتی به این هم فکر نمی کند که اگر این شورش ها نتیجه دهد و اصلاحات یا انقلاب دیگری اتفاق بیافتد شاید دیگر آدم هایی مثل او که با زیراب زدن همکارانشان جای آن ها را اشغال می کنند سر پست هایشان باقی نمانند.
ماشین کف شوی سفید که از کنارم رد می شود دست هایم سست می شود و کیف دستی ام به زمین می افتد. زنبورهای های مغزم دوباره بیدار شده اند. دست هایم را دور سرم حلقه می کنم و مچاله می شوم کنار دکه ی روزنامه فروشی. شهر پر از تصویرهایی است که بی خیالیشان را فریاد می زنند. دستفروش خیابان می پرسد که پسرم حالت چطور است؟ دست هایش را می گیرم و از جا بلند می شوم. می پرسد که نکند دیروز باتوم خورده باشم و بی آن که چیزی گفته باشم چشم هایش پر از آب می شود. دست هایش را می بوسم. باد سرد ورودی ایستگاه مترو وادارم می کند که زیپ کاپشنم را بالا بکشم. پله ها را که پایین می روم دیگر به هیچ چیز فکر نمی کنم.
کودکان کار
- با دست چپش بسته ی آدامس را نگه داشته و با دست راستش سرش را می خاراند. چیزی نمی گوید. فقط نگاه می کند. طاقت نمی آورم. هر پنج بسته آدامس را یکجا بر می دارم. پانصد تومانی کاغذی را می بوسد و بسته ی کارتونی آدامس را پرت می کند داخل جدول. صدای بوق ماشین عقبی که می آید از چشم هایم گم شده ام!
- شاید کلماتش پس و پیش شده باشد. دوازده یا سیزده ساله بودیم که پای تخته برایمان نوشتند « ای گل فروش گل چه فروشی به جای سیم ........ و از گل عزیزتر چه ستانی به سیم» دخترک شش یا هفت ساله به جای «خط بازی» روی خط های عابر پیاده برای فروختن یک شاخه گل عاجزانه التماس می کند. ما با این شعرهای ابلهانه بزرگ شدیم! شاعرانی که مست از بوی گل های دربار، درد گل فروش ها را نفهمیدند!
- شاید ده سال پیش بود که مستند «رقص خاک» از«ابوالفضل جلیلی» را دیدم. هم زبانان هم سن و سال من در آن کوره های آجرپزی خشت می زدند. آن ها هنوز هم خشت می زنند! خشت زدن مثل سلطنت موروثی شده!
- ترازوی دیجیتال سفیدی را جلویش گذاشته و کف پیاده روی سرد، با آن بدن لاغر و نحیفش دراز کشیده و مشق می نویسد. داشتیم دق می کردیم. هر چهار نفرمان اضافه وزن داشتیم!
- بین آن همه جمعیت به زور خودش را داخل اتوبوس می کشد. ساک سبز کهنه اش را کنار می کشد تا در بسته شود. سرش را پایین انداخته. انگار از ته چاه فریاد می زند. دستمال کاغذی، اسکاچ و دستمال کاغذی، اسکاچ و ...
- هم کلاسی دوره ی راهنماییمان بود. بعد از ظهرها «نان خشکی» های مدرسه ی خودمان را هم می خرید. الان که فکر می کنم می بینم که باشعورترین بچه ی کلاس بود. اسمش را گذاشته بودند «خالد نون خشکی». زنگ ادبیات، هر جلسه پای تخته داستانی را از بر می خواند. سال بعد دیگر برنگشت!
- لبه ی چادرش را به دهان گرفته بود و بچه اش را نشان می داد و التماس کمک می کرد. قطار که ترمز می کند بچه اش کوبیده می شود به در. از جا می پرم که بلندش کنم. کز کرده میان دست هایم. این دختر بچه اگر بزرگ شود ... ؟!
به ثبت احوال واتیکان
اولین عدد اعشاری زندگیم را پدر بدون اجازه به روش خودش گرد کرد. نه تنها ساعت و دقیقه و ثانیه ی روز تولدم را سر خود خط گرفته بود بلکه روز و ماهش را هم فراموش کرده بود و این عدد که به احتمال زیاد یادآور اولین روزیست که تنها وانت زرد رنگ روستا توانسته از جاده های گل آلود اردیبهشت ماه خودش را به شهر برساند بر ما تحمیل شد تا از همان روزهای اول زندگی، جعل و جنایت تاریخ در سرنوشت و شناسنامه ی ما رقم بخورد. البته در آن روزها که شناسنامه ی بچه های مرده را برای بچه های بعدی نگه می داشتند انتظار این که هر سال در همین تاریخ جعلی، برایم کادو بگیرند، شمع های روی کیک خامه ای چند طبقه ای را در رکابم فوت کنند، دست هایشان را در گردنم حلقه کنند تا بگوییم C و عکس بگیریم و کل اهالی روستا با لباس های مبدل سرخ پوستی بچرخند و آواز گونه بگویند که بابا happy birthday خنده دار است و قرار بر این هم نبوده و نیست که بعد از بیست و چهار سال به دنبال این بهانه ها برای شاد بودنم باشم. فقط خواستم بگویم که نکند دو هزار و اندی سال پیش، تولد عیسی را هم مثل تولد من ثبت کرده باشند و این چند میلیارد نفر در تعطیلات کریسمس سر کار رفته باشند و تولد فرعونی دیکتاتوری چیزی را جشن گرفته باشند!
شاید واقعا به او چه؟
صدای کلفت مرد غریبه ای که با پدرم می گوید و می خندد خوابم را به هم می زند. پتویی که زیرم انداخته بودم مچاله شده و یک طرف افتاده و پتوی نازک تری که باید مادرم رویم کشیده باشد بالشم شده. چقدر از پتو و بالش بدم می آید. فضای این شهر و این خانه به اندازه ی کافی روی سرم سنگینی می کند، دیگر خفقان پتو و اجبار بالش را نمی شود تحمل کرد. از گوشه ی پرده حیاط را دید می زنم. هوا هنوز روشن است. ناخودآگاه مثل همیشه ساعات خوابم را حدس زده ام. یازده صبح تا چهار یا پنج بعد از ظهر. پنج یا شش ساعت. لباس سیاه آستین بلند و همیشه چروکیده ام را می پوشم تا پدرم دوباره حرص نخورد که چرا من مناسبات اجتماعی را نمی فهمم! پدر همیشه سر پوشیدن لباس های غیر رسمی مخصوصا در حضور غریبه ها و زن ها و دخترهای فامیل گیر می دهد. تازه اول صبح من است و عصر دیگران. حوصله ی دردسر ندارم. می پوشم و از اتاق بیرون می زنم.
- سلام خوش اومدید
بلند می شود. خجالت می کشم. دست می دهیم، صبحانه نخورده از بوی دهنم می ترسم. سعی می کنم فاصله ی قانونی را رعایت کنم تا هوس بوسیدن نکند. کاملا مشخص است که از صورت باد کرده و رفتار رسمی ام جا می خورد.
اخبار تلویزیون آنقدر داغ هست که خوش و بش همان جا تمام بشود.
صدای بم غریبش و نحوه ی ادای کلماتش زمانی که «تظاهرات خیابانی امروز»را تحلیل می کند باز هم ذهنم را مشغول می کند. طوری با اعتماد به نفس و از جانب قدرت صحبت می کند که چند دقیقه بعدش که پدرم گفت آقای همایونی شاطر نانوایی سر کوچه است جا می خورم. احساس می کردم که طرف حداقل باید رئیس اداره ای چیزی باشد.
رویش به طرف من است که حواسم تقریبا پیش اخبار تلویزیون است و می گوید
- نصف این جماعت از خودشونن. اومدن بقیه رو شناسایی کنن. باور کن توی نونوایی ما خیلیا کل روز رو توی صف می مونن تا خبر جمع کنن و تحویل بدن.
انگشتش را دراز می کند به سمت تلویزیون و ادامه می دهد
- این جوونای بیچاره رو که می بینی پس فردا اگه برن دنبال کار به هیچ کدومشون کار نمی دن. براشون پرونده سازی می کنن. الان دیگه کارای غیر دولتی هم «گزینش» می خواد. پرونده ت که سیاه باشه می گن آقا گوشات درازه. حق هم دارن. کسی دنبال مشکل که نمی گرده.
پدرم که حرفش را تایید می کند نگاه سنگینش را از روی من بر می دارد و دست هایش را به حالت دعا بلند می کند
- خدا به عموی پیرم عمر بیشتری بده ولی بیچاره م کرد. بیست سال پیش آزمون دادگستری قبول شدم. وقتی بچه های «گزینش و حراست» برای تحقیق اومده بودن محلمون از عموم پرسیده بودن که فلانی این برادر زاده ی شما به درد دادگستری می خوره یا نه؟ اونم در جواب گفته بود که چرا وقتتون رو تلف می کنید اون که خط فکریش به شماها نمی خوره. آخرش هم برای همیشه یک خط قرمز پررنگ رفت زیر اسم و فامیلیمون .
آه بلندی می کشد و بدون این که من حتی یک کلمه حرف زده باشم و جهت گیری ای در مورد تظاهرات کرده باشم انگشت راستش را دوباره بلند می کند و طوری که ابروهایش با آهنگ لرزش دست هایش همنوا شود می گوید
- مملکت برای من و تو عوض نمیشه. تو کاری به این قضایا نداشته باش. صد تا حکومت هم عوض بشه برای من و امثال تو فرقی نمی کنی. کاری نکنی بازیچه ی قدرت طلبی عده ای بشی. بشین درست رو بخون که پس فردا پول پارو کنی و هی حرص مال این و اون رو نخوری و دستت رو پیش هر ناکسی دراز نکنی.
هنوز کاملا خواب از سرم نپریده که چایی اش را می خورد و تسبیح قرمز دانه درشتش را در جیبش می گذارد و قصد رفتن می کند. از بابت چیزی که نمی دانم چیست از پدرم تشکر می کند و دست هایش را به گرمی فشار می دهد و چند بار پشت سر هم برایش دعای خیر می کند.
هنگام خروج از حیاط در را با اصرار از پشت می بندد و نمی گذارد بدرقه اش کنیم. از پله های راهرو که بالا می آیم هنوز به حرف هایش فکر می کنم. شاید او حق داشته باشد که سرش به کار خودش باشد!
سنگ روی سنگ بند نمی شود
به قول دایی کمال و مجری شبکه ی بی بی سی و رئیس اجلاس کپنهاگ و دانشمندان ناسا، «تغییرات اقلیمی» یعنی همین. در کشدارترین شب سال هم زمین هنوز گرم است و برف روی زمین بند نمی شود. از دیشب تا خاموشی چراغ تیرهای برق پشت سر هم یک ریز باریدن گرفته و اندازه ی حتی یک گلوله ی برفی کوچک هم برای تسلی دل بچه های بازیگوش مدرسه ای باقی نمانده است. هم زمان با «اجلاس کپنهاگ» در منزل پدر بزرگ هم اجلاسی به ریاست او برگزار شده که به نظر می رسد با توجه به خبرهایی که از کپنهاگ می رسد نتیجه ی این اجلاس موفقیت آمیزتر از آن اجلاس باشد چون حداقل قرار شد در این هوای سرد ماشین های آلاینده ی هوایمان را همان گوشه ی حیاط پارک کنیم. نمی دانم شاید خوش به حال این گنجشک های بیچاره شده که برای خودشان می آیند و می روند. در کل طرح رضا خان در مورد یکجا نشینی عشایر زاگرس اگر کاملا اجرا نشد، تغییرات اقلیمی این گنجشک ها را یکجا نشین کرده و به جز خرج من بیکار، خورد و خوراک این گنجشک های بیچاره و نگهداریشان هم به گردن پدر و مادرم افتاده.
یاد یکی از reading های کتاب های زبان دوره ی دبیرستان افتادم. بازگشت عصر یخبندان!. همین سه چهار دهه ی پیش همه پایشان را توی یک کفش کرده بودند که این افزایش دی اکسید کربن آخرش همه مان را از سرما می کشد. باید همان زمانی باشد که پدربزرگم تعریف می کند که در روستایشان برای رفتن از یک خانه به خانه ی دیگر تونل می کندند! بالاخره معادلات به هم می ریزد و زمین گرم تر می شود. «جیسون»های آمریکایی بوی دماغ سوخته زیاد اذیتشان نمی کند و بعد از کلی ور رفتن با استوانه های یخی در قطب شمال و جنوب نهایتا اعتراف می کنند که زمین گر گرفته است. بعد از کلی کل کل کردن با مخالفان سرسختشان که نوسانات آب و هوایی زمین را متعارف قلمداد می کردند حرفشان را به کرسی می نشانند و پای «پیمان کیوتو» را انگشت می زنند و آخرش هم همه بامبول در می آورند و قواله پاره می کنند و بالاخره همین می شود که هست و همه انگشتانشان به سمت آمریکا و چین و هند دراز می شود. آمریکا می گوید دستتان را بکشید ما خودمان گفتیم که بیچاره شدیم رفت و باید کاری بکنیم. آن دو تای دیگر هم در آخرین ساعات چشمکی می زنند و سر و ته قضیه را مسالمت آمیز هم می آورند. خلاصه مهم نیست که آخرش چه می شود. این همه را گفتیم که فقط گفته باشیم. و بعضی چیزها را هم نگفتیم (از قبیل پیشنهاد بسیار تامل برانگیز کشورمان در این اجلاس) چون ترسیدیم که اظهار نظرمان در مورد اظهار نظرشان در باره ی راه حل مبارزه با تغییرات اقلیمی را هم سیاسی کنند. بالاخره از ما گفتن بود، برف که روی زمین بند نشود سنگ هم روی سنگ بند نمی شود!
صله ی ارحام و طبقه و تضاد
- چی می شد اگه این خونه با اسباب و اثاثیه ش مال من بود ...
چانه اش بالا می رود و سیاهی چشم هایش بدون آن که بخواهد سر می خورد به سمت چپ تا تابلوی آبشار زیبایی در مردمک چشمش نقش ببندد.
- پروین جون تو هم از این تابلو خوشت اومده؟ از یه کلکسیون دار قدیمی گرفتیم. بفرمایید چایی سرد شد. نکنه با چایی میانه ای نداری؟
- نه نه نه اتفاقا عاشق چاییم. با قهوه و نسکافه میانه ی خوبی ندارم
دست چپش را گره کرده، بی اختیار زیر بینی اش می گذارد و بی دلیل می خندد. چشمش که روی میز می افتد از طرح سینی خوشش می آید. ولی جلوی سوالش را می گیرد. روی کاناپه زیاد راحت نیست. همان طرح کاناپه ایست که از همسایه شان تعریفش را شنیده بود.
- مریم جان حالا تو فرانسه کجاها رفتید؟
این را که می پرسد لب هایش را جمع می کند و زل می زند به صورت مریم.
صورت بی عیب مریم، اندام متناسب و گردنبند بزرگ زیبایش ناخودآگاه باعث شده که پروین آرام تر از حد معمول حرف بزند. این را محمد شوهرش هم به خوبی تشخیص داده. مریم زیاد پی سوالش را نمی گیرد. هیچ کدام از آن مکان ها را نمی شناسد.
مهرداد شوهر مریم روبه روی محمد نشسته و شمرده شمرده حرف می زند. پروین برای لحظه ای فکر می کند که چقدر از مهرداد خوشش می آید. ناگهان ته دلش احساس گناه می کند و از دور لبخند کوچکی به صورت محمد می زند.
مریم پشت سر هم خاطره تعریف می کند و پروین از زیر عینکش LCD بزرگ انتهای هال، خرده وسایل داخل بوفه، چیدمان کابینت آشپزخانه و پرده های سلطنتی را مرور می کند. با نوک انگشتان پایش با حاشیه ی فرشچه ی زیر میز ور می رود و سرش را به نشانه ی التفاط مدام تکان می دهد.
آن طرف میز هم محمد طوری که در کاناپه گیر افتاده باشد جم نمی خورد و فقط به حرف های مهرداد گوش می دهد. انگار به شدت بازجوییش می کنند و او حرفی برای گفتن ندارد.
خلاصه این مهمانی هم مثل تمام مهمانی ها تمام می شود. اما این بازدیدها از آن دسته مهمانی هاییست که اکثر زن ها دوست دارند بروند و سر و گوشی آب بدهند ولی از تفاوت طبقه ی خانوادگیشان حرصشان می گیرد و آخرش باد کرده بر می گردند و تصمیم می گیرند که بار آخرشان باشد که پایشان را در آن خانه می گذارند ولی باز هم صله ی ارحامشان فراموش نمی شود!
می خواهم در آینده بیکار بشوم
مثل بیشتر بچه های روزهای بعد از جنگ در همه ی مهمانی ها اصرار داشت به در و دیوار هم شده بفهماند که در آینده می خواهد خلبان بشود. اما چون هیچ وقت کسی برایش هواپیمای اسباب بازی نخرید و سینمای بعد از جنگ هم کم کم لوث شد، زیاد روی تصمیمش پافشاری نکرد و بالاخره یک روز در پاسخ موضوع انشایش که در آینده می خواهید چه غلطی بکنید، الله بختکی نوشت که می خواهد دکتر بشود، هر چند که هیچ وقت برایش گوشی معاینه ی اسباب بازی هم نخریده بودند. برخلاف بیشتر بچه های امروز که هالیوود و بالیوود عشق پلیس بارشان آورده، عاشق دزدها و دغل بازهای فیلم های دانگستری بود. این که چرا نمی خواست دزد بشود را باید از خودش پرسید ولی مطمئنم که نمی خواست مثل پدرش معلم بشود. خلاصه بزرگ تر که شد تا چند تایی کارت تشویق گرفت و چند باری شاگرد اول شد دور برش داشت. یک روز هوس می کرد نفر اول کنکور بشود و یک روز در رویاهایش نفر اول المپیادهای علمی و ورزشی می شد و گهگاه هم زیر دوش هوس خواننده شدن به سرش می زد. آخرش یک روز با خودش کنار آمد که با دنیای ورزش و هنر خداحافظی کند و بچسپد به درسش که حداقل یک دکتر معمولی بشود. یکی گوش راستش را کشید که دکترها بی کارند و هفت سال باید درس بخوانی که تازه دکتر عمومی بشوی و یکی در گوش چپش خواند که ای بدبخت از همه جا بی خبر دنیا فقط برای مهندس ها خلق شده. گوش هایش گول خوردند و رفت همان یک مهندس معمولی شد. درسش که تمام شد یک روز تقاطع خیابان انقلاب و ولیعصر ابلهی داد زد که ببخشید آقای مهندس... . سرش را که برگرداند متوجه شد که تمام پیاده رو به طرف صدا برگشته اند. و آن روز بود که فهمید بین این همه مهندس برای موفقیت باید یک مهندس تحصیل کرده تر بشود. ناگهان از یکی از کتاب های داخل ویترین کتاب فروشی های انقلاب ندایی برآمد که ای بی خبر این همه رنج و عذاب از بهر چه؟ او هم که کونش گشاد بود و ادعای احاطه بر فلسفه و ادبیات و تاریخ و بقیه ی علومش هم گوش دنیا را کر کرده بود، بوسه بر سنگ فرش خیابان زد و با دانشگاه وداع کرد. او هم اکنون بیکار و علاف پشت کامپیوترش نشسته و تصمیم گرفته که نویسنده شود. و من همین جا شرط می بندم که در آینده ی نزدیکی قطار علم و ادب را دچار سانحه خواهد کرد و تصمیم دیگری برای آینده اش خواهد گرفت. البته اگر آینده ای برای او مانده باشد!
لطفا سیفون را بکشید!
صدای تلویزیون را تا جایی که پدرم آن قدر عصبانی نشود که قید خوابش را بزند و کلاس اخلاق بگذارد بالا می برم تا بشود در توالت هم ادامه ی مصاحبه ی تلویزیونی را دنبال کنم. بعضی از آدم ها، تو را راه می دهند به خاطرات و روزهای دورشان، دعوتت می کنند که مسافر ماشین جاده های خاطراتشان باشی تا از جاده های تاریک زندگیت خواب آلوده نگذری. تخمه و چاییشان اگر آماده نیست حرف هایشان کافئین دار است و سرگرم کننده. این دسته آدم ها همیشه در جیبشان شکلاتی هست که دهانت را شیرین کنی و بعضا هم نگاهی پدرانه در چشم هایشان دارند. اما از بد روزگار بعضی وقت ها که بعد از کلی ور رفتن با کنترل تلویزیون و ماهواره بالاخره نگاهت روی کانالی جا می ماند و برنامه ات را پیدا می کنی دستگاه کنترل حاجات! لجش می گیرد. اگرچه همیشه این توالت رفتن ها بی فایده نیست اما اکثر اوقات حالت گرفته می شود. مهم ترین فایده اش شاید همین باشد که برای چند لحظه هم که شده زندگیت را فکر می کنی. شوخی بی مزه ای نیست که توالت، اتاق فکر هر خانه ایست و ذهن آدمی را فعال و چشم هایش را باز می کند، چه سنتی اش باشد و چه فرنگیش. یادم هست پشت تنها توالت طبقه ی پنجم خوابگاه دانشجوییمان شعر زیبایی از شاملو بود «هرگز از مرگ نهراسیده ام ... » که زیرش نوشته بود «در هر حال سیفون را بکشید!». شعر کار خودش را کرده بود. شاید باورتان نشود که تمام بچه های طبقه عاشق شاملو بودند و همه آن شعرش را از بر بودند. یکی از هم اتاقی هایم می گفت بیشتر بچه ها در تمام روز همان چند دقیقه اش را فکر می کنند و با طنز می گفت که تابلوی اعلانات طبقه را می بایست پشت در توالت نصب می کردند. خلاصه شاید این نوشته فقط برای تذکر این نکته بود که توالت های هر خانه ای چشم و دل آن خانه است! لطفا سیفون را بکشید! سیفون این توالت بزرگ زندگی تکراری و نکبت بار را تا روانه شود هر آن چه از سفاهت و بی خردیست!
سوگند به «قلم» ها حتی قلم پا
- سوگند به شیشه ی شکسته ی قفسه ی کتاب هایم که خلال دندان و گوش پاکن از بیشتر کتاب ها حیاتی ترند!
- سوگند به جلد گالینگور پایان نامه ی کت و کلفت لیسانسم که با مدرکم حتی نمی شود یک فیلم از کلوپ اجاره کرد!
- سوگند به لامپ کم مصرف اتاقم که ازدواج برای مردها وام یک زن است با ضمانت انبوه سکه ها آن هم از بانکی که پولش روی دستش باد کرده!
- سوگند به خشتک های پاره شده ی زیر شلواری هایم که در تاکسی و اتوبوس هم با مسافران بغل دستی ات نمی شود از گرانی کرایه ها و بی احترامی کردن راننده ها نالید!
- سوگند به شانه ی روی میز و سر تراشیده ام که شکستن سشوار کار من نبوده و نیست!
- سوگند به دندان کرم خورده ام که مسواک و خمیر بی گناهند و کرم از خود دندان است!
- سوگند به سگک شکسته ی کمربندم که هر چه این پیست را بیشتر می دویم شکممان بزرگتر می شود!
- سوگند به تمام بی اعتقادی های باورتان که کمبود کلسیم نداشتم! لگدش بود که شکست «قلم» و «قلم پا»یم را.
- سوگند به قلم های شکسته چه در دست و چه پا ... .
از سیب بیزارند! چیدنش را هم نمی خواهند!
(بوی واقعیت هم نمی دهد این نوشته ها! خیالتان تخت)
تمام آن سه روز حتی یک لحظه هم تبم فروکش نکرده بود. در اتاق را چفت و بست کرده و روی زمین دراز کشیده بودم. به مادرم گفته بودم که از طرف من عذر خواهی کند و بگوید که وضعیت روحی و جسمیم مناسب نیست. صدای زن ها و بچه های فامیل از زیر زمین که بیاید معلوم می شود که گوش تا گوش اتاق های بالا را نرینه های بی خایه ی فامیل پر کرده اند. پچ پچشان از فریاد هم برایم واضح تر است. سکوت زندان گوش هایم را به هر صدایی حساس کرده است. با شنیدن هر جمله ی ابلهانه شان از پشت در، بدنم بیشتر گر می گرفت و می خواستم بلند شوم و تک تکشان را با اردنگی بیرون بیاندازم. برایم مهم نبود که چه کسی این حرف ها را می زند آن چه آزارم می داد بلاهت جماعت آن طرف دیوار بود که بخشی از جماعتی بودند که باید برای آزادی و حقوق انسانیشان مبارزه می کردیم. یاد حرف های خسرو می افتادم که می گفت «همیشه هستند کسانی که هم درد تواند اما بر علیه تو. فراموش نکن که تو را با آن ها هیچ سخنی نخواهد بود. آن ها یا دردشان را نمی فهمند یا درمانی برایش نمی بینند».
پدرم برای بار چندم با صدای بلند خوش آمد گویی کرد و از همه برای هم دردیشان در ماه های گذشته تشکر کرد. صدای خفه ی ناآشنایی گفت
- لعنت به اونایی که جوونای مردم رو گول می زنن.
مطمئنم بیشتر مهمان ها در این نکته اشتراک نظر داشتند که من فریب خورده ی یک اندیشه ی بیگانه و یک حزب خاصم و زندان حق مسلمم بوده. با فکر کردن به این حرف ها عرق سردی سراسر بدنم را فرا می گیرد. همیشه فکر می کردم یک قهرمان خواهم بود اما باید حرف های امیر میثم را می پذیرفتم که همیشه تکرار می کرد که «زندانی سیاسی را بیشتر سیاسی ها هم طرد می کنند چه برسد به افراد عادی. همه فکر می کنند که تو اعتراف کرده ای و استخدامت کرده اند و یا این که برایشان مشکل ساز خواهی بود».
ولی من فشار کابل ها را برای اعتقاداتم و فرار از همین حرف ها تحمل کرده بودم. برچسب جاسوسی و همکاری تنها چیزی بود که مرا به خودکشی وا می داشت.
همین بود که وقتی پچ پچی از کنار در ورودی هال می گفت که حتما دوستانش را لو داده است، با مشت محکمی به دیوار کوبیدم. خانه آنقدر شلوغ بود که هیچ کس پی صدایش را نگرفت.
پدرم جشن آزادیم را برای این ترتیب داده بود که به همه اعلام کند که من پسر سر به زیری بوده ام و اشتباهی در دستگیری من رخ داده است. دلم به حال پدرم می سوخت و از دیدنش خجالت می کشیدم هر چند که از راهی که انتخاب کرده بودم به هیچ وجه پشیمان نبودم.
سفره ی غذا را که می انداختند یکی که لیوان می خواست به اطرافیانش می گفت «یک مشت جوان بی کار که دور هم جمع بشوند حتما مشکلی برای خودشان و خانواده شان درست می کنند»
شاید لیوان آبش را تا نصفه خورده باشد که چند ثانیه بعد دوباره ادامه می دهد که «حیف این پدر که پسرش آبروی چندین و چند ساله اش را به باد داد. پدرش همیشه به ما می گفت آدم وقتی دستش به شاخه ی درخت نمی رسد فحش که نمی دهد.» آخ بلندی می کشد و به اطرافیانش برنج تعارف می کند.
بیچاره پدرم، هیچ کس از ته دل باورش نشده که من به اشتباه دستگیر شده ام. تمام شب را به این فکر می کردم که آیا انقلاب کوبا ارزش گریه کردن مادر فیدل کاسترو و شب نخوابی های پدرش را داشته یا نه؟
مستند بخت برگشتگان یا کلیپ دیوانگان؟
بازار که کساد می شود بیشتر مغازه دارها دم در مغازه هایشان کز می کنند و زل می زنند به عابران و طلوع و غروبشان را از این طرف خیابان تا آن طرف خیابان زیر نظر می گیرند مخصوصا اگر زن یا دختر خوش سیما و خوش لباسی خیابان را آراسته باشد. کار و کاسبی که نباشد منبع نور ایمان در چشم های بیشترشان یا برقش قطع می شود یا اتصالی می کند. بازار رفت و آمد عابرین هم که کساد می شود با گوشی هایشان ور می روند، شطرنج و تخته نرد بازی می کنند، با جدول روزنامه ها ور می روند و یا دست کم گوششان با تلویزیون و رادیو ورودی مغازه هایشان را می پایند و پشت سر هم تخمه می شکنند.
یکی از همان روزهای بی مشتری بازار بود که هر شش نفرشان حلقه زده بودند دور یک گوشی موبایل و کله های بی مصرفشان توی هم، هرهر می خندیدند. کمال با افتخار می گفت که با خلیل دو نفری درستش کردیم و پشت سر هم تصاویر را توضیح می داد. آن طور که جمال می گفت یک هفته ی تمام، شب و روز در کوچه و خیابان پیگیر تهیه ی عکس ها بوده اند. کمال طوری با غرور به بقیه نگاه می کرد و دست ها و سرش را تکان می داد انگار که کار تحقیقاتی بزرگی انجام داده باشد. اکران اول که تمام شد حلقه ی شش نفره ی مغازه داران بزرگتر شده بود و ازدحام بیش از حد، عابرین را به حاشیه ی خیابان کشانده بود. آمد و رفت بلوتوث ها شروع شد. ظرف کمتر از یک هفته بیشتر مردم شهر «کلیپ تصاویر دیوانه های شهر» را دیده بودند. مهمانی هم که می رفتی خبر دست اول شده بود. «کلیپ دیوونه های شهرمون رو دیدی؟»
از شنیدن این سوال خونم به جوش می آمد. کل مردم شهر به این کلیپ ناراحت کننده می خندیدند و هیچ کس از بابت خنده هایش خجالت نمی کشید. عبوس ترین آدم های دور و برم که در تمام روز هم یکبار نمی خندیدند با دیدن این کلیپ روده بر می شدند. تصاویری که با موسیقی غمگینی که رویش گذاشته بودند بیشتر مستند انسان های بدبختی بود که طبیعت در خلقتشان کوتاهی کرده بود. نکته ی جالب این بود که بستگان این دیوانه ها هم کمتر از بقیه از دیدن کلیپ نمی خندیدند.
کسی نبود که بر سر این مردم دیندار اخلاق گرا فریاد بزند که جماعت مومن به چه می خندید؟ این همه موضوع برای خندیدن کم است. به زندگی خودتان نگاه کنید. واقعا خنده دارتر از زندگی این دیوانه های بخت برگشته نیست؟
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...