دایی گریه می کرد و می گفت تو را به خدا نگذارید آب اینقدر داغ باشد انگار که هنوز جان داشته باشد پدربزرگ. اندام لاغر و نحیفش روی تخته سنگ بزرگ غسالخانه سنگدل ترین نوه ی دنیا را هم به گریه در آورد و من گریه کردم. شلنگ آب را گرفتم و دست ها و شانه هایش را گریه کنان زیر آب نوازش می کردم. چهار نفری با هم جسدش را شستیم. باورم نمی شد او که در هشتاد و پنج سالگی همچنان ایستاده بود و حتی در حالت استراحت روزانه هم هیچگاه ندیده بودم که کاملا صاف روی زمین دراز بکشد و همیشه بالشی متکایی چیزی تکیه گاهش می شد حالا دراز به دراز افتاده باشد روی آن سنگ یکپارچه ی سرد. دهانش باز بود و من و دایی آن حالت از تصویر پدربزرگ برایمان دردناک بود و دستمان را به نوبت می گذاشتیم زیر سرش. غسالخانه ها وحشتناک ترین چهار دیواری های روی زمین اند. نه این که ترسناک باشند. تنها جایی ست روی زمین که هیچ کس به زندگی فکر نمی کند. چون تنها و تنها بوی مرگ می دهد. پدر بزرگ آرام و بی سر و صدا مرد. آنقدر که خیلی ها به مرگش حسودیشان شد. روی دست های دایی هایم و وسط جمعیتی که ما بودیم. در صبح همان شبی که ما تا نیمه های شب خندیدیم و خوش بودیم و وسط جمعیتی مرد که می شود تقریبا اسمش را گذاشت همه. چون آن هایی که می توانستند باشند همه بودند. این ها شاید برای خیلی ها و حتی خود من هم مهم نباشد. اما برای بیشتر آدم های دور و بر من مردن در چنین شرایطی خوشبختی بزرگیست. چشم هایش که برگشت سفیدی چشمانش را از دور دیدم. دلم هری ریخت اما گریه نکردم. تنها کسی که گریه نمی کرد. مثل یک غریبه دلداریشان می دادم. پدریزرگ رفته بود و دایی فکر می کرد هنوز نبض دارد. برای چند لحظه همه باورمان شده بود و من که پاهایش را ماساژ می دادم بدنش هنوز گرم بود اما امدادگر که رسید و گفت که متاسف است نیم ساعت بود که رفته بود. برگه ای که حتی نخواندمش را امضا کردم و امدادگرها رفتند. همسایه ها از صدای شیون ریخته بودند توی خانه. همه را از اتاق بیرون کردم تا جسدش را غریبه ها نبینند. بیماستان که رسیدیم دایی اصرار داشت دکتر دوباره نبضش را چک کند. او برای همیشه رفته بود و دایی نمی خواست قبول کند. من و دایی هستیم و پدربزرگ و آمبولانسی که پر است از سرما و غم. دایی با پدربزرگ حرف می زند و در جوابش فقط دست هایم بود که می توانست به شانه هایش بفهماند که مرگ ناگزیر است. من گریه نمی کردم و شاید تنها چیزی که می توانست آرامش کند گریه ی من بود. اما من نمی توانستم گریه کنم و سکوت من و گریه ی او شیون بزرگی بود که تنها گوش های خودم توان شنیدنش را داشت. لباس های پدربزرگ هنوز توی صندوق عقب ماشین است. دندان های مصنوعی اش را هم دادم همان جا بگذارند. مادر نباید چشمش به این لباس ها بیفتد. شاید اگر بگذارند یک جایی دزدکی چالشان کردم. کتابخانه ی پدربزرگ همه چیز را خراب کرده. کتابخانه در خانواده ی ما یک چیز غریب نیست. اما پدربزرگ تنها کسی بود که کتاب های کتابخانه اش را می خواند. اصلا پدربزرگ با کتاب هایش گره خورده بود. کتاب هویتش بود. آنقدر که شب قبل از مرگش هم سرش توی کتاب بوده و برادرم می گوید آخرین صفحه اش را تا کرده تا بعدا نگاهش کند. پدربزرگ تنها کسی بود که می توانستم با او در باره ی شعر حرف بزنم و تاریخ. همین چند شب پیش داشت در باره ی اولین جعبه ی موسیقی و اولین رادیویی که دیده بود حرف می زد و مقایسه اش می کرد با اینترنت. پدر بزرگ تاریخ را می فهمید و زندگی خودش تاریخ غنی ای بود از تحولات اجتماعی و فرهنگی در ناحیه ی محل زندگیمان. همیشه می خواستم یک روز بنشانمش کنار خودم و تمام زندگی اش را ضبط کنم روی کاغذ و نوار. نمی دانم چرا هیچ وقت امکانش فراهم نشد و من همیشه از این بابت خودم را گناهکار خواهم دانست. من به بخش بزرگی از تاریخ منطقه ای که در آن زندگی کرده ام خیانت کردم. به بخشی از زبان محلی ام. به بخش بزرگی از فرهنگ خانوادگیم. بزرگان فامیل اصرار دارند که پدر بزرگ باید در کنار دیگر بزرگان فامیل دفن شود چیزی که خودش اصلا برایش مهم نبود و پدربزرگی که گمان نمی کنم در تمام زندگی اش هیچ کس را بی دلیل رنجانده باشد زیر سه بلوک سیمانی بزرگ و هفتاد هشتاد سانتی متر خاک برای همیشه خوابید. مسجد سر تا سر پر است از آدم هایی که پشت سر هم فاتحه می خوانند و می گویند خدا بیامرزد. خدا صبر دهد و ما که به خط شده ایم گوشه ی دیوار پشت سر هم فاتحه می خوانیم که خدا اجر دهد و متقابلا مردگان شما را مورد عفو. اما همین مراسم پیش پا افتاده که هیچ گاه نقش آن را برای صاحبان عزا درک نکرده بودم تاثیر شگرفتی در آرامش اطرافیانم داشت. به قول دایی دستاورد بزرگیست از نسل های گذشتمان در بطن زندگی سنتیشان. پدربزرگ روحانی فقیری بود که دستش به دهنش می رسید. روحانی های منطقه ی ما که پدر بزرگم یکی از آن ها باشد معلمان فرهنگی روستاهایی بوده اند که در آن ها خدمت کرده اند و حتی گاه کار سواد آموزی را هم انجام داده اند. همین دعاهایی را که یکی از دوستانش امروز بر سر مزارش خواند را باید قبل ترها در دوره ای که من به دنیا نیامده ام خودش بارها و بارها برای مردم روستاهای اطراف خوانده باشد. پدربزرگ طلبه های زیادی داشته که خیلی هایشان امروز اینجا بودند. با یکیشان که صحبت می کردم عاشقانه دوستش داشت. عاشقانه! پدر بزرگ که رفت زیر انداز و پشتی و بالشش را از اتاقش بر داشتند تا مهمان ها در مجلس ختم بنشینند. اما نشستن در جای خالی اش هنوز دشوار است. برای یک لحظه خودم را کنار می کشم. باید آن طرف تر بنشینم. دستم را می اندازم روی پشتی انگار کنارم نشسته باشد و حرصم می گیرد وقتی یکی از مهمان ها در جای همیشگی پدربزرگ می نشیند. مادر تکیه داده به کتابخانه اش و گریه می کند و من که باید شناسنامه اش را پیدا کنم برای جواز دفن چشمم به گردوهای داخل نایلون مشکی ای می افتد و دنیا چقدر بی ارزش می شود وقتی پدربزرگی دیگر نیست که به آدم گردو تعارف کند و من جسدش را دوبار. سه بار بوسیدم. چون خیلی وقت ها که می خواست مرا ببوسد از زیر دست هایش با شیطنت و گاه از سر بی حوصلگی فرار می کردم. آن هایی که در مراسم پدر بزرگ سخنرانی کردند از تسلطش بر بخشی از فقه صحبت می کردند و از درد از دست دادن یک عالم بزرگ می گفتند. به این هایش کاری ندارم. اما چیزی که همه اول و آخر حرف هایشان بر آن تاکید می کردند اخلاقیات و ادب بی نظیرش بود. همان چیزی که باعث شد دو روز تمام مسجد و یک هفته ی تمام خانه شان آنقدر پر از جمعیت باشد که همه انگشت به دهان بمانند. او به معنای واقعی کلمه یک آدم شریف بود که پدر این را بیشتر از همه می فهمید و حالا که فکر می کنم او پدر زنش را از پدرش نیز بیشتر دوست داشته. جای خالی پدر بزرگ مدت ها خالی خواهد ماند و از این پس دیگر کسی نخواهد بود که هر روز صبح گوشی تلفنش را بردارد و با صدای مخملی اش به بچه هایش بگوید کم پیدایید. دلمان تنگ شده. دست بچه ها را بگیرید و بیایید ناهار یا شام دور هم باشیم آن هم در حالی که دیشبش همدیگر را دیده ایم. دیگر کسی نیست روزهای تعطیل و روزهای عید ما را دور خودش جمع کند و با آن لحن آرام و متین و در عین حال شوخش برایمان حرف بزند. آن طرز عیدی دادنش که پول ها را مرتب می چید روی هم را هرگز فراموش نمی کنم. پدربزرگی که هیچ گاه از شوخی هایم حتی آن هایی که حالا که فکر میکنم رکیک بوده اند و در شان شخصیتش نبوده نرنجید. پدر بزرگی که با بیشتر از هشتاد و پنج سال سن هنوز قابلیت به روز شدن داشت و از پشت وبکم با نوه اش آن طرف دنیا بازی می کرد. اسطوره ها را به نام دین پذیرفته بود اما استدلال ها و تعقلاتش شاید و شک بزرگی چسپانده بود لای حرف هایش که برای من به اندازه ی نظریات بزرگترین فیسلوف های قرن بیست و یکم عزیزش می کرد. پدر همه را صدا می کند و داخل کمد دیواری را نشانشان می دهد. همه به یکباره می زنند زیر گریه. من می دانم دارند به چه نگاه می کنند. همان گیره ای که در زمان تعمیرات خانه مخصوص آویزان کردن عصای پدربزرگ نصب کرده بود تا در مهمانی های خانوادگی عصای پدربزرگ با احترام مثل پرچمی به دیوار باشد. نصف روز از مراسم گذشته و من هنوز در خیالم می روم داخل جمعیت و با خودم می گویم این همه آدم. نوجوان. جوان. میان سال. پیرمرد و به یکباره افتخار می کنم به پدربزرگ. به این که مردم شهرمان دوستش داشته اند. دانش آموزهایم هم اغلب آمده بودند. شاید پدربزرگم را نشناسند. اما یادم باشد یک روز چند دقیقه درباره ی چیزی که او به من آموخت و من روز مرگش عظمت آن را یافتم با آن ها سخن بگویم. دقت در به کار بردن کلمات در حین حرف زدن و حفظ احترام متقابل با رعایت آداب اخلاقی. این یک راز بزرگ است. چیزی که باعث شده بعد از مرگ پدر بزرگ خیلی ها از کار و زندگیشان بگذرند و به احترامش به دیدار خانواده ی ما بیایند. در اتاق پدر بزرگ را از روی کنجکاوی باز می کنم. مادربزرگ گریه کنان می گوید پدر بزرگت نیست حمید. پدر بزرگت نیست حمید و دایی می گوید در اتاق باز است بابا. در باز است و اتاقت سرد شده! مادر می گوید چند هفته پیش کارد بزرگ آشپزخانه را پشت پشتی اتاق پدربزرگ دیده. گفته بود که خطرناک است و نباید کارد را آن جا بگذارند. پدربزرگ گفته بود روزگار بدی شده دخترم. این اسلحه ی تنهایی های من و مادرت است. من این داستان را بارها با خودم در تنهایی هایم مرور کردم و آه کشیدم. روزها و شب هایی که ما نبوده ایم پدربزرگ می ترسیده. اما او که دست هایش نمی توانست دست های یک بچه را هم بفشارد آن کارد را چرا گذاشته بود آن پشت. پدر بزرگ از مرگ نمی ترسید. این را من بهتر از هر کسی می دانم آنقدر که حاضر نیستم در دفاع از آن حتی جمله ای هم بنویسم. او همیشه قهرمان زندگی خودش بود. با کتاب هایش که شاید خیلی هایشان را هم نخوانده بود. با قدرت نفوذ کلامش و با کاردی که پشت پشتی اش پنهان کرده بود. او در تمام زندگی اش جنگیده بود و بیشتر از همه با نداری و بی کسی. نداریش را با سختگیری مدیریت می کرد و بی کسی اش را با مهربانی کردن جبران می کرد. پدربزرگ آنقدر عجیب بود که با این که هفته ای سه چهار بار می دیدمش تنها بعد از مرگش فهمیدم که یکی از چشم هایش سی سال تمام قادر به درک هیچ نوری نبوده اما با ظرافت و دقت تمام همه ی این سال ها پنهانش کرده بود. فقط دایی ام که برایش عینک درست کرده بود این را می دانسته. می گفت که هر بار به سفارش خودش شیشه ی سمت چپ را هم شماره ی سمت راست می گرفته ایم. پدر بزرگ با همان نصف چشمش دنیا را بسیار منطقی تر از هم نسلان هم قطارش دید. پدر بزرگ چشم ما بود. نور چشممان. و ما باید خبر مرگ نور چشممان را به خاله ام در آن طرف آب ها می رساندیم. صورت گریان خاله از پشت وبکم در غربت و تنهایی آرام آرام تکان می خورد و صدای گریه های قطعه قطعه اش دلمان را تکه تکه کرد. حالا دیگر همه شده ایم پدربزرگ. تو نیستی و همه دارند برای نبودنت اشک می ریزند.
سهشنبه، دی ۰۶، ۱۳۹۰
يلدا
به نام آفتاب و برای ماه
در یک شب بی مهتاب
کیسه فریزرهای سوراخی هستیم
که دیگر باد نمی شویمبا هم بودن بهانه ی خوبیست
در طولانی ترین شب سال!
اما آفتاب را چه به شبشب نیرنگ زمین است!
ما را چه به زمین
درد ما نیرنگ است
سهشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۰
دشواری وظیفه
شاملو می گوید که انسان دشواری وظیفه است. کدام وظیفه!؟ خب می شود گفت که حق با شماست. مگر دنیا با این همه جبر و تکلف به چه حقی و چه باری را می خواهد بر گردن ما تحمیل کند. هیچ کس حق ندارد در این دنیای بی خدا برای ما شرح وظایف بنویسد. پس ما می مانیم و تنهایی و یک دنیای بزرگ بی هدف. ما می مانیم و رهایی و بی تکلفی. انسان کجای این دنیا نشسته است. اینجاست که انسان خدا می شود و انسانیت معنا پیدا می کند. آرمان ها شکل می گیرند و از بالا که نگاه کنی آدم هایی را می بینی که بی ادعا و نه از سر بلاهت شانه هایشان را تکیه گاه بارهای بزرگی کرده اند که می توانسته اند به راحتی از پذیرفتنشان شانه خالی کنند. همکار خوب من. دوست قدیمی من. در طول روز ما حرف های زیادی برای گفتن پیدا نمی کنیم جز این که بگوییم هوا دارد کم کم سرد می شود و ماژیک های وایت برد ایرانی ماژیک های خوبی نیستند. البته که هوا دارد کم کم سرد می شود و تو که خودت همیشه دیر می رسی نباید دانش آموزت را که از کیلومترها آن طرف تر دیر به مدرسه می رسد را از کلاست بیرون کنی و البته که با همین ماژیک های ایرانی هم می شود بزرگ روی تخته نوشت که انسان دشواری وظیفه است. اصلا نه به خاطر دریافتی ماهانه ات و نه به خاطر کنترل آقای بالاسری ها. به خاطر آن سه نفری که دست های یخ زده شان را لای پره های شوفاژهای مدرسه گذاشته اند و جزوه هایشان را مرور می کنند. نه. اصلا همه ی این ها به کنار. به خاطر خودت تا احساس غیر مفید بودن نکنی. به فرض که انسان بودن یک فریب بزرگ باشد. به روزهای پیش رویت نگاه کن و نگاه هایی که درگیر تواند. اگر توانش را در خودت نمی بینی برای همیشه این بار را زمین بگذار و برو. بعد از من و تو شاید دیگرانی بیایند که این ها را بهتر فهمیده باشند. دیگرانی که انسانیت را به دانش آموزان ما و آیندگان نیز بیاموزند. دیگرانی که پای تخته مدام با خود بگویند که انسان دشواری وظیفه است! بر می گردی و با افتخار می گویی که تو آدمی نیستی که در برابر این بچه های کودن بی فرهنگ و بی خانواده کم بیاوری. فحش می دهی. متلک می گویی. بی پروا کتک می زنی. بر می گردی و می گویی که ارزشش را ندارند که برایشان آنقدرها تلاش کنی. لب تابت را روشن می کنی. با اینترنت مدرسه دانلود می کنی و شاگردهایت مثل بچه هایی که تمرین املا و خواندن می کنند دروس تخصیصشان را با صدای بلند از روی کتاب قرائت می کنند و تو اسمش را می گذاری تدریس و دانلود می کنی و دانلود می کنی. بر می گردم و می گویم که این ها که هیچ کدامشان به دردت نمی خورد و تو می گویی که می ارزد که داشته باشیشان و من ته دلم می گویم چیزی که تو باید داشته باشی و بیارزد وجدان است و درک وظیفه ی انسانی ات. چیزی که دانلود نمی شود. باید با تمام وجودت در خودت آپلودش کنی!
یک دشت بابونه
تولد تو نزدیک است و من نام هیچ گلی را بلد نیستم تا به تو تقدیم کنم. اینجا ما گل ها را به اسم نمی شناسیم. ما فقط گیاه های خوردنی را می شناسیم چون درد ما بیشتر نان است تا جان. اینجا هیچ کس به محبوبش گل نمی دهد. گل یک عادت است. برای مناسبت های تقویم. برای گرامیداشت های دولتی. تولد تو نزدیک است و من دشتی پر از گل برای تو کنار گذاشته ام در دامنهی کوه هایی که حالا باید زیر برف در انتظار بهار مانده باشند. سفید و زرد. رو به خورشید. بی ادعاتر از شقایق. ماندگارتر از گل نوروزی. عاشقانه ترین شعرهای دنیا را برای بابونه ها نوشته اند. بی گمان باید بابونه باشند. یک دشت بابونه منتظر توست که برگردی. تولد تو نزدیک است و تو هر سال دورتر می روی. دورتر و دورتر و دور تر .
---------------------------------------------
من همه چیز را فراموش کرده ام و کسی که همه چیز را فراموش می کند دیگر آن آدم قبلی نیست. آدم ها وقتی همه چیزشان را از دست می دهند خودشان را هم اجاره می دهند. اینجا را اجاره داده اند و خودشان رفته اند. بی گمان بخشی از هر کدام ما فاحشه تر از آنیست که در باورمان می گنجد و آن بخش همان نجابت ماست. فاحشگی و نجابت فرزندان خودخواهی های ما هستند. خودخواهی هایی که عاشق فراموش کردنند. فراموشی بالاترین خودخواهی هاست. من این کتاب ها را کی خوانده ام. اصلا این کتاب ها را کی نوشته. چی نوشته. من این شعرها را کجا شنیده ام. دارند چه می گویند. اصلا من چطور با همه ی شماها دوست بوده ام با این حجم بزرگ تفاوت هایتان در قیافه و هوش و سلیقه و معرفت و پول. بگذارید تنها باشم. بگذارید متراژ بختم را با روزگار و سرزمینی که در آن هستم بسنجم نه با خوشبختی و فلاکت شما. بگذارید برای مدتی تنها در دایره ی کلمات خودم زندگی کنم. با کلمات خودم حرف بزنم تا با تصاویر خودم دنیای جدیدی بسازم. آنقدر بزرگ که بشود دوباره چند نفرتان را جا دهم در خانه ای که امروز دارد می ریزد. سقفش. دیوارش. حصارش. برای مدتی نباشید که آوارهای خانه ی من بی گمان دل شما را هم زخمی خواهد کرد.
فقط نیم ساعت!
یکی از دندان هایم لق می زند. چند بار که تکانش می دهم از جا کنده می شود. ماشین را برده ایم تعمیرگاه. تعمیرکار می پرسد که. یادم نیست که اصلا چیزی گفت یا نه. ولی یکهو دستم را گرفتم جلوی دهنم. نصف دندان هایم ریخت کف دستم. حیرت زده بهشان نگاه می کنم. بدون استثنا همه سالم هستند. سفید سفید. برق می زنند. شبیه دندان نیستند. مثل کلیپ های سفید کاغذ. مثل دکمه ی لباس های بچه ها. ولی دندان های من بودند. به برادرم گفتم این بار دیگر باید برویم پیش دکتر. برای یک لحظه می ترسم حرف های آن دو دختری که در مینی بوس دزدکی به تعبیر خوابشان می خندیدم حقیقت پیدا کند. اما من دیگر دندان ندارم. پسین و پیشین و میانی همه اش ریخته و یا دارد می ریزد. این خواب تعبیر نشدنیست. خیابان ها یکطرفه و بی انتها. از شهر بیرون نرفته ایم اما هیچ مغازه و پاساژ و مطب و دکه ای نیست. نشسته ایم وسط یک مجلس نه چندان خودمانی. من چرا دارم جلوی این همه آدم سیگار می کشم. چرا دو تا سیگار را با هم روشن کرده ام و به هر دو دارم به نوبت پک می زنم. یکی آمد. دو نفرند. بی دلیل از آمدنشان می ترسم. اولی که می آید تو من سیگارها را وسط توده ای از پوست تخمه خاموش کرده ام. از اتاق بیرون می آیم با زیر سیگاری ای که هیچ شبیه زیر سیگاری نیست. سیگارهایم پوست های تخمه را آتش زده اند. از در که بیرون می آیم، روستای بزرگیست که به نظر باید ده ما باشد. پل را تعمیر کرده اند و خانه های مجاور را با خاک یکسان. تلی از آشغال ریخته روی پل. من پوست تخمه های گر گرفته را می ریزم آن طرف جوبی که نمی بینمش. و حالا ایستاده ام وسط خیابان. با ماشین خیابان را قیچی کرده ام. می خواهم ماشین را بدهم به یکی فرار کنم. حتما کسی دنبالم است. حتما چیزی را می خواهم پنهان کنم. نمی دانم. منتظر تاکسی هستیم. سوار ماشین که می شویم راننده همان است که چند لحظه قبلتر ماشین را داده بودم ببرد. ماشین ماشین خودمان است و داشبورد باز است. حتما کارت ماشین وگواهینامه ها را دیده. گفتم باید ماشینمان را پس بدهد. می گوید می خواهد امشب با ماشین ما برود تهران. برنامه ریزی کرده. هر طور شده ماشین را پس می دهد. اما ماشین حالا دیگر موتور است و کلی خرت و پرت تزئینی برایش خریده. همه را پس می دهم و راه می افتم که به خانه برگردم. برادرم نمیخواهد ترک موتور بنشیند چون ترک موتور شبیه ترک دوچرخه است. اصلا موتور نیست و دوچرخه است. می گوید شلوارم گلی می شود. چند خیابان آن طرف تر خانه ی ماست. سومین کوچه. درب دوم. چشم هایم را که باز می کنم باز گشته ام. یکی صدایم می کند. مودم کامپیوترم را دیشب خاموش نکرده ام و تلفن نویز دارد و همه فکر می کنند که تلفن خانه تحت کنترل است. مودم را که خاموش می کنم، دندان هایم سر جایشان هستند و جزوه هایم مثل تلی از زباله به پایم می گیرد. در اتاق را باز می کنم تا هوا عوض شود و دوباره دراز می کشم روی زمین. یکی باید همه جای بدنم را ماساژ دهد و چنگ بیاندازد پیشانی بی مویم را تا نیم ساعت. فقط نیم ساعت با آرامش این گوشه برای خودم بمیرم.
بعد از من چه کسی روی این تخته ها خواهد نوشت؟
بعد از مدت ها بالاخره فرصت مناسبی برای نوشتن پیدا کرده ام. سال های اول معلمی انرژی زیادی می خواهد. روزهایی که هر ساعتش همراه با تجربه های جدید است. به دانش آموزهایم اخت گرفته ام. به درسخوان هایشان. به درس نخوان هایشان. به پویا. فرشید و حتی به مازیار و سوران. به با انگیزه هایشان. به بی انگیزه هایشان. برای همه حتی آن هایی که فکر می کنم پی درس نیامده اند با تمام وجود تدریس می کنم. شب ها تا سه، چهار و حتی گاه تا پنج و شش صبح درس هایشان را آماده می کنم. با علاقه امتحان طرح می کنم. با دقت برگه هایشان را تصحیح می کنم. البته بعضی وقت ها هم خسته می شوم. متنفر می شوم از سربازی و معلمی و هر چه که هست. اما در کل تجربه ی بدی نیست. لذت یاد دادن چیزهایی که با مشقت یاد گرفته ای. لذت سر و کله زدن با بچه های کنجکاو. لذت شوخی کردن با کله شق ترین بچه های مدرسه. لذت رام کردن یاغی ترینشان و نشاندنش پای میز کارگاه برای بستن مدار. لذت تحریک کردنشان برای ادامه ی درس و کنار گذاشتن گوشی همراهشان بدون تنش. لذت آشتی دادنشان وقتی با هم دعوا می کنند. لذت گوش دادن به حرف هایشان وقتی دارند با تمام وجود خیالبافی هایشان را به نام واقعیت با کاراکتر خودشان تصویر می کنند. همیشه در همه جا رخدادهای ناراحت کننده هست که به آدم بر بخورد. مثلا یکی وسط کلاس در حالی که با تمام وجود درس می دهی بی تفاوت به اطراف نگاه کند، خوابش بگیرد و یا بگوید خسته شدیم! و خستگی می شود فیل بزرگی که با باسن نشسته روی کله ی آدم. پیش می آید که یکی ناخودآگاه حرفی از دهانش بیرون بیاید و تو باید نادیده بگیری. پیش می آید که گوش های دانش آموزی را به خاطر بی ادبی بپیچانی ولی باید همزمان لبخند روی لب هایت باشد. تدریس برای نوجوان هایی که دارند کم کم پا به روزهای جوانی می گذارند سختی های خودش را هم دارد. اما در پس همه ی این ها لذتی هست که تنها زمانی درکش می کنی که موقع بیرون رفتن از کلاس بچه های کلاست در حالی که هنوز سرشان روی جزوه است سایه ات را دنبال می کنند و با هم می گویند خسته نباشی و انرژیت صد چندان می شود تا به آن اندازه که چایی دفتر مدرسه بیشتر از هر چایی ای در دنیا می چسبد و دوست داری آنقدر با معلم های دیگر بگویی و بخندی که شادمانیت را با همه تقسیم کنی. با همه ی دشواری ها تدریس می تواند لذت بخش باشد. بودن در فضای مدرسه حتی با کنترل ناپذیرترین دانش آموزهای آن تجربه ی شیرینیست. اما به نظر این احساس های من همیشگی نیست و در نهایت سختی های کار و زندگی و بی معرفتی آدم ها این لذت ها را زیر لایه های سنگین زمان دفن می کنند.
این واژه های ارزان!
آهای یارو. این چیزیست که باید می گفتم و هیچ گاه نگفته ام. خون و شناسنامه و سفره ی مشترک اگر حرمتی برایشان نمانده. به بالاترین دکمه ی پیراهنت نگاه کن شاید برای یک بار هم که شده سری خم کرده باشی در برابر حرف های کسی که توهین هایت را بی جواب گذاشته. ما. هر کدام ما. بیگمان از دست دیگری سیبی اگر نخورده . سیبی اما به رفاقت گرفته ایم. ما هر دو سارقان باغ آن باغبان مفلوک بوده ایم. مگذر. ساده از روی حرف هایت مگذر. برگرد. اما نه آن طور که ایستاده ای در برابر من. به خودت. به این که چرا حرف های خودت را هم نمی فهمی. به این که جیب هایت پر از گردوی دیگران است و از نیاکانت باغ می خواهی بی آن که همت لگد کردن یک بیل در تو باشد. کلمات گاه به جای بر دل نشستن، روی دل می نشینند. سنگینی می کنند. آن قدر که زبان از گفتن هر پاسخی برای کم کردن این بار بزرگ باز می ماند. برگرد اما نه با آن حالت چشم ها و آن واژه های سخیف. همه جایت لمس شده. سوزنی فرو کن در شست آگاهیت. من زخم جوالدوزت را فراموش خواهم کرد. آهای یارو. این چیزی بود که باید می شنیدی و نشنیدی!
بخوان که گم شود در من صدای پا!
به یکی از دانش آموزانم فکر می کنم که تمام هفته را سر کلاس با گوشی اش دزدکی بازی می کند. اس ام اس هایش را برای دوستانش بارها و بارها می خواند. حتی نمی تواند خودش را کنترل کند. آن ها را به من هم نشان می دهد. می خواهد به معلمش ثابت کند که خواستنیست. که کسی که آن طرف گوشی برایش نوشته <قرار ما نیم ساعت دیگر> <برگرد سرما می خوری> دوستش دارد. آه هجده سالگی های من. هجده سالگی های من!
بی پسرترین پیرزن تاریخ گوشه ی دیوار کز کرده میان مستطیل چشمانم و آواره ترین پیرمرد تاریخ میان مستطیل خواب و مستطیل توالت در گذر است. پسری به دنیا می آید که زیر بازوهای پدری لنگر شود. که دور شانه های تکیده ی پیرزنی حلقه شود. پیرمردی که با چشم های بسته در انتظار مردن است و پیرزنی که دلش بعد یک گریه ی هفتاد ساله یک خواب همیشگی می خواهد. کنج همه چهار دیواری های تاریخ یک آه چهار زانو نشسته که قطر هیچ لوله بخاری ای. پهنای هیچ کانال شومینه و کولری. پنکه های هیچ سیستم تهویه ای. هیچ چیز و هیچ کس را یارای سبک کردن این آه نیست!
افکت بدی می شود تصویری که از مقابل دیدگانم می گذرد. تصویر مرده ای از آشنایانم. با صدایی گرفته تر بخوان. با ضرباهنگی کند تر. صداها تصویرها را دور می کنند! یک روز فیزیک به این خواهد رسید. به نسبت عکس صدا و تصویر او. بخوان که هر چه صدای پایش دورتر می رود به من نزدیک تر می شود. بخوان که گم شود در من صدای پا!
مرز
مرز. آن خط چین های تیره ی ممتد که آسمان را نشانه گذاری کرده تا سیاستمدارانی با قیچی هایشان تصویر ملتی را کلاژ دفتر خاطراتشان کنند. مرز کوه بلندیست با قله ای نوک تیز که سرباز صفری بعد از دوازده ساعت تماشای هیچ، نوک مگسکش را روی فرشته ی مرگش گذاشته. مرز بیابان بی انتهاییست با درختی فلزی با رابینسونی که سیگارش را پشت سیگار می گیراند تا شترها را با آدم ها اشتباه نگیرد. مرز آخرین خط یک دریاست از ساحل که هیچ قایقی از آن جا نخواهد آمد. مرز سرزمین شترها و اسب ها و قاچاقچی ها و سربازها و ناخداهاست. مرز باید چیزی باشد شبیه نقطه. شبیه خط. که تعریف نمی پذیرد. باید بپذیریم. نواریست بر پیشانی هر سرباز که رویش اولین کلمه از اولین مصرع شعر اعتقادات رهبرانش را نوشته اند. روی مرزها خروس ها هم تخم می گذارند. جفت جفت . یکی این طرف مرز جوجه می شود. یکی آن طرف مرز. جوجه ها تا روز مردن دنبال مادری می گردند که نبوده. هی می آیند لب مرز. برادرشان را. خواهرشان را آن طرف مرز می بینند. نمی شناسندش چون دشمن ها برادر و خواهر نمی شوند. مرز قبرستان پرندگانیست که لاشه هایشان میان صخره هاست. زیر گرد و خاک بیابان هاست. در عمق اب هاست. نه. مرز یک خط باریک نیست. مرز نواریست جادویی که هر چه پایت را بلندتر می کنی. هر چه پایت را جلوترمی گذاری. او باز هم بلندتر، جلوتر و دست ناپذیرتر است!
خون = بها
چهل میلیون تومان. نود میلیون تومان. اصلا دویست میلیون تومان. این پول ها برای بچه های بی سرپرست شده که پدر و مادر نمی شوند. برای دختر بچه ی آن خانم همشهریمان که به خاطر اشتباه یک دکتر بی تجربه مادرش را در اولین ساعات زندگی اش از دست داد. برای پسربچه های این تعمیرکار همسایه مان که به خاطر یک جراحت در اثر شکستگی پا مرد، عذرخواهی بیمارستان و دلیل تراشی های واهی دیگر فایده ای ندارد. جراحی که جان سه زن حامله را در اتاق عمل یک شهر کوچک گرفته چون بالاخره جوان است و باید از یک جایی شروع کند. بیمارستانی که کسی نیست توی بلندگوهای بگوید آقای دکتر لطفا به اتاق فلان چون از دکتر خبری نیست و بالطبع دکترها هم نیاز به استراحت دارند. بیمارستانی که روی یک جاده ی مرگ قرار گرفته و امکانات یک جراحی معمولی را ندارد چون یک شهر در نود کیلومتری این جا هست که امکان گرفتن پذیرش بیمار از آن جا وجود دارد. آمبولانسی که کپسول اکسیژن ندارد و پرستاری که تزریق خون به بیمار را با آزمون و خطا می خواهد یاد بگیرد. همه ی این ها توجیه های خودشان را دارند. دادگاه بیمارستان را محکوم می کند تا دکترش چهل میلیون تومان به خانواده ی آن زن حامله بپردازد و اگر وکیل خانواده ی تعمیرکار بتواند بیمارستان را محکوم کند شاید پولی هم به خانواده ی آن ها برسد. بالاخره اشتباهی شده. قصوری اتفاق افتاده. نباید اتفاق می افتاده. ما هم ناراحتیم. امیدواریم دیگر پیش نیاید. این پول ناقابل است. مطمئنا جای پدر و مادر و پسر و دخترتان را نمی گیرد. ما هم تلاش کردیم خون آن مرحوم ناحق پایمال نشود. این چک شاید بتواند گوشه ای از مشکلات شما را حل کند. متاسفیم. این ها دیالوگ هایی ست که همه به آن عادت کرده ایم.
فاصله ایست میان آدم ها و لایک هایشان
شمایی که عکس ها و نوشته های لایک شده و به اشتراک گذاشته ی همدیگر را می خوانید. لایک ها لزوما امضای یک سند نیستند. سندی که دوستانتان را با آن محک بزنید. دوستی دارم که به اکثر نوشته هایی که لایک می کند معتقد نیست. بیشتر حرف هایی که پای نوشته های دیگران می نویسد نظرش نیست. کلیک هایش هم بدون شک پر از تردید است. او حتی به چیزی که ما در او می بینیم و فکر می کنیم که هست نیز معتقد نیست. یادم هست تا چهار صبح پای بحث های فلسفیمان می نشست و نزدیکی های صبح تا صدای اذان می آمد دوباره می رفت توی قالب خودش. جا می گرفت. آن قدر که بعد از سلام آخر سیگار آخرش را هم نمی کشید و می خوابید. چون سیگار کشیدن و بودن با ما برایش میوه ی ممنوعه بود. و وقتی که می خوابید چهره اش برای ما بر می گشت توی قاب خودش. او در شبکه های اجتماعی هر روز آزادی را برای من به اشتراک می گذارد. برابری ها را لایک می زند. او هر روز زیباترین شعرها را در صفحه اش می گذارد و زیباترین عکس ها را. تنها مایی که او را می شناسیم می دانیم هیچ کدام از این لایک ها امضاهای او نیستند. زیباشناسی او به این عکس ها و شعرها نمی خورد. او دنبال مقبولیتیست که در دنیای حقیقی به دستش نمی آورد. دارد دنیای دیگری را تجربه می کند. در قالب دیگری که به قواره ی فکری اش نمی خورد. کفشی که برای او بزرگ است و در عین حال گوشه ی پاهایش را هم می زند. کلاهی که آنقدر بزرگست که جلوی چشم هایش را گرفته. دنیای مجازی آن زمان که خودت هستی و اتاقت و نشسته ای پشت کامپیوترت. دنیایی ست پر از صداقت. همین که دنیایت را کشاندی آن تو. گه می زنی به همه چیز. هم چنان که می توانی خود خودت باشی. می توانی همه ی آن هایی باشی که نیستی و این دردناک است. دلقکی که هیچ گاه نخندیده. بندبازی که روی لبه ی جوب هم راه نرفته. نیازی به لو رفتن نیست. باور کنید درد می کشند. شبیه خودت نبودن و جنازه ای را تمام روز این طرف و آن طرف بردن طافت فرساست!
صدای گلوله در یک روز سرد پاییزی
سرمای پاییز است و چوپانی که گله هایش را از تپه بالا می کشد. این صدایی که نمی شنوید صدای مردمیست که در خیابان ها زنده باد مرده باد می گویند. دود سیگار وسط مه گم می شود هم چنان صدای مردمی که فریادهایشان در خیابان ها گم خواهد شد. تا مردم به خانه هایشان بر گردند و مشت های گره کرده شان باز شود چوپان گله هایش را دو تپه آن طرف تر رمانده و مشت هایش را از سرما گره کرده است. تلویزیون تصویر چوپانیست که چوبدستی اش را پشت گردنش تکیه گاه کرده و با آوازی که بی تردید نمی شنود خرامان راه می رود. تلویزیون تصویر مردمیست که پلاکاردهایشان را بالا گرفته و با آهنگ حماسی ای که نمی شنود مشت ها و لب هایشان تکان می خورد. در من صدای بمب و گلوله است. در یک روز سرد پاییزی. چوپان گله هایش را از تپه بالا می کشد با آهنگی که می شنود و بی گمان من هرگز نخواهم شنید.
خبرهای آدامسی
این روزها بیشتر شبکه های خبری برنامه های تحلیلیشان درباره ی هفت میلیاردی شدن زمین است. درست است که هیچ کدامشان برای هفت میلیاردی شدن زمین جشن تولد و مراسم یادبود نمی گیرند اما شبکه های تلویزیونی خودمان هم انگار زیاد برایشان تعداد آدم ها مهم نیست و سریال های خودشان را طبق برنامه پخش می کنند. خسته از تحلیل های کپی شده و بی هدف می نشینم پای یکی از سریال های وطنی. همان نیم ساعت اول کافیست که سریال برایم بشود یک فیلم کوتاه بی ارزش. در دانشگاهی که شبیه هیچ دانشگاهی نیست، استادی که شبیه هیچ استادی نیست دارد برای دانشجوهایش که شبیه هیچ دانشجویی نیستند حرف های صد من یک غاز می زند. گویا این سریال را فقط برای آن هایی ساخته اند که نه دانشگاه رفته اند و نه در خانواده و فامیل و آشنا دانشجو و استاد دارند. پناه می آورم به اینترنت. اما اینجا هم هر چه وبلاگ می خوانم در باره ی فقر است که یک جورهایی بر می گردد به تاثیرات خبر هفت میلیاردی شدن زمین و به یکباره رسانه ای شدن خبر احتمال افزایش زاد و ولد هیولای فقر در آفریقا و آسیا! شعری برای پیرمردی که زیر بار فروش هفت بادکنک خم شده. شعری در باره ی دختری که سفره ی خالی شان را هم برای نان می فروشد و عده ای که تحت تاثیر حرف های گروه اول در وبلاگ هایشان می نویسند که فقر شب را گرسنه خوابیدن نیست بلکه حرکات غیر اخلاقی و غیر ورشی و کتاب نخواندن و سینما نرفتن و آشغال سر کوچه ریختن و از این جور چیزهاست! و کلی خبر و تحلیل دیگر پیرامون نداری و گرسنگی و درد و غم. بعضی وقت ها فکر می کنم نوشتن در باره ی رخدادهای روزمره به روز بودن نیست. خودش یک جور روزمرگی ست. یعنی یک هفته قبل که جهان چند میلیون کمتر از امروز بود چرا خبرها و نوشته ها حول و حوش ترس از فقر جهانی نبود و چرا چند هفته ی دیگر همه چیز باید فراموش شود. پس این وسط این فقر و رسیدن به راهکاری برای درمان فقر نیست که مهم است. این خبرها هستند که مهم می شوند. مثل آدامسی که برای چند دقیقه جویده می شود و شیرینی و طعمش که تمام شد جایش را به آدامس دیگری می دهد. آدامس هایی که هیچ ارزش غذایی ندارند و آدامس خود خود روزمرگیست. خود خود بی خیالیست!
پ.ن: دیگه گودر (گوگل ریدر) اونی نیست که دوست داشتم!
اشتراک در:
پستها (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...