جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۶

هفتمین نفس

کنار تیر چراغ برق دفنشان کردم. هفت پتوی کهنه و هفت متکای رنگ و رو رفته و هفت شلوار خشک گره خورده و هفت زیر پیرهن  نخ نما شده ی آخرم را. هفت تقویم هفت سال آخر را دوباره ورق زدم و صفحه های نانوشته را نگه داشتم و مابقی را سوزاندم. هفت خیابان بالاتر. انتهای یک کوچه بن بست دم درب هفتم نشستم. حالا دیگر کد پستی داشتم. حتی اگر دو رقم آخرش اشتباه شده باشد. پسر بچه ها کوله هایشان را روی زمین می کشیدند و من زل زده بودم به گلدسته های مسجد سر کوچه و به دو رقم آخر کد پستی ام می خندیدم. از یک مستطیل دو نفره به یک مربع تنها پناه برده بودم. حالا گردی کوچکتری دور خودم می کشم. دراز می کشم و نفس می کشم. نفس، نفس. نفس. نفس. نفس. نفس و نفس

پنجشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۵

دندان شماره­ ی هفت بالا سمت راست

از خط قرمز لبه­ی سکو پرید
دختری که قاصدکی را گرفته و پرواز می­کرد
تاب که می خورد
تمامی ایستگاه های شهر زیر پایش بود
بال هایش یخ زده بود
آن روز تمامی پروازها تاخیر داشتند
هیچ نگاه هرزه ای اجازه فرود نداشت
و ساعت ها شناور بودند
آن پایین
در جاده­های باریک و پیچ در ییچ
تصویر دختری بود که با دوچرخه
لابه لای درختان چیتگر
میان صدای ویولون زنی ناشناس گم می شد
فکم برای ساعت ها باز مانده بود
و صدای دندانپزشک در سرم می پیچید
که دندان شماره­ی هفت
بالا سمت راست
کشیدنیست
و من به چشم­هایش نگاه می کردم
هنوز دی ماه بود
باران می بارید
آنقدر که تمامی دی ماه­های بعد از آن را بوی نم گرفت
هنوز در خیالم
دقیقه ی سی و یکم که تمام می شود
اتوبوسی بدون توقف چهار راه استانبول را به راست و چپ می پیچد
و من بی آن که کافه نادری را بشناسم از جلوی آن رد می شوم
صدای ویولون و بوی قهوه در هم می پیچد
من تنها یک اسکناس یک دلاری می خواستم
برای نوشتن دو سه خط شعر
حتی گیتاریست های ازدحام عصرهای تابستان خیابان وزرا
که تابوت غرورشان را در پیاده رو پهن می کنند و چشم هایشان پر راز
حتی پیرزن های نشسته روی پل های هوایی نواب
که در صبح­ های سرد زمستان زیر چادرهایشان پنهان می شوند و دست هایشان دراز
با یک اسکناس یک دلاری تا خورده سرخوش نمی شوند
آن چنان که من از سر نیاز
فریاد می زنم بر سر راننده­ ای که در خلوت چهار راه ماهی می گیرد
بی آن که به مجسمه­ ی کتاب در دست میدان زل زده باشم
و به آشفتگی حوضچه آب در آرامش صبح اندکی اندیشیده باشم
آلوده­ ی کار
در طبقه سی و یکم یک برج بلند
که چاه فاضلابش به مرکز زمین می رسد
پاکت سیگارت که ته می کشد
با مسواک ماشین ریش تراشت را تمیز می کنی
دندان هایت را در یخچال می گذاری
تا برای روز بعد درست تیز شده باشند
تنها آدم های تنها می دانند
که در دعوای  نیمه شب یخچال های قدیمی و ساعت های عقربه دار
همیشه یخچال است که کوتاه می آید
طولانی ترین فاصله ها از عرض یک پتو کمترند
هیولای تنهایی
هر شب میان من و بخاری می نشیند
تکیه می دهد به دیوار رو به روی من
پاهایش را دراز می کند
و با چشم ها و لب های بسته
ابلهانه می خندد
با چشم هایت فریاد می زنی
اما تنهایی مثل دیوار نیست که گوش داشته باشد
حتی نمی شود از خانه بیرونش کرد
پهن می شود روی چوب لباسی ها
بوی نمش تمام زندگیت را می گیرد
و گند می زند به همه رفاقت های تاریخ
او همیشه همینجاست
منم که باید بروم
در گرگ و میش صبح
مچاله میان صدای زوزه آب در لوله ها و غرش سشوار و رفت و آمدهای دیوانه وار
توده سرمای نیمه شب از لای درب ها هجوم می آورد
غافل از آن که موهایت را روی بالشت جا گذاشته ای
و هم چنان که رویاهای شبانه ات را سر می کشی
به انتهای کوچه می رسی
دماوند بعد از یک شب سرد
خمیازه می کشد
و خاکستر تخته چوب­های سوخته­ی کنج پیاده رو
می پاشد به آسمان شهر
مدرسه ها تعطیل می شوند
کارمندان اداره ها ماسک به صورت می زنند
و من گردی میدان­های روی نقشه را
با زغال های خیس به هم وصل می کنم
دود از کنده­ی شهر پیر بلند می شود
صف کنار دیوار سفارت از یک خبر آشفته می شود
ساختمان رویاهای من فرو می ریزد
و آتش نشان­ها زیر آوار می مانند
آن طرف خلیج در زیر حجم سنگین یک ساختمان بلند
میان نورهای زرد و آبی و قرمز
فروشنده های چینی و خدمتکارهای آفریقایی
اسکناس هایشان را به افتخار روسپی ها
شاباش می کنند
و آنقدر می نوشمند و می رقصد
تا ستون ­های بزرگ خمیده و خیس آوارهای فروریخته در تهران

جوانه بزنند

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...