شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۱

تِ اکسترانو

 
 
دخترانِ خود به چشمِ یقین ... که جنده شدند
زنانِ شوهر کرده به حکمِ قبیله ... فرشته شدند
پسرانِ سیگاریِ دیگران را به چشم یک معتاد
لمپنانِ بی اندیشه را به ذکرِ خیر که آن استاد
روی یالِ تپه ها مهم نیست منشا دردها کجاست
مهم رهایی از فکرِ این که کرک های ناف از کجاست
صبح کار و شب مهمانی و خواب و روز و شب از نو
در حسرتِ دانلودِ آرامشِ ترانه ای که... تِ اکسترانو
 چکیده ی عمر پدربزرگی شعر می شود لایِ قرآنش
خالی از تصویرِ مردی با خنده ها و اشک های پنهانش

پی نوشت:
te extraño آهنگی از: Andrea Bucelli

دوشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۱

این نفس زدن ها


جرعه ی ریخته ی بطریِ ویسکی ام
بر کاغذِ مچاله ی با سوالِ من کی ام
و بازی بی هدف با خودکارِ لکسی ام
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
کوه پیمایی زورکی با دمپایی
رکورد عمل شعر یکجا سرپایی
دخترانِ کولی، پشتِ آیفونِ گدایی
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
اضطرابِ پشتِ سدِ آبگیری نشده
ماهیانِ هنوز به دریا راهی نشده
تکاندنِ شلوارِ کهنه ی خاکی نشده
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن
گفت پارو نزن دریا آرام می شود
طوفان از خودِ قایق آغاز می شود
پس این نفس ها کی تمام می شود
هاه هاا هاه هن هاه هاا هاه هن

جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۱

شعرِ بی دفاع

 
شعر
بازی ساده ی عجیبی ست
تک نفره
دو نفره
چند نفره
دشواری اش اما آن جاست
که در شعرِ بی دفاع
واژه های سراپا حمله نیست!
شعرِ سراپا حمله هم
شعر نیست!

که خسته است؟!


دشمن پشت کدام تپه است جلودار
که در انعکاس کوهی که شکسته است
داد می زنی که خسته است؟
ذهن این تپه ها
پر از صدای این گلوله هاست
دل مادری پر از تکرار این که خسته هاست
پشت این تپه ها صدای آب
انفجار تکه تکه ی مین ها میان سنگ و آب
سرمه ی چشم های دختری در مسیر آب
عقب دار بگو که دست نگهدار
می شود به جای عکس مردی با تفنگ روی این سنگ ها
سنگری برای شعرهای عاشقانه ساخت
می شود به جای قتل عام ماهیان در حصار تور و سد
در پناه استخر کوچکی
پای خسته ی دشمن پشت تپه را به آب زد!                          

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۱

بزرگترین مزیت یک شهر

اصلا مزیت شهر ما همین است
که هواشناسی ندارد
و وقتی درست نمی دانی
انگشت پایت چقدر یخ زده
و عرق های پیشانی ات از کجا آمده اند
نوک انگشتانت را که خیس کنی
همه ی بادها
آن طور می وزند
که کبکی خروس بخواند
انگار در بحبوحه ی یک جنگ جهانی
به آرامش غاری در روستایی دور
پناه برده باشی

پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۱

جایی برای ماندن!

تتمه ی دستمزدِ یک ماهم
پاسپورتی شده است
نه برای تجارت در دبی
یا سک/س در تایلند
و سفرِ توریستی به یک کشورِ عربی
و شاید سرم کلاه رفته باشد
که برای تحصیل در هندوستان
و کار در استرالیا
ما گواهینامه های رانندگیمان را
و زندگیمان را ترجمه می کنیم
تا با قایق های ماهیگیری از قبرس
یا در موتورخانه ی کشتی های بی ناخدا
به اروپا و استرالیا برسیم
و نقاشِ ساختمان بشویم
یا فحش بنویسم رویِ دیوار
تا از لاپایِ آزادیِ تهران بیرون کشیده باشیم
و با برج ساعت بیگ بن در کادر
برای گذشته هامان
عکسِ خوشبختی بفرستیم
و شب ها در رستورانی که ظرف می شوییم
پیتزای بدبختی بخوریم
و با شبکه های تلویزیونی درد دل کنیم!
نه هرگز این گونه نبوده
این پاسپورت من است
که حاضر نیست
در صفِ تحقیرآمیز دیوار حیاط هیچ سفارتخانه ای
و زیر هیچ پرچم و چادری
با برگ قرمز و ستاره و هلال و صلیب سرخش
روز را به شب
و شب را به روز برساند
پاسپورت من تشنه ی هیچ مهری نیست
اگر که این جا
جایی برای ماندن بود!

دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۱

مثل ...


مثل لذتِ پیدا کردنِ آخرین تخمه ی ته نایلون
مثل شوقِ هوا کردنِ بالونی با پنبه و نایلون
بسته ی شش تاییِ آب رنگِ هدیه­ی کارنامه ام
خنده های دختری در متنِ ساده ی اولین نامه ام
تیر و کمانی که هااااا تا اوجِ سروها می رفت
توپی که از تیرکِ نامرئی سنگ ها می رفت
نانی که با دستانِ کودکی ات به تنور می چسپید
حتی آب تنیِ برکه های چون مرداب می چسپید
نیم نمره ات پرید در هق هقِ فراموشیِ واژه ی انگل
شادیِ یافتن کودکِ گمشده ات در خلوتِ جنگل!

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۱

خنده ی تلخ!

 
بدونِ پول، قافیه هایت همه وام می شود
فکرِ مادرت درگیرِ ناهار و شام می شود
چهار زانو نشسته ای روبرویِ گوشی ات
بلیط های رفتنت چرا نرفته پانچ می شود!
پلک می بندم و دور می شوم از تلفنِ همراهم
بی دغدغه ی روزهای رفته و سال های در راهم
بیا و مرا توقیف کن به بن بست اداره ی راهت
با معشوقه و سیگاری و الکل و بالکل که گمراهم
عکس های هم اتاقی ات کنار هم خودِ خودش می شوند
زنِ خیابانی و مردِ خانگی به نبشِ میدان یکی می شوند
فرودی بدون پرواز تا گیشه ی بسته­ ی بخت آزمایی ها
خنده ی مامورِ گذرنامه و عکسِ پشت مهر یکی می شوند

سرنوشت کرم های جمجمه ام


جوجه ات درونِ جمجمه ام
سرگرمِ کلافِ کرم هایی بود
برای آشیانه ی شب های تنهاییت
تو رفتی و به خیالت از گوش هایم
کرم ها بیرون زده باشند
بدتر از آن است که فکر می کنی
طعمه ی مار بزرگی شده ام
چمباتمه در جمجمه ام

چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۱

عدالتش!


یک کفه ی ترازویِ عدالتش
مردیست که با وافورِ شکسته اش
رگش را زده
در کفه ی دیگر
زنیست تنها
با دو بچه ی عقب افتاده و کور 
مردی که در آن کفه کم آورده
خودِ زندگیست
که سنگینی کفه ی دیگر را
به دوش نمی کشد!
و تنها زمین است که دروغ نمی گوید
به جای به دوش کشیدنِ امانتش
می بلعدشان!

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۱

رازِ‌ رفتن ها

 
رفتنِ آدم ها اگر دستِ خودشان نباشد
جای ردِ پاها را که نگاه کنی
همه شبیه هم نیستند
یکی به راست
یکی به چپ
و هر از چند گاهی مشخص است برگشته
 عقب عقب کوچه تان را و درِ خانه تان را نگاه کرده
انگار از بن بست ترین کوچه ی یخ زده ی دنیا
پلکانی کشیده باشند برای بردنش
و بر دیوارهای کنار هر پله
جای شانه هایش افتاده باشد
من این ها را خوب می دانم
ولی بعدِ رفتنت
دو روز و دو شب
باران کوچه را شسته بود
تا که رازِ رفتنت بماند برای برفِ سال های بعد!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...