دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۰

به درک هایی که به درک واصلت می کند


بالاخره صبر آدم یک روز تمام می شود. یکباره بدون آن که فهمیده باشد با صدای بلند گفته است «به درک». با این که باز دلش به رحم آمده اما می داند که آن چه نمی بایست  فرو ریخته. گفتنِ به درک ها اولش سخت است. اولی که از دهانت خارج می شود اولین قُلُپ هم از گلویت پایین می رود. قلُپ قُلُپ. فرو می روی در منجلابی که فکرش را هم نمی کردی. سخت می شود خودت را بیرون بکشی. مرد می خواهد. زن می خواهد. منجلاب هایی هستند که غرق شدگان خود را نمی کشند. زجر کششان می کنند. دیگر نمی شود گفت چه یک وجب چه صد وجب. هر چه پایین تر بروی دردناک تر می شود. شبیه هیچ شرابی نیست. مستت نمی کند. دیوانه می شوی.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...