پنجشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۹

روز و روزگارِ دیگریست!


سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سالی بگذاریم در دستش تا هم دخترِ خانه مان باشد و هم برایمان نوه های ریزه میزه بیاورد تا سرِ پیری مانند عروسک های نداشته ی دورانِ بچگیمان لپ هایشان را بکشیم و آن قدر ببوسیمشان و ته ریشِ زبرمان را به گونه های نازکشان بکشیم تا دلمان خنک شود. دمِ عید کنارمان بنشینند و از اندوخته ی سال های رنج و مشقتمان برایشان عیدی بخریم و دعایِ سالِ جدید را بلند بلند با عربیِ دست و پا شکسته و لهجه ی منحصر به فرد برایشان بخوانیم و تک تک آنقدر نوه و نبیره بیایند به دست بوسی مان که از خوشحالی، سرِ سفره ی عید، لب به آجیل نزنیم و فقط بنشینیم و از دور تماشا کنیم و اصلا یادمان برود که شبِ عید تلویزیون چه برنامه هایی پخش می کند. خب این حقِ هر پدر و مادریست که هفته ای یک بار برایِ شب نشینی به خانه ی بچه هایش برود و به نوه هایش شکلات بدهد و عروسش چای و میوه بیاورد و پاهایش را رویِ هم بیاندازد و در حالی که فکش بی خود و بی جهت می جنبد از دیدنِ یک توده ی انسانی که روابطِ ژنتیکیِ نزدیک دارند لذت ببرد. بله ما پسر بزرگ نکرده ایم که زن نگرفته، نقلِ محافلمان کند و سرِ هر کوی و برزن بگویند پسرِ فلانی عذب است. بالاخره باید دستشان را به جایی بند کنیم که سر و گوششان نجنبد و سرشان تویِ کارِ خودشان باشد و مثلِ بچه های مردم برایِ خودشان زندگی ای داشته باشند. این حق طبیعیِ ماست که نوه بخواهیم. این خواسته ی بزرگی نیست که می خواهیم ترکه مان ادامه پیدا کند و خوشحال می شویم که از کروموزم های شما هم برایِ این کار استفاده کنیم. تا هر چه خدا بخواهد.
------------------------------------
خوش آمدید آقایِ پدرِ پسر. اگر که پسرتان کارمند و حقوق بگیرِ دولت است و یا خودتان آنقدر متمول هستید که بیکار هم که باشد فدایِ سرش، پس قدم رنجه فرمودید و اگر ایشان همسرِ دیگری اختیار نکرده و نمی کند و از سلامتِ روان برخوردارند و مدرکی هر چند از دانشگاه آزاد هم کسب کرده اند قدمتان رویِ چشم و اگر دختر و پسر همدیگر را پسندیدند و سرِ مهریه و جهاز و مراسمِ عقد و عروسی با هم کنار آمدیم خانه متعلق به شماست. فکرهایمان را می کنیم و هر چند که آدم به بزرگواریِ شما نیازی به تحقیق ندارد اما اجازه بدهید مطابقِ رسم و رسومات تحقیقاتی انجام شود و کسبِ اجازه ای از بزرگانِ فامیل به عمل آید و اگر خدا قسمت کند دخترِ ما کنیز شما و پسرِ شما هم از حلقه ی پسرانِ خانه ی ما جدا نخواهد بود. از قدیم الایام گفته اند که دختر میراثِ خانه ی پدر نیست و مالِ مردم است. البته که دختر برای پسرِ شما زیاد است و همین طور پسر برایِ دخترِ ما. به هر حال تا قسمت چه باشد.
------------------------------------
پسر
عاشقِ چشمانِ شهلایِ دیگریست
دلِ دختر
در گروِ یارِ دیگریست
هزار و یک شبِ این داستان
پس کی تمام می شود
روز و روزگارِ دیگریست!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۹

کلاغ هایِ جیوه ای

بر فرازِ چنارهایی خشک
مجاورِ ویرانه هایی دور
کلاغ هایِ بدنامی هستیم
که با تلی از صابون های غارت شده
سیاهیِ مان نمی رود
بشکن این آینه
اگر فسانه نیست
کبوتر
نقابِ کلاغ هایِ جیوه ایست

دوشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۹

دستی که به اسمان نمی رسد

برای دختری که در آغوشِ متعفن ترین مردِ روی زمین
به چشم هایش رخصتِ گریه نمی دهد!
برای همسایه های به تصادف رفته
که پدال های گاز و آسفالت های نیمه کاره را
از عطسه های نیمروزی پر خطرتر نمی دیدند
برای آن مسافرِ غریبِ باران زده
که خودش و چرخ های ماشینش سخت در گل مانده بود
برای دخترانی که خم شده بودند رویِ دارهای قالی
تا سیگارِ پدرشان را از از نگاه های هرزه ی همسایه نخواهند
برای بی پناه ترین گربه ی دنیا
که در سردترین شبِ سال
باسنش را به کاپوتِ گرمِ ماشینِ پدرم چسپانده!
برای بی پسرترین مردِ خاورمیانه
برای بی پدرترین بچه ی پاریس
برای بی مادرترین خانه ی نیویورک
برای بی برادرترین افغانیِ کمپ های اروپا
برای بی خواهرترین بازمانده ی جنگ های جهانی
برای آواره ترین کرد دنیا
برای خالی ترین سفره ی هندوستان
برای کودکان ِ آفریقاییِ در کمینِ مالاریا
این دست ها به هیچ کجا نمی رسد
نه هرگز
بلندترین دست ها
به کوتاه ترین آسمان ها هم نمی رسد

شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۹

روزهای قرمزِ تقویم و خواب؟


آرنجم می خوره به فلاسکِ چای. یهو از جا می پرم. از خواب می پرم. این فلاسکای چینی بعد از یه مدت درشون خراب میشه. تا میفتن زمین. شر شر چایشون می ریزه زمین. تویِ خوابم این استرسایِ مسخره دست از سرِ آدم بر نمی دارن!
--------------------------
دکمه ی آیفونشون رو که می زنم، منتظرِ قرمز شدن چراغ کوچکِ روی صفحه ی آیفون می مونم تا سه بار پشت سر هم با صدای گوسفند اعلامِ موجودیت کنم. صدای خنده که از آیفون بیاد همیشه در باز میشه. اما این بار دایی می پرسه که امانتی رو آوردم یا نه. جا می خورم. اصلا من برای بردن همون امانتی رفته بودم. دوباره از خواب می پرم. تویِ خوابم حواسم جمع نیست. همیشه باید یه چیزی رو فراموش کنم!
--------------------------
صدایِ گرفته ای اون طرفِ خط می پرسه که من خودمم یا نه؟ صدای گرفته ش کم رنگ تر میشه وقتی می پرسه که پسر عمه ی پدرم با من نسبتی داره یا نه؟ بریده بریده ادامه می ده که یه پراید سفید داره یا نه؟ و آخرش هم می خواد یه جوری که من ترس برم نداره بگه که دیگه نه اون پراید داره و نه من پسر عمه ی پدری! یادم نمیاد که گوشیِ تلفن رو سرِ جاش گذاشتم یا باید دوباره منتظرِ دعوایِ پدرم بمونم اما از خواب می پرم. همیشه گفتم و بازم می گم. بالاخره تک تکِ این مردایِ زن ذلیلِ فامیل توی تصادف کشته می شن. این تحلیل گرایِ آماری کی می خوان به رابطه ی بین بالا رفتنِ تصادفات جاده ای و بالا رفتنِ مردایِ زن ذلیل پی ببرن نمی دونم! اصلا این زنا تا روزای قرمزِ تقویم رو برای مردا سیاه نکنن دست بردار نیستن. پریشب یکیشون که برای خرید خفه کنِ برنج و ال سی دیِ چهل و دو اینچ، پا شده رفته یه شهر مرزی در چند صد کیلومتریِ اینجا، با صدایی حزن انگیز میگه چیزی نمونده بوده چند بار وسط جاده نفله بشن. یکی نیست بگه آخه خدا نفله ت کنه مجبوری هر هفته جمعه برای خرید وسایل آشپزخونه و دکوراسیون خونه بری این شهر و اون شهر. این زنا که با یکی دو بار خرید عطششون نمی خوابه. هر بار که برن مهمونی یه چیز جدید می بینن و می ذارن تو لیست خرید هفته ی بعدشون. اصلا این جوری مردایِ زن ذلیلِ دیگه ی فامیل رو هم بدبخت می کنی! مرده شور ببردتون با این احترام به حقوقِ زنتون!

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۹

تفنگ، انسان، سیاست


همیشه تلاشم بر آن بوده که تا می توانم از سیاست به دور باشم و هیچ گاه به خودم این اجازه را نداده ام که برچسبِ سیاسی ای بر روی سینه ام نصب کنم و به هیچ وجه کاری نکرده و سخنی نرانده ام که دیگران من را در دسته ی مشخصی با نگرش سیاسی خاصی جای بدهند. اما همیشه سعی کرده ام اتفاقاتی که در پیرامونم رخ می دهد را تجزیه و تحلیل کنم و نتیجه گیری های شخصی ای برای آن ها داشته باشم. ارسطو انسان را حیوانی سیاسی قلمداد می کرد. به گمانم تعریفِ ارسطو از سیاست با تعریفی که امروزه از آن می شود اندکی متفاوت باشد. در هر حال با وجودِ تمایل یا عدم تمایلمان، سیاست هم چون چتری بر فرازِ زندگیِ ما سایه انداخته است. در دورانِ مدرسه ام هر زمان که کلمه ی سیاست به گوشم می خورد نقطه متقابلی به اسمِ تفنگ در ذهنم شکل می گرفت. احساس می کردم که کسی که تفنگ دارد نباید سیاستمدار باشد و کسی که سیاستمدار است انگشت به ماشه نمی برد. هر چه که بزرگتر می شدم تفنگ و سیاست بیشتر در کنار هم قرار می گرفتند و این چنین بود که در سال های نوجوانی سیاست و تفنگ را مترادف می پنداشتم. چه گوارا را دوست داشتم و از دیدن عکسش روی تیشرت ها به وجد می آمدم اما نمی توانستم خودم را با تفنگی فرض کنم که به سمتِ یک انسان نشانه رفته باشم. انسان و تفنگ. انسان و سیاست. تفنگ و سیاست. ضلع های مثلثی که من را در میان گرفته بود. سال ها بعد دایره ای به اسم انسان دورِ خودم کشیدم و از این مثلثِ بی معنی گریختم. این تنها کاری بود که می توانستم برای گریختن از این سوالِ بزرگ انجام دهم. بسیاری از آن هایی که تفنگ به دست می گرفتند و به چریک، پیشمرگ، گریلا و پارتیزان بودن خود افتخار می کردند، امروز دیگر به «مبارزاتِ مسلحانه» اعتقادی ندارند چرا که به خوبی به تغییرات جوامع و فرهنگ ها پی برده اند. همان هایی که تا چند دهه ی پیش فکر می کردند که مبارزه ی مسلحانه بهترین راه برای «آگاهی مردم از نیرویِ تاریخی خویش» است امروزه بر این باورند که «جنبش های مدنی» می تواند بهترین انتخاب برای رسیدن به اهدافشان باشد و حتی بسیاری از تئورسین های مبارزات مسلحانه که پیشتر در وادی سوسیالیسم قلم فرسایی کرده اند امروزه در نوشته هایشان این دارو را برای نسل های بعد از خودشان تجویز نمی کنند و اینجاست که روشنفکرانِ جوامعِ مختلف از برپایی همایش ها و سمینارهای مبارزه با جنگ و نفیِ خشونت و تروریسم حمایت می کنند. بازی های ورزشیِ دوستانه ی غیرِ معمول برگزار می کنند. هزاران کتاب و مقاله در ستایشِ مبارزاتِ بدون خشونت منتشر می کنند و جوایزِ بزرگی از طرفِ نهادهای حقوق بشری به حامیانِ آزادی که با روش های غیر خشونت آمیز مبارزه می کنند اهدا می شود. فیلم هایی با موضوع بمب های کنار جاده ای و مبارزه با تروریسم و نفی خشونت اسکار و نخل و سیمرغ! می گیرند و گاندی و دالایی لاما بیشتر از آن چیزی که هستند مورد توجه قرار می گیرند. شاید همه ی این ها نوعی نه گفتن به تفنگ و مبارزات مسلحانه باشد! نوعی نه گفتن به میهن پرستان و آزادی خواهانی باشد که مرزی بین آزادی خواهی و تروریسم نمی بینند!

دوشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۹

[…]


سالِ پر بارانی ست. کلیپش را همین دیشب دانلود کردم. سرزمینِ خشک و مردمانِ دیمیش نگاهشان همیشه به آسمان است. در دو سه ساعتِ گذشته بارها و بارها این دوازده دقیقه سخنرانی را پشتِ سر هم گوش کرده ام. ابرهای سیاهِ باران زا دوباره به آسمانِ بهاریِ شهر بازگشته اند. پس زمینه ی سخنرانی، موسیقیِ دل نشینی ست. ابرهایِ سیاهِ بهاری در آسمانِ همیشه آفتابِ اینجا خاطرِ هیچ شاعری را آزرده نمی کند. خیلی دوست داشتم کلیپِ تصویریش را هم می دیدم. باران که به شیشه های پنجره می خورد، پدرم دست هایش را به نشانه ی شکر بالا می برد. طنینِ صدایِ حزن انگیزِ سخنران و موسیقیِ پس زمینه ی کلام با تصویرِ مناجات های پدرم در صفحه ی خیالم میکس می شوند. پدرم می گوید باران یعنی رونقِ کشاورزی و رونقِ کشاورزی یعنی رونق بازار و رونقِ کسب و کار و آخرِ حلقه را هم که نمی داند به کجا بند کند به یک دعایِ زیرِ لب و یک نگاهِ رو به آسمان ختم می شود. سخنران از شخصیت های سیاسی – مذهبی سخنانی نقل می کند. برقِ شدیدی داخلِ اتاق را روشن می کند. سخنران برای اثباتِ حرف هایش از یک روحانیِ دیگر داستانی نقل می کند و از تعبیرِ یک خواب، فتنه های مکرر و خوشبختیِ بزرگ می گوید. مادرم دبیرستان نرفته اما خیلی خوب می داند که باران چیست و چرا می بارد. سخنران از یک پیش گویی سخن می گوید. یک پیش گوییِ بزرگ. پدرم هم که سی سالِ تمام پایِ تخته برای دانش آموزانش رازِ باران را تشریح کرده است. سخنران از یک ناجیِ مقدس سخن می گوید. اما چرا پدرها و مادرها پشتِ تمامِ این ابرها و باران ها دستِ دیگری می بینند. صدایِ محزونِ سخنران و فنِ سخنرانیش از دیشب تا به حال مرا به فکر واداشته است. سخنرانی که تمام می شود مدیا پلیر دوباره آن را از سر می گیرد. باران هنوز می بارد. صدای موسیقیِ پس زمینه و صلابتِ صدایِ سخنران، زبانم را بند آورده است. آفتابی که همیشه هست را کسی پشتِ این ابرهای سیاه نمی بیند. سالِ پر بارانی ست.

پ.ن: […]

یکشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۹

آشفتگیِ هر لحظه ی ما را بنگر


نگرانِ جیبِ خالیِ برادر
دلشوره ی دلرباییِ پسرانِ همسایه از خواهر
دلواپسِ سردردِ پدر
نفس تنگیِ مادر
نداشتنِ پسر
بیماریِ همسر
گرانیِ برنج و تاید و چای خشک و روغن و شکر
غصه ی تنهایی عمه های بی شوهر
سفرهای اجباری و جاده های پر خطر
سر به زیر از بودنِ آن مرتیکه ی فامیل زاده در سایه ی شهر
ترس از بیکاری و هزار دردسر
مرگ بر هر چه پیام است و خبر
بنگر
آشفتگیِ هر لحظه ی ما را بنگر

جمعه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۹

صندلی ها


در شرکتی که قبلا کار می کردم دوباره استخدام شده ام اما همه چیز به طرز مرموزی تغییر کرده است. باور کردنش برایم سخت است اما تمام وسایل و دکوراسیون شرکت را در داخل اتاق ها و راهرو طبقه ی دوم ساختمانی چیده اند که بسیار شبیه مدرسه ایست که در آن دوره ی راهنماییم را گذرانده ام . طبقه ی دوم آن مدرسه، خوابگاه دانش آموزی ای بود که سه سال از زندگیم را در آن جا گذرانده ام. روز اول کاریم است و می دانم که باید کارم را با دقت و وسواس دو چندانی انجام بدهم. برگه های زیادی را پرینت گرفته ام و در حالی که مثل همیشه به کارهای روتین آن جا اعتراض دارم اما این را به خوبی می دانم که دیگر نباید چیزی بگویم چون این بار به عنوان یک منشی استخدام شده ام! یکی دو تا از اتاق ها را زیر چشمی دید می زنم. هیچ یک از دوستان خوبم در شرکت نمانده اند. در انتهای سالنی که نشسته ام چهره ی آشنایی را به یاد می آورم. نه! یکی از دوستانم هنوز همین جاست. اما چرا در بخش همیشگی اش کار نمی کند. چند لحظه بعد بدون آن که کسی چیزی بگوید می فهمم که آن بیچاره حتی یک منشی خرده پا تر از من شده. بدون آن که دلیل رفتنم را بدانم به اتاق روبه روییم می روم. برگه هایی که پرینت گرفته بودم را به رئیس بخشمان می دهم. می پرسد از این که این بار به عنوان منشی استخدام شده ام حس بدی دارم یا نه. در جوابش بدون هیچ اندیشه ای می گویم که اصلا ناراحت نیستم! با همان خنده های همیشگی اش می گوید که اوضاع بهتر خواهد شد و مطمئنا به جای اولم برگردانده می شوم. هنوز از اتاقش بیرون نیامده ام که می پرسد آقای فلانی را دیده ام یا نه. صورتم را که بر می گردانم می گوید که برگه هایم را بر دارم و پیش او ببرم چون دیگر خودش رئیس بخش نیست. من باید برگه های پرینت گرفته ام را پیش کسی ببرم که زمانی که همکارمان بود برای فهماندن هر چیز ساده ای به او، می بایستی آن را چند بار تکرار می کردیم. آدم بدعنق و خون تلخ و نچسپی که اصلا آداب معاشرت سرش نمی شود. هر چقدر که تجزیه و تحلیل می کنم باز هم به این نتیجه می رسم که هیچ چیزش حتی قیافه اش هم به رئیس نمی خورد. در اتاقِ رئیس را می زنم. نمی خواهم این صحنه را ببینم. تصور کن که آدمِ خرفت و ابله و بی لیاقتی که خیلی خوب می شناسیش، پشت میز بزرگی نشسته باشد و با یک نگاه نابود کننده ی رئیس اندر منشی زل بزند به چشم هایت و برگه ها را ندیده روی میزش بگذارد و برای خالی نماندن عریضه تاکید کند که دفعه ی بعد برگه ها را داخل کاوری بگذارم و به منشی مخصوص جلفش بدهم تا قیافه ی زمخت من، آرامش فضای اتاقش را به مخاطره نیاندازد. نه! من نباید در را باز کنم. بعضی آدم ها نباید روی بعضی از صندلی ها بنشینند. در هنوز نیمه باز است که از خواب می پرم. بیکار و علاف در یک نیمروز خنک بهاری وسط اتاق پهن شده ام و به خوابی که دیده ام فکر می کنم.

پنجشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۹

بیچاره شب


حالا که قرار نیست فردا و پس فردا و کلی پس فردایِ دیگر، جایی برویم و کاری بکنیم، اجبار در خوابیدن سر ساعت های معمول معنایی ندارد. آروغ بعد از غذایش تمام نشده وسط حرفِ این طرفی ها و آن طرفی های سفره می پرد و با صدایی که هنوز بوی آروغ سبزیِ خوردن می دهد می گوید که سحر خیز باشم تا کامروا باشم. نمی دانم چرا این همه سال این جمله هیچ وقت به دلم نچسپیده و نمی چسپد. حتی زمانِ مدرسه که برای پر کردن ورقه ی بزرگ امتحانیِ روزهایِ انشا به هر جمله ای پناه می بردیم، عمرا از این جمله استفاده نمی کردم چون عاشق شیفت بعد از ظهر بودم. برای یک بار هم که شده این حق را به من بدهید که بگویم ملت عادت کرده اند که از شب بدشان بیاید. حالا بگذریم از کسانی که به خاطرِ سیستم کار و زندگیشان به شدت نگران از دست دادن روزهایشان هستند. خب کسی به کار این ها کاری ندارد. خوشبختانه مملکت دموکراسی دارد و هر کسی می تواند هر طور که دلش خواست فکر کند و زندگی کند. اما روی سخن من با آن هاییست که آن قدر بی خود و بی جهت از شب بدشان می آید که در تمام عمرشان برای یکبار هم که شده به این فکر نکرده اند که چرا باید شب معنای ظلم بدهد. در روز که بیشتر به ما ظلم می شود تا شب. چرا از هر چیز که بدشان می آید یک راست در خیالشان می روند سراغ این بیچاره شب!. یکی این وسط به ما بگوید که حالا که برق هم اختراع شده چرا این نویسنده های قدیمی دست از سر این شبِ بیچاره بر نمی دارند! تمام آدم ها زاییده ی یک مادر هستند و یک شب. خواه این طرف کره بوده باشد و خواه آن طرف! شب همیشه هست. این چشمان ماست که تاریک می شود.

دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۹

خانه!


وقتی که کلیدِ دربِ اتاقت شکسته باشد آن اتاق دیگر اتاقِ تو نیست. وقتی که کلیدِ دربِ اتاقت سالم باشد و بستنِ دربِ اتاقت کنجکاویِ اهالیِ خانه را برانگیزد، آن خانه دیگر خانه ی تو نیست و روزی که پشتِ دربِ بسته ی اتاقت حضورِ گوش هایی را احساس کردی که تماس های تلفنیت را ضبط می کنند بدان که وقت آن رسیده که کفش هایت را بپوشی و تنهاییت را نجات بدهی. ما باید در چهار دیواری هایی زندگی کنیم که باز و بسته ماندن درب هایشان با خودمان باشد و حضورِ هیچ گوشی را آن طرفِ مستطیل هایِ شخصیِ قلبمان احساس نکنیم. آن جا که نتوانستی بدون پرسش و پاسخ و بی هیچ نگاه سرزنشگری یک بسته سیگار بخری شهرِ تو نیست. ما در شهرمان نبایستی سیگارهای روشنمان را میان دست ها و زیر کفش هایمان عاجزانه مخفی کنیم. ادکلن ها و آدامس های بعد از سیگارهای دزدکی هیچ سرطانی را اسپند نمی دهند. خانه و شهری که در آن نتوانیم خودمان باشیم از آنِ ما نیستند. استیجاری هم که باشد ما یک خانه می خواهیم، هر آشیانه ای خانه نمی شود!

یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۹

خیام هایی که نمی میرند!


اینجا نیشابور نیست و کسی هم که زیرِ این سنگِ قبرِ رنگ و رو رفته آرام گرفته، خیام نیست. این که می توانسته پشتِ سر هم تا چند بشمارد را نمی دانم اما آن چه که مبرهن است نه رساله ی ریاضی ای دارد و نه نوشته ای فلسفی از او به جای مانده. به نظر هم نمی رسد که جز خورشید و ماه و چند ستاره و سیاره ی دیگری که آن هم باید اسمِ زنی یا دختری از سلسله ی معشوقه هایش بوده باشد، از نجومِ خیام چیزی بارش بوده باشد. اما مردم اینجا در غربِ ایران همان احساسی را نسبت به او دارند که بسیاری از مردمِ نیشابور و خراسان و ایران و جهان نسبت به خیام دارند. کسی که اینجا در این شهر رویِ این کوه آرمیده و نامِ همین شهر و کوه امروزه با نام او پیوند خورده یک خواننده ی کرد است. خواننده ای که از تمامِ عاشقانی که بر سرِ آرامگاهش می روند خواسته که شیشه ی مشروبشان را در روزهای مستی، بر سر مزارِ او بشکنند. هر چند که به اعتقاد بسیاری اکنون ترانه ها و آوازهای او که با جاده های خاکی و مینی بوس های قدیمی و لباس های محلی و نوارهای کاست و تلویزیون های سیاه و سفید و نوارهای وی.اچ.اس گره خورده بود همان جاها مانده و راهی به دنیایِ امروز ندارد، اما یاد او و نام او و حتی بعضی از ترانه ها و آوازهای او هنوز زنده است. نباید فراموش کنیم که روزگاری همین ترانه ها و آوازها بوده که در دشتِ تفکراتِ سنتی و دست و پاگیر زمانه ی خویش پلی زده است به سمت شاد زیستن و آزادی های فردی. اسم این خواننده و کوهی که امروز روی آن ایستاده ایم شاید برای شما که پای ماهواره ها و کامپیوترهایتان دوران بعد از راک و رپ جدید را هم گذرانده اید مهم نباشد اما این ها پدرانِ آزادی اندیشه و رفتارِ ما هستند. خیام هایی که نمی میرند!

پنجشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۹

زندگی حذف شدن یک تیم است در جام باشگاه ها!


دبیرستان که بودیم، هم کلاسی ای داشتیم که فردایِ روزی که تیمِ فوتبالِ محبوبش از جامِ باشگاه هایِ جهان حذف شده بود با هیچ کداممان حرف نزد. از همان اولِ صبح که وارد دبیرستان شد تا وقتی که زنگِ آخر خورد و رفت حتی یک کلمه هم از دهانش خارج نشد. خوب یادم هست که حتی به جایِ «بله آقایِ» معمولِِ حضور و غیابِ اولِ کلاس، فقط دستش را بلند کرد. بعضی از دوستانم، همان ساعاتِ اول می گفتند که حرف نزدنش به خاطرِ باختِ تیم محبوبش است اما من به شخصه باورم نمی شد و حتی زمانی که خواستم با او گرم بگیرم تا شاید کمکی کرده باشم، دستِ چپش را رویِ سینه ام گذاشت و با کج کردنِ گردنش خواست که تنهایش بگذارم. روز بعدش که فهمیدیم حتی شرط بندی هم نکرده است رفتارش بیشتر برایم سوال برانگیز شد. انگار طوری می خواست به همه بفهماند که چقدر عاشقِ یک تیمِ فوتبال بودن مسئولیت خطیریست و چقدر حذف شدنِ یک تیمِ باشگاهیِ اروپایی در جامِ باشگاه های جهان و آن هم در یک بازیِ غیرِ انسان دوستانه، برای یک دانش آموزِ دبیرستانیِ روستاییِ خاورمیانه ای می تواند دردناک باشد. این هم کلاسیِ ما حتی قیافه اش یا نوعِ فوتبال بازی کردنش به هیچ بازیکنی در آن تیم شبیه نبود که ما در آن رده ی سنی بتوانیم توجیهی برای رفتارش پیدا کنیم. حتی مثل آن بچه پولدارهای زمانِ ما هم نبود که اتاقِ شخصی ای داشته باشد و چهار طرفِ اتاق، پوسترِ بازیکنانِ محبوبش را بچسپاند و آن قدر شب و روز به این پوسترها نگاه کند که راستی راستی فکر کند سه دانگِ باشگاه را بابایش خریده و از این حرف ها. بعد از آن ماجرا تحلیلِ طرفدارهای یک تیمِ ورزشی برایم بسیار جذاب شده بود. ناگفته نماند که آن زمان ما هم برایِ خود تیمی دست و پا کرده بودیم که از قافله عقب نمانیم. دوست داشتنِ یک تیمِ ورزشی در آن زمان برای جوان هایِ هم سن و سالِ من، مثل عاشق شدن هایمان بود. ما قبل از آن که پیش بیاید و دختری را دوست داشته باشیم تلاش می کردیم که کسی را پیدا کنیم که دوستش داشته باشیم. در فوتبال هم تقریبا همین طور بود. همه می خواستند برایِ خودشان طرفدارِ یک تیم باشند. اگر نمی توانستیم مثلِ خیلی ها خیلی چیزها داشته باشیم، اما تقریبا همه ی ما تیمی برای طرفدار بودنش داشتیم. در فیلم هایِ آن دوره هر چقدر یک عاشق، معشوقه اش را شاعرانه تر می دید و بیشتر در کوچه و خیابان تعقیبش می کرد و بیشتر در خواب اسمش را تکرار می کرد عشقش حقیقی تر بود و در دبیرستان ما هر چقدر یک نفر بیشتر پیگیرِ نتایجِ یک تیم بود و تاریخِ بازی های مختلف آن تیم در جام های مختلف را از بر بود، سرش را بلند تر می گرفت و با تکبر بیشتری اظهار نظر می کرد و مثلا رئال مادریدی تر بود یا منچستر یونایتدی تر و دیگران حق نداشتند بیشتر از او رئالی تر یا منچستری تر باشند. من هنوز هم که هنوز است با این که زیاد در جریانِ اخبارِ فوتبالی نیستم و خیلی از مسائلِ فوتبالی هم حالم را به هم می زند اما از دیدنِ بعضی از فوتبال ها به شدت لذت می برم اما همیشه بعد از دیدنِ بازی ها با خودم می گویم که نکند من هم مسخ شده باشم. هر چقدر تلاش می کنم به خودم بقبولانم که فوتبال فقط یک ورزش و در نهایت یک سرگرمی برای کسانی مثلِ من و یک بازیِ اقتصادی و سیاسی برای بعضی هاست اما در واقع، فوتبال چیزی بیشتر از این هاست و اگر جایی شاعری بگوید که زندگی حذف شدن یک تیم است در جامِ باشگاه ها، من ترجیح می دهم به جای واکنش نشان دادن سکوت کنم. بالاخره شاید حق با او باشد.

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۹

روزهای آخر


به این فکر کنید که تمامِ افرادِ خانواده و آشنایان و بستگانتان بعد از شنیدنِ خبر بیماریِ لاعلاجتان تصمیم گرفته اند که در این چند ماه باقیمانده، سنگِ تمام بگذارند و عزمشان را جزم کرده که لحظه های خوشی را برایت خلق کرده باشند تا با خاطره ی خوشی از دنیا بروی و تو از دستِ تمام این ترحم هایِ رقت انگیز به سریال های نوروزی پناه می بری و همه به خاطر این که تو از دیدنِ تنهاییِ سریال آزرده خاطر نشوی دور تا دورت بنشینند و با یک چشمشان به عکس العمل هایِ آخر زندگیت نگاه کنند و با چشمِ دیگرشان سریال را دید بزنند و هر کدامشان وسط سریال، هر چیزی که فکر می کنند باعث خنده ات بشود و نمی شود، پرت کنند وسط مجلس و چقدر وحشتناک می شود که این سریال، طنز باشد و یکی از طنزهای آن این باشد که یکی از شخصیت های سریال به خاطر یک اتفاقِ غیر معمول، اشتباها فکر کند که سرطان دارد. همان بیماری ای که خیلی ها از اسمش هم متنفرند و می گویند کنسر! همان بیماری تو. اینجاست که زبانِ همه بند می آید و بدون آنکه سرت را بچرخانی می دانی که مادرت پایِ اوپن آشپزخانه گریه می کند و پدرت بی جهت به دیگران میوه تعارف می کند و می خواهی از پای تلویزیون بلند شوی و نمی شود. پشتِ سرت همه مشغول گریه کردن هستند و تو می دانی که در این صحنه ها همه باید بخندند و کسی نمی خندد. نمی خواهی حتی سرت را اندکی بچرخانی و ترحمِ نگاه های اطرافیانت را احساس کنی. یک زمانی فکر می کردم که بیماری هایی مثل سرطان از مرگ های ناگهانی بهترند. چون آدم فرصت این را پیدا می کند که قبل از مرگ به یک چیزهایی سروسامان بدهد. اما واقعا این طور نیست. برای کسی که می داند چند ماه بعد می میرد هیچ سری سامان نمی گیرد!

پ.ن:
- حتما که نباید سرتان(!) داشته باشیم که به این چیزها فکر کنیم! البته که می تواند یک جور بیماری روانی باشد!

یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۹

زندگی هایی که می میرند


سوار بر جاده های مال روِ سرسری آسفالت شده ی قبل از انتخابات، به یکی از روستاهای منقش بر پوسترهای پرفروش «بازار روز» شهرمان می رسیم. از ماشین که پیاده می شویم بدون استثنا از گلوهای یکایکمان صداهای نابه هنجاری که همه شبیه «ئاااااااا» هستند بیرون می آید. شما هم وقتی از یک ماشینِ هشتصد کیلویی با بدنه ی «روغن نباتی قو» که وقتی از بغل ماشین های سنگین با تنها صد کیلومتر بر ساعت می گذرد به طور محسوسی تکان می خورد، پیاده شوید حتما از این که سالم به مقصد رسیده اید خوشحال خواهید شد و چه بسا نواهای دهشتناک تری هم سر خواهید داد. چند صد متر پایین تر از جاده، دره ی عمیقیست که خانه های روی هم سوار شده ای را بلعیده و رودخانه ای را به شدت سر کشیده است. پایین تر که می رویم روی پشت بام یکی از خانه ها چند نفر طوری که انگار دور سفره ای نشسته باشند حلقه زده اند و گردن هایشان هر چند ثانیه یک بار به طرف یک بخش از جمعیتی که از کوچه های اطراف خانه به سمت رودخانه می روند می چرخد و چند ده متر آن طرف تر زنی با «قند شکن» بزرگی جلوی در ورودی خانه اش کله های قند را به حبه هایی که دیده نمی شوند تکه تکه می کند. ما تنها یکی از چند صد خانواده ای هستیم که برای دیدن این روستا به اینجا آمده ایم. کوه های بلندی که سرتاسرشان از درختچه های خودرو پوشیده شده، دور تا دورمان ایستاده اند و عظمت یک طبیعت بکر و دست نخورده را به رخمان می کشند. از کنار رودخانه که می گذریم بغل دستی ام می گوید کاش تمام عمرم اینجا زندگی می کردم و من که او را به خوبی می شناسم به اظهار نظر خنده دار او می خندم. او حتی یک شب نمی تواند اینجا دوام بیاورد. ساکنین این روستا هر روز و هر روز مردمی را می بینند مثلِ ما، که آمده ایم به زندگی ساده ی آنان و هوای پاکشان غبطه بخوریم و آن ها از دیدن صورت های آفتاب نسوخته و لباس های رنگی و حرف هایی که نمی فهمند حسرت به دل می مانند. ما پایمان به هر جا که می رسد آرامش از آن جا رخت می بندد و خواسته یا ناخواسته زندگی ساده ی آنان را در قبالِ چیزی که به آن ها نمی دهیم آلوده می کنیم. شاید قبل از این که پای ما و امثال ما به اینجا برسد آن ها تا به این حد مزه ی حسرت را نمی چشیدند که دخترهای کوچکشان انگشت به دهان به بادباک های کودکان شهرنشین که حتی جرئت نمی کنند از ماشین هایشان دور شوند، خیره شوند. ماهواره و تلویزیون و تلفن و موبایل و مدرسه و این همه گردشگر بالاخره تمام مردم این روستا را از همان جاده ای که برگشتیم به شهر خواهند کشاند و بغل دستی من هنوز موقع برگشتن تکرار می کند که کاش می توانست تمام عمرش را آن جا زندگی کند و من می گویم تخمه ها را داخل ماشین نریزد و او دوباره این جمله را تکرار می کند و من دیگر حرفی برای گفتن پیدا نمی کنم.

پدرها و پسرها و مسواک و خمیرها


به خاطر نمی آورم که درست در چه تاریخی از زندگیم به این نکته پی برده ام که پدرم «قدرتمند ترین آدمِ روی زمین نیست» و این که چگونه به این نتیجه رسیده باشم را هم حتی به یاد ندارم، اما باید در یکی از همان روزها بوده باشد که پوسیدگیِ دندان هایم را به مسواک زدن های اجباری ترجیح داده ام. با شناختی که از خودم دارم باید به خاطر اجباری که در این کار بوده و پدرم همیشه با افتخار از آن اجبارها یاد می کند تمردهایم را شروع کرده باشم. «اگر بچه ی مطیعی بودی و به حرف های پدرت گوش می کردی این وضعیتِ دندان هایت نبود». این جمله را پدرم به بهانه های مختلف در مکان ها و زمان های مختلف تکرار می کند. مثلا زمانی که با خوردن شکلاتی یا نوشیدن لیوانِ آب سردی از حرکات صورتم به نشانه ی احساس دردم پی ببرد از فرصت استفاده می کند و این سلاحِ وحشتناک را به دست می گیرد. این جمله برای پدرم به مثابه یک سلاح است. سلاحی که با آن به من بقبولاند که باید به همه ی اجبارهای او تن بدهم. بعضی اوقات از شنیدن این جمله حتی ناراحت هم می شوم. پدرم دندان های زیبا و سالمی دارد. روزی سه بار مسواک می زند. بارها اتفاق افتاده که در میانه ی یک جمع، کسی از دندان های پدرم تعریف می کند و اینجاست که پدر به صورت یک عادت تاریخی آهی می کشد و تکرار می کند که تا زمانی که من هم مجری فرامینش بوده ام دندان های سالمی داشته ام اما ... . این جمله ی آخر را هیچ وقت تمام نمی کند. شاید می خواهد تاثیر جمله ی آخرش روی مخاطب بیشتر شود. خنده دارترین قسمت این ماجرا این است که پدرم هر چند وقت یکبار به من اصرار می کند که به دندان پزشکی بروم و حتی حاضر است که تمام مخارجش را متقبل شود اما من حاضر نیستم غرورم را زیر پا بگذارم و این کار را بکنم. احساس می کنم با این کارش به من می قبولاند که اشتباه کرده ام اما من حتی اگر تمام دندان هایم را از دست بدهم بابت این که در گذشته طبق زمان بندی او مسواک نزده ام پشیمان نیستم. بگذریم. حالا هم که تقریبا شناسنامه ام بیست و پنج ساله شده هنوز نتوانسته ام این عادت را همیشگی کنم. تقریبا هر وقت دندانم درد می کند یا به قول معروف «جوگیر» می شوم مسواک به دست می گیرم. نمی دانم رکورد زمان مسواک زدن متوالی در دنیا چقدر است اما شاید باور نکنید که بعضی وقت ها حدود نیم ساعت پشت سر هم مسواک می زنم اما بعضی وقت ها ماهی یکبار هم مسواک نمی زنم و دندان هایم آنقدر زرد می شود که مادرم یا دوستان نزدیکم مستقیما آن را یادآوری می کنند. روزهای زیادی را به چرایی این اتفاقات فکر کرده ام. اما هنوز هم که هنوز است نمی توانم به اجبار همیشگی این کار تن بدهم و من که به دنبال دنیایی بودم که در آن دندان ها بی هیچ خمیر و مسواکی مثل بچه ی آدم کارشان را بکنند ... . جمله را تمام نمی کنم شاید تاثیر گذاریش بیشتر باشد!

پنجشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۹

ئغغه!


نصفِ زن های فامیل، کنج اتاق پذیرایی تجمع کرده اند و در نمایشی ابلهانه با یک بچه ی هشت ماهه ی زبان نفهم به طور همزمان تلفنی صحبت می کنند و الکی قربان صدقه اش می روند که فلانی صدای «ئغغه» را با معنایی خاص ادا کرده است. اگر فقط با چشم هایت به این تئاتر خانوادگی نگاه کرده باشی خودت را باید یک آدمِ احمق بدانی، چون حتما گولِ ظرافتِ حرکاتشان را خواهی خورد. مطمئن باشید هیچ پدر و مادری تا به این اندازه از شنیدن صدای «ئغغه» ی فرزندان خودش هم به وجد نمی آید که این غریبه ها خانه را مثل استادیوم فوتبال زیر سرشان گذاشته باشند. چند متر این طرف تر، بیست و پنج دقیقه ی تمام است که من به این نمایش مبتذل نگاه می کنم و در این فکرم که بعد از خروج این جماعت بازیگر، گوشی تلفن را بدهم خشکشویی سرکوچه یا کارواش اصلی شهر تا آثار آن همه بوسه های متملقانه ای که برای ایجاد یک صدا تدارک دیده می شدند را پاک کرده باشم. ما واقعا آدم های فلاکت زده ای هستیم. چرا باید تا به این حد در ابراز احساساتمان نمایشی بازی کنیم. واقعا لزومی دارد که برای این که به دو نفر که آن طرف تلفن در یک اقدام احمقانه، حدود نیم ساعت، گوشی تلفنشان را برای «عید مبارکی» به گوش های لطیفِ یک کودکِ هشت ماهه چسپانده اند، ثابت کنیم که بچه ی آن ها را تا به این حد دوست می داریم. همین می شود که دوازده نفر زنِ بیکار و علاف، پذیراییِ خانه را به سن تئاتر تبدیل می کنند و همه ی آن ها هم می دانند که بقیه در همان نقشی ظاهر شده اند که خود بر عهده داشتند. نکته ی دردناکِ داستان اینجاست که این نمایش یک تفریح همگانی نیست تا دست کم لذت بخش باشد. بارها و بارها ابراز انزجارهایشان از این رفتارها را شنیده ام. چه سود که خود را ملزم به این رفتارها می دانند. یک جور اجبار فرهنگی. یک جور قید اجتماعی. شما چه فکر می کنید؟

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...