شمایی که عکس ها و نوشته های لایک شده و به اشتراک گذاشته ی همدیگر را می خوانید. لایک ها لزوما امضای یک سند نیستند. سندی که دوستانتان را با آن محک بزنید. دوستی دارم که به اکثر نوشته هایی که لایک می کند معتقد نیست. بیشتر حرف هایی که پای نوشته های دیگران می نویسد نظرش نیست. کلیک هایش هم بدون شک پر از تردید است. او حتی به چیزی که ما در او می بینیم و فکر می کنیم که هست نیز معتقد نیست. یادم هست تا چهار صبح پای بحث های فلسفیمان می نشست و نزدیکی های صبح تا صدای اذان می آمد دوباره می رفت توی قالب خودش. جا می گرفت. آن قدر که بعد از سلام آخر سیگار آخرش را هم نمی کشید و می خوابید. چون سیگار کشیدن و بودن با ما برایش میوه ی ممنوعه بود. و وقتی که می خوابید چهره اش برای ما بر می گشت توی قاب خودش. او در شبکه های اجتماعی هر روز آزادی را برای من به اشتراک می گذارد. برابری ها را لایک می زند. او هر روز زیباترین شعرها را در صفحه اش می گذارد و زیباترین عکس ها را. تنها مایی که او را می شناسیم می دانیم هیچ کدام از این لایک ها امضاهای او نیستند. زیباشناسی او به این عکس ها و شعرها نمی خورد. او دنبال مقبولیتیست که در دنیای حقیقی به دستش نمی آورد. دارد دنیای دیگری را تجربه می کند. در قالب دیگری که به قواره ی فکری اش نمی خورد. کفشی که برای او بزرگ است و در عین حال گوشه ی پاهایش را هم می زند. کلاهی که آنقدر بزرگست که جلوی چشم هایش را گرفته. دنیای مجازی آن زمان که خودت هستی و اتاقت و نشسته ای پشت کامپیوترت. دنیایی ست پر از صداقت. همین که دنیایت را کشاندی آن تو. گه می زنی به همه چیز. هم چنان که می توانی خود خودت باشی. می توانی همه ی آن هایی باشی که نیستی و این دردناک است. دلقکی که هیچ گاه نخندیده. بندبازی که روی لبه ی جوب هم راه نرفته. نیازی به لو رفتن نیست. باور کنید درد می کشند. شبیه خودت نبودن و جنازه ای را تمام روز این طرف و آن طرف بردن طافت فرساست!
سهشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۰
فاصله ایست میان آدم ها و لایک هایشان
شمایی که عکس ها و نوشته های لایک شده و به اشتراک گذاشته ی همدیگر را می خوانید. لایک ها لزوما امضای یک سند نیستند. سندی که دوستانتان را با آن محک بزنید. دوستی دارم که به اکثر نوشته هایی که لایک می کند معتقد نیست. بیشتر حرف هایی که پای نوشته های دیگران می نویسد نظرش نیست. کلیک هایش هم بدون شک پر از تردید است. او حتی به چیزی که ما در او می بینیم و فکر می کنیم که هست نیز معتقد نیست. یادم هست تا چهار صبح پای بحث های فلسفیمان می نشست و نزدیکی های صبح تا صدای اذان می آمد دوباره می رفت توی قالب خودش. جا می گرفت. آن قدر که بعد از سلام آخر سیگار آخرش را هم نمی کشید و می خوابید. چون سیگار کشیدن و بودن با ما برایش میوه ی ممنوعه بود. و وقتی که می خوابید چهره اش برای ما بر می گشت توی قاب خودش. او در شبکه های اجتماعی هر روز آزادی را برای من به اشتراک می گذارد. برابری ها را لایک می زند. او هر روز زیباترین شعرها را در صفحه اش می گذارد و زیباترین عکس ها را. تنها مایی که او را می شناسیم می دانیم هیچ کدام از این لایک ها امضاهای او نیستند. زیباشناسی او به این عکس ها و شعرها نمی خورد. او دنبال مقبولیتیست که در دنیای حقیقی به دستش نمی آورد. دارد دنیای دیگری را تجربه می کند. در قالب دیگری که به قواره ی فکری اش نمی خورد. کفشی که برای او بزرگ است و در عین حال گوشه ی پاهایش را هم می زند. کلاهی که آنقدر بزرگست که جلوی چشم هایش را گرفته. دنیای مجازی آن زمان که خودت هستی و اتاقت و نشسته ای پشت کامپیوترت. دنیایی ست پر از صداقت. همین که دنیایت را کشاندی آن تو. گه می زنی به همه چیز. هم چنان که می توانی خود خودت باشی. می توانی همه ی آن هایی باشی که نیستی و این دردناک است. دلقکی که هیچ گاه نخندیده. بندبازی که روی لبه ی جوب هم راه نرفته. نیازی به لو رفتن نیست. باور کنید درد می کشند. شبیه خودت نبودن و جنازه ای را تمام روز این طرف و آن طرف بردن طافت فرساست!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر