شاملو می گوید که انسان دشواری وظیفه است. کدام وظیفه!؟ خب می شود گفت که حق با شماست. مگر دنیا با این همه جبر و تکلف به چه حقی و چه باری را می خواهد بر گردن ما تحمیل کند. هیچ کس حق ندارد در این دنیای بی خدا برای ما شرح وظایف بنویسد. پس ما می مانیم و تنهایی و یک دنیای بزرگ بی هدف. ما می مانیم و رهایی و بی تکلفی. انسان کجای این دنیا نشسته است. اینجاست که انسان خدا می شود و انسانیت معنا پیدا می کند. آرمان ها شکل می گیرند و از بالا که نگاه کنی آدم هایی را می بینی که بی ادعا و نه از سر بلاهت شانه هایشان را تکیه گاه بارهای بزرگی کرده اند که می توانسته اند به راحتی از پذیرفتنشان شانه خالی کنند. همکار خوب من. دوست قدیمی من. در طول روز ما حرف های زیادی برای گفتن پیدا نمی کنیم جز این که بگوییم هوا دارد کم کم سرد می شود و ماژیک های وایت برد ایرانی ماژیک های خوبی نیستند. البته که هوا دارد کم کم سرد می شود و تو که خودت همیشه دیر می رسی نباید دانش آموزت را که از کیلومترها آن طرف تر دیر به مدرسه می رسد را از کلاست بیرون کنی و البته که با همین ماژیک های ایرانی هم می شود بزرگ روی تخته نوشت که انسان دشواری وظیفه است. اصلا نه به خاطر دریافتی ماهانه ات و نه به خاطر کنترل آقای بالاسری ها. به خاطر آن سه نفری که دست های یخ زده شان را لای پره های شوفاژهای مدرسه گذاشته اند و جزوه هایشان را مرور می کنند. نه. اصلا همه ی این ها به کنار. به خاطر خودت تا احساس غیر مفید بودن نکنی. به فرض که انسان بودن یک فریب بزرگ باشد. به روزهای پیش رویت نگاه کن و نگاه هایی که درگیر تواند. اگر توانش را در خودت نمی بینی برای همیشه این بار را زمین بگذار و برو. بعد از من و تو شاید دیگرانی بیایند که این ها را بهتر فهمیده باشند. دیگرانی که انسانیت را به دانش آموزان ما و آیندگان نیز بیاموزند. دیگرانی که پای تخته مدام با خود بگویند که انسان دشواری وظیفه است! بر می گردی و با افتخار می گویی که تو آدمی نیستی که در برابر این بچه های کودن بی فرهنگ و بی خانواده کم بیاوری. فحش می دهی. متلک می گویی. بی پروا کتک می زنی. بر می گردی و می گویی که ارزشش را ندارند که برایشان آنقدرها تلاش کنی. لب تابت را روشن می کنی. با اینترنت مدرسه دانلود می کنی و شاگردهایت مثل بچه هایی که تمرین املا و خواندن می کنند دروس تخصیصشان را با صدای بلند از روی کتاب قرائت می کنند و تو اسمش را می گذاری تدریس و دانلود می کنی و دانلود می کنی. بر می گردم و می گویم که این ها که هیچ کدامشان به دردت نمی خورد و تو می گویی که می ارزد که داشته باشیشان و من ته دلم می گویم چیزی که تو باید داشته باشی و بیارزد وجدان است و درک وظیفه ی انسانی ات. چیزی که دانلود نمی شود. باید با تمام وجودت در خودت آپلودش کنی!
سهشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۰
دشواری وظیفه
شاملو می گوید که انسان دشواری وظیفه است. کدام وظیفه!؟ خب می شود گفت که حق با شماست. مگر دنیا با این همه جبر و تکلف به چه حقی و چه باری را می خواهد بر گردن ما تحمیل کند. هیچ کس حق ندارد در این دنیای بی خدا برای ما شرح وظایف بنویسد. پس ما می مانیم و تنهایی و یک دنیای بزرگ بی هدف. ما می مانیم و رهایی و بی تکلفی. انسان کجای این دنیا نشسته است. اینجاست که انسان خدا می شود و انسانیت معنا پیدا می کند. آرمان ها شکل می گیرند و از بالا که نگاه کنی آدم هایی را می بینی که بی ادعا و نه از سر بلاهت شانه هایشان را تکیه گاه بارهای بزرگی کرده اند که می توانسته اند به راحتی از پذیرفتنشان شانه خالی کنند. همکار خوب من. دوست قدیمی من. در طول روز ما حرف های زیادی برای گفتن پیدا نمی کنیم جز این که بگوییم هوا دارد کم کم سرد می شود و ماژیک های وایت برد ایرانی ماژیک های خوبی نیستند. البته که هوا دارد کم کم سرد می شود و تو که خودت همیشه دیر می رسی نباید دانش آموزت را که از کیلومترها آن طرف تر دیر به مدرسه می رسد را از کلاست بیرون کنی و البته که با همین ماژیک های ایرانی هم می شود بزرگ روی تخته نوشت که انسان دشواری وظیفه است. اصلا نه به خاطر دریافتی ماهانه ات و نه به خاطر کنترل آقای بالاسری ها. به خاطر آن سه نفری که دست های یخ زده شان را لای پره های شوفاژهای مدرسه گذاشته اند و جزوه هایشان را مرور می کنند. نه. اصلا همه ی این ها به کنار. به خاطر خودت تا احساس غیر مفید بودن نکنی. به فرض که انسان بودن یک فریب بزرگ باشد. به روزهای پیش رویت نگاه کن و نگاه هایی که درگیر تواند. اگر توانش را در خودت نمی بینی برای همیشه این بار را زمین بگذار و برو. بعد از من و تو شاید دیگرانی بیایند که این ها را بهتر فهمیده باشند. دیگرانی که انسانیت را به دانش آموزان ما و آیندگان نیز بیاموزند. دیگرانی که پای تخته مدام با خود بگویند که انسان دشواری وظیفه است! بر می گردی و با افتخار می گویی که تو آدمی نیستی که در برابر این بچه های کودن بی فرهنگ و بی خانواده کم بیاوری. فحش می دهی. متلک می گویی. بی پروا کتک می زنی. بر می گردی و می گویی که ارزشش را ندارند که برایشان آنقدرها تلاش کنی. لب تابت را روشن می کنی. با اینترنت مدرسه دانلود می کنی و شاگردهایت مثل بچه هایی که تمرین املا و خواندن می کنند دروس تخصیصشان را با صدای بلند از روی کتاب قرائت می کنند و تو اسمش را می گذاری تدریس و دانلود می کنی و دانلود می کنی. بر می گردم و می گویم که این ها که هیچ کدامشان به دردت نمی خورد و تو می گویی که می ارزد که داشته باشیشان و من ته دلم می گویم چیزی که تو باید داشته باشی و بیارزد وجدان است و درک وظیفه ی انسانی ات. چیزی که دانلود نمی شود. باید با تمام وجودت در خودت آپلودش کنی!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر