شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۰

یاسینی به پایان رفتن


 همه ی سلول های نگاهت برای یک بوسه
در عصرهای شلوغِ‌ خیابان ها و سمبوسه
گفتم دریا یک چیز کم دارد ... بی کوسه
گفتی بیا بدویم از همین جا ... یک دو سه
با اتوبوسِ رفتنش از آرامشِ توالتش گذشت
تیشرتِ قیصر به تن و از چه گوارا گذشت
به آغوشِ‌ که محتاجی ... با آهنگِ‌ پیشوازت
هنوز نرفتی که برگردی ... آمدم به پیشوازت
شادی کجاست وقتی خوردنِ نانِ گندم هم
مردنِ‌ هر لحظه و یاسینی به پایانِ‌ رفتن هم

جمعه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۰

ریل های پشت خانه


امتدادِ این خط را بگیر و برو
تا ایستگاهِ آخرِ آخرین خطِ این مترو
شما نمی دانید که کدام واژه ها
از دهانه ی آتش فشانِ‌ بالای شهر
پایین می روند
و از گلوی توالت های پایینِ شهر
بالا می زنند
تا به گه بکشند
رویاهای پاکی را
که هنوز نمی دانند
ریل های پشت خانه شان تا کجا می روند!

پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۰

کولاک بی تفاوتی


لرزان میانِ‌ برف و کولاک در یک شهرِ غریب
در انتظارِ چراغِ اتوبوسی و یک فریادِ‌ مهیب ...
بیلبوردهای تبلیغات سکوتِ‌ سرد را نمی فهمند
به کور سوی چراغی زنده می شویم و فریب ...
 مثل همیشه دویدیم و به جای خود برگشتیم 
مواد فروش ها بی تفاوت و باز جیب خود را گشتیم
هی سربازِ مامور، سربازِ سرِ پستت از زندگیِ منفور
کلبچه کن که از سوز سرما به انتظارِ ماشینِ گشتیم
به رویایِ‌ پشت این پیامک های گرم
به سربازی عبوس، جامانده از جنگِ نرم
به هم ریختن دستگاهِ‌ گوارشم و آرزویِ
یک تکه کیک و یک استکان چایِ‌ گرم

شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۰

ای تنها ...

شرط نبند روی من ... نه اسبِ خوبی نیستم
یاغی و سرکش و دیوانه­ای ... نه با تو نیستم!
کتاب و جزوه های کاری و شیارهای پیشانیم
از اجبارِ زندگیست و گرنه من این نیستم
رفتن و ایستادن به روی دو پای نامطمئن
خودِ نرفتن است ... قرعه ام را ببین بگو چیستم
امروز تولدِ صادقِ هدایت است و خیالِ‌ او
به گوش من دوباره گفت چرا و چگونه زیستم
دلواپسِ صورتِ تبدارِ‌ تو بودم و هیچ پاپیِ
عکس­هایِ بیلبوردِ افتخارِ میدانِ شهر نیستم
بازیکنِ‌ فوتبالِ‌ِ همسنت که مربی می شود
با خودت می گویی که نه ... دیگر جوان هم نیستم!

چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۰

ما به هم نمی رسیم!


صفحه های اینترنتمان باز نمی شود
تا واژه های بی حوصله مان را
در خودمان دفن کنیم
کودکِ‌ درون من جوجه اش را گم کرد
و گلدان کاکتوس همسایه ترک برداشت
آن ها که کنار هم نشسته اند
شانه به شانه
چه می فهمند؟

خبر نداری

رازهای تو
چونان دندانِ طلای پیرزنان‌ِ ایستاده در چهارچوبِ دروازه ی تنهایی
برق می زند
خبر نداری
به شهادت تاریخ
هیچ مردی تا به ابد
دل به‌ دندانِ‌ طلایِ‌ زنی نخواهد بست

شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۰

دختری که می لنگید


تو گره بزن در شبِ تنهایی و سکوتت بافتنی ات را
من به خیالم باز می کنم مدام گره ساختگی ام را
سرد بود و پلیورت به رفتنم نرسید و یخ زدم میانِ‌
خاطره ای و فراموش می کنم سنگِ‌ قبر بچگی ام را
تصویر می کنم خاطراتِ‌ ندیده ی دختری را و تو هی گره بزن
دختری که از زبانِ‌ من با خودش لنگید و گفت که خدا آخر چرا
پاهایش به قدم هایش نرسید و گریه کنان بر زمین افتاد
دخترِ ‌شَلی که می افتد همه ی کوچه های پرشیبِ عمرش را
سرازیری موحشی ست که عامدانه به پیش گرفتم و تو هم بیا
که با بوسه ی گرمی زنده کنیم جنازه ی سرد غریزه هامان را

پنجشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۰

کودکانِ‌ برف


لخته نمی شوند
خون های روی برف
جاریند در جانِ‌ گلوله ها
گلوله های برف
تا تپنده بماند رویای آدم برفی
در ذهنِ شادِ‌ کودکان
کودکانِ‌ برف

چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۰

در بهمن خویش


دلگرمیِ خوبیست حضورِ یک سایه
شکلات، رویِ آیفون از دخترِ همسایه
مادر بزرگِ‌ غمگینِ‌ این روزها تنها
بعدِ پدربزرگ، افسرده و سرد و بی سایه
تسبیح می ریزد آیه آیه ی خیالش را
بی مناسبت فریاد می زنم سلام بر دایه
در بهتِ بارشِ‌ این برفِ یکریزم که باز
تک زنگ می خورد گوشیم که برایِ ...
من درس و مشق را زندگی نمی کنم
زندگی را مشق و درس می کنم که ندایِ‌ ...
الو آژانس ... یک سورتمه و چند سگ لطفن
یک نفر در بهمنِ‌ خویش افتاده کنارِ...

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۹۰

نگاه می کنم


لابه لایِ درس پایِ تخته ام ...
به گوشیم نگاه می کنم
به راهِ خانه ام ...
به امتدادِ کوچه تان نگاه می کنم
شیطنتی ناشیانه است
بی عشق
بی قول و بی قرار
پس چرا به آرشیوِ گفته هایت مدام نگاه می کنم
یادِ ‌بودنت شبیه آرامشِ‌ نخِ دندان کشیدنست ...
از تل انبارِ خاطراتِ‌ کهنه ام
یکی را برون کشیده و نگاه می کنم

یکشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۰

تعبیرِ یک خوابِ ندیدنی


در سیاهیِ موهای سینه ام یک موی سفید تاب خورده
در صلحِ‌ درونم بی دلیل بره ای یک گله گرگ را خورده
بر تنهاییِ کوچه ی یخ زده مان، هر شب شن و نمک پاشیدن
درست در وسط  زمستان بر برفِ کهنه بارانِ تند باریدن
تاکسی های نارنجی بی هیچ دلیلی بهتر از زردها بودند
کوچه ها خانه ی زن ها و خیابان ها پناهِ مردها بودند
او رفته و آن کوچه و آن خانه و درِ سه تاییش ...
در آغوشِ شوهرش، در خیالِ بچه و لای لایی اش ...
پیدا کردنِ‌ یک خال حینِ‌ خاراندنِ‌ شِکم یک راز نیست
مهمانیِ‌ غریبه ها با دریچه ی وبکم هیچ جذاب نیست
شهوتِ‌ یک رابطه، بی هیچ انگیزه ی رسیدنی
از صبح تا شب چتیدن و تعبیرِ یک خوابِ ندیدنی

پنجشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۰

عشق زیرِ‌ برف


مرغِ ماهیخوارِ چشمت
برکه ی دنجی را شیرجه رفته
اما ماهیِ دلم دیگر
به سخاوتِ کرم‌ ماهیگیرها
عاشق نمی شود
دیدی
همین دیروزِ جمعه
آدم برفیِ نساخته ات را
لودرها از کوچه مان روفتند
تا جایی خارجِ شهر
در جمعِ‌ تنهاییمان
آب شویم

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...