می نشست جلوی کلاس. ولو می شد روی صندلی. پاهایش را دراز می کرد و با اعتماد به نفسی غیر معمول خودکارش را در هوا تکان می داد و در حین این که راستای حرکت نوک کفش هایش را با نوک خودکارش تطبیق می داد، نظرات گهربارش را در هوا منتشر می کرد. سوال های بی ربط و ناشیانه و عمدتا پیش پا افتاده. اما من و دوستانم می دانستیم که چیزی بارش نیست. چون ما می دانستیم که توانایی های آدم ها را باید در حوزه های فعالیت مشترک سنجید. من دانشجوی ریاضیم و شما دانشجوی تاریخ. من می توانم بدون آنکه شما کوچکترین شکی بکنید یک سوال ریاضی را که شما حتی صورت آن را هم نمی فهمید برایتان اشتباه حل کنم! و شما طوری از ژست و ادبیات من متحیر شوید که در ذهنتان من را یه نابغه ی ریاضی فرض کنید. فاز کاریش دقیقا همین بود. استعداد متوسطی داشت. بیشتر کارهایش با رابطه ها حل می شد. حتی پذیرشش در دانشگاه. تا وقتی لیست نمره ها را پشت پنجره ی آموزش نمی دیدی تواناییش را به معنای واقعی درک نمی کردی! بعضی اوقات ایمان می آوردم که با آن همه ادعایش حتی معمولی هم نیست. اما حالا فلانی داستان ما آن طرف مرزها در یکی از بهترین دانشگاهها دارد به تحصیلاتش ادامه می دهد. نگو که فقیر گرسنه ها از پول دارها متنفرند. آن ها که دستشان به جایی نمی رسد از تحقیر شدن است که رنج می برند و نه از موفقیت و پول دیگران. از جامعه ای که لُپ لُپ هایش را هم هر کسی نمی تواند بخرد تا شانسش را آزمایش کند! حقارت واقعی در پذیرفته نشدن نیست. در شکست خوردن نیست. حقارت در گرفتن امکان آزمودن خویش است!
شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۰
لُپ لُپ هایی که شانس بازکردنش را هم نداریم!
می نشست جلوی کلاس. ولو می شد روی صندلی. پاهایش را دراز می کرد و با اعتماد به نفسی غیر معمول خودکارش را در هوا تکان می داد و در حین این که راستای حرکت نوک کفش هایش را با نوک خودکارش تطبیق می داد، نظرات گهربارش را در هوا منتشر می کرد. سوال های بی ربط و ناشیانه و عمدتا پیش پا افتاده. اما من و دوستانم می دانستیم که چیزی بارش نیست. چون ما می دانستیم که توانایی های آدم ها را باید در حوزه های فعالیت مشترک سنجید. من دانشجوی ریاضیم و شما دانشجوی تاریخ. من می توانم بدون آنکه شما کوچکترین شکی بکنید یک سوال ریاضی را که شما حتی صورت آن را هم نمی فهمید برایتان اشتباه حل کنم! و شما طوری از ژست و ادبیات من متحیر شوید که در ذهنتان من را یه نابغه ی ریاضی فرض کنید. فاز کاریش دقیقا همین بود. استعداد متوسطی داشت. بیشتر کارهایش با رابطه ها حل می شد. حتی پذیرشش در دانشگاه. تا وقتی لیست نمره ها را پشت پنجره ی آموزش نمی دیدی تواناییش را به معنای واقعی درک نمی کردی! بعضی اوقات ایمان می آوردم که با آن همه ادعایش حتی معمولی هم نیست. اما حالا فلانی داستان ما آن طرف مرزها در یکی از بهترین دانشگاهها دارد به تحصیلاتش ادامه می دهد. نگو که فقیر گرسنه ها از پول دارها متنفرند. آن ها که دستشان به جایی نمی رسد از تحقیر شدن است که رنج می برند و نه از موفقیت و پول دیگران. از جامعه ای که لُپ لُپ هایش را هم هر کسی نمی تواند بخرد تا شانسش را آزمایش کند! حقارت واقعی در پذیرفته نشدن نیست. در شکست خوردن نیست. حقارت در گرفتن امکان آزمودن خویش است!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر