هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز تعطیل ساعت شش صبح از خواب بیدار شوم. سیر خواب. دراز کشیده روی تخت. غرق در صداهای آدم های مختلف و دیالوگ های پراکنده ی چند فیلم که برخی هایشان را هم ندیده ام، به قندیل های آویزان آن طرف پنجره زل بزنم.
روی پشت بام خانه ی روبرویی هفتاد هشتاد سانتی متر برف نشسته. به سقف نگاه می کنم. یعنی چقدر تحمل دارد. باید مرگ عجیبی باشد وقتی روی تخت دراز کشیده ای و خواب و ناگهان سقف پایین می آید و بیدار می شوی. نه. بیدار نمی شوی.
دلم برای چای دم کشیده روی سماور و اجاق گاز تنگ شده. به لطف کژال از مرحله ی چای کیسه ای کاغذی به چای فله ای با کیسه ی فلزی! گذر کرده ام. حالا کمی طعم و مزه ی چای را حس می کنم. لای نان تست نباید بیش از اندازه پنیر بگذاری. طنین تردی نان و مزه ی گهگاهی پنیر باید زبانت را به رقص در بیاورد. بعد از چای شیرین یک لیوان آب سرد سرد، حال آدم را خوب می کند.
هنوز کمی کمرم درد می کند. این چند روزه صبح ها باید یک ربع نیم ساعت برف های دم درب را پارو کنم تا بتوانم به خیابان اصلی برسم. دیشب به پدرم گفتم سرمای اینجا سوز ندارد اما یادم رفت بگویم برف پارو کردن من را یاد آن روزهایی می اندازد که نسرین با دمپایی در آن زمستان های سرد دیواندره می رفت توی تراس بزرگ خانه ی قدیمیمان و برف ها را می ریخت توی حیاط. لباس ها را که یخ کرده و زیبا می شدند را از روی طناب بر می داشت و می آورد تو آویزان می کرد روی چوب لباسی کنار بخاری. بعد روی دیش ماهواره آب جوش می ریخت که ما بتوانیم تلویزیون ببینیم و حالا از درد پا نمی تواند بخوابد. یادم رفت بگویم برف پارو کردن من را به آن روزهایی می برد که پشت بام خانه ها ایزوگام نمی شد و قیر و گونی و فکر کنم آسفالت و تا کمی برف روی پشت بام می نشست همه با پارو می رفتیم روی پشت بام. نه فقط ما. همه روی پشت بام هایشان بودند. همان جا با هم کلی خوش و بش می کردند. برف ها را می ریختیم توی حیاط. بعد برف های حیاط را می ریختیم توی کوچه و بعد برف های کوچه را لودرها در آخر کوچه جمع می کردند. همان جا که ما رویش سرسره بازی می کردیم. نمی دانم چرا خیلی ها اصرار داشتند برف ها و یخ ها ی دم در خانه هایشان را بریزند وسط خیابان که ماشین ها که رد می شوند آب شوند. نمی شد چند هفته منتظر بمانند. زمستان را دوست نداشتند. برف را هم فقط برای کشاورزی و به خاطر پول می خواستند. حالا من اینجا به زمستان های آن سال های خودمان برگشته ام اما بدون شما و کاش اینجا بودید. فرشید باید یادش باشد که چکمه هایی که از مدرسه هدیه گرفته بودم را با چاقو آج هایش را صاف می کردم تا بتوانم لیز بخورم تا مدرسه و از مدرسه تا خانه. حالا گاهی از لیز خوردن می ترسم. از افتادن و از خیابان های تاریک و جاده های برفی.