پنج و نیم صبح. از اتوبوس که پیاده می شوم می روم سراغ همان عادت قدیمیم. یک پاکت سیگار. کبریت و کیکی چیزی برای فروکش کردن درد معده ام. سیگار کشیدن در پیاده روهای تاریکِ ترمینالِ غرب را همیشه دوست داشتم. راه رفتن در تاریکی، وسطِ معتادهای تزریقی، فروشنده های اجناس دزدی و اندک مسافران کوله به پشت و ساک به دست، اولین تصور واقعی از تهران را به دست می دهد. دیگر خبری از اتوبوس های بلیطی بیست تومانی نیست. کرایه های تاکسی بیداد می کند. این اولین تغییر ملموس است. دیگر هیچ چیز تغییر نکرده. پل ها و زیرگذرها و ایستگاه های مترو و خطوط اتوبوس رانیِ جدید، فقط سرعت سرگردانی مردم را افزایش داده. شهری که می بایست از دانشگاه و سینما و کتابخانه و پارک های تفریحی اش نفس بکشد، ریه هایش شده ورزشگاه آزادی. آن طرفِ آزادی. شاید تهران همان تهران است. اما نه دیگر برای من. همان دو روز برای یادآوری طعم شیرین خاطرات گذشته و زنده کردن زخم هایی که از تهران در بدنم بود کافی بود. زمانی تهران را عاشقانه دوست داشتم. بیشتر از تهرانی هایی که می شناختم. آن قدر که فکر می کردم دل کندن از تهران برایم محال ممکن است. شبهای تهران هنوز زیباست. پا به پا کردن روبروی کتابفروشی های انقلاب، قدم زدن در امتداد سروهای ولیعصر و گپ زدن با همکلاسی های قدیمی در پارک دانشجو هنوز لذت بخش است. اما برای همین لحظات شیرین و آرام بخش، بخشِ بزرگی از زندگی در خیابان ها و خانه های کوچک اجاره ای می میرد. زیبا و شیک پوش باش و به تناسب اندامت توجه کن. این اولین درسی ست که تهران برای ما داشت اما بزرگترین درسش این بود که خودت باش! زمانی گذشتن از میدان آزادی برای ما فتح بلندترین قله های آزادی شخصی بود. سیگارهایمان را می گیراندیم، کوله هایمان را می انداختیم روی شانه هایمان و شناور می شدیم وسط اقیانوسی از ماهی های رویایی که بعدها فهمیدیم در دستمان لیز می خورند و می روند. ما سبکبال بودیم و طول کشید تا بفهمیم که دیگرانی چون ما، چه ها پشتِ این دروازه ی بزرگ به جای نگذاشتند. عزت نفس و جوانی و خانواده و حتی ناموسشان را گذاشتند. خوشحالم که هیچ وقت کنار این هشتِ زیبای بی معنا عکسی نگرفتم. این بار خیلی اتفاقی میان جمعی قرار گرفتم که نمونه ای مناسب از بخشی از تهرانی بود که هیچ وقت درکش نکرده بودم. همایشی بود به بهانه ی مولوی و به قصد معرفی کتاب و ثبت نام برای تورهای داخلی و خارجی و سالنی که پر از آدم های پیچیده ای بود که درکشان نمی کردم. دمِ در خانمی به بغل دستی اش گفت که من نمی دانم چرا هشتاد درصد مولوی دوستان زن هستند و دقیقا همان بود. پسرها و دخترهای جوانی که آمده بودند جمعه ای را با هم باشند و پیرزن های بزک کرده ای که درمان دردهایشان را در روانشناسی رنگ ها و بو ها می دانستند و فکر می کردند یک سفر دو روزه به دشت های اطراف تهران و یک سفر به قونیه (و احیانا آنتالیا) زندگیشان را از این رو به آن رو خواهد کرد. من فکر می کنم برای این دسته از زن ها خرید وسایل یک ناهار با پول توجیبی خودشان و تدارک یک غذای زمان بر، درمان مناسب تری خواهد بود. این بخش از تهران بیشتر از آن که زندگیشان را بازی کنند به بازی گرفته می شوند. ورزشگاه هم رفتم. البته بار چندمم بود اما فضای غیر قابل تحمل تری شده. مردمی که دیگر باور کرده اند که فحش نیروی محرکه ی همه ی کنش های اجتماعیست. عروسیِ یکی از همکلاسی هایمان هم بهانه ای بود برای جمع شدن دوباره ی دوستان قدیمی. دو سال و نیم گذشته. همه همانی هستند که بودند. اما دوستی هایمان دیگر همان نیست. آن زمان همه در یک سطح و در یک جهت بودیم. اما حالا هر کداممان یک بردار منحصر به فردیم در فضایی چند بعدی. دوستی هایمان هم شبیه تهران است. همان خودِ خودش است اما نه!
چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۰
ما چند تن بودیم
پنج و نیم صبح. از اتوبوس که پیاده می شوم می روم سراغ همان عادت قدیمیم. یک پاکت سیگار. کبریت و کیکی چیزی برای فروکش کردن درد معده ام. سیگار کشیدن در پیاده روهای تاریکِ ترمینالِ غرب را همیشه دوست داشتم. راه رفتن در تاریکی، وسطِ معتادهای تزریقی، فروشنده های اجناس دزدی و اندک مسافران کوله به پشت و ساک به دست، اولین تصور واقعی از تهران را به دست می دهد. دیگر خبری از اتوبوس های بلیطی بیست تومانی نیست. کرایه های تاکسی بیداد می کند. این اولین تغییر ملموس است. دیگر هیچ چیز تغییر نکرده. پل ها و زیرگذرها و ایستگاه های مترو و خطوط اتوبوس رانیِ جدید، فقط سرعت سرگردانی مردم را افزایش داده. شهری که می بایست از دانشگاه و سینما و کتابخانه و پارک های تفریحی اش نفس بکشد، ریه هایش شده ورزشگاه آزادی. آن طرفِ آزادی. شاید تهران همان تهران است. اما نه دیگر برای من. همان دو روز برای یادآوری طعم شیرین خاطرات گذشته و زنده کردن زخم هایی که از تهران در بدنم بود کافی بود. زمانی تهران را عاشقانه دوست داشتم. بیشتر از تهرانی هایی که می شناختم. آن قدر که فکر می کردم دل کندن از تهران برایم محال ممکن است. شبهای تهران هنوز زیباست. پا به پا کردن روبروی کتابفروشی های انقلاب، قدم زدن در امتداد سروهای ولیعصر و گپ زدن با همکلاسی های قدیمی در پارک دانشجو هنوز لذت بخش است. اما برای همین لحظات شیرین و آرام بخش، بخشِ بزرگی از زندگی در خیابان ها و خانه های کوچک اجاره ای می میرد. زیبا و شیک پوش باش و به تناسب اندامت توجه کن. این اولین درسی ست که تهران برای ما داشت اما بزرگترین درسش این بود که خودت باش! زمانی گذشتن از میدان آزادی برای ما فتح بلندترین قله های آزادی شخصی بود. سیگارهایمان را می گیراندیم، کوله هایمان را می انداختیم روی شانه هایمان و شناور می شدیم وسط اقیانوسی از ماهی های رویایی که بعدها فهمیدیم در دستمان لیز می خورند و می روند. ما سبکبال بودیم و طول کشید تا بفهمیم که دیگرانی چون ما، چه ها پشتِ این دروازه ی بزرگ به جای نگذاشتند. عزت نفس و جوانی و خانواده و حتی ناموسشان را گذاشتند. خوشحالم که هیچ وقت کنار این هشتِ زیبای بی معنا عکسی نگرفتم. این بار خیلی اتفاقی میان جمعی قرار گرفتم که نمونه ای مناسب از بخشی از تهرانی بود که هیچ وقت درکش نکرده بودم. همایشی بود به بهانه ی مولوی و به قصد معرفی کتاب و ثبت نام برای تورهای داخلی و خارجی و سالنی که پر از آدم های پیچیده ای بود که درکشان نمی کردم. دمِ در خانمی به بغل دستی اش گفت که من نمی دانم چرا هشتاد درصد مولوی دوستان زن هستند و دقیقا همان بود. پسرها و دخترهای جوانی که آمده بودند جمعه ای را با هم باشند و پیرزن های بزک کرده ای که درمان دردهایشان را در روانشناسی رنگ ها و بو ها می دانستند و فکر می کردند یک سفر دو روزه به دشت های اطراف تهران و یک سفر به قونیه (و احیانا آنتالیا) زندگیشان را از این رو به آن رو خواهد کرد. من فکر می کنم برای این دسته از زن ها خرید وسایل یک ناهار با پول توجیبی خودشان و تدارک یک غذای زمان بر، درمان مناسب تری خواهد بود. این بخش از تهران بیشتر از آن که زندگیشان را بازی کنند به بازی گرفته می شوند. ورزشگاه هم رفتم. البته بار چندمم بود اما فضای غیر قابل تحمل تری شده. مردمی که دیگر باور کرده اند که فحش نیروی محرکه ی همه ی کنش های اجتماعیست. عروسیِ یکی از همکلاسی هایمان هم بهانه ای بود برای جمع شدن دوباره ی دوستان قدیمی. دو سال و نیم گذشته. همه همانی هستند که بودند. اما دوستی هایمان دیگر همان نیست. آن زمان همه در یک سطح و در یک جهت بودیم. اما حالا هر کداممان یک بردار منحصر به فردیم در فضایی چند بعدی. دوستی هایمان هم شبیه تهران است. همان خودِ خودش است اما نه!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر