پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۷

زبان پدری

برف که می بارد
گنجشک های محله مان
بر بالاترین شاخه های درختان
رو به پنجره می نشینند
و با تمام زبان های دنیا
برای من آواز می خوانند
با زبان مادریمان که نگاهشان می کنم
با زبان پدریمان سکوت می کنند
تا آرامش برف
با زبان کتاب های مدرسه مان
برایشان شعر میخوانم
و همچنان که دانه های برنج روی برف ها می ریزد
با زبان تمام مهاجران جهان
بغض می کنم

یکشنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۷

برف روی شیروانی

در اولین شب زمستان
فرشته ها به خط بر هلال ماه می نشینند
شیطان روی ابرها روبه رویشان می ایستد
گردنش را کمی به چپ می چرخاند
شانه ی راستش را بالا می دهد
آکاردئونش را روی سینه اش می گذارد
و به زمین نگاه می کند
آن جا که پیامبری در آتاکاما
 فلوتش را از بقچه اش بیرون می کشد
و چوپانی در دامنه های مون بلان
 ساز دهنی اش را از جیبش در می آورد
زمین و آسمان از صدای ساز پر می شوند
باد از خود بی خود می شود
و ماه در رویای نیمه شبش سرخوشانه غلت می زند 
فرشته ها معلق درآسمان پخش می شوند
و در ابرها بال می زنند
و برف از بال زدن فرشته ها در ابرها آغاز می شود
گفتم زمستان به همین سادگی
به همین زیبایی
این گونه آغاز می شود
گفت اما شاخه ها زیر بارش برف ها می شکنند
و من دلم می گیرد
گفتم به زیبایی باران های بعد از برف های سنگین فکر کرده ای
و چیزی نگفت
خوب می دانم از ریزش برف های روی شیروانی می ترسد

شنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۷

یک لیوان آب سرد بعد از چای شیرین


هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز تعطیل ساعت شش صبح از خواب بیدار شوم. سیر خواب. دراز کشیده روی تخت. غرق در صداهای آدم های مختلف و دیالوگ های پراکنده ی چند فیلم که برخی هایشان را هم ندیده ام، به قندیل های آویزان آن طرف پنجره زل بزنم. 
روی پشت بام خانه ی روبرویی هفتاد هشتاد سانتی متر برف نشسته. به سقف نگاه می کنم. یعنی چقدر تحمل دارد. باید مرگ عجیبی باشد وقتی روی تخت دراز کشیده ای و خواب و ناگهان سقف پایین می آید و بیدار می شوی. نه. بیدار نمی شوی.  
دلم برای چای دم کشیده روی سماور و اجاق گاز تنگ شده. به لطف کژال از مرحله ی چای کیسه ای کاغذی به چای فله ای با کیسه ی فلزی! گذر کرده ام. حالا کمی طعم و مزه ی چای را حس می کنم. لای نان تست نباید بیش از اندازه پنیر بگذاری. طنین تردی نان و مزه ی گهگاهی پنیر باید زبانت را به رقص در بیاورد. بعد از چای شیرین یک لیوان آب سرد سرد، حال آدم را خوب می کند. 
هنوز کمی کمرم درد می کند. این چند روزه صبح ها باید یک ربع نیم ساعت برف های دم درب را پارو کنم تا بتوانم به خیابان اصلی برسم. دیشب به پدرم گفتم سرمای اینجا سوز ندارد اما یادم رفت بگویم برف پارو کردن من را یاد آن روزهایی می اندازد که نسرین با دمپایی در آن زمستان های سرد دیواندره می رفت توی تراس بزرگ خانه ی قدیمیمان و برف ها را می ریخت توی حیاط. لباس ها را که یخ کرده و زیبا می شدند را از روی طناب بر می داشت و می آورد تو آویزان می کرد روی چوب لباسی کنار بخاری. بعد روی دیش ماهواره آب جوش می ریخت که ما بتوانیم تلویزیون ببینیم و حالا از درد پا نمی تواند بخوابد. یادم رفت بگویم برف پارو کردن من را به آن روزهایی می برد که  پشت بام خانه ها ایزوگام نمی شد و قیر و گونی و فکر کنم آسفالت و تا کمی برف روی پشت بام می نشست همه با پارو می رفتیم روی پشت بام. نه فقط ما. همه روی پشت بام هایشان بودند. همان جا با هم کلی خوش و بش می کردند. برف ها را می ریختیم توی حیاط. بعد برف های حیاط را می ریختیم توی کوچه و بعد برف های کوچه را لودرها در آخر کوچه جمع می کردند. همان جا که ما رویش سرسره بازی می کردیم. نمی دانم چرا خیلی ها اصرار داشتند برف ها و یخ ها ی دم در خانه هایشان را بریزند وسط خیابان که ماشین ها که رد می شوند آب شوند. نمی شد چند هفته منتظر بمانند. زمستان را دوست نداشتند. برف را هم فقط برای کشاورزی و به خاطر پول می خواستند. حالا من اینجا به زمستان های آن سال های خودمان برگشته ام اما بدون شما و کاش اینجا بودید. فرشید باید یادش باشد که چکمه هایی که از مدرسه هدیه گرفته بودم را با چاقو آج هایش را صاف می کردم تا بتوانم لیز بخورم تا مدرسه و از مدرسه تا خانه. حالا گاهی از لیز خوردن می ترسم. از افتادن و از خیابان های تاریک و جاده های برفی.


شنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۷

پیوند پرتقال و گلابی از درخت کاج

بالاخره مادالین بعد از پنج ماه به رومانی برگشت و من می توانستم دوباره در خانه ی قبلی ام در فراون برگ ساکن شوم. تمام اثاثیه ام که فقط یک چمدان بود را در صندلی عقب ماشین گذاشتم. کلاودیا یک مایکروفر، یک تستر، یک قوری برقی و چند ملافه را برایم کنار گذاشته بود که ولفگانگ آن ها را با ماشینش برایم آورد. بعضی محبت ها را به هیچ شکلی نمی شود جبران کرد. درب خانه را که باز کردم شوکه شدم. زندگی شخصی مادالین درست شبیه کارکردنش بود. همان طور که تمام کارها و نقشه های اتوکدش را باید از اول تا آخر ویرایش می کردیم، خانه را هم از همان درب ورودی تا بالکن باید تمیز می کردم و حالا وقتش بود که به کژال زنگ می زدم که برای تعطیلات کریسمس بلیط بگیرد. صبح بخیر خانم اونتروگر. روز بخیر خانم گیرتراود. همسایه های مهربان.
بالاخره بعد از نه سال کژال را دیدم. برخلاف من آنقدرها ظاهرش تغییر نکرده بود. سختی های زندگی شخصی اش در کانادا از او زنی پخته تر و آرامتر ساخته است. هر چند هنوز هم شر و شور و دیوانگی خانوادگی مان در رگ هایش جریان دارد. در همان فرودگاه وین یک عکس غافگیر کننده ی دو نفره گرفتیم و در گروه تلگرام خانوادگیمان گذاشتیم و تلفن ها شروع شد. چند روز اول را در وین ماندیم. سعی کردم تا جایی که امکان دارد بیشتر و بیشتر ببیند و بخندد و حرف بزند. 
ساعت ها پیاده روی روزانه و شبانه در اینر شتات، نشستن کنار دانوب و پرسه زدن در کنار زیبایی های کاخ های شون برون و هافبورگ و بلودیره، کلیساهای سنت استفان و سنت پیتر و همه ی آن چه که می توانستیم در این زمان محدود ببینیم فقط و فقط برای این بود که سرمای دوری این سال ها را اندکی فراموش کند. چند روزی هم به آردنینگ برگشتیم. از کتابخانه و موزه و کلیسای ادمونت دیدن کردیم. شب سال نو (سیلوستر یکم) را هم در ادمونت مهمان کلاودیا بودیم و آتش بازی آغاز سال جدید را در بار زنتروم بودیم. روز بعد یک پیاده روی نسبتا طولانی در یک روز برفی تا کلیسای فراون برگ و اندکی گشت و گذار در لیتزن و بعد هم راهی گراتز شدیم. قدم زدن در خیابان های چراغانی شده ی شب های عید و پیاده روی در امتداد رود مور و بالا رفتن از  شلوسبرگ و پناه بردن به آرامش رستوران های ترکی و افغانی. بعد هم به موزه آرنولد در تال رفتیم و وین و حالا تا یک ساعت دیگر باید در فرودگاه تورنتو باشد و من مشغول شنیدن پادکست رادیو صدای زمین هستم در باره حسین پناهی. 

واضح ترین چهره های ما را
تنها دست های لرزان تصویر می کنند
و چقدر آرام می گیریم
وقتی لرزش چشم هایمان
از نگاه دوربین ها پنهان می ماند

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...