شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۸

کمی بیشتر، کمی دیرتر


شب به نیمه رسیده بود
و بادهای مدیترانه
رویاهای نوجوانی مان را
در کوچه های ونیز می چرخاند
دایی ام می گفت که ده سال دیر رسیده ایم
گفتم دریا و آسمان کمی آن طرف تر
نه
کمی بیشتر
کمی دیرتر
آنقدر که سفید رود راه می رود تا در خزر آرام بگیرد
به هم می رسند
قایق ها خودشان را به اسکله ها می کوبیدند
و ما دور شدیم
و فریادهای قزل اوزن را
در گوش های دانوب و سن و ایسار هوار کشیدیم
و سکوت سنگین تاله سوار را
در دامنه های آلپ پهن کردیم
باد می آمد


خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...