پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۸

گربه های هم نسل ما



زردی که به نارنجی می زند با خطوط راه راه سفید. تقریبا همه ی گربه هایی که این اطراف می پلکند مثل همند. جای تعجب هم نیست تا همین چند سال پیش، آدم های شهرش هم بدون استنثنا ازدواج هایشان فامیلی بود. ولی در عجبم که همه یک اخلاق مشترک دارند. گدامنشانه خودشان را به شیشه های بالکن خانه ها می مالند یا دم در خانه ای کز می کنند تا لقمه ی آماده ای نوش جان کنند و آخرش هم زیر سایه بان خانه ای یا زیر تانکر نفتی یا هر خراب شده ی امنی کفه ی مرگشان را می گذارند و می خوابند. زل که می زنی به چشم هایشان احساس می کنی که همه شان فقط یک چیز را تکرار می کنند. «لیاقت من بیشتر از این هاست». همین پریشب یکیشان کنج بالکن هی خودش را می خاراند و از پشت پنجره همین جمله را پشت سر هم تکرار می کرد و روی مخم راه می رفت. با خودم گفتم اگر پدر بزرگم این جا بود با لنگه کفش ترکیه ایش پاسخ این حرف های رنگ و لعاب دارش را می داد و بعدش داد می کشید که گربه هم گربه های قدیم. این پدرسگ ها حتی نای راه رفتن هم ندارند چه برسد به این که موش بگیرند و اطمینان دارم که بعدش می گفت سگ هم سگ های قدیم! در این مورد پدر بزرگ راست می گوید گربه ی زیر راه پله مان حتی نای پاره کردن کیسه زباله را هم ندارد. بعضی وقت ها فکر می کنم که نکند تکاملشان شروع شده باشد و ادعای کار فکری بکنند و نخواهند دیگر کار یدی انجام دهند. امروز صبح که ماشین را از پارکینگ بیرون می بردم یکیشان که از زیر ماشین خرامان خرامان بیرون می آمد با خودش می گفت «هم نسلان ما آن طرف مرز کنار کاناپه با کلاف نخ و تنگ ماهی بازی می کنند ما را زیر ماشین هم راحت نمی گذارند». یک لحظه دلم به حالش سوخت. اما با خودم گفتم خب تا مرز که راهی نیست. کارت پایان خدمت و پاسپورت و ویزا هم که نمی خواهد. کسی که نتواند این جا یک موش نحیف بگیرد. از پس موش های گردن کلفت آن طرف آب که بر نمی آید. خارجی ها غذای گربه ی آماده به کسی نمی دهند یا باید نژادت اصیل و زیبا باشد یا مثل یک گربه ی وحشی سگ دو بزنی. خلاصه الان چند ماهی هست که با این گربه ها کل کل می کنم. اما مگر حرف حساب می فهمند.
اینجا عده ی زیادی هستند که نگاه ها و شنیده هایشان و بعضا هم دوستانشان را می فروشند و ماهانه پول هایی به حساب هایشان واریز می شود. اما از انصاف خارج نشویم این بنده های خدا تا همین پارسال سگ های بی محلی که زمستان ها اطراف شهر پرسه می زدند و مردم را می ترساندند را با سهمیه ی فشنگ ماهانه شان می کشتند. مخ آدم سوت می کشد که این ها که به آدم هم رحم نمی کنند چرا اینقدر مهمان نوازی این گربه ها را می کنند. این بحران فرهنگی گربه ها را یا باید مشاوران و وکلای سازمان دفاع از حقوق حیوانات حل کنند یا این دسته از تفنگداران شهر ما وگرنه حرف حساب نمی فهمند و هر روز هم تعدادشان بیشتر می شود!

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸

گورستان قدیمی


رفتن به گورستان پایین شهر وقتی که هوا تاریک می شد، آن هم تنها، یک دروغ بزرگ بود که تقریبا تمام بچه های تیم فوتبال کوچه ی 8 متری دوم ادعایش را داشتند. چند نفر از پیرمردهایی که پاتوقشان مسجد محله و پارک کوچک بی اسباب بازیش بود می گفتند که عروسی جن ها را با ساز و دهل در گورستان های روستاهایشان دیده اند. البته همه روی این نکته انگشت می گذاشتند که از فاصله ی دور شاهد این عروسی بوده اند!
بعضی شب ها که به مهمانی می رفتیم از دور گورستان را با ترس نگاه می کردم تا شاید عروسی جن ها را برای یک بار هم که شده دیده باشم! جالب این که پیرمردهای محل هیچ کدام داستانی از دیدن هیچ جنی چه مجرد و چه متاهل و چه در عروسی و چه در عزا در گورستان پایین شهر، برایمان تعریف نکرده بودند. حالا که فکرش را می کنم شاید دلیلش این بوده که ما همه هر روز از کنار گورستان می گذشتیم و جمله ی «اینجا تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود» را روی دیوارهای آن می خواندیم و هیچ جنی هم نمی دیدیم. بستن این دروغ به مکانی که هر روز از کنار آن می گذشتیم آن هم برای ما بچه ها که پر از سوال های بی جواب بودیم و گذشته از آن زمین بازیمان هم پشت گورستان بود ، می توانسته به راحتی برایشان ایجاد مشکل کند! گذشته از این حرف ها گورستان برای ما پر از معما و ترس بود. پدرم هر روز مسیر خانه و مدرسه اش را خیابان ضلع شرقی گورستان انتخاب می کرد و تا گورستان از چشمش گم نمی شد پشت سر هم برای مرده ها فاتحه می خواند. چند سالی ناخودآگاه من هم همین عادت را به ارث برده بودم تا این که یک روز حواسم پرت شد و با دوچرخه یکراست روانه ی جدول کنار خیابان شدم و خود به خود این عادتم فراموش شد. بعضی وقت ها با بچه های هم محله ای خسته از فوتبال که بر می گشتیم سنگ قبرها را با هم می خواندیم. ما همه دنبال قدیمی ترین قبر می گشتیم ولی متاسفانه قبرهای قدیمی هیچ کدام سنگ قبر نداشتند. بیشتر شعرهای سنگ نوشته ها را از بر بودیم. به حدی با این نوشته ها انس گرفته بودیم که یادم هست سال ها بعد سر کلاس درس، انشایم را با «یا هو» شروع کردم و به یکباره تمام کلاس از خنده منفجر شد. چون تقریبا تمام سنگ قبرهای شهر با یاهو شروع می شد. و این ورد تقریبا خاص سنگ قبرها شده بود. بالاخره شهرداری تصمیمش را گرفت و ضلع جنوبی گورستان را دیوار چینی کرد و از آن به بعد هیچ مجوزی برای دفن در داخل شهر داده نمی شد. و گورستان عاشقان و عارفان و دلسوختگان کارش به قیامت نکشید و برای همیشه تعطیل شد. پنجشنبه هایش هم بی رونق شده بود. پنجشنبه هایی بی خرما و بی حلوا. پنجشنبه هایی بی گل و بی گلاب و بی عود. اسمش هم شد گورستان قدیمی! و مرده هایش هم برای همیشه مردند. بعد از سال ها هر بار که شب ها از کنار گورستان قدیمی عبور می کنم ناخودآگاه ترس کوچک و خنده ی شیرینی خاطراتم را بیدار می کند. هنوز هم هیچ جنی گورستان قدیمی را تالار عروسی نکرده است!

شهرهای سوخته


در یک شهر کوچک با تنها چند ده هزار نفر جمعیت که طیف بیشتری از ساکنان آن هم مهاجرین روستاهای اطراف بوده باشند و سنت و مذهب با خون و گوشت و استخوانشان به هم آمیخته باشد، خبر مرگ چند نفر از ساکنان شهر در یک سانحه ی تصادف می تواند مانند زلزله ای چهار یا پنج ریشتری شهر را تکان دهد.
موج خبر خیابان ها و کوچه ها را در می نوردد و خود را به تک تک خانه های شهر می رساند. جدا از این که بخشی از مردمان شهر از لحاظ عاطفی با سانحه دیدگان پیوندی عاطفی داشته باشند و این خبر ناگزیر باید به آن ها برسد، در سایر بخش های این جامعه ی کوچک هم خبر می پراکند. جالب آن که تمامی نسبت های فامیلی و شجره نامه های ذهنی افراد متوفی زیر ذره بین قرار می گیرد تا در مورد شرکت کردن یا نکردن در مراسم تدفین و چگونگی همدردی با بستگان متوفی خواه تلفنی یا با نامه و غیره تصمیمات لازم اتخاذ می شود که تقریبا همیشه بایدی در کار خواهد بود. شرکت در مراسم سه روز اول و روز هفتم و چهلم و بردن لباس سفید و غیره همه بخشی از این سنت ها هستند. هر چند که با توجه به زمان بر بودن پروسه ی عزاداری در این گونه شهرهای کوچک سنتی رو به مدرنیسم و تغییر شغل های فصلی و شخصی به شغل های تمام وقت و اداری انتظار می رود که تغییرات زیادی در این فرهنگ به وجود بیاید. اما تغییرات اندک در روابط انسانی سنتی نتوانسته است با تغییرات زیادی که در سیستم کار به وجود آمده است خود را تطبیق دهد. و این خود مناسبات اجتماعی جدیدی را به وجود آورده است که هر چند برخی از طیف های این جامعه ی کوچک را آزار می دهد اما ناخودآگاه همه مجبور به اجرای این قوانین نانوشته اجتماعی هستند. اگرچه قوانین جدید بخشی از سنت های گذشته را حذف کرده باشد مثلا تعداد روزهای عزاداری به دو روز کاهش پیدا کند یا مکان خاص و ساعت به خصوصی برای این مراسم اختیار شود. به هر حال مراسم تقریبا به همان شیوه ی سابق برگزار می شود. دلیل این کار شاید مسخره باشد اما برای زندگی کردن در این گونه شهرها بسیار حیاتی است. آن جا که پیوندهای خانوادگی و فامیلی هنوز استوار مانده باشد، مردن معنای خاص خود را دارد. بخشی از یک جامعه ی عاطفی از میان می رود یا بخشی از همین جامعه داغ دار می گردد و در انتظار تسلی است. اما در این میان فرهنگی هست که مناسک خاص خود را می طلبد و هیچ دلیلی برای انجام آن ها نیست و یا شاید دلیل های آن رنگ و روی خود را از دست رفته می بیند. مثل ورد هایی که می بایست خوانده شود و هیچ کس معنای این کلمات جا مانده از تاریخ را نمی داند. این وردها بر زبان انسان امروز جاری شدنش دلیل می خواهد! و آن جا که اجباری سنتی در کار باشد قفلی می شود بر لب ها و وزنه ای سنگین بر پاها.
تمامی ساکنان این شهر از فردای آن روز می بایست در همان خیابان ها و کوچه هایی قدم بگذارند که متوفی و بستگان متوفی سال هاست از آن می گذرند و در همان مغازه هایی خرید کنند که دیگرانی آشنا خرید می کنند. این گونه ارتباطات رشته های نازکی از عاطفه و نیاز را ایجاد می کند که امروزه دومی بر اولی می چربد! حال آن که روزگاری این مراسم را سنتی عاطفی ایجاد کرده است. مزایا و معایب این فرهنگ بسته به شخصیت افراد و نوع زندگی های ایشان تاثیرات مختلفی بر این جامعه ی تار عنکبوتی خواهد گذاشت. انجام دادن یا تمرد از این قوانین بازخوردهای خاص خود را در جامعه خواهد داشت. شاید بشود شهرهای کوچک سنتی را از این لحاظ و در این بازه ی زمانی از تغییرات فرهنگی ، شهرهای سوخته نامید. شهرهایی با مردمانی از نسلی سوخته که نه مانند نسل گذشتشان این مراسم و سنت ها برایشان معنا، مفهوم و مزایای خاص خود را دارد و نه مانند نسل جدید از آزادی های فردی خاص خود برخوردارند. شهرها بزرگ تر خواهند شد و انسان ها مردد بین این گزینه ها! سنت ها خوب یا بد؟ تا ببینیم انسان کدام گزینه را بر خواهد گزید! و شاید در این انتخاب او هیچ کاره باشد!

گریه ی پژمان


باید تمام بچه های هم سن و سال ما در خانه های این طرف و آن طرف کوچه های اطراف خوابگاه شبانه روزی خواب بوده باشند وقتی که با شیلنگ قرمز حدودا نیم متریش روی در ضرب می گرفت. موهای وزوزی و سبیل های سیاهش هیچ جذابیتی نداشت. خودش هنوز از خواب بیدار نشده می خواست که تمام هفتاد و پنج بچه ی یازده تا سیزده ساله را برای نماز بیدار کند. بچه های سال سومی تقریبا هم قد و قواره ی سرپرست خوابگاه شده بودند اما هیچ کس جرئت نمی کرد با این اجبار در بیدار کردن صبحگاهی مخالفت کند. تمام راه های فرار شناسایی شده بود. زیر تخت ها، پشت پرده ها، زیر چوب لباسی بزرگ اتاق. نه! واقعا هیچ پناهگاهی نبود. گنده ترین و کج خلق ترین بچه ی خوابگاه به مقام نایب سرپرستی منصوب می شد و با کمک سرپرست تمام هفتاد و چهار نفر را از ساختمان روانه ی حیاط مدرسه می کردند تا پشت سر هم زیر سرمای صبح های سرد شهر کوهپایه ای زاگرس نیم خیز زیر تنها تانکر آب مدرسه وضو می گرفتیم. و تا زمانی که از پنجره ی طبقه ی دوم ساختمان وضوی تمامی بچه ها تایید نمی شد در ورودی ساختمان باز نمی شد و می بایست همه پشت در می لرزیدند. باز شدن در لحظه ی شیرین و دردناکی بود که همه دور شوفاژهای نمازخانه جمع می شدند تا سرمای حیاط از استخوان ها و عضلات ظریف و کوچکشان خارج شود. از پنجره های نمازخانه هیچ چراغ روشنی در خانه های اطراف دیده نمی شد. ارشد بچه ها ورودی اتاق ها را می بست تا کسی نماز نخوانده به اتاقش برنگردد. این را مطمئنم که در تمام آن سال ها سرپرست خوابگاه جز چند روز خاص آن هم به بهانه های خاص خودش، وضو نگرفته و نماز نخوانده می خوابید و فقط این ما بودیم که قبل از سن بلوغ می بایست پرونده ی بهشت رفتنمان بسته می شد. ترک های لب هایم که از وضوی صبح های اسفندی وسط آینه نقش بسته بود و گریه ی پژمان که دست های خیس یخ زده اش را به ستون های آلومنیومی شوفاژ می مالید هیچ گاه از یادم نخواهد رفت.

ای که روزگارمان مثل هم


کسالت مثل ملحفه ی طوسی نازکی از نوک انگشتان پاهایم تا زیر خرخره ام کشیده شده. تمام بدنم کرخت شده انگار بعد از کار سنگین و طاقت فرسایی ناخودآگاه روی زمین افتاده باشم. استخوان ساق پای راستم تیر می کشد. در که باز می شود کسی سلام نمی کند. این وقت روز باید پدرم باشد.
سلام خسته نباشی.
صدای مادرم بود. تمام این سی و چند سال طبق قانونی نانوشته همیشه سلام اول با مادرم بوده. پدرم کلاهش را پرت می کند گوشه ی اتاق و با صدایی آرام و یکنواخت می گوید سلام. نه خوشحال است و نه عصبانی. کلاه و کلیدش را که روی اوپن آشپزخانه بگذارد مادرم چند لحظه بعد لیوان آب و خسته نباشید مجددش آماده است. چقدر همه چیز تکراری شده. می شود همه اش را حدس زد.
شبکه های این طرف دیوار و آن طرف دیوار هم با ما راه نمی آیند. مدام از این شبکه به آن شبکه. انتظار یک خبر هیجان انگیز که بوی امید بدهد، یک نوا که بشود اسمش را موسیقی و ترانه گذاشت، یک مصاحبه که به شنیدنش بیارزد، مستندی که قابل استناد باشد، فیلم سینمایی ای یا سریالی که یکی دو ساعت حواست را پرت کند تا فراموش کنی که چقدر تنهایی. خبری نیست. همه اش تریبون هایی که دروغ می بافند. همه اش کرم هایی که چروک بر می دارند. انگار تمام دنیا جمع شده باشند تا دستگاه هایی درست کنند که شکم ها و ران ها و بینی هایشان را کوچک کند و راهی برای ناتوانی جنسیشان پیدا کنند. نمی دانم تلویزیون چه اصراری دارد اینقدر ریزش مو را وحشتاک جلوه دهد. بعضی وقت ها دلم برای تلویزیون می سوزد که این قدر نگران است!
شهری با پنجاه هزار نفر جمعیت و دو کتاب فروشی که فقط کتاب کمک درسی می فروشند و قرآن و رساله و کتاب سنت، این گوشه ی دنیا جا مانده. آهای شما که لباس هایتان مد روز، فکری به حال فکرهایمان بکنید.
اینجا فقط می شود لباس ورزشی ات را بپوشی و آن قدر دور یک زمین سرپوشیده و بی ستاره بچرخی تا نفست بگیرد و بوی عرقت را فراموش کنی و دوش نگرفته وسط هال خانه دراز بکشی و بقیه ی روز را گره بزنی به شب و با خرخر هایت خواب تمام اهالی خانه را مشوش کنی تا قدر خوابشان را بدانند!

ازدواج



- دوست میگه گفتم، دشمن میگه می خواستم بگم.
این را که گفت دستی به بینی پهنش کشید. رگ های سرخ زیر کلپس های عینکش بیشتر از همیشه پیدا بود . نفسش را تا انتها بالا کشید، چند لحظه نگه داشت و به یکباره بیرون داد. نگاهی از سر نگرانی به گوشه ی سقف انداخت و گفت
- مگه می شه مرد بدون زن زندگی کنه. پس فردا سن و سالت بالا می ره مردم یا بهت می خندن یا از سر ترحم برات دل می سوزنن. امروز اگه می بینی همه ی اقوامت اینجا نشستن و اصرار می کنن که ازدواج کنی به خاطر اینه که صلاحت رو می خوان. پس فردا نه من هستم نه مادرت. تا کی می خوای من و این مادر پیرت رو عذاب بدی. پیشتر هم که اصرار نمی کردیم گفتیم شاید مشکلی داره و دست خودش نیست. اما خوشبختانه وقتی که آپاندیست رو عمل کردی از دکتر خواستیم مخفیانه یه آزمایشی هم بگیره که خیالمون راحت شد. شکر خدا سالمی و جوون. کاری نکن بعدها که سر پیری ازدواج کردی حسرت بچه رو دلت بمونه. بچه دار هم که بشی یا میشی پدربزرگ بچه ت یا قسم بچه ت میشه ارواح پدرم!
صغری خانم فقط نگاه می کرد و چیزی نمی گفت. اما طوری که این ها حرف های خودش هم باشد آرام سرش را تکان می داد و آه می کشید.
- هم سن و سال های تو بچه هاشون مدرسه می رن. پس فردا اگه یه زن جوون بگیری به مشکل بر می خوری. اگه هم سن خودت رو هم انتخاب کنی مطمئن باش حتما مشکلی داشته که نگرفتنش و سنش بالا رفته. زن بیوه گرفتن هم که خودش کلی مشکلات داره. تو جوونی و نمی فهمی.
حاج اسماعیل طوری که منتظر شنیدن پاسخی از محسن یا تاییدی از حاضرین بوده باشد سرش را میان جمع می چرخاند و دستش را دور زانوی پای راستش حلقه می کند.
کریم خان که طرف دیگر اتاق پای راستش را کنار بخاری دراز کرده دستش را از روی رانش بر می دارد و سرش را بلند نکرده با گرفتگی همیشگی صدایش شروع می کند
- محسن جان پدرت نگرانه. ازدواج سنت رسول خداست. کسی که ازدواج نکنه مسلمان نیست. توی هیج جمعی هم قبولش نمی کنن. کسی که زن نداره از چشم مردم همیشه یه متهمه. مثل دزدی که از بازار شهر رد بشه و کل مغازه دارا بذارنش زیر ذره بین که نکنه چیزی رو کش بره. تو خودت خواهر داری. تا حالا دیدی بابات زیرزمین خونه تون رو به یه مجرد اجاره بده؟ تازه این یه نمونه شه!
کریم خان دوباره دستش را روی ران پای راستش می کشد و طبق عادت ناله ی خفیف و کشداری می کشد و سر طناب بحث را دست بقیه می دهد.
محسن با ناخن انگشت شستش ور می رود و گردنش را اندکی کج می کند و طوری که قانع نشدن از صورتش پیدا باشد سرش را پایین می اندازد و به گوشه ی فرش خیره می شود.
حاج اسماعیل زیر چشمی دوباره به محسن نگاه می کند و سرش را با حسرت بر می گرداند و با حرکت فکش به صغری می فهماند که استکان ها را جمع کند.
دکمه ی ولوم کنترل تلویزیون زیر انگشتان بی رمق حاج اسماعیل پایین می رود و نگاه حاضرین به سمت گوینده ی خوش سیمای اخبار می چرخد
اولین گوسفند شبیه سازی شده در ایران ...

