سه‌شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۰

صدای گلوله در یک روز سرد پاییزی


سرمای پاییز است و چوپانی که گله هایش را از تپه بالا می کشد. این صدایی که نمی شنوید صدای مردمیست که در خیابان ها زنده باد مرده باد می گویند. دود سیگار وسط مه گم می شود هم چنان صدای مردمی که فریادهایشان در خیابان ها گم خواهد شد. تا مردم به خانه هایشان بر گردند و مشت های گره کرده شان باز شود چوپان گله هایش را دو تپه آن طرف تر رمانده و مشت هایش را از سرما گره کرده است. تلویزیون تصویر چوپانیست که چوبدستی اش را پشت گردنش تکیه گاه کرده و با آوازی که بی تردید نمی شنود خرامان راه می رود.  تلویزیون تصویر مردمیست که پلاکاردهایشان را بالا گرفته و با آهنگ حماسی ای که نمی شنود مشت ها و لب هایشان تکان می خورد. در من صدای بمب و گلوله است. در یک روز سرد پاییزی. چوپان گله هایش را از تپه بالا می کشد با آهنگی که می شنود و بی گمان من هرگز نخواهم شنید.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...