سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۲

نقطه ها


زنی که زیبا نبود
آب پرتقالِ صبحانه اش را
خواب ماند
تا یک مشت سنگِ درد را
سیزده به در کند
ناخن هایت را روی شیشه های شهر می کشی
کرکره ها اما
از کنجکاوی یک سریال پایین می آیند
بر بزرگترینِ پرده ها هم
نقطه های انسانیت را
چقدر به سادگی جابجا می نویسند

شست های بی خبر


مثلا همین انگشت های دست. نه این که اغلب اوقات زیر سرم باشند و یا سربار تنم توی جیبم باشند. بیشتر از آن که باید هم از آن ها کار می کشم. مگر نه این که اغلب روزها پشت میز کارم فاصله شان با چشم هایم از سی چهل سانتی متر  بیشتر نمی شود. مثل انگشت های پا هم نیستند که جوراب و کفش نگذارند آدم حتی بفهمد چند انگشت برایش مانده و یا اصلا چند تا بوده که چند تایش نمانده باشد. باور کنید گاهی با شکستن ناخن هایم شستم خبر دار شده که هی چه خبر است مگر. زندگی این قدر جدیست یعنی که از گرفتن ناخن هایت هم در مانده ای. جوابش هر چه که هست و قانع کننده بودنش تا چه اندازه را نمی دانم. فقط همین را بدان که اگر پیامک ها و تلفن هایت بی جواب ماند داستان کاوه ی آهنگر و ضحاک را به لیلی و مجنون گره نزنی!

روزهای پیش و پس


نو شدن سال با همه­ی هیاهویش خیلی زود فراموش می شود. خیلی زودتر از آن که سیاهی لاستیک­های به آتش کشیده­ی چهارشنبه سوریِ سر چهار راه پاک شود. نو شدن سال برای خیلی ها مثل لحظه­ی وارد شدن یک پسر بچه­ی شیرین به زندگی یک زوج پیرِ نازای خسته است. برای بعضی­ها هم تعطیلاتی چند روزه بیشتر نیست. اما نو شدن سال ورای همه­ی شادی­ها و غصه­ها یک تصویر دردناک از مقایسه­ی روزهای پیش و پس است. حالا که مشغول نوشتن این سطرها هستم منتظرم تا کاتالوگ محصولی را که می خواهم در مورد آن چند خطی بنویسم دانلود شود. مدت­هاست که کتاب هایم را با کاتالوگ ها، روزنوشت هایم را با نامه نگاری های اداری و خیال­هایم را با دلمشغولی­های مالی و خانوادگی جایگزین کرده ام. نه این که دست خودم باشد. چاره ای نبوده. جیب­های خالی و فشارهای اطرافیان هنوز فکر رفتن را از سرم نیانداخته اند و از ازدواج و کار دولتی تا آن جا که توانسته ام فاصله گرفته ام. خوب یا بد این­ها را زمان بر پیشانی آدم حک خواهد کرد. نزدیکانم برای سفید شدن ریش­های یک عذبِ بیست و هشت ساله غصه می خورند حال آن که حاضر نیستند یک گام کوچک برای رفتنش بردارند. این روزها چقدر شبیه پیرمرد بازاری فرتوتی هستم که سال­ها پشت دخل مغازه­اش نشست تا که یک روز قصد خانه­ی خدا کند. این روزهای پر از اگر. از ترس رسیدن روزهای کاش می شد اما نه ولی. روزهای امید به اگر باید بشود.  سال دیگری در پیش است ...
 
 

این روزها


میوه فروش سر کوچه این روزها ماهی هم می فروشد. نایلون میوه­های پیره زن های این اطراف را هم تا دم در خانه هایشان می رساند و تمام تلاشش را می کند تا با نچسپ ترین آدم ها به زور بخندد. پسر سوپری سر کوچه هم با شاگرد مغازه اش مدام از قفسه هایشان بالا و پایین می روند تا از پس مشتری ها بربیآیند. حتی اس ام اس هایش را هم بین کارهایش می خواند. سوپری روبرویشان هم که تخم مرغ ها را پنجاه تومان و سیگار را دویست تومان گران تر می فروشد، تغییر دکوراسیون داده و دستی به شکل و شمایل ورودیِ مغازه اش کشیده. توی این اوضاع اقتصادی همه یک جور دارند پول در می آورند. یا بهتر است بگویم هر طور که شده. راننده ها سرِ خود کرایه هایشان را گران می کنند و کتابفروش ها روی قیمت های قبلی برچسب می زنند. در همین روزهایی که تلویزیون جنبش تحریم پسته راه انداخته و هیچ وقت با خودش نمی گوید که این همه پسته را پس چه کسی می خرد! یک طرف آدم هایی هستند که می نالند و یک طرف آدم هایی که از آب گل آلود ماهی می گیرند و به آن هایی که می نالند نیشخند می زنند. خلاصه ترِ همه­ی این حرف ها شاید در یک کلمه همان تضاد طبقاتی معروف باشد. اما این چیزیست که همه می دانند. لازم به گفتن نیست. کافی ست سوار اتوبوس و تاکسی که می شوی ماشین ها و مغازه ها و آدم های توی پیاده رو را با لباس ها و کفش ها و نایلون های حلقه خورده در دستشان ببینی. اما این همه ی داستان نیست.  بسیارند آن هایی که ندارند و می خرند. ندارند و می خورند. ندارند و نق می زنند و هفتاد و پنج درصدشان به شبکه­ی یک اس ام اس می زنند که نوروز امسال پسته نمی خرند و می خرند! و حتی فکر نمی کنند که  پول این همه اس ام اس کجا می رود؟!
این روزها بیشتر به کار و شاید فقط به کار فکر می کنم. از هفت و ده دقیقه­ی صبح که بچه مدرسه ای خواب آلودی کشان کشان خودش را به آن طرف پل عابر می رساند. تا هفت و ده دقیقه­ی شب که  پیرمردی از پله ها خود را بالا می کشد. از این طرف شهر به آن طرف شهر. از این شهر به آن شهر. این روزها بیشتر از هر چیز شبیه دیگران هستم. دیگرانی که هیچ گاه شبیه من نبوده اند. شبیهشان نبوده ام. البته هنوز هر شب اخبار می بینم و گاهی وقتی سیگار می خرم سر تیتر روزنامه ها را می خوانم و در تکان تکان های اتوبوس چند صفحه ای کتاب ورق می زنم. بعضی وقت ها دوست دارم غرورم را بگذارم زیر پا. لباس کار می پوشم و سعی می کنم مثل همکارهای نصابم روی نردبان های بلند کابلکشی کنم اما خوشحالم که هنوز برای خستگی در کردن، عددهای فاکتورهای شرکت را مثل خیلی ها دستکاری نمی کنم. همه ی تلاشم این است که کشان کشان هم که شده قدمی رو به جلو بگذارم. بعضی ها گاهی به خودشان می گویند اگر به گذشته باز می گشتم. اگر زمان بر می گشت. باور کنید اگر زمان به عقب باز می گشت، من باز هم نمی دانستم که چه کار باید بکنم. شاید کلی وام می گرفتم. دلار و طلا و آهن می خریدم. بعد خیلی هوشمندانه! همه را ریال می کردم و قبل از آن که مردم پولشان را بکشانند توی خودرو و زمین و مسکن سرمایه اش می کردم. اما که چه. همه­ی این کارها هم خودش یعنی گذشت زمان. پس آن همه آرزو که قرار بود با این پول ها به نتیجه برسد. پس آن همه چه می شود. انگار همین دیروز بود که نه ماه گذشت و من هنوز هم دارم برای رسیدن به محل کار دلخواهم بین اتوبوس و مترو و تاکسی یکی را انتخاب می کنم!



بیست سالگی


بیست سالگی
یک گلو درد چرکیست
که دل از بهمن کوچک نمی کشد
یک گوشه از سینه ی آدم ها می نشیند
و هر از چند گاهی
از یک سرفه و بوی نم کشیده ی کاغذ یک رمان قدیمی
با دردی گنگ بالا می آید
زایمان یک جنین مرده در سرت کافیست
تا دختری با کاپشن قرمز و کفش های سبز را
در ایستگاه طرشت
برای هزارمین بار گم کنی
بیست سالگی گاهی
مثل بادام زمینی می ریزد توی جیب بارانی ات
تا مزه مزه اش کنی
در ایستگاه اتوبوسی
که بلیط های بیست تومانی تا شده اش
تمبر یک نامه ی عاشقانه است
که از همه ی پستچی های شهر
مهر برگشت گرفته است
بیست سالگی هنوز روی صندلی دسته دارش
انتهای کلاس پارازیت می اندازد
و به معادلات جبری روزگار می خندد
بیست سالگی
یک گلو درد چرک مزمن است

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...