پنجشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۱

حلقه ی سوال عصای اجبارِ زندگی



فاصله ها
کِش نمی آيند
کِشت می آورند
پاره که شدی
هر تکه ات یک گوشه می پوسد!
بیا و آخرین انگشتِ علاقه ات را
قلابِ عصای سوالی کن دورِ گردنت
برگردان خودت را به قبلِ تمامِ فاصله ها
نقطه شو ته خطت
زیر حلقه ی سوال عصای اجبارِ زندگی

بهمنِ آرامش!

مسافرانِ نوروزیِ در برف مانده
حتی بهتر از امدادگران هواپیماهای نجات
آن روی سگِ برف را می شناسند!
اما فاصله ی آرامش و دلهره ی خرچ خرچ برف را
فقط کوهنوردها می فهمند
همان هایی که اسم تمامِ‌ فرزندانِ نداشته شان
هم نامِ فرشته ی مرگشان
بهمن است!

یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۱

آکواریوم روی سفره - راز ساقه طلایی - روستایی که دیگر نیست

من نمی دانم اگر که
قزل آلا توی سفره ات باشد بهتر است
یا آنجل تایگر گوشتخوار در آکواریومت
اما نمی شود با استخوان های ماهی ِخلالِ دندانت
عاشقِ آکواریومت باشی
-----------------------------------
چقدر خوب می شد
اگر که در توانم بود
در یک مهمانی بزرگ خانوادگی
نشانه های اصل بودن بیسکویت ساقه طلایی را
برای تمام خاندان تشریح می کردم
و از فرط شادی تا صبح نمی خوابیدم
اگر همه ی آن چه را که می گفتم
همه می فهمیدند!

جمعه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۱

زندگی پلی استری

دیوارهای سفیدِ نوجوانیِ بدونِ پوستر
سقفِ­ رویاهای کوچکِ بدون لوستر
تلویزیون های برفکیِ بدون بوستر
حسرتِ دیدنِ‌ فوتبالِ رئال و منچستر
آشپزخانه­ی بی مایکروویو و توستر
عشقی شبیه سیگار و زیتون و دلستر
همان احساس گنگِ شاه ایران به استر
بفرمایید شام و ژله و ترامیسو و کاستر
نخوانده کتابی از شهرِ شیشه ای پَل استر
فرار با تحصیلِ خارج و دکترا و مستر
آه از روزگارِ دورِ شکم و باسن و تستر
پیوند انسانیت و ما با الیاف پلی استر!

چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۱

برای تو هم که نو شدن سال را نمی فهمی

دعوت از بازیگری که دیالوگهایش نیست
خواننده ای که هم ریتمِ آهنگهایش نیست
مجری ای که همیشگیِ حرف هایش است
کهنگیِ زمین و سال نو برایتان تناقض نیست!  
مردمی که این همه از پیر شدن می ترسند
در رفتنِ‌ روزهای عمرِ‌ خود چرا می رقصند
می تکانند آرامشِ‌ روزهای زمستانی را
خیالِ‌ شکوفه­های بهار است اگر که برسند!
دنیای مرده ها اما نه کهنه می شود نه نو
چه در مسجد مرده باشی چه در شهرِ نو
پیامک های سال نو یکی پس از دیگری
سِند تو آل های بی ارزشیست برای نسلِ‌ نو
اگر چه خودت را زده ای به کج فهمی
اما حرف­های ساده اش را هم نمی فهمی
پیامک های گُنگی از یک دخترِ‌ زخمی
ترجمه­ی متن هایی که هیچشان نمی فهمی!

دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۰

تکرار

بعدِ‌ بیست و هفت سال ترسِ لو رفتنِ‌ سیگار پیشِ پدر
شنیدنِ خاطراتِ‌ جنسیِ‌ تلخِ دختری از روزگارِ‌ بی پدر
سالِ نو در پسِ اولین بوسه­ی یک پسر تحویل می شود
مدارکِ‌ رفتنت در نبودنت به تخمِ‌ چپش تحویل می شود
آدم ها در شلوغیِ‌ شب عید از همیشه­ی خدا‌ تنهاترند
در سکوتِ‌ قلیان خانه ها به فکرِ‌ بوسه­ای ممنوعه و ترند
تکرارِ کتوبلوبلیون کتوبلوبلیون کتوبلوبلیون ایه سریوس! *
از رسیدن به رویایِ‌ کم رنگِ در حصارِ‌ دود مایوس!

پ.ن: تکه ای از یک آهنگ روسی: Alla Pugacheva  - Million Alyh Roz Кто влюблен, кто влюблен, кто влюблен и всерьез
یعنی
The one, who is seriously in love

چهارشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۰

اینجا بدونِ‌ من

نشسته ام به تماشایِ اینجایِ بدونِ من
اگر بروم ... صبح های زودِ بدونِ من
بر کدام بام نشسته کبوترهای جَلدِ‌ تو
آن طرفِ‌ پنجره ی خانه ی بدونِ‌ من
نشسته ام به تماشایِ اینجایِ بدونِ‌ تو
اگر بروی ... صبح های زودِ بدونِ‌ تو
بر کدام بام نشسته کبوترهای جَلدِ‌ من
آن طرفِ پنجره ی خانه ی بدونِ‌ تو
 پ.ن: اینجا بدون من نامِ فیلمی است از بهرامِ‌ توکلی.

جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۰

روزهای یللی تللی!

در وسعتِ میهنت جا برایِ رویایِ تو کم
فکرِ رازِ خنده های دختری از پشتِ‌ وبکم
تو نادیده گرفتی و باز زیرِ عینکم یه کم
در آمد و شدند حرف های پنهانِ زیرِ شکم
در شهری که عیاش فحشِ رکیکش باشد
سگ دویی پیِ ‌پول حرف و حدیثش باشد
وام و کار و زمین و ماشین دغدغه نیست
دغدغه زندگی و شغلِ شریفِ مردمش باشد
لم داده اند روی مبل عروسک های بی معطلی
انگشت های شصت پا در برابر هم روی عسلی
کودکِ درونم بزرگ شد به وقتِ فکرِ آغوشت
زنده می شود دوباره روزهای یللی تللی!

دوشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۰

جاده ها بسته ست

برف و سرما و کولاک و پیاده روی
جاده ها بسته ست کجا می روی
روزهای یخ زده ات دورِ میدانِ هِرَوی
بحرانِ جنسی و فکرِ مرگ و زیاده روی
جریمه ات برگشت تا مترو تنها بروی
گریه کنان و کشان کشان به گا بروی!
برگه های پذیرشت را ترجمه ی لغوی
آخر با جیبِ خالی تا کجا می روی؟

شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۰

انتخابت در برف!

پیامک ها و ژست های معصومانه شان که تمام شد
دلم برای جوان های امیدوارِ دور و برشان کباب شد
حضورِ‌ چشمگیرِ شناسنامه هایِ تشنه به نقشِ مهرها
حضورِ‌ پرشورِ‌ ما که گذشتیم از عادتِ خوابِ‌ ظهرها
صندوق های مانده در برف پسِ لودرها بر می گردند
تعرفه های یخ زده خدا را شکر گرم و سالم و بی گُردند     
برگه های شمرده را در قرارگاهش قرار می دهیم
و زنجیر به چرخ فرار را ترجیح بر قرار می دهیم!
کاندیدا حالا نشسته است پشتِ میز و یک ریز ....
کدام وعده ... دیگر تمام شد بخور و بپاش و بریز!

پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۰

آشفته ای!


در آسمانِ‌ سَرَت سقوط می کنند هواپیماهایِ‌ اِف
چالشیست هنوز برایت واژه یِ بی اِف جی اِف
صندوقچه های توبه تویِ دلت را قفل زدیُ
کلیدها را گم کردی و نشستی و جِر زدیُ
شانه زدم به زیرِ آن میزی که ...
به زیرِ یک پایه و با خیزی که ....
غافل از آن سه پایه ی دیگر که
پوسیده و نیست دیگر آن چیزی که ...
از گلم دلم کارَت به چک  و سیلی کشیدن
بفرما بنشینِ چهره ات دستورِ تامِ‌ بتمرگیدن
ماشینِ یکدنگی ام را کسی پنچر نمی کند
خارهای پشتِ من جز به من خنجر نمی کند

اسیرانِ‌ آزادی و عاشقانِ‌ اسارت


صلیبِ‌ سرخشان
نام من و تو را
به لیستِ اسیران نوشته است
دربندان آزادی!
همین ها
که مشق عشقِ‌ اسارت می کنند
تبصره های آزادیشان را
در قانونِ اساسی زیرِ بازوهاشان
نهان دارند

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...