چهارشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۷

در پس زمینه ی سبز و سفید

آقای واو تقریباً چهل ساله است. هر روز قبل از ساعت هشت پشت میز کارش اولین سیگارش را روشن کرده و ناشتا اولین قهوه ی تلخش را سر کشیده است. باورش سخت است که تمام یک روز را با یک وعده غذا سر کنی و لا به لای سیگارهایت مولتی ویتامین سر بکشی و تفریحت نگاه کردن به صفحه مانیتور بغل دستیت و تصاویر معدود آدم های گذری از ورودی ساختمان زیر دوربین های مدار بسته باشد. 
آقای واو سه بار ازدواج کرده و چند بچه دارد که گویا پنج سال است یکیشان را ندیده و ماهی هزار دلار برایشان باید بپردازد. آقای واو از فرط تنهایی به زنی شاغل در یک بار شرط بندی پناه برده که او هم سه پسر دارد. 
آقای واو سیگار می کشد
سیگار می کشد
سیگار
-----------------------------------------
آقای میم تنها زندگی می کند. در حاشیه ی یک روستا در یک خانه جنگلی. خانه اش را خودش تعمیر می کند و به سلول های آفتابی روی سقف و موتورخانه ی حرارتی اش می بالد و خوشحال است که بابت آب لوله کشی به خاطر چشمه بالادستی پولی نمی پردازد و با لذت تمام از برنامه اش برای ایزولاسیون اطراف خانه اش می گوید. دوست دخترش چند سال پیش یک روز به یکباره ناپدید می شود. چند سال بعد بر می گردد و دوباره چند روز بعد دوباره می رود. آن روزها را که از زندگیش بیرون بکشی همیشه تنها و تنها و تنها بوده است. سیگار نمی کشد و فقط گاهی آبجو می نوشد و همیشه حواسش به موهایش هست و من این را اصلا نمی فهمم!
-----------------------------------------

خانم نون هم با دو بچه قد و نیم قد در آن طرف شهر دور از خانه پدریش زندگی می کند. آخرین دوست پسرش یک ورزشکار مهاجر عراقی بوده که گویا میخواسته با دخترهای دیگری هم باشد که سر همین ماجرا بابت خرید میز و صندلی آشپزخانه و زیر تلویزیونی اش از من کمک می خواهد. یک خانه کوچک با اجاره ماهیانه 500 یورو با دو اتاق برای دو کودکش. یکی پر از عروسک و یکی پر از دفتر نقاشی و عکس هایی برای فرار از تنهایی. یک اتاق نشیمن و یک آشپزخانه کوچک.  
-----------------------------------------

آقای شین سال ها پیش از زنش جدا شده و با دوست دخترش زندگی می کند. ظاهری آرام و درونی پر تکاپو. بعد از دو بار عمل قلب هنوز پشت سر هم سیگار می کشد. ساعت یک شب تا پنج صبح، ساعت شش صبح تا ده صبح. نه صبح تا دوازده. دو تا شش بعد از ظهر. حتی روزهای تعطیل. او همیشه کار می کند. بدون موسیقی و بدون شعر. 
-----------------------------------------

خانم میم دو روز در هفته کار می کند. بعد از بیشتر از چهل سال هنوز با شوهرش زندگی آرامی دارد. هر سه دخترش ازدواج کرده اند. باید گوینده ی رادیو کودکان می شد. سیگار نمی کشد و لب به مشروب  نمی زند.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۷

وین - دانوب

همه سر بالایی ها به سمت شمال نمی روند. باید به خورشید نگاه کرد. دانوب راه خودش را می رود. آبی و کمی سبز و مهاجران بطری های آبشان را از آبخوری های داخل پارک ها پر می کنند و راه می روند و راه می روند. 
کودک جنگ وسط یک خیابان شلوغ میان عابران می رقصد و ترک ها و کوردهای سوری آبجو می خورند و ورق بازی می کنند. 

یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۷

روتنمان


جاده ای باریک و طولانی لا به لای جنگلی انبوه و تاریک. دلخوش به ماشین هایی که از کنارت می گذرند. دلتنگی شبیه مسافری است که جایی برای ماندن ندارد و نایی برای رفتن هم. آن جاست که پمپ بنزین ها دیگر فقط چند جایگاه و یک مغازه نیستند. آرام می گیری. 

لئوبن

لئوبن یک دختر افغانیست که مژگان صدایش می کنند. قطارها به خاطر او در ایستگاه خط هایشان را عوض می کنند. 

لیتزن



تارهای عنکبوت در صدای دی جی و میان خاموش و روشن شدن چراغ ها تکان می خورند. پناهجوهای مست زیر چشمی به دخترهای بور نگاه می کنند و پشت میزها آرام می رقصند.


فراون برگ - آردنینگ



صبح می شود. در را که باز می کنم گربه ای سیاه، من و ظرف خالی دم در را نگاه می کند و راهش را می گیرد و می رود. کامیونی برای خالی کردن سطل زباله عقب عقب تا دم در خانه می آید و راننده که پیاده می شود با یک نگاه توامان بی تفاوت بی آن که چیزی بگوییم از هم دور می شویم.
--------------
 اینجا ماشین ها، در روز هم چراغ هایشان را به نشانه روز بخیری همیشگی روشن می کنند. مه غلیظی کوه ها را از شهر گرفته است و دهکده از سر درد مستی دیشب کرخت از خواب بیدار می شود و سیگارش را روشن می کند.
--------------
آفتاب که از تب و تاب می افتد، آن طرف پنجره های عصرگاهی،  خانه هایی آبی و زرد در پهنه­ ی دریایی سبز و تیره،  دود دود کش­هایشان به نشانه ی صلحی ابدی به آسمان می رسد. به ابرها. که ساکت و آرام بر شیروانی های قهوه ای می بارند و می روند. خیره می شوم به پنجره های کلبه ی آبی رنگ آن طرف جاده که باید کم کم چراغ کم رمق شبانه اش را روشن کند.
--------------

میان صدای ناقوس ها. زیر آفتاب دراز می کشند و زل می زنند به خروسی که در باغچه هایشان می چرخد.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...