از روی سکو که نگاه کنی می شود سمت راست شما و سمت چپ تیم ما. همان اول بازی می کشد جلو. پشت سر هم با حرکات توامان دست و پا و ادا و اطوارهایی که بر خلاف تصور خودش اصلا به دل نمی نشیند پیغام می دهد که توپ را برسانید این طرف. حرف هایش قاطعیت مردانه هم ندارد. بیشتر شکلک های زنانه است. همان چیزی که من در مردها که ببینمش حالم به هم می خورد. پاس هم که می دهی بیشتر مواقع یا نمی تواند کنترل کند و یا به توپ نمی رسد. البته رسیدنش به توپ هم تعریفی ندارد. اگر کسی مقابلش ایستاده باشد بی برو برگرد توپ لو می رود. نباشد هم یکی در پنجاه توپی به نوک کفش هایش بخورد برود سمت دروازه. این ها همه اش یک طرف. در تمام طول نرمش و بازی با حرف های صد من یک غاز روی اعصاب همه راه می رود. هر دو سه دقیقه یک بار به پروپاچه ی یک نفر می چسپد. از راه رفتن یکی انتقاد می کند و به حرکات حین دویدن آن یکی می خندد. خودش هم نه لباس مناسبی ندارد و نه استیل دویدن مناسبی دارد. امروز با خنده آمده پیش من. می گوید چرا به او که می رسم زیاد روی خوش نشان نمی دهم. نمی داند که دست خودم نیست. من از آدم های بی خاصیت پر مدعا خوشم نمی آید. من اگر فوتبال بلد نیستم به اطرافیانم نگاه می کنم. اندازه ی قواره ی خودم هارت و پورت می کنم. اگر برای ورزش و تفریح آمده ام دیگر چه نیازی ست به تجسس در زندگی تک تک بچه های باشگاه. البته بی تفاوتی من نسبت به او ربطی به بازی فوتبال و این چیزها ندارد. بر می گردد به سال های دور. از بچگی از آدم هایی که خودشان هیچ پخی نبودند و دیگران را به توپ و تشر می بستند و یا انتظارات بی خودی داشتند بدم می آمد. دور و برشان نمی پلکیدم. خیلی زود فهمیدم که هر چه بیشتر از این دسته آدم ها فاصله بگیری آرامش بیشتری داری. او نمی داند که دست خودم نیست که آن طور که با بقیه می جوشم با او تا نمی کنم. شخصیت آدم ها وقتی که به بازی گرفته می شوند مشخص می شود. «شخصیت آدم ها توپ فوتبال نیست که اطمینان کنند بگذارندش جلوی پای تو و تو شوتش کنی بیرون!» این چیزی بود که می بایست در جواب می شنید اما چون ارزشش را نداشت من فقط با خنده گفتم که نه این چه حرفیست که می زنی. ما با هم مشکلی نداریم!
سهشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰
بی خاصیت های پر مدعا
از روی سکو که نگاه کنی می شود سمت راست شما و سمت چپ تیم ما. همان اول بازی می کشد جلو. پشت سر هم با حرکات توامان دست و پا و ادا و اطوارهایی که بر خلاف تصور خودش اصلا به دل نمی نشیند پیغام می دهد که توپ را برسانید این طرف. حرف هایش قاطعیت مردانه هم ندارد. بیشتر شکلک های زنانه است. همان چیزی که من در مردها که ببینمش حالم به هم می خورد. پاس هم که می دهی بیشتر مواقع یا نمی تواند کنترل کند و یا به توپ نمی رسد. البته رسیدنش به توپ هم تعریفی ندارد. اگر کسی مقابلش ایستاده باشد بی برو برگرد توپ لو می رود. نباشد هم یکی در پنجاه توپی به نوک کفش هایش بخورد برود سمت دروازه. این ها همه اش یک طرف. در تمام طول نرمش و بازی با حرف های صد من یک غاز روی اعصاب همه راه می رود. هر دو سه دقیقه یک بار به پروپاچه ی یک نفر می چسپد. از راه رفتن یکی انتقاد می کند و به حرکات حین دویدن آن یکی می خندد. خودش هم نه لباس مناسبی ندارد و نه استیل دویدن مناسبی دارد. امروز با خنده آمده پیش من. می گوید چرا به او که می رسم زیاد روی خوش نشان نمی دهم. نمی داند که دست خودم نیست. من از آدم های بی خاصیت پر مدعا خوشم نمی آید. من اگر فوتبال بلد نیستم به اطرافیانم نگاه می کنم. اندازه ی قواره ی خودم هارت و پورت می کنم. اگر برای ورزش و تفریح آمده ام دیگر چه نیازی ست به تجسس در زندگی تک تک بچه های باشگاه. البته بی تفاوتی من نسبت به او ربطی به بازی فوتبال و این چیزها ندارد. بر می گردد به سال های دور. از بچگی از آدم هایی که خودشان هیچ پخی نبودند و دیگران را به توپ و تشر می بستند و یا انتظارات بی خودی داشتند بدم می آمد. دور و برشان نمی پلکیدم. خیلی زود فهمیدم که هر چه بیشتر از این دسته آدم ها فاصله بگیری آرامش بیشتری داری. او نمی داند که دست خودم نیست که آن طور که با بقیه می جوشم با او تا نمی کنم. شخصیت آدم ها وقتی که به بازی گرفته می شوند مشخص می شود. «شخصیت آدم ها توپ فوتبال نیست که اطمینان کنند بگذارندش جلوی پای تو و تو شوتش کنی بیرون!» این چیزی بود که می بایست در جواب می شنید اما چون ارزشش را نداشت من فقط با خنده گفتم که نه این چه حرفیست که می زنی. ما با هم مشکلی نداریم!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر