یکشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۶

گوشه ای از یک واقعیت خیالی به نام زندگی

بعضی وقت ها انگار روح سزار ، ناپلئون ، اسکندر، چنگیز و هیتلر به یکباره در من حلول می کند و در میان کتاب ها به دنبال فتوحاتی چند امتداد کلمات را پی می گیرم . مانند نیچه همه ی ارزش ها را زیر سوال می برم و سعی می کنم به ا ندازه ی توانایی خود سوال های پیچیده ی آواره در کوچه پس کوچه های ذهنم را به مسیری صحیح هدایت کنم.سوار بر ماشین زمان به ده هزار سال پیش می روم و به دنبال ریشه ی اسطوره هایی می گردم که امروز اعتقادات ما شده ا ند. گاه شعری می خوانم و آیدای شاملو به یکباره نازنین دختر رویاهای من می شود. بهار مشیری را لالایی ای می خوانم و عشق مارکس به ینی ، نیچه به لوسالومه و هیتلر به گلی و اوا براون را با موسیقی شعر نیما تصویر می کنم.تاریخ من از سومر آغاز نمی شود . به دنبال جای گام های اولین انسانی هستم که آگاهانه روی زمین راه رفت و چشمش را به آسمان فرو بست.گاه که در میان حصار دودی سیگارهایم اسب خیالم نفسی تازه می کند با کنار رفتن دودها دروازه های بسته ی دیگری را می یابم که برای پیدا کردن کلید باز کردن آن ها هنوز هیچ کاری نکرده ام .
روح مری ولستون کرافت بر من می خندد. کنفوسیوس از این که آرمان شهر خیالیم را در آینده می جویم بر من خرده می گیرد و من بی تفاوت به این می اندیشم که چند صد میلیون سال دیگر شهر خیالم را باید در کدام کهکشان ترسیم کنم. دانشمندان برقکار در کمیسیون هایشان اعدام با صندلی الکتریکی را پیشنهاد داده ا ند. اما فراموشی این حکم با گشتی در میان داستان های صادق کار آسانی است. مرگ و زن امیدوارانه تر و وحشتناک تر از حکم کمیسیون است و من شجاعانه صفحه ی بعدی را از سر می گیرم . فکر عدالت افلاطونی را از سر بیرون کرده ام و مانند سقراط در سلول اتاقم قدم می زنم و به تولد ارسطو می خندم. آخر همه این نوای فروغ است که با زنانگی جاودانه اش دردهای مرا مرهمی چند می نهد و من چگوارا می شوم....

یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶

فاصله ی عمودی

از بچگی از ارتفاع می ترسیدم. در کنار بناهای بلند احساس حقارت می کردم. سقوط از ارتفاع واهمه ای است که هنوز آن را با خود دارم . احساس حقارت در کنار بلندی ها ، ارتفاع آن را برای من چند برابر می کرد.هر بار که ما را از خدا می ترساندند من فقط از ارتفاع آسمان می ترسیدم. هیچ وقت دوست نداشتم از ارتفاع چیزی بخواهم. شب ها که حچم سنگین آسمان بیشتر خود را نشان می داد در خیالم به روزی فکر می کردم که این حجم بزرگ بر زمین سقوط کند. هیچ دوست نداشتم که بعد از مرگ آن بالا زندگی کنم.
تمام چیزهایی که امروز مرا آزار می دهد ریشه در همین ترس از ارتفاع دارد.
بارها سعی کردم این احساس را در خودم خفه کنم اما دلیل آن صرفا بلندی نبود. من از درخت جلوی پنجره ی اتاقم فقط به خاطر بلندی آن نمی ترسیدم. بلکه ارتفاع آن حسی را در من القا می کرد که مرا از درون عذاب می داد.
آن روزها تمامی فاصله های عمودی برای من هول برانگیز بود و امروز هر آن چه برایم هول برانگیز است یک فاصله ی عمودی است.
تمامی اختلافات هول برانگیز یک فاصله ی عمودی است. حتی فتح یک فاصله ی عمودی هم هول برانگیز است.
امروز با این که هنوز از فاصله های عمودی می ترسم اما دریافته ام که با مقداری شجاعت می شود دیو عمودی زندگی را هم از پای درآورد تا شاخ های این اژدها به جای سیر به سوی آسمان ها راهی برای خود در زمین پیدا کند.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...