دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۰

چرا قذافی و یارانش تا آخرین لحظات جنگیدند؟


چرا قذافی، پسران و یارانش تا آخرین لحظات مرگ و اسارتشان جنگیدند. این سوال خیلی از ماهایی بود که از تلویزیون تحولات لیبی را دنبال می کردیم. چرا قذافی در زمان دستگیری اش فریاد می زد که شلیک نکنید؟ بدون شک در آن لحظه او از مرگ نبوده که ترسیده. او می خواسته بماند تا چیزی را ثابت کند. اما آن چیز چه بود. یعنی زمانی که مخالفان به سرت (زادگاه قذافی) رسیده بودند قذافی باز هم امید به برگشت داشت. یعنی فکر می کرد با آن همه جو تبلیغاتی منفی و وجود مخالفان سرسختی که از داخل و خارج تحت فشارش گذاشته بودند در صورت پیروزی باز هم می توانست حکومت کند؟ من معتقدم که نه. کسی که بیش از سه دهه حکومت را تجربه کرده باشد این را خیلی خوب می فهمد. اما چرا. چرا آن ها باز هم جنگیدند. شاید چون معتقد بودند که این راهش نیست. پسر قذافی هم (سیف الاسلام) به اندازه ی یک مخاطب معمولی تلویزیون در لیبی دموکراسی را می فهمد. از گفته هایش بر می آمد که نیاز به اصلاحات در لیبی را درک می کند. اما جواب همه ی این سوال ها از دیدگاه من این بود که حاکمان قبلی لیبی معتقد بودند که این انقلاب از بطن مردم لیبی نیست. خانواده های سلطنتی بیشتر از همه ی مردم دنیا می فهمند که قدرت های بزرگ چه کسانی هستند. اعضای خاندان سلطنتی بیشتر از هر روشنفکری در دنیا نفوذ کشورهای خارجی را درک می کنند. حتی در زندگی خصوصیشان و این چیزی بود که نمی گذاشت آن ها آرام بگیرند. حاضر بودند بمیرند اما این گونه کنار نروند. شاید قذافی یک زمانی هم به خودش گفته چند سال دیگر می کشم کنار تا پارلمانی، رئیس جمهوری یا شورای قبیله ای چیزی جامعه را اداره کند. اما آن ها معتقد بوده اند که این راهش نیست. جنگیده اند. جنگیده اند. اسیر شده اند. فریاد کشیده اند که شلیک نکنید. تا زنده بمانند و باز هم بر این نکته اصرار کنند. تا از خودشان و اعتقاداتشان دفاع کنند اما ... .

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...