سه‌شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۰

فقط نیم ساعت!


یکی از دندان هایم لق می زند. چند بار که تکانش می دهم از جا کنده می شود. ماشین را برده ایم تعمیرگاه. تعمیرکار می پرسد که. یادم نیست که اصلا چیزی گفت یا نه. ولی یکهو دستم را گرفتم جلوی دهنم. نصف دندان هایم ریخت کف دستم. حیرت زده بهشان نگاه می کنم. بدون استثنا همه سالم هستند. سفید سفید. برق می زنند. شبیه دندان نیستند. مثل کلیپ های سفید کاغذ. مثل دکمه ی لباس های بچه ها. ولی دندان های من بودند. به برادرم گفتم این بار دیگر باید برویم پیش دکتر. برای یک لحظه می ترسم حرف های آن دو دختری که در مینی بوس دزدکی به تعبیر خوابشان می خندیدم حقیقت پیدا کند. اما من دیگر دندان ندارم. پسین و پیشین و میانی همه اش ریخته و یا دارد می ریزد. این خواب تعبیر نشدنیست. خیابان ها یکطرفه و بی انتها. از شهر بیرون نرفته ایم اما هیچ مغازه و پاساژ و مطب و دکه ای نیست. نشسته ایم وسط یک مجلس نه چندان خودمانی. من چرا دارم جلوی این همه آدم سیگار می کشم. چرا دو تا سیگار را با هم روشن کرده ام و به هر دو دارم به نوبت پک می زنم. یکی آمد. دو نفرند. بی دلیل از آمدنشان می ترسم. اولی که می آید تو من سیگارها را وسط توده ای از پوست تخمه خاموش کرده ام. از اتاق بیرون می آیم با زیر سیگاری ای که هیچ شبیه زیر سیگاری نیست. سیگارهایم پوست های تخمه را آتش زده اند.  از در که بیرون می آیم، روستای بزرگیست که به نظر باید ده ما باشد. پل را تعمیر کرده اند و خانه های مجاور را با خاک یکسان. تلی از آشغال ریخته روی پل. من پوست تخمه های گر گرفته را می ریزم آن طرف جوبی که نمی بینمش. و حالا ایستاده ام وسط خیابان. با ماشین خیابان را قیچی کرده ام. می خواهم ماشین را بدهم به یکی فرار کنم. حتما کسی دنبالم است. حتما چیزی را می خواهم پنهان کنم. نمی دانم. منتظر تاکسی هستیم. سوار ماشین که می شویم راننده همان است که چند لحظه قبلتر ماشین را داده بودم ببرد. ماشین ماشین خودمان است و داشبورد باز است. حتما کارت ماشین وگواهینامه ها را دیده. گفتم باید ماشینمان را پس بدهد. می گوید می خواهد امشب با ماشین ما برود تهران. برنامه ریزی کرده. هر طور شده ماشین را پس می دهد. اما ماشین حالا دیگر موتور است و کلی خرت و پرت تزئینی برایش خریده. همه را پس می دهم و راه می افتم که به خانه برگردم. برادرم نمیخواهد ترک موتور بنشیند چون ترک موتور شبیه ترک دوچرخه است. اصلا موتور نیست و دوچرخه است. می گوید شلوارم گلی می شود. چند خیابان آن طرف تر خانه ی ماست. سومین کوچه. درب دوم. چشم هایم را که باز می کنم باز گشته ام. یکی صدایم می کند. مودم کامپیوترم را دیشب خاموش نکرده ام و تلفن نویز دارد و همه فکر می کنند که تلفن خانه تحت کنترل است. مودم را که خاموش می کنم، دندان هایم سر جایشان هستند و جزوه هایم مثل تلی از زباله به پایم می گیرد. در اتاق را باز می کنم تا هوا عوض شود و دوباره دراز می کشم روی زمین. یکی باید همه جای بدنم را ماسا‍ژ دهد و چنگ بیاندازد پیشانی بی مویم را تا نیم ساعت. فقط نیم ساعت با آرامش این گوشه برای خودم بمیرم.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...