یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۱

عکس های پشت و رو


داورِ هیچ جشنواره ای
پی نخواهد برد
که پر رنگ ترین خاطراتت در این عکس ها
چقدر کم رنگ افتاده اند
دشتِ زیبایی ست
پدر بی گمان در پیِ هیزم است
و طبیعت برای مادر
هم چنان آشپزخانه ای دلگیر می نماید
اما در کادرِ عکس ها
ما کنارِ آتشیم بی پدر
دورِ سفره ایم بی مادر
همیشه پشتِ این عکس ها
سوایِ تاریخ ها و شماره ها و نام ها
چهره های نیفتاده ایست
عکس هایی پشت و رو
برای فرزندانِ بی چشم و رو

پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۱

سودای درخت


باغبان نیست
آن که در اعماقِ دریاچه ی یک سد
و وسط اتوبان
نهال می کارد
تا خون بهای سقطِ میوه های نطفه نبسته را
از جیبِ مامِ وطن بستاند
تاجریست
که درخت را به زمین می فروشد

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۱

زندگیِ آجری


تکه تکه ی روزهای زندگیش را
همچون نانِ دیگران
آجر کرد
تا دیوارِ خانه هایش را
چین چین بالا ببرد
باید خنده ها و مهربانی های بسیار
لای حصارهای بلند تنهایی اش
مدفون شده باشد
اما یک روز صبح زود
که زل زده بود به گچ بری های سقف
دیر شد
و به یکباره فاصله ها کم
سقف رویاهای کوچکش
پایین آمد
آنقدر پایین
که سنگ مزارش شد

یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۱

آسانسورها!


از آقای الف بگو. شروعش چطور بود. با چقدر وام؟ وااه. چه شهامتی! پس نه. پادوِ نماینده های مجلس بوده. سرمایه اولیه ش؟ هیچی! ولی مسلما آدمِ با عرضه ای بوده که به اینجا رسیده. هر چند به قول شما پشتش به یه جاهایی گرم بوده. آقای ب؟ باور کردنش سخته! پروژه ی پنج میلیاردی رو با پنجاه میلیون کلنگ زدن. یعنی کل واماش رو با رشوه گرفته! جرئت نمی خواد! وامِ اولش رو با رشوه توی آسانسور گرفت. اونم به یه آدم ناشناس. آسانسورها بعضی وقت ها بیشتر از آن که فکر کنی آدم را بالا می برند. فقط باید به سقوط فکر نکنی! راستی اون فامیلتون چی؟ از بازار پول جمع کرده. نزول خوارایی تو بازار هستن که از عظمت تشکیلاتشون کله ی آدم سوت می کشه! اون خودکار رو بده حساب کنم. آدمِ خودشو میخواد گرفتن این همه پول با این نرخ سود! چه طوری خوابش می بره. از آقای جیم نگفتی. با چند سری هندی کم چینی ساده کار ور می داشت! یعنی ما هم اینجوری میشیم؟! فکرِ یه کار بزرگ با یه سرمایه کوچیک خیلی وسوسه کننده ست. شکستن تابوی اخلاقیِ پولِ نزول. یعنی ما هم حاضر میشیم پولِ دیگران رو بذاریم تو حسابمون و باهاش کار کنیم و ته دلمون بهشون بخندیم. فحش خور شدن دردناکه! یعنی نمیشه کار کرد و درست و انسانی پیش رفت. نمیشه؟ میخوام با یک حد قابل قبولی از استرس کار کنم. یه شغل کوچیک با یه درآمد متوسط. پس به هیچ جا نمی رسی. خطر کن. اگه خوردم زمین؟ خب پا میشی! اگه نشد! تو ترسویی. البته ببخشیدا. اصلا مگه ترس بده. آره حق با توه. بده. خب از کارای کوچیک شروع می کنیم. آره باید همین کار رو بکنیم. راستی چند نفر رو توی این شهر می شناسی که کارای بزرگ کردن و شکست خوردن. چرا؟ بدشانسی! خب شاید دلیلش این باشه که عاقلانه به آب نزدن. نه بابا.این شهر پر از آدماییه که بی گدار به آب زدن و آب به زانواشون هم نرسیده...
 و مایی که در پولِ اجاره خانه هایمان مانده ایم تا روشنای صبح فکر می کنیم و شرکت فنی مهندسی می زنیم و کارخانه و گاوداری و مرغداری و سیگار تعارف می کنیم. دیگر از ادامه تحصیل در اروپا و آمریکا نمی گوییم. از این که فلانی استاد دانشگاه شد یا کارمند فلان اداره. ذهنِ آدم گرسنه پروسه نمی شناسد. پس امیدوار می شویم و سیگار تعارف می کنیم. همیشه زیاد طول نمی کشد که چیزی ته دلمان سقوط می کند و باز سیگار تعارف می کنیم. دست آخر که دستمان از دنیا کوتاه می شود فیلسوف می شویم و سیگار تعارف می کنیم. از انسان و شعر و هنر حرف می زنیم و ارتباطشان با پول تا سیگارمان ته بکشد. آسمان روشن می شود و خمارِ سیگار می شویم. خمارِ کار. خمارِ پول و خمارِ خواب. خواب. نقطه سر حرف!

چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۱

ب


در جاده ی یک شبِ تنهایی
نورهای خیالم را
بالا و پایین می کنم
که راه گم نکرده باشم
و خیالِ تو نیز آسوده بگذرد
باران اگر ببارد
باران اگر
باران
با
با هر باران خاطره ی دوستی پشت پنجره
شسته می شود
و بعد هر باران
همیشه غروب است
و روحِ روستاهای آبادی نشده
هر غروب
از در و پنجره های خانه های متروکه شان
زوزه می کشد
تا در سکوتِ یک شب نارس
لامپِ کم سوی چند خانه ی کاهگل
به قلب بی قرارِ من
عشق را بفهماند
پشتِ دودِ سیگارِ خلوتم
پیرمردی به روی جاده های زمستانِ سال بعد
پتویِ گرم می کشد
به فکر لوله های گاز و غلطک آسفالتی که می رسد
و من
به فکرِ روزهای نیامده
به فکرهای نیامده
به نیامده
به
ب

سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۱

آخرین باران


همان چیزی که واهمه اش را داشتیم. باران هم باریدن گرفت. طوری که انگار کسی گِل بپاشد به شیشه ها. جمع شده ایم پشت پنجره و سرهایمان را چسپانده ایم به شیشه. مدت هاست آفتاب را ندیده ایم. همسایه ی روبرویی که با بچه هایش پشت بام را خاک روبی می کردند خودشان را می کشند تو. تلویزیونِ پایتخت از حاصلخیزی زمین های سال بعد می گوید و پزشکِ جوانی با ماسکِ سفیدش در توانایی تطبیق پذیری بدن با شرایط جوی تئوری می بافد. هواشناسی بارش خاک و باران امروز را مناسب ارزیابی می کند و تنها نگران است برخی مناطق توام با گل گرفتگی معابر باشد. پدر ایستاده در برابر پنجره و با خودش می گوید از خاکیم و به خاک باز می گردیم و مادرم در تاکیدش پشت سر هم سرفه می کند. لودرها و کامیون ها تمام این ماه را کار کرده اند و بارش خاک هنوز ادامه دارد. گویا باید به این شرایط عادت کنیم. یعنی این خاک ها از کجا می آیند. کی می خواهند تمام شوند. دیروز کولاک شن یکی از روستاهای اطراف را مدفون کرده. آن هایی هم که جان سالم به در برده اند حال و روز چندان خوشی ندارند. بیمارستان ها پر شده. ادارات و کارخانجات تعطیل شده. چیزی شبیه فضای رمانِ کوریِ ساراماگو. بارانی از خاک همه را کور و شهر را به گه کشیده. راه های ارتباطی را بسته و زیرساختهای ارتباطی را از کار انداخته. می گویند کمک ها در راه است اما زمان می برد چون کاری از دست هلی کوپترهای نجات بر نمی آید. این باران، خاکِ مرده های کجاست که جهنمشان اینجا شده. که جهنممان اینجا شده ... .
پ.ن: آره جان خودش!

دوشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۱

روزهای خرداد


کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار می شوم خبری از برف نیست و دیش ماهواره مان که زیر برف مدفون شده بود دارد آفتاب می گیرد و تلویزیون عینک آفتابی و کرم ضد آفتاب تبلیغ می کند. پرده را کنار می زنم. آسمان کوچه مان یک دست آبیست و تو که گنجشک های رنگ کرده ات را دوست می داشتم روزهاست که پرنده ای هوا نکرده ای. رفتن چیز عجیبی نیست. اصلا ماندن گند می زند به هر چه رابطه است. با این که هیچ کس بعد بازگشتش شبیه خودش نیست من اما همیشه باز می گردم. به روزهای رفته ام در بودنت. به روزهای نیامده در نبودنت.

شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۱

کشیش ها هم اعتراف می کنند


از نخِ دندانت
خون می چکد
و لبانِ بسته ات می گویند
که در تاریخِ تکاملِ مرغ
دامن به خون نیاغشته ای
در سفیدی چشم هایمان
خونِ قاتلِ ترسویی ست
آمیخته به خون هزاران پرنده ی آزاد در سینه
غافل از آن که خون
بر شانه ها بال نمی رویاند
خوراکِ اژدهای رویِ شانه هاست
تلاش بیهوده ست
نه با معاونت و مشارکت
که با هیچ واژه ای
بارِ انکارِ گناهت کم نمی شود
سرت را پایین بگیر
کشیش ها هم
اعتراف می کنند
گناه زیر زبان مزه می دهد

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...