چند شب پیش برای بار اول که روی پروژه کار کردیم برای اسم های فرضیِ نرم افزار، دوستان و آشنایان جدیدم را نوشتم. امشب نیاز بود چند اسم فرضی دیگر اضافه کنم. ناخودآگاه نوشتم محمد محمدی. احمد احمدی. حمید حمیدی. سومی را ثبت نکرده برای چند لحظه خشکم زد. مثل این که راستی راستی دارد اسم دوستان قدیمیم به کلی از ذهنم پاک می شود. بحث بر سر مرام و معرفت نیست. حقیقت زندگی همین است. دوستی در بطن زندگیست که جریان می یابد. با اندکی فاصله بی آن که فهمیده باشی دوستانت تبدیل به خاطره هایی دور می شوند. خاطره هایی یخ زده و غبار آلود که گهگاهی با تماسی تلفنی یا پیامی کوتاه زنده می شوند و دوباره در فاصله ی یک حسرت و یک لبخند گم می شوند. طوری که ناچاری برای ثبت چند اسم مجازی در یک نرم افزار بنویسی. محمد محمدی. احمد احمدی. حمید حمیدی!
سهشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۰
از دل برود هر آن که از دیده برفت!
چند شب پیش برای بار اول که روی پروژه کار کردیم برای اسم های فرضیِ نرم افزار، دوستان و آشنایان جدیدم را نوشتم. امشب نیاز بود چند اسم فرضی دیگر اضافه کنم. ناخودآگاه نوشتم محمد محمدی. احمد احمدی. حمید حمیدی. سومی را ثبت نکرده برای چند لحظه خشکم زد. مثل این که راستی راستی دارد اسم دوستان قدیمیم به کلی از ذهنم پاک می شود. بحث بر سر مرام و معرفت نیست. حقیقت زندگی همین است. دوستی در بطن زندگیست که جریان می یابد. با اندکی فاصله بی آن که فهمیده باشی دوستانت تبدیل به خاطره هایی دور می شوند. خاطره هایی یخ زده و غبار آلود که گهگاهی با تماسی تلفنی یا پیامی کوتاه زنده می شوند و دوباره در فاصله ی یک حسرت و یک لبخند گم می شوند. طوری که ناچاری برای ثبت چند اسم مجازی در یک نرم افزار بنویسی. محمد محمدی. احمد احمدی. حمید حمیدی!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر