مقنعه های سفید با حاشیه های موج دار شبیه رو تاقچه ای های قدیمی و مانتوهای بلند با رنگ های ساده و یک دست. کلاه های سفید شبیه همان هایی که مردهای پاکستانی و مسلمان های هندی سرشان می کنند و کت شلوارهای گل و گشاد. این پوشش معمول زائرهای منتظری ست که وسط انبوه ساک های ریز و درشت در انتظار اتوبوس های فرودگاه ایستاده اند و در مورد سیم کارت و رومینگ و هواپیما و هتل صحبت می کنند. این هایی هم که آرایش غلیظ کرده اند و شلوار لی و مانتوی کوتاه و تی شرت و عینک دودی به سر و تن دارند و انگار مناسبتی بینشان نیست، اقوام نزدیک همین حاجی ها هستند و برای بدرقه آمده اند. گرمای مرداد امانمان را بریده. بغل دستیم می گوید خوشا به سعادتشان. او هم مثل ما برای بدرقه آمده. راستای ایستادنش طوری ست که سایه ی مناره ی مسجد روی او افتاده و سایه ی او و مناره روی من! گفتم که گرما از طاقت بیرون است. می گوید که آن جا این طور نیست. از زمین و آسمان باد خنک می آید. عرب ها مکه و مدینه را برایشان بهشت کرده اند. دارد پیش خودش با صدای بلند از لذت زیارت می گوید و طوری که من هم بشنوم از این که چرا خیلی ها به جای تجدیدهای مکرر در زیارتشان پولش را صرف کارهای خیر نمی کنند حرص می خورد و من که گرمای هوا و صدای جمعیت و بوق ماشین کلافه ام کرده، دارم به درآمدی که به جیب عرب ها می رود فکر می کنم. اتوبوس ها می رسند. نمازشان را که می خوانند یکی یکی سوار می شوند. بعضی ها گریه می کنند. حلالم کن حلالمان کنید می گویند و نائب الزیاره می شوند. بر خلاف تصورم نوجوان ها و جوان ها هم تعدادشان کم نیست. نشسته ام روی جدول و تک تک که بالا می روند به دلایل رفتنشان فکر می کنم. شاید یکی رفته که اولین سفر خارجه اش را تجربه کند، اولین بار سوار هواپیما شود و برای اولین بار کلی آدم با قیافه های نامتجانس ببیند که به زبان های مختلف صحبت می کنند. حتی شاید یکی مسافرتش را در بانکی جایی جایزه گرفته و چون نمی توانسته نقدش کند و یا دل هدیه دادنش را نداشته دارد می رود. خیلی ها برای مقبولیت جمع و حاجی شدن می روند اما در اعتقاد آن پیرمرد و پیرزنی که یکی یکی بچه هایشان را بغل می کنند و گریه می کنند شک نمی کنم. بیشترشان یک ویژگی مشترک دارند. می روند که برگشتنی دیگر آدم قبلی نباشند. اما دو سه ماه بعد برگشتن که آب از آسیاب افتاد حاجی ها می شوند همان آدم های قبلی. هیچ تحولی در یک ماه اتفاق نمی افتد. امیدی که عبث و بیهوده است. می خواهند بروند در دریای مقدساتشان یک غسل یک ماهه بگیرند و برگشتنی دیگر تن به آن چه گناه می خوانندش نیالایند اما زهی خیال باطل!
سهشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰
زهی خیال باطل!
مقنعه های سفید با حاشیه های موج دار شبیه رو تاقچه ای های قدیمی و مانتوهای بلند با رنگ های ساده و یک دست. کلاه های سفید شبیه همان هایی که مردهای پاکستانی و مسلمان های هندی سرشان می کنند و کت شلوارهای گل و گشاد. این پوشش معمول زائرهای منتظری ست که وسط انبوه ساک های ریز و درشت در انتظار اتوبوس های فرودگاه ایستاده اند و در مورد سیم کارت و رومینگ و هواپیما و هتل صحبت می کنند. این هایی هم که آرایش غلیظ کرده اند و شلوار لی و مانتوی کوتاه و تی شرت و عینک دودی به سر و تن دارند و انگار مناسبتی بینشان نیست، اقوام نزدیک همین حاجی ها هستند و برای بدرقه آمده اند. گرمای مرداد امانمان را بریده. بغل دستیم می گوید خوشا به سعادتشان. او هم مثل ما برای بدرقه آمده. راستای ایستادنش طوری ست که سایه ی مناره ی مسجد روی او افتاده و سایه ی او و مناره روی من! گفتم که گرما از طاقت بیرون است. می گوید که آن جا این طور نیست. از زمین و آسمان باد خنک می آید. عرب ها مکه و مدینه را برایشان بهشت کرده اند. دارد پیش خودش با صدای بلند از لذت زیارت می گوید و طوری که من هم بشنوم از این که چرا خیلی ها به جای تجدیدهای مکرر در زیارتشان پولش را صرف کارهای خیر نمی کنند حرص می خورد و من که گرمای هوا و صدای جمعیت و بوق ماشین کلافه ام کرده، دارم به درآمدی که به جیب عرب ها می رود فکر می کنم. اتوبوس ها می رسند. نمازشان را که می خوانند یکی یکی سوار می شوند. بعضی ها گریه می کنند. حلالم کن حلالمان کنید می گویند و نائب الزیاره می شوند. بر خلاف تصورم نوجوان ها و جوان ها هم تعدادشان کم نیست. نشسته ام روی جدول و تک تک که بالا می روند به دلایل رفتنشان فکر می کنم. شاید یکی رفته که اولین سفر خارجه اش را تجربه کند، اولین بار سوار هواپیما شود و برای اولین بار کلی آدم با قیافه های نامتجانس ببیند که به زبان های مختلف صحبت می کنند. حتی شاید یکی مسافرتش را در بانکی جایی جایزه گرفته و چون نمی توانسته نقدش کند و یا دل هدیه دادنش را نداشته دارد می رود. خیلی ها برای مقبولیت جمع و حاجی شدن می روند اما در اعتقاد آن پیرمرد و پیرزنی که یکی یکی بچه هایشان را بغل می کنند و گریه می کنند شک نمی کنم. بیشترشان یک ویژگی مشترک دارند. می روند که برگشتنی دیگر آدم قبلی نباشند. اما دو سه ماه بعد برگشتن که آب از آسیاب افتاد حاجی ها می شوند همان آدم های قبلی. هیچ تحولی در یک ماه اتفاق نمی افتد. امیدی که عبث و بیهوده است. می خواهند بروند در دریای مقدساتشان یک غسل یک ماهه بگیرند و برگشتنی دیگر تن به آن چه گناه می خوانندش نیالایند اما زهی خیال باطل!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر