سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰

پشت این کوه ها شهری هست!


هوا بدجور گرم است و حال ما و کشاورزهایی که مزارع گندمشان را «سن» زده هیچ خوب نیست. به دهکده هر روز حمله می شود و هر بار یکی لشکرش را خراب می کند روی سرمان . سرکی می کشند. چیزی که گیرشان نمی آید بر می گردند سی خودشان. این اواخر یکی آمده با منجنیق می زند بیخ دلمان. همان جا که همه چیزمان را پنهان کرده ایم. ما هم چیزی نمی گوییم. نه این که صبرمان زیاد باشد. زورمان نمی رسد. چشمه های این آبادی دیگر آب ندارند و هیچ مردی را یارای بالا کشیدن دولچه های خالی از چاهی که خود حفر کرده نیست. نمی خواهم بنشینم روی تپه های آبادی و تمام روز را به دختران زیبای روستا فکر کنم و دنبال هیزم بگردم برای سوزاندن رویاهایم. پشت این کوه ها شهری هست که می شود برای رسیدن به آرزوهایت از هر چه که هست دل بکنی و می ارزد اگر حتی گوشه ی خیابان هایش جان بدهی!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...