حمیدو
از کوچه ی هفت چاه
چهارشنبه، دی ۱۷، ۱۴۰۴
خداحافظی خوب
سهشنبه، دی ۱۶، ۱۴۰۴
درخت بی باغ
سهشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۹
روح
دارم کم کم برای یک دل کندن دیگر آماده می شوم. مثل آخرین روزی که در یازده سالگی از خانواده ام فاصله گرفتم و خودم را به یک خوابگاه شبانه روزی تبعید کردم. مثل آخرین روزی که در چهارده سالگی از شیشه های پشت مینی بوس ایستگاه بازرسی سقز کوچک و کوچکتر می شد ... مثل آخرین روزی که در هجده سالگی تابلوی مدرسه شبانه روزیمان در سنندج را از مثلث پنجره ی پیکان دایی ام نگاه کردم ... مثل آخرین روزی که در بیست و سه سالگی از آن درب کوچک خوابگاه پارک هتل و از میان انبوه موتورهای پارک شده زیر پل حافظ در اوج نا امیدی گذشتم و از آن همه توهم رسالت و ایمان دور شدم ... مثل آخرین روزی که در خروجی پادگان محل آموزش سربازیم در کرمانشاه یک نفس عمیق کشیدم ... مثل آخرین روز سرباز معلمیم وقتی با برگ تسویه و با قدم هایی بلند از آن ساختمان سیمانی آموزش و پرورش و سایه ی سنگینش روی رویاهایم و از اردیبهشت زیبای دیواندره دور می شدم ... مثل شبی که تهران با تمام آن چراغ های روشنش از داخل هواپیما نمی توانست یک گوشه از تاریکی درونم را روشن کند و فکر می کردم دیگر آن یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر مربع را دوست ندارم ... دارم کم کم آماده می شوم برای ادامه ی سفرم .... سفری همیشه از اینجا به آن جا.... زاگرس، البرز، آلپ ... فرقی نمی کند. باید از این کوه ها و جنگل های تاریک اشتایرمارک بگذرم. دوباره وقت رفتن است
....
پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۸
رستاخیز
دالانی کشف نشده در هرم های مصر
دست به دست هم می دهند
شمشیر می کشند
شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۸
کمی بیشتر، کمی دیرتر
یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۸
پرسپکتیوهای وارونه
در کنار هم به آن ها خیره می شدید
اصرار کردم که تنها بروم
و در حالی که به کلمه ی استاندارد روی شیشه ی پنجره هایش فکر می کردم
به امید یک زندگی بهتر
از مهربانی
و دوست داشتن بی دریغ
دور می شدم
ما تا لحظه ی مرگ
از نگاه های پشت سرمان می ترسیم
و از دلتنگی ...
شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۸
سیاه سیاه
از پنجره ی کوچک دیواخان
روی گونه ی چوپان های خزیده زیر کرسی ها بنشیند
قبل از آن که سماورها آواز صبحگاهیشان را سر دهند
و تازه عروس ها کنار کوشک های انتهای خرمن بغض کنند
و پدربزرگ ها بی آن که بدانند چرا دور خانه هایشان قدم بزنند
وانت زرد رنگی
از کنار تنورها جمع می کرد
آفتاب ظهر که روستاییان را بدرقه می کرد
قصه ها پرواز می کردند و می آمدند روی سقف مدرسه ی ما
من آن ها را بلند بلند برای هم اتاقی هایم می خواندم
که من هزار بار بیشتر از شیرکاکاهوهای شیشه ای دوستش داشتم
هیچ وقت کتاب قصه هایش کامل نشد
در شبی که مخالفان پینوشه به خیابان ها آمده بودند
او را با خود بردند
و کتاب قصه هایمان را
دفتر شعرهایمان را
از روی پل رودخانه ی شهر دور ریختند
و رفتند
او چکیده ی تمام قصه های بی پایان بود
دیروز صاحبخانه ام
من امضایم سال هاست شبیه دختریست که دوستش می داشتم
شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۸
به دیگران بیاندیش
سفره ی صبحانه ات را که می چینی
|
وأنتَ
تُعِدُّ فطورك
|
به دیگران بیاندیش
|
فكِّر
بغيركَ
|
غذای کبوتران
را فراموش نکن
|
لا
تَنْسَ قوتَ الحمام
|
و آنگاه که درگیر
نبردهایت هستی
|
وأنتَ
تخوضُ حروبكَ
|
به دیگران
بیاندیش
|
فكِّر
بغيركَ
|
و یاد کن از
آن هایی که در جستجوی صلحند
|
لا
تنس مَنْ يطلبون السلام
|
قبض آبت را که
پرداخت می کنی
|
وأنتَ
تسدد فاتورةَ الماء
|
به دیگران
بیاندیش
|
فكِّر
بغيركَ
|
همان هایی که
از سینه ی ابرها می نوشند
|
مَنْ
يرضَعُون الغمامٍ
|
و به خانه که بر
می گردی
|
وأنتَ
تعودُ إلى البيت
|
به خانه ات
|
بيتكَ
|
به دیگران
بیاندیش
|
فكِّر
بغيركَ
|
چادرنشینان را
از یاد مبر
|
لا
تنس شعب الخيامْ
|
و آن گاه که
خوابیده ای و سیاره ها و ستاره ها را می شمری
|
وأنت
تنام وتُحصي الكواكبَ
|
به دیگران
بیاندیش
|
فكِّر
بغيركَ
|
دیگرانی که
بستری برای خواب و رویا نمی یابد
|
ثمّةَ
مَنْ لم يجد حيّزاً للمنام
|
و آن گاه که از
بند استعاره ها رها می شوی و ازادانه سخن می رانی
|
وأنت تحرّر نفسك بالاستعارات
|
به دیگران
بیاندیش
|
فكِّر بغيركَ
|
آنان که حق سخن
گفتن را از دست داده اند
|
مَنْ فقدوا حقَّهم في الكلام
|
و آن زمان که
به دیگران در دور دست فکر می کنی
|
وأنت تفكر بالآخرين البعيدين
|
به خود بیاندیش
|
فكِّر بنفسك
|
بگو که ای کاش
شمعی باشم در تاریکی
|
قُلْ: ليتني شمعةُ في الظلام
|
دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۸
در این سرزمین
على هذه الارض
|
در این سرزمین
|
ما يستحق الحياة
|
هستند چیزهایی که سزاوار زیستنند
|
تردد ابريل
|
گذر بهاران
|
رائحة الخبز في الفجر
|
بوی نان در سپیده دم
|
آراء امراة في الرجال
|
نگاه زنی به مردان
|
كتابات اسخيليوس
|
نوشته های آشیل
|
اول الحب
|
آغاز عشق
|
عشب على حجر
|
خزه ای بر سنگی
|
امهات تقفن على خيط ناي
|
مادرانی هنوز ایستاده، گوش به نوای نی
|
وخوف الغزاة من الذكريات
|
و هراس اشغالگران از خاطره ها
|
على هذه الارض
|
در این سرزمین
|
ما يستحق الحياة
|
هستند چیزهایی که سزاوار زیستنند
|
نهاياة ايلول
|
روزهای آخر تابستان
|
سيدة تترک الاربعين
|
بانویی که چهل سالگی را پشت سر می گذارد
|
بكامل مشمشها
|
و هنوز سینه هایش چونان زردآلوهایی رسیده زیبا مانده اند
|
ساعة الشمس في السجن
|
زمان هواخوری در زندان
|
غيم يقلد سربا من الكائنات
|
ابری که هستی را انعکاس می دهد
|
هتافات شعب
|
و هیاهوی مردم
|
لمن يصعدون الى حتفهم باسمين
|
برای آنان که با لبخند به سوی مرگ اوج می گیرند
|
وخوف الطغاة من الاغنيات
|
و ترس ستمگران از ترانه ها
|
على هذه الارض
|
در این سرزمین
|
ما يستحق الحياة
|
هستند چیزهایی که سزاوار زیستنند
|
على هذه الارض سيدة الارض
|
در این سرزمین که بانوی سرزمین هاست
|
ام البدايات
|
مادر آغازها
|
ام النهايات
|
مادر پایان ها
|
كانت تسمى فلسطين
|
که فلسطین نام گرفت
|
صارت تسمى فلسطين
|
و از این پس نیز فلسطین نامیده خواهد شد
|
سيدتي
|
بانوی من
|
استحق
|
من شایسته ی ...
|
لانك سيدتي
|
وقتی تو بانوی من هستی
|
استحق الحياة
|
من شایسته ی زیستنم
|
شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۸
با نخستین کوچندگان جهان
با نخستین کوچندگان جهان، تا به امروز کوچیده ام
|
ئەوەتەی کۆچ هەیە، کۆچ ئەکەم
|
بعد برافروختن اولین آتش، هم چنان می سوزم
|
ئەوەتەی گڕ هەیە، ئەسوتێم
|
از آن زمان که آب هست، مدام غرق می شوم
|
ئەوەتەی ئاو هەیە، ئەخنکێم
|
و از اختراغ اولین تیغ، تاکنون قربانی ام
|
ئەوەتەی تیغ هەیە، قوربانیم
|
پس از پیدایش خاک، هنوز بی خاک مانده ام
|
ئەوەتەی خاک هەیە، بێخاکم
|
از سربرآوردن اولین کوه ها تا به امروز، غلت غلتان از صخره هاشان سقوط می کنم
|
ئەوەتەی شاخ هەیە، من تلۆر دەبمەوەو
|
از رویش نخستین درخت ها تا چوبه ی داری بوده، به دار آویخته شده ام
|
ئەوەتەی دار هەیە، لێی ئەدرێم
|
من از پیش از موسی آواره ام
|
من لە پێش موساوە، ئاوارەم
|
پیش از مسیح به صلیب کشیده
|
پێش مەسیح، من خاچم
|
و پیش از قریش زنده به گور
|
پێش قوڕەیش، من زیندە بە چاڵ و
|
پیش از حسین مرا سر بریده اند
|
پێش حوسەین، من
سەری بڕاوم
|
پیش از حسین من را سر بریده اند!
|
پێش حوسەین، من
سەری بڕاوم
|
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...