یاغی شو ای ابرام


مدیون که بود و چه بود ابراهیم
من که می گویم
همه اش ترس بود و طمع
تقوی یعنی ترس!
تقوی یعنی طمع!
از گردن پسرهاشان پل نمی سازند به بهشت
جز طمعکاران ترسوی با تقوی
یاغی شو ای ابرام
بالا بگیر این چاقوی زهرآگین را
که هیچ گلی بر سر عروس بشریت نزدند اجدادم
هر روزشان بله قربان است
و عیدی پر ز خون است و قربان است
جلادند و قربانی
صد هزاران چشم
روی هم انبار می گردند
در زیگورات سرزمین من
ولیکن باز
حتی اندکی بیناتر نمی گردد
این پیرمرد کور با تبار اردنی

انتهای لحظه ها


در انتهای لحظه های عشقبازی خیالیش
خط نازک گونه ها
لرزش معصومانه ی لب های منتظر
و تیر نگاه ملتمسانه ی محبوس
آن طرف سفید و سیاه چشم ها
در چاک سینه ها و انحنای باسنی فراموش می شود
و سنگینی پلک ها به یک باره پرواز می کند
آن چنان که کبوتری به یکباره بال می زند
دوست داشتنش درست همین جا تمام می شود
کتاب فلسفه دوباره باز می شود
همیشه فلسفه از همین نقطه آغاز می شود

این همه گفتنش سخت است!


نصفش سفید سفید
نصفش سیاه آن رنگ موی ارزان هندیش
که بیشتر به بور می زند
یک تار موی مادری
رفیق تشت و تاید

هیجده نفر میهمان ناخوانده خوانده شدند
هیجده لیوان برنج!
هیجده ساعت تملق!
هیجده ساعت تحمل!
چه میزبانان آشنایی


در این هفت ماه نحس
گوشیم هی بیهوده شارژ می شد
و بستگانم مدام زنگ نمی زدند!
تمام میهمانی دیشب بعد از صرف شام
مدام خوب بودم
مدام سلام
حال ما خوب است ای تمام بستگانم والسلام


نمی خواهم
نمی توانم
این هم پاسخ تمام نصیحت های آجیلی و شیرموز بستنیشان!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...