تولد تو نزدیک است و من نام هیچ گلی را بلد نیستم تا به تو تقدیم کنم. اینجا ما گل ها را به اسم نمی شناسیم. ما فقط گیاه های خوردنی را می شناسیم چون درد ما بیشتر نان است تا جان. اینجا هیچ کس به محبوبش گل نمی دهد. گل یک عادت است. برای مناسبت های تقویم. برای گرامیداشت های دولتی. تولد تو نزدیک است و من دشتی پر از گل برای تو کنار گذاشته ام در دامنهی کوه هایی که حالا باید زیر برف در انتظار بهار مانده باشند. سفید و زرد. رو به خورشید. بی ادعاتر از شقایق. ماندگارتر از گل نوروزی. عاشقانه ترین شعرهای دنیا را برای بابونه ها نوشته اند. بی گمان باید بابونه باشند. یک دشت بابونه منتظر توست که برگردی. تولد تو نزدیک است و تو هر سال دورتر می روی. دورتر و دورتر و دور تر .
---------------------------------------------
من همه چیز را فراموش کرده ام و کسی که همه چیز را فراموش می کند دیگر آن آدم قبلی نیست. آدم ها وقتی همه چیزشان را از دست می دهند خودشان را هم اجاره می دهند. اینجا را اجاره داده اند و خودشان رفته اند. بی گمان بخشی از هر کدام ما فاحشه تر از آنیست که در باورمان می گنجد و آن بخش همان نجابت ماست. فاحشگی و نجابت فرزندان خودخواهی های ما هستند. خودخواهی هایی که عاشق فراموش کردنند. فراموشی بالاترین خودخواهی هاست. من این کتاب ها را کی خوانده ام. اصلا این کتاب ها را کی نوشته. چی نوشته. من این شعرها را کجا شنیده ام. دارند چه می گویند. اصلا من چطور با همه ی شماها دوست بوده ام با این حجم بزرگ تفاوت هایتان در قیافه و هوش و سلیقه و معرفت و پول. بگذارید تنها باشم. بگذارید متراژ بختم را با روزگار و سرزمینی که در آن هستم بسنجم نه با خوشبختی و فلاکت شما. بگذارید برای مدتی تنها در دایره ی کلمات خودم زندگی کنم. با کلمات خودم حرف بزنم تا با تصاویر خودم دنیای جدیدی بسازم. آنقدر بزرگ که بشود دوباره چند نفرتان را جا دهم در خانه ای که امروز دارد می ریزد. سقفش. دیوارش. حصارش. برای مدتی نباشید که آوارهای خانه ی من بی گمان دل شما را هم زخمی خواهد کرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر