شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶

" زنان و مردان با هم برابرند"؟!؟



دو نوشته ي زير را از دو نفر نويسنده كه يكي در غرب و ديگري در شرق زندگي كرده است را در نظر مي گيريم:
نيچه :
"همه چيز زن معماست و همه چيزش را يك راه گشودن است كه نامش آبستني است! مرد وسيله اي است براي زن . هدف هميشه بچه است. اما زن براي مرد چيست؟ مرد راستين خواهان دو چيز است :خطر و بازي. از اين رو زن را هم چون خطرناكترين بازيچه مي خواهد. مرد را براي جنگ بايد پرود و زن را براي دوباره نيرو گرفتن جنگاوران. ديگر كارها ابلهي است! جنگاور ميوه ي بسيار شيرين دوست نمي دارد. ازين رو دوستدار زن است زيرا شيرين ترين زن نيز تلخ است. زن كودك را به از مرد در مي يابد ، اما كودكي در مرد از زن بيش است. در مرد راستين كودكي پنهان است كه خوش دارد بازي كند . بياييد اي زنان و كودك را در مرد بيابيد! زن بازيچه ي باد پاك و ظريف ، همچون گوهري، رخشان از فضيلت هاي جهاني كه هنوز در كار نيست . در عشقتان فروز ستاره فرزان باد! و اميدتان اين باد ، بادا كه ابر انسان را بزاييم ! در عشقتان دليري باد ! با عشقتان بتازيد بر آن كس كه در شما هراس مي انگيزد. عشق شما فخر شما باد ! زن جز اين كمتر فخري مي شناسد. و اما ، فخر شما اين باد : بيش از آن دوست بداريد كه دوستتان مي دارند و در اين كار هرگز از هيچ كس واپس نمانيد. مرد را از آن زن هراس بايد آن گاه كه زن عاشق است. چه آن گاه است كه زن همه چيز را فدا مي كند و هيچ چيز ديگر را در نظرش ارجي نيست.مرد را از زن هراس بايد آن گاه كه زن بيزار است . زيرا مرد تنها در ژرفناي روانش شرير است، اما زن بدذات است. زن از چه كسي از همه بيش بيزار است؟ آهني به آهنربا چنين گفت : ،از تو از همه بيش بيزارم كه كشش داري اما نه چندان كه به خود بكشاني .شادكامي مرد اين است : من مي خواهم . شادكامي زن اين :او مي خواهد . زني كه با تمامي عشقش فرمان مي برد چنين مي انديشد : بنگر كه جهان هم اكنون كامل شده است! زن مي بايد فرمان برد تا براي رويه ي خود ژرفايي بيابد. نهاد زن رويه است. لايه اي پر جنب و جوش بر روي آب هاي كم ژرفا . اما نهاد مرد ژرف است و رودش در غارهاي زير زميني مي خروشد. زن قدرت او را حس مي كند اما آن را در نميابد. "
" به سراغ زنان مي روي ؟ تازيانه را فراموش مكن!"


در ميان شعرهايي كه نزار قباني سوريه اي برا ي لبنان سروده است و لبنان را به يك زن تشبيه كرده است مي توان نظر او را در مورد زن به خوبي درك كرد.
"من ياراي آن ندارم كه تو را تغيير دهم .../ يا ترا تعبير كنم .../ باورمكن كه مردي بتواند زني را تغيير دهد.../ ادعاي مردها دروغ است كه خيال مي كنند ، آن ها زن را از ميان دنده هاي خود آفريدند.../ زن به هيچ وجه از دنده ي مرد بيرون نمي آيد .../ اين مرد است كه از حوض زن بيرون مي آيد .../ همچنان كه ماهي از حوض آب بيرون مي آيد .../ "
"من نيروي آن را ندارم كه چيزي به تو ياد دهم .../ زنانگي تو خود دايره المعارف است ... "

نيچه يك غربي است و نزار قباني يك شرقي !

نيچه در فرهنگي زندگي مي كند كه ديدگاه نسبت به زن با ديدي كه مرد شرقي نسبت به زن دارد متفاوت است.
در فرهنگ نيچه ، زن توانسته است تا حدودي حقوق و قوانين انساني خود را به دست بياورد. اما در اين راه داستان به گونه اي ديگر شكل گرفته است . به نظر نيچه زن راه خود را اشتباه رفته است! و پا را از آن فراتر نهاده است! و اين كار نه تنها به او كمكي نكرده است بلكه زنانگش را هم از او گرفته است! او ديد مرد شرقي را در مورد زن شرقي پذيرفته است!
اما نزار قباني در فرهنگي زندگي كرده است كه زن نه تنها براي حقوق خود مبارزه نكرده است بلكه حتي با حقوق خود آشنايي ندارد. و هر چه براي او ارزش تلقي كرده اند را بي چون و چرا پذيرفته است! و اينجاست كه نزار تصميم مي گيرد از زن بنويسد و براي زن!




اما براستي جايگاه زن كجاست و حقوق زن را چگونه بايد تعريف كرد؟

طبق قوانين حقوق بشر :
ماده 1
تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند . همه دارای عقل و وجدان می باشند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند.
ماده 2
هر کس می تواند بدون هیچ گونه تمایز ، خصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر ، از تمام حقوق و کلیه آزادی هایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است ، بهره مند گردد...
ماده 3
هر کس حق زندگی، آزادی و امنیت شخصی دارد

ماده 4
احدی را نمی توان در بردگی نگه داشت و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد ممنوع است.
ماده 5
احدی را نمی توان تحت شکنجه یا مجازات یا رفتاری قرار داد که ظالمانه و یا بر خلاف انسانیت و شئون بشری یا موهن باشد.
ماده 6
هر کس حق دارد که شخصیت و حقوق او در همه جا به عنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته شود .


در جامعه كه نيچه در آن زندگي مي كند (غرب) درست مانند جامعه اي كه نزار زندگي مي كند(شرق) زن هيچگاه در جايگاه واقعي خود قرار نگرفته است!
زن گاهي آن چنان تحقير شده است كه به عنوان يك برده در خدمت مرد بوده است. و گاه مانند موجودي فرازميني مرد را برده ي خويش كرده است.
اما جدا از اين طرز تفكر ها كه ريشه در تاريخ زندگي انسان ها و نيازهاي آن ها دارد جز در مقاطع خاصي از تاريخ زن همواره تحقير شده است و كمتر از حقوق انساني خويش برخوردار بوده است.

اعلاميه ي زير كه به مناسبت سال جهاني زن در سازمان ملل متحد قرائت شده است را مورد توجه قرار مي دهيم .


" اصل تساوي حقوق مردان و زنان در منشور ملل متحد و همچنين در اعلاميه ي جهاني حقوق بشر اعلام شده و در ساير ميثاق ها و اسناد بين المللي نيز مورد تاييد قرار گرفته است.
به علاوه سازمان ملل متحد به همان گونه كه در كنفرانس بين المللي حقوق بشر نيز تاكيد شده ، كرارا اين اصل را مورد شناسايي و پذيرش قرار داده كه بدون شركت كامل زنان دوش به دوش مردان در تمام زمينه ها حفظ صلح و تضمين پيشرفت اقتصادي و اجتماعي ميسر نيست.
بدبختانه پيشرفت در اين جهت با كندي بسيار صورت گرفته است و هنوز هم شكاف وسيعي بين اصول مورد قبول و روش هاي معمول وجود دارد. در جستجو براي بهبود كيفيت زندگي كه عامل مشخصه ي جهان نوين است ، نمي توان پيشرفت زنان را جدا از مشاركت كامل آنان در امور رشد و توسعه تلقي نمود.
آروزي ما داير بر اين كه زنان سرچشمه ي جديدي براي موازنه و هماهنگي اجتماعي بشوند مبتني بر آن است كه به طور كامل به اشكال سنتي تبعيض در تقسيم كارها پايان داده شود. (اعلاميه ي پشتيباني از سال بين المللي زن ژانويه ي 1975) "

در قرن بيست و يك زماني كه ما توانسته ايم در ابعاد بسيار بزرگ و بسيار كوچك ، جهان پيرامون خويش را شناسايي كنيم و آن را در جهت رفاه و آرامش انساني در اختيار خويش قرار دهيم آيا مسئله ي زن اينقدر پيچيده است كه نتوانسته ايم آن را هضم كنيم؟ شايد واقعا هنوز به اين جمله اعتقاد نداريم كه " زنان و مردان با هم برابرند"؟!؟


پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۶

مدرسه ی حیوانات

در جنگل دنیا در نقطه ی به هم رسیدن آب های سرد و گرم در جزیره ای ناشناخته شهری بود. شهر حیوانات. شهری که در میان درختان انبوه پنهان بود و دست هیچ انسانی به آن نرسیده بود.حیوانات در طبیعت وحشی رام شده بودند. آن ها هیچ وقت انسان را ندیده بودند حتی اسم انسان هم به گوششان نخورده بود. در ذهن آنان حیوان همان انسانی بود که ما براي خود تعريف كرده ايم. آن ها تمام دنیا را در وسعت جزیره ی خویش یافته بودند.
جزيره در ميان آب هاي نيلگون هم چون مرواريدي سر برآورده بود و خانه ي حيواناتي شده بود كه فكر مي كردند اجدادشان يك روز از آسمان آمده اند. از جزيره اي در ميان آب هاي آسمان. دنيا براي آن ها كمي آن طرف تر به بن بست مي رسيد. شايد آن جا همه چيز پايان مي يافت و آب ها به جايي مي ريختند كه ارواح سرگردان در آن جا مشغول شستن گناهان خود بودند. حيوانات مدت ها بود فهميده بودند كه غريزه ي اصلي دنياي حيوانات آن ها را به خطر مي اندازد. و حس كرده بودند كه آن طرف غريزه يعني آگاهي به زندگي آنان معنايي خاص مي بخشد.
شير سلطان جنگل آگاهي و قدرت را شرط انسان بودن مي دانست. او آگاهي را مستلزم قدرت انديشه و قدرت را نگهبان آگاهي مي دانست. سلطان تمامي تلاشش اين بود كه با آگاه كردن حيوانات غريزه را از آن ها بگيرد. جنگل براي سلطان به منزله ي سيركي بود كه به تمام حيوانات ياد مي داد كه با دو پا راه بروند ، حرف بزنند و غريزه اصلي را به صليب بكشند.
جنگل قانون داشت. آنان طبق قانون متولد مي شدند با قانون بزرگ مي شدند و در سايه ي قانون خود را انسان مي ناميدند.
مدت ها بود كه ديگر نوآوري نداشتند انگار ديگر چيزي براي يادگيري وجود نداشت و معارفشان به انتها رسيده بود. ديگر جزيره فكر نمي كرد.قانون ها ابدي شده بودند. هيچ قانوني زير نور آفتاب نمي پوسيد و به گذشته نمي پيوست. شايد براي آن ها زمان مفهومي نداشت. زمان عبارت بود از يك روز تا روز بعد و دوباره از ديروز شروع مي شد و به امروز مي رسيد .فردا براي آنان معنايي نداشت حتي امروز هم در ديروز معنا نمي يافت. هر روز يك روز بود و عبارت بود از گذر يك شي نوراني در آسمان خيالشان و سير زندگي بر روي يك كمان كه از پيدايش آنان شروع و به خانه ي ارواح در آن طرف دريا ها ختم مي شد.
آگاهي به بن بست رسيده بود. هيچ مرغي پرواز را ياد نگرفته بود. اصلا ديگر به پريدن فكر نمي كردند. ماهي ها هم از ترس اعماق به زيستن در ساحل فكر مي كردند ، ساحلي نزديك.

يك روز كه جزيره در زير نور آفتاب و دربستر راكد زمان در ميان آبي هاي زمين و آسمان آويزان بود ناگهان زمين غرشي كرد و دود از مركز جزيره همراه با صدايي غران ساعت راكد جزيره را به حركت درآورد. دلفين پير كنار ساحل با گوزن مشغول بحث هاي روزانه بودند كه ناگهان صدايي بلند آن ها را شوكه كرد. دلفين به گوزن گفت آتشفشان! و در حالي كه آتشفشان را براي گوزن توضيح مي داد با سرعت شناكنان در كنار ساحل حركت كرد تا خود را به طرف ديگر جزيره برساند. گوزن هم كه از صداي انفجار هاي پياپي ترسيده بود در ركاب او شروع به دويدن كرد. بچه هاي مدرسه كه در طرف شرقي جزيره سكونت داشتند همه دلواپس خانواده هايشان در مركز جزيره بودند. ميمون پير به هيچ كدامشان اجازه نداد كه از مدرسه بيرون بروند فقط گوزن بود كه طبق عادت هر روز بيرون رفته بود.ميمون در قبال شاگردانش تعهد داشت. صداي به هم خوردن سنگ ها از كيلومتر ها شنيده مي شد. انگار هوا به يكباره چندين درجه گرمتر شده بود و اين باعث مي شد كه بچه ها با استرس بيشتري ماجرا را پيگير شوند. تنها خانواده اي كه خانه اش در مركز جنگل نبود خانواده ي گوزن بود كه سال ها قبل به خاطر قانون گريزي به غرب جزيره تبعيد شده بودند. گوزن و دلفين سعي كردند خودشان را به قسمت غربي جزيره برسانند اما ناگهان از دور گدازه ها را ديدند كه تمامي مركز جزيره را درنورديده و مثل سيلي از آتش همه چيز را با خود سوزانده و از غرب جزيره عازم دريا بود. دلفين نگاهي كرد و ناگهان ايستاد و گوزن را هم از طي كردن بقيه ي مسير منصرف كرد. همه رفته بودند. همه چيز از بين رفته بود.ديگر كسي زنده نمانده بود. گوزن و دلفين اندوهگين به سمت شرقي جزيره برگشتند و داستان را براي بازماندگان جزيره تعريف كردند.
از تمدن انساني حيوانات تنها يك مدرسه مانده بود.
مدرسه ي حيوانات!

گدازه هاي آتشفشان تمامي حيوانات مركز و غرب جزيره را با تمامي آثار قوانين انساني – حيوانيشان همراه با آب هاي غرنده به سمت خانه ي مردگان در آْن سوي آبي هاي دريا فرستاده بود.

جزيره تنها شده بود. جزيره از هميشه تنها تر شده بود. روح زنده ي جزيره فقط در يك مدرسه محبوس مانده بود. مدرسه مي بايست هر آن چه را گدازه ها با خود برده بود ، دوباره از نو بازتوليد كند. ديوار ارزش ها فرو ريخته بود. فرصتي بود تازه تا درميان داغ از بين رفتن ارزش هاي نيك و ارزش هاي به ظاهر نيك پلي زده شود از حيوان به سوي ابر حيوان . از حيوان به انسان.
اما ميمون پير توانايي آن رانداشت كه هدف را به دانش آموزانش بياموزد. چيزي از ذوب شدن فرهنگ فراحيواني جزيره نگذشته بود كه ميمون پير به جاي شير سلطان جنگل قانوني تصويب كرد. قانوني كه حتي آن سوي آب ها را هم فراموش كرده بود .
قانون لذت هاي حيواني
ميمون پير مي بايست معلم نسل ها مي شد. نسل هايي كه پدرانشان تنها بازماندگان نماينده ها ي آسمان بودند.

براي حيوانات جزيره همه چيز به بن بست رسيده بود. انسان براي حيوان مرده بود. ديگر كسي به فرا حيوان فكر نمي كرد.
اما همه چيز براي انسانيت به بن بست نرسيده بود. دلفين پير خردمند مي دانست كه انسان هنوز نمرده است و به گذار به سوي ابر حيوان فكر مي كرد. دلفين تصميم خودش را گرفته بود. دلفين عبور از دريا را گذار به سوي ابر حيوان مي دانست. دلفين تنها كسي بود كه اعماق آب ها را ديده بود. دلفين سال ها پيش سفري به آن سوي آب ها كرده بود. تا آن جا كه او رفته بود اثري از خانه ي ارواح نبود. آن جا حيوانات دو پايي را ديده بود كه در سرزمين خودشان حتي در اسطوره هاشان هم اثري از آن ها نديده بود. بعد از بازگشت تلاش كرده بود كه آن چه ديده است را براي ديگران بازگو كند اما كسي حرف هاي او را باور نمي كرد.
به خاطر حرف هايي كه دلفين بر سر زبان ها انداخته بود و موجب برخي قانون گريزي ها شده بود. سلطان او را از ارتباط با ساكنان جزيره محروم كرده بود. اما گوزن حرف هاي او را باور كرده بود. همين ارتباط فكري باعث دوستي عميقي بين آن ها شده بود. آن ها حتي در زمان تحصيل هم كه تمامي بچه هاي جنگل را بايد از خانواده ها جدا كرده و در شرق جزيره آموزش مي دادند از هم ديگر جدا نشده بودند و هر روز با همديگر بحث مي كردند.
بعد از آن اتفاق بزرگ مدرسه هم ديگر چيزي براي ياد داشتن به حيوانات جنگل نداشت.
افول اخلاق آن ها را به حيوانيت واپسين متمايل مي ساخت.
همه چيز فراموش شده بود. و تنها چيزي كه مانده بود غريزه ي اصلي بود.
"شير – خوك " پسر شير سلطان جنگل كه سال ها پدرش با غريزه ي حيواني مبارزه كرده بود سر دسته ي آن ها شده بود. پدر او سال ها قبل با دختر خانواده ي خوك ها ازدواج كرده بود تا غريزه ي مهار نشدني آن ها را كنترل كند اما امروز شير- خوك نه تنها حامي ايده هاي پدر نشده بود بلكه منجي خصلت هاي حيواني خوك هايي شد كه امروز قدرت شير را هم با خود يدك مي كشيدند.
جايي كه بايد مهد تمدن حيوان مي گرديد مهد حيوانيت مدرن شده بود.
گوزن وقتي كه اوضاع را بر اين منوال ديد جز براي ديدن خرگوش به مدرسه بر نمي گشت. او خرگوش را نماينده ي تمامي خصوصيت هايي مي ديد كه دلفين براي او از آهو گفته بود.
آهويي كه براي ساكنان جزيره ي او يك اسطوره بود.
حيوانات مدرسه به جاي زندگي در بطن جامعه ي خويش و فرهنگي كه در طول سال ها به دست آن ها رسيده بود امروز در ميان ديوارهايي به نام مدرسه غريزه ي حيوانيشان را پرورش مي دادند.
مدت ها گذشت و ديگر چيزي از تمدن حيواني آن ها نماند. انگار هيچ وقت جز اين نبوده اند.
آن ها به حيوانيت واپسين باز گشته بودند.
حيوانات مدرسه آموزش را كنار گذاشته بودند و در ميان جنگل به زندگي حيواني خود، بي هدف ادامه مي دادند. خرگوش اغلب اوقات خود را با دوستش بزغاله مي گذراند . آن ها تنها مونثان جزيره بودند و براي بقيه بسيار مهم بودند.
"شير- خوك "،" گرگ" ،"اسب" و "روباه" ديگر جز غريزه ي اصلي به هيچ چيز فكر نمي كردند. آن ها تمامي وقت خويش را صرف جلب توجه كردن خرگوش و بز مي كردند.
گوزن هم ديگر از اصلاح آنان نااميد شده بود. اما به خاطر خرگوش هر كاري را براي بازگرداندن آنان به مسير حركت به سوي انسانيت انجام مي داد و سعي مي كرد تمامي چيزهايي كه دلفين به او ياد مي داد را به بقيه آموزش بدهد اما حرف هاي او هيچ تاثيري در آن ها نگذاشت.
نه تنها مدرسه آن ها را براي انسانيت آماده نكرده بود بلكه پتانسيل آن ها را هم براي گذار از حيوانيت از آن ها گرفته بود. انگار مدرسه جز در بطن اجتماع مدرسه نبود.

يك روز كه گوزن نا اميد از اصلاح آنان كنار دريا منتظر دلفين بود هر چه منتظر ماند خبري از دلفين نشد. قبل از تاريك شدن هوا تمام جاهايي كه حدس مي زد دلفين آن جا باشد را گشت اما از دلفين خبري نشد.

مدت ها هر روز گوزن كنار ساحل در محل قرار هميشگي انتظار دلفين را مي كشيد. اما او هيچ وقت برنگشت.

دلفين رفته بود.

تنها انگيزه اي كه باعث مي شد گوزن آن شرايط سخت را تحمل كند خرگوش بود. اما يك روز كه گوزن براي ديدن خرگوش به قسمت شرقي جزيره برگشته بود خرگوش و بز را ميان درختان جنگل خوشحال و شادمان مشغول بازي با "شير-خوك" ، "روباه"، "گرگ" و "اسب" ديد.
با دقت به او نگاه كرد و به طرف دريا برگشت. دريا آرام تر از هميشه به نظر مي رسيد. مي توانست آهوي روياهايش را در ميان آب ها ببيند.انگار كسي او را به آن طرف آب ها صدا مي زد. توده اي از نور آن طرف آب ها به او چشمك مي زد. احساس قدرت عجيبي به او دست داد.به سوي دريا خيز برداشت. با صلابت به مسير خود ادامه مي داد حتي يك بار هم به جزيره نگاه نكرد. صداي نفس هايش امواج را خروشان راهي ساحل كرده بود.دريا به شدت بر گونه هاي جزيره سيلي مي زد و گوزن محو زيبايي توده ي نور در دوردست ها شده بود.









خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...