در تمام سال های دانشگاهم سه هم اتاقی متفاوت از دیگران داشتم. متفاوت از این نظر که حالا که به گذشته نگاه می کنم تنها کسانی هستند که از بودن دوباره با آن ها لذت نخواهم برد.
- پشت آن میز قرمز می نشست. گوشی سامسونگ نقرهای تاشوش را طبق عادت یکی دو بار باز و بسته می کرد. چند باری باد داخل بینی اش را تو می کشید و به یکباره بیرون می داد. دست چپش می رفت لای موهای وزوزیش. به گوشه ی سقف خیره می شد. ناگهان بر می گشت و با صدای بلند درس خواندنش را ادامه می داد. من از بالای تخت دو طبقه حواسم به او بود. من همیشه حواسم به او بود حتی سال بعدش که از خوابگاه ما رفته بود و وسط سالن ولو شده بود روی موزاییک ها، چیزی نمانده بود برایش گریه کنم. نه به خاطر عینک ذره بینی اش. نه به خاطر ترم های متوالی مشروطیش. به خاطر تنهایی اش. دانشگاه تمام شده و او رفته. شماره اش را چند باری توی گوشیم دیده ام اما هیچ وقت دلم نخواست حتی یک تماس هم با او بگیرم. چون می دانم او برای سال هایی که با هم گذرانده ایم آنقدر ارزش قائل نبوده که گوشیش را بردارد و بگوید زنده ای دوست من!
- هم اتاقی شدنمان اتفاقی بود. نه ماه هم اتاقی بودیم که اگر یک هفته یا چهار سال تمام هم بود تفاوتی نداشت. قبلا شناخت مختصری از همدیگر داشتیم. شاید همین چند خط را فقط بتوانم دربارهی نه ماه دوستیمان بنویسم. حوزه ی خصوصیش آنقدر کوچک بود که خودش هم داخلش جا نمی شد! من دوست های خودم را داشتم و او دوست های خودش. (چند سال بعد وقتی در پادگان با صمیمی ترین دوستش برخوردم فهمیدم که آن ها هم هیچ وقت با هم دوست نبوده اند!) همین باعث می شد ما همیشه در عین این که هم اتاقی های بدی برای هم نبودیم هیچگاه دوست های خوبی هم برای هم نباشیم. هیچ خاطره ی بدی از او ندارم. اما نکته ی عجیب داستان این است که در مدت نه ماهی که هم اتاقم بوده است هیچ خاطره ی خوبی هم از او ندارم. خاطره ای که آدم بتواند در یادداشت های روزانه اش، در دفتر خاطراتش و یا در وبلاگش بنویسد. فقط یک چیز او برایم جالب بود. که شاید شنیدنش برای دیگران هم جذاب باشد. یک سری کتاب دست دوم خریده بود و گذاشته بودتشان کنار شوفاژ اتاق. هیچ وقت این جسارت را نکردم که بدون اجازه به آن ها دست بزنم. ترم پاییز که تمام شد فرجه ای بود برای مطالعات غیر درسی ام. یک روز در حضورش کتاب هایش را زیر و رو کردم. پنج تا از کتاب هایش را گرفتم تا در فاصله ی بین دو ترم که دراتاق تنها بودم بخوانم. وقتی که برگشت و کتاب هایش را پس دادم فهمیدم از این که کتاب هایش را خوانده ام خوشش نیامده. از آن به بعد دیگر از هیچ کسی. حتی از کتابخانه هم کتاب نگرفته ام. همیشه کتاب هایی که خوانده ام را خریده ام. این تنها درسی بود که از او گرفتم. من در مورد دلیل ناراحتی ای که در صورتش بود زیاد فکر کردم. تنها دلیلش این بود که از اطرافیانش، هیچ وقت هیچ کس از او هیچ چیز نمی خواست! نه کتاب. نه بلیط اتوبوس و پول خرد و نه هیچ چیز دیگر!
- اما عجیب ترین هم اتاقی ام. چهار نفر بودیم توی یک اتاق. سه نفرمان تا آخر دوران تحصیلمان و حتی تا همین حالا که این ها را می نویسم با هم ارتباط داریم. اما او همیشه تنها بود. همیشه با کتاب مدارهای الکتریکی اش بود. چایی دم نمی کرد اما چایی می خورد. پول داشت. اما هیچ کدام از چیپس و پفک هایی که دور هم می خوردیم. تخمه هایی که می شکستیم. بستنی هایی که دور هم در بالکن اتاق لیس می زدیم را او نخریده. در غیابمان برای هیچ کداممان از آشپزخانه غذا نگرفته بود و هیچ گاه هم صحبت خوبی برای مهمان هایمان نبود. او امروز رفته. اما بیگمان اگر اسمش را توی فیس بوک اتفاقی نمی دیدم حتی به یادش هم نمی افتادم.
سه هم اتاقی بالایم چند ویژگی مشترک داشتند. هیچ وقت از جیب و وقتشان برای هیچ کسی هزینه نمی کردند. به قول معروف مرام توی کارشان نبود. من و دوستان دیگرم برایمان مهم نبود که چه روزی چه کسی خرید می کند، چه کسی نوبت نظافت و ظرف شستنش است. ما رعایت همدیگر را می کردیم. مریض که می شدیم با هم بیمارستان می رفتیم. با هم سینما می رفتیم. پارک و کوه رفتنمان با هم بود. اما این سه دوست نیمه راه ساده ترین قوانین دوستی را هم درک نمی کردند. امروز داشتم با خودم می گفتم یعنی اگر آن ها امروز ازدواج کرده باشند با همسرانشان هم همین طور تا می کنند!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